اعمال شب و روز اول ماه رجب

 

شب اول

این شب، شب شریفى است و در آن چند عمل وارد شده است .

1- وقتی هلال ماه دیده شد فرد بگوید:

اللَّهُمَّ أَهِلَّهُ عَلَیْنَا بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ وَ السَّلامَةِ وَ الْإِسْلامِ رَبِّى وَ رَبُّكَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

و از حضرت رسول صلى الله علیه و آله منقول است كه چون هلال رجب را مى‏دید مى‏گفت: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِى رَجَبٍ وَ شَعْبَانَ وَ بَلِّغْنَا شَهْرَ رَمَضَانَ وَ أَعِنَّا عَلَى الصِّیَامِ وَ الْقِیَامِ وَ حِفْظِ اللِّسَانِ وَ غَضِّ الْبَصَرِ وَلا تَجْعَلْ حَظَّنَا مِنْهُ الْجُوعَ وَ الْعَطَشَ.

2- غسل.

حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) فرموده‌اند: هر كس ماه رجب را درك كند و اول و وسط و آخر آن ماه را غسل نماید، از گناهان خود پاک می‌شود مانند روزى كه از مادر متولد شده است.

3- زیارت امام حسین علیه السلام .

4- بعد از نماز مغرب بیست ركعت، یعنی 10 تا دو رکعتی نماز گزارده شود. تا خود، اهل، مال و اولادش محفوظ بماند و از عذاب قبر در پناه باشد.

5- بعد از نماز عشاء دو ركعت نماز گزارده شود بدین نحو:

در ركعت اول حمد و ألم نشرح یك مرتبه و توحید سه مرتبه و در ركعت دوم حمد و ألم نشرح و توحید و معوذتین خوانده شود و پس از سلام، سى مرتبه لا إِلَهَ إِلا اللهُ بگوید و سى مرتبه صلوات بفرستد تا حق تعالى گناهان او را بیامرزد مانند روزى كه از مادر متولد شده است.

 

روز اول رجب

این روز، روز شریفى است و برای آن چند عمل ذکر شده است:

1- روزه .

روایت شده كه حضرت نوح (علیه السلام) در این روز به كشتى سوار شد و به كسانى كه همراه او بودند امر فرمود روزه بگیرند که هر كس این روز را روزه بگیرد، آتش جهنم یك سال از او دور شود .

2- غسل .

3- زیارت امام حسین علیه السلام.

از امام جعفر صادق(علیه السلام) روایت شده است که: هر كس امام حسین (علیه السلام) را در روز اول رجب زیارت کند، خداوند او را بیامرزد. البته قابل ذکر است که زیارت از راه دور هم مورد قبول است ان شاء الله.

                                                                                                    

                                                                                                                                                     التماس دعا

                                                                                                                         

برگرفته از مفاتیح الجنان

اعمال ماه مبارک رجب

 فضیلت و اعمال ماه مبارك رجب

دعا و نیایش

 

ماه رجب و ماه شعبان و ماه رمضان شرافت زیادی دارند و در فضیلت آنها روایات بسیاری وارد شده است. از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) روایت شده كه: ماه رجب ماه بزرگ خدا است و ماهى در حرمت و فضیلت به آن نمى‏رسد و جنگیدن با كافران در این ماه حرام است و رجب ماه خدا است و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است كسى كه یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، موجب خشنودى خدای بزرگ می‌گردد و غضب الهى از او دور می گردد و درى از درهاى جهنم بر روى او بسته گردد.

از حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) روایت شده است كه: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم یك سال، از او دور شود و هر كس سه روز از آن را روزه بگیرد بهشت بر او واجب می گردد.

و همچنین فرمود كه: رجب نام نهرى است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین‏تر است. هر كس یك روز از رجب را روزه بگیرد البته از آن نهر بیاشامد.

از امام صادق(علیه السلام) روایت است كه حضرت رسول اکرم( صلى الله علیه و آله) فرمود كه: ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را "أصب" مى‏گویند زیرا كه رحمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته مى‏شود پس بسیار بگوئید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ».

ابن بابویه از سالم روایت كرده است كه گفت: در اواخر ماه رجب كه چند روز از آن مانده بود، خدمت امام صادق(علیه السلام)رسیدم. وقتی نظر مبارك آن حضرت بر من افتاد فرمود كه آیا در این ماه روزه گرفته‏اى؟ گفتم نه والله اى فرزند رسول خدا. فرمود كه آنقدر ثواب از تو فوت شده است كه قدر آن را به غیر از خدا كسى نمى‏داند به درستى كه این ماهى است كه خدا آن را بر ماه‌هاى دیگر فضیلت داده و حرمت آن را عظیم نموده و گرامی داشتن روزه دار را در این ماه بر خود واجب گردانیده است.

پس گفتم یابن رسول الله اگر در باقیمانده این ماه روزه بدارم آیا به بعضى از ثواب روزه‏داران آن نائل مى‏گردم؟ فرمود: اى سالم هر كس یك روز از آخر این ماه را روزه بدارد خدا او را ایمن گرداند از شدت سكرات مرگ و از هول بعد از مرگ و از عذاب قبر و هر كس دو روز از آخر این ماه را روزه بگیرد از صراط به آسانى بگذرد و هر كس سه روز از آخر این ماه را روزه بگیرد ایمن گردد از ترس بزرگ روز قیامت و از شدت‌ها و هول‌هاى آن روز و برات بیزارى از آتش جهنم به او عطا كنند. و بدان كه براى روزه ماه رجب فضیلت بسیار وارد شده است و روایت شده كه اگر شخصی قادر بر آن نباشد هر روز صد مرتبه این تسبیحات را بخواند تا ثواب روزه آن را دریابد: سُبْحَانَ الْإِلَهِ الْجَلِیلِ سُبْحَانَ مَنْ لا یَنْبَغِى التَّسْبِیحُ إِلا لَهُ سُبْحَانَ الْأَعَزِّ الْأَكْرَمِ سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزََّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ .

دعا و نیایش

اعمال مشترك ماه مبارک رجب

اینها اعمالی است كه انجام دادن آنها متعلق به همه ماه است و اختصاصى به روز معینی ندارد و آن چند مورد است :

1- در تمام ایام ماه رجب دعای ذیل را که روایت شده امام زین العابدین(علیه السلام) در حجر در غره خواندند، خوانده شود:

"یَا مَنْ یَمْلِكُ حَوَائِجَ السَّائِلِینَ وَ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ لِكُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حَاضِرٌ وَ جَوَابٌ عَتِیدٌ اللَّهُمَّ وَ مَوَاعِیدُكَ الصَّادِقَةُ وَ أَیَادِیكَ الْفَاضِلَةُ وَ رَحْمَتُكَ الْوَاسِعَةُ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْضِىَ حَوَائِجِى لِلدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِیرٌ ."

2- دعایی را كه از امام صادق(علیه السلام) روایت شده، خوانده شود:

«خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَى غَیْرِكَ وَ خَسِرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلا لَكَ وَ ضَاعَ الْمُلِمُّونَ إِلا بِكَ وَ أَجْدَبَ الْمُنْتَجِعُونَ إِلا مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَكَ بَابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ وَ خَیْرُكَ مَبْذُولٌ لِلطَّالِبِینَ وَ فَضْلُكَ مُبَاحٌ لِلسَّائِلِینَ وَ نَیْلُكَ مُتَاحٌ لِلْآمِلِینَ وَ رِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاكَ وَ حِلْمُكَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ نَاوَاكَ عَادَتُكَ الْإِحْسَانُ إِلَى الْمُسِیئِینَ وَ سَبِیلُكَ الْإِبْقَاءُ عَلَى الْمُعْتَدِینَ اللَّهُمَّ فَاهْدِنِى هُدَى الْمُهْتَدِینَ وَ ارْزُقْنِى اجْتِهَادَ الْمُجْتَهِدِینَ وَلا تَجْعَلْنِى مِنَ الْغَافِلِینَ الْمُبْعَدِینَ وَ اغْفِرْ لِى یَوْمَ الدِّینِ .»

منبع:تبیان

لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

تولد حضرت فاطمه(س)

 

خجسته سالروز اسوه ی مادران و روز زن مبارک باد 

دانشمندان اهل سنت بر این عقیده اند که جضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ پنج سال قبل از بعثت پیامبر گرامی اسلام(ص) به دنیا آمده است. از این رو گفته اند: در همان سالی که قریش خانه کعبه را بنا می کرد آن حضرت متولد شد. اما محدثین و علمای شیعه، ولادت حضرت زهرا(س) را پنج سال بعد از بعثت پیامبر اکرم(ص) دانسته و در این زمینه روایاتی را نیز از اهل بیت ـ علیهم السلام ـ نقل کرده اند.

بر عالمیان رحمت رحمن زهراست در هر دو جهان سرور نِسوان زهراست
نوری که دهد شاخه طوبی از اوست کوثر که خدا گفته به قرآن زهراست

خدیجه میهمان زنان بهشتی

شیخ صدوق در کتاب امالی از امام صادق(ع) نقل می کند که آن حضرت فرمود: در هنگام ولادت حضرت فاطمه، خدیجه شخصی را به نزد زنان قریش فرستاد و از آن ها خواست تا به خانه او بیایند و در هنگام وضع حمل به او کمک کنند، اما زنان مکه برای خدیجه پیغام دادند که تو به سخنان ما گوش نکردی و با یتیم ابی طالب ـ که مال و ثروتی نداشت ـ ازدواج کردی، لذا ما به کمک تو نخواهیم آمد. خدیجه از این پیغام غمگین شد و در حال اندوه به سر می برد که ناگهان چهار زند گندمگون بلند قامت را ـ که همچون زنان بنی هاشم بودند ـ مشاهده کرد که بر وی وارد شدند. خدیجه از دیدن ایشان نگران شد اما یکی از آن چهار زن به سخن آمد و گفت: ای خدیجه! نترس و محزون مباش که پروردگار تو ما را فرستاده و ما خواهران تو هستیم. من ساره ام، این آسیه همسر فرعون است که همدم تو در بهشت خواهد بود. آن دیگری مریم دختر عمران و نفر چهارم کلثوم خواهر حضرت موسی است. خداوند ما را نزد تو فرستاده تا در هنگام وضع حمل به تو کمک کنیم.

نوری زخدیجه چون قمر پیدا شد از مکه ستاره سحر پیدا شد
در بیستم ماه جمادی الثانی گنجینه یازده گهر پیدا شد

به پاس احترام حضرت فاطمه(س)

حضرت زهرا(س) در شرایطی از تاریخ قدم به عرصه وجود نهاد که هنوز ابرهای تیره تفکر جاهلیت بر سر زمین حجاز سایه افکن بود و زن در نظر اعراب، موجودی پست و بی ارزش بلکه مایه خجلت و سرافکندگی به شمار می آمد تا آنجا که هرگاه به یکی از آنان خبر تولد نوزاد دختری را می دادند چهره اش از خشم سیاه می شد و خود را برای دفن او در زیر خاک آماده می ساخت.

با وجود این، رسول خدا(ص) بر خلاف این رسم و اندیشه جاهلانه، از تولد زهرای مرضیه بسیار خوشحال شد و با اظهار شادی همواره در تکریم این دختر و بزرگداشت شخصیت او می کوشید. نقل است هر زمان که فاطمه زهرا بر رسول خدا(ص) وارد می شد آن حضرت به پاس احترام دختر خویش، تمام قامت در مقابلش می ایستاد و گاه به رسم ادب و محبت بر دستان وی بوسه می زد.

ای روی تو جلوه گاه سرمد زهرا وی سینه تو بهشت احمد زهرا
عید تو بُود ببخش عیدی ما را زان دست که بوسیده محمد زهرا

حضرت فاطمه(س)، گوهر ناشناخته

بیستم ماه جمادی الثانی، سالروز ولادت اختر تابناک آسمان عصمت، فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ است.

حقیقت آن است که شخصیت والا و مقام و موقعیت شگفت انگیز این بانوی بزرگ جهان اسلام از ابتدای ولادت تا کنون ـ که نزدیک به چهارده قرن از آن می گذرد ـ آنچنان که باید و شاید شناخته نشده است.

مقام معظم رهبری در سخنانی که در همین باره ایراد داشته اند، می فرمایند:

«وقتی انسان به روایاتی که مربوط به فاطمه زهرا(س) می باشد و از زبان ائمه ـ علیهم السلام ـ صادر شده است مراجعه می کند، می بیند زبان معصومین ـ علیهم السلام ـ نسبت به این بزرگوار، آن چنان زبان ستایش و خضوع و خشوع است که برای کسی که مقام والای فاطمه زهرا(س) را ندانسته باشد، ممکن است مایه تعجب باشد. از خود پیامبر اکرم(ص) که پدر و مربی این مخدره ی بزرگوار بود تا امیرالمؤمنین که همسر او بود و تا فرزندان او یعنی ائمه(ع) ـ هر کدام راجع به زهرای اطهر جمله ای گفته اند و آن را با زبان تعظیم و ستایش بیان کرده اند. این نشان دهنده آن مقام والا و توصیف ناشدنی است که حقیقتا برای ذهن قاصر ما، آن علو درجه معنوی و ملکوتی امّ الائمة النجباء ـ سلام الله علیها ـ قابل درک نیست.»

منبع:http://www.hawzah.net

ادامه نوشته

زهرا، (س) درآستانه‏ ملكوت

 

و ان للمتقین لحسن مآب جنات عدن مفتحة لهم الابواب‏» 1

دختر پیغمبر چند روز را در بستر بیمارى بسر برده؟ درست نمى‏دانیم، چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته؟ روشن نیست.  كمترین مدت را چهل شب 2و بیشترین مدت را هشت ماه نوشته‏اند 3 و میان این دو مدت روایت‏هاى مختلف از دو ماه 4 تا هفتاد و پنج روز 5 ،سه ماه 6 ، و شش ماه 7 است. 

این همه اختلاف، و این همه روایت‏هاى گوناگون چرا؟ پیش از این نوشتیم كه در چنان سالها،  تاریخ حادثه‏ها از خاطر یكى به ذهن دیگرى انتقال مى‏یافت. و چه كسى مى‏تواند ادعا كند كه همه این ناقلان از اشتباه بر كنار بوده‏اند. و این در صورتى است كه موجبات دیگر در كار نباشد. اما مى‏دانیم كه در آن روزهاى پرآشوب، از یك سو دسته‏ بندى‏هاى سیاسى هنوز قوت خود را از دست نداده بود، و از سوى دیگر مسلمانان سرگرم جنگ در داخل سرزمین اسلام بودند در چنین شرایط كدام كس پرواى ضبط تاریخ درست ‏حوادث را داشت؟ بر فرض كه هیچ یك از این دو عامل دخالتى در این روى داد نداشته باشد، بدون شك دسته‏هاى سیاسى كه پس از این تاریخ روى كار آمدند تا آنجا كه توانسته‏اند تاریخ حادثه‏ها را دستكارى كرده‏اند. 

بارى به نقل مجلسى از دلائل الامامه در این بیمارى بود كه دو تن از صحابى پیغمبر یعنی ابو بكر و عمر خواستار دیدار او شدند. اما دختر پیغمبر رخصت این دیدار را نمى‏داد. على (ع) گفت من پذیرفته‏ام كه تو به آنان اجاز ملاقات دهى. فاطمه گفت ‏حال كه چنین است‏ خانه خانه تو است 8 هر چند ابن سعد نوشته است ابو بكر چندان با دختر پیغمبر سخن گفت كه او را خشنود ساخت 9 اما ظاهرا از این ملاقات نتیجه‏اى كه در نظر بود بدست نیامد. دختر پیغمبر به آنان گفت نشنیدید كه پدرم فرمود فاطمه پاره تن من است هر كه او را بیازارد مرا آزرده است؟ گفتند چنین است! فاطمه گفت ‏شما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم 10 و آنان از خانه او بیرون رفتند. بخارى در صحیح نویسد: پس از آنكه دختر پیغمبر میراث خود را از خلیفه خواست و او گفت از پیغمبر شنیدم كه ما میراث نمى‏گذاریم زهرا دیگر با او سخن نگفت تا مرد.11

در واپسین روزهاى زندگى، اسماء دختر عمیس را كه از مهاجران حبشه و از نزدیكان وى بود طلبید. چنانكه نوشتیم اسماء نخست زن جعفر بن ابى طالب بود، چون جعفر در نبرد مؤته شهید شد به ابو بكر بن ابى قحافه شوهر كرد. دختر پیغمبر به اسماء گفت:

- من خوش نمى‏دارم بر جسد زن جامه‏اى بیفكنند و اندام او از زیر جامه نمایان باشد. 

- من در حبشه چیزى دیدم، اكنون صورت آن را به تو نشان مى‏دهم. سپس چند شاخه تر خواست. شاخه‏ها را خم كرد. پارچه‏اى به روى آن كشید. دختر پیغمبر گفت:

- چه چیز خوبى است. نعش زن را از نعش مرد مشخص مى‏سازد. چون من مردم، تو مرا بشوى! و نگذار كسى نزد جنازه من بیاید.  12

بخارى در صحیح نویسد: پس از آنكه دختر پیغمبر میراث خود را از خلیفه خواست و او گفت از پیغمبر شنیدم كه ما میراث نمى‏گذاریم زهرا دیگر با او سخن نگفت تا مرد.
حضرت فاطمه سلام الله علیها

در آخرین روز زندگانى آبى خواست. بدن خود را نیكو شست و شو داد جامه‏هاى نو پوشید و به غرفه خود رفت. خادمه خویش را گفت تا بستر او را در وسط غرفه بگستراند. سپس روى به قبله دراز كشید دست‏ها را بر گونه‏هاى نهاد و گفت من همین ساعت‏ خواهم مرد 13 به نقل علماى شیعه، شوهرش على (ع) او را شست و شو داد. ابن سعد نیز همین روایت را اختیار كرده است 14 . لیكن چنانكه نوشتم ابن عبد البر گوید دختر پیغمبر اسماء را گفت تا متصدى شست و شوى او باشد. و گویا اسماء در شست و شوى فاطمه (ع) با على علیه السلام همكارى داشته است. 

ابن عبد البر نوشته است چون دختر پیغمبر زندگانى را بدرود گفت، عایشه خواست‏ به حجره او برود اسماء طبق وصیت او را راه نداد. عایشه شكایت ‏به پدر برد كه:

- این زن خثعمیه 15 میان من و دختر پیغمبر در آمده است و نمى‏گذارد من نزد جسد او بروم.  بعلاوه براى او حجله‏اى چون حجله عروسان ساخته است. ابو بكر در حجره دختر پیغمبر آمد و گفت:

- اسماء چرا نمى‏گذارى زنان پیغمبر نزد دختر او بروند؟ چرا براى دختر پیغمبر حجله ساخته‏اى؟

- زهرا به من وصیت كرده است كسى بر او داخل نشود.

- چیزى را كه براى نعش او ساخته‏ام،  وقتى زنده بود به او نشان دادم و به من دستور داد مانند آن را برایش بسازم. 

- حال كه چنین است هر چه به تو گفته چنان كن. 16

ابن عبد البر نوشته است نخستین كس از زنان كه در اسلام براى او بدین سان نعش ساختند فاطمه (ع) دختر پیغمبر (ص) بود. سپس مانند آن را براى زینب بنت جحش (زن پیغمبر) آماده كردند. 

 

منبع: زندگانى فاطمه زهرا(س)،  سید جعفر شهیدی

صدای پای پیامبر

 

علامه "محمدرضا حكیمی" مقدمه مبسوطی بر كتاب «شهر گمشده»، نوشته ی محمد حسن زورق شهر،  نوشته و در بخش‌های پایانی با اشاره به شجاعت حضرت زهرا (س) و با بیان اینكه اگر ایشان به حمایت از امامت قرآنی بر نمی‌خاست «فاطمه فاطمه نبود، در حالی كه فاطمه فاطمه بود، و تا ابد فاطمه فاطمه است...» چنین روایت كرده است:

«در مدینه پیچید كه دختر پیامبر می‌خواهد با مردم سخن بگوید، مردم گویی چند برابر گنجایش مسجد پیامبر، در مسجد و اطراف آن گرد آمدند تا سخنان فاطمه را بشنوند. برای ورود دختر پیامبر و ناموس كبرای الهی در میان مردم و صحن مسجد، در گوشه‌ای از مسجد پرده‌ای آویختند، و فاطمه (س) در میان زنان مؤمن و محترم آل هاشم كه در دو طرف او حركت می‌كردند، وارد مسجد شد؛ فاطمه مانند پیامبر گام برمی‌داشت. مردم گویی صدای پای پیامبر را می‌شنیدند. و هنگامی كه به سخن گفتن آغاز كرد گویی صدای پیامبر به گوششان می‌رسد.

فاطمه كه روزی كه می‌خواست متولد شود، بزرگ‌ترین زنان تاریخ آفرینش، از جمله مریم مقدس، از آسمان آمدند تا خدیجه كبری تنها نباشد، و فاطمه در آغوش آنان متولد شود، اكنون نیز كه می‌خواست تاریخ را دوباره متولد كند، ارواح آدم و نوح ابراهیم و موسی و عیسی و جبرئیل و میكائیل، او را بدرقه می‌كردند، گویی عالم ملكوت الهی به زمین آمده بود و با فاطمه گام برمی‌داشت...

لحظه‌هایی بس باشكوه و پرهیبت، و با این همه، دردناك بود؛ لحظه‌هایی كه اگر نبود، هیچ لحظه‌ای از لحظه‌های تاریخ به بلوغ مضمونی و حماسی خویش نرسیده بود ... فاطمه وارد مسجد شد و در محل سخن گفتن قرار گرفت. با نخستین جمله‌هایی كه بر زبان راند مدینه منفجر شد، بلكه تاریخ، نه تنها مسجد... ناله‌های سوزان مردم، سوز روحی و ژرف فاطمه را منعكس می‌كرد و دیوارهای شهر مدینه را می‌سوزاند... و گریه امان خلق را بریده بود...

ادامه نوشته

خطبه فدک

 

 

حمد و ثنا
كلام خود را آغاز مي‌‏كنم با حمد و سپاس خدايي كه به ستايش و فضل و عزت و رفعت از همه كس سزاوارتر است.
خداوند را بر نعمت‌هايي كه عطا فرموده مي‌‏ستايم، و بر الهامش سپاس مى‌‏نمايم، و بر نعمتي گسترده‏ كه ابتداءً عنايت نموده و نعمت فراواني كه عطا فرموده و تفضلات پى‌‏درپي كه مرحمت كرده ثنا مى‌‏گويم.
او را سپاس مى‏گويم با حمدهي بى‏پاياني كه از حد شمارش بيرون است، و قدرت بر شكر همه‏ي آن‌ها نيست، و نهايت آن‌ها قابل درك نخواهد بود. نعمت‌هايي كه خداوند بري ازدياد و دوام آن‌ها ما را دعوت به شكرگزاري نموده، و بندگانش را بر فرستادن آن‌ها مطيع خود گردانيده، و براي كامل نمودن بخشش‌هايش از آنان حمد و ستايش خود را خواسته، و در كنار آن به طلب چنين نعمت‌هايي امر فرموده است.
گواهي مى‏دهم كه معبودي غير «اللَّه» نيست. تنها او معبود است و شريكي ندارد. كلمه‏‌اي است كه تأويل آن اخلاص است و متضمن رساندن قلوب به اعتقاد وحدانيت خداست، و آن‌چه را كه عقل به آن پي مى‏برد در انديشه‏‌ها ظاهر نموده است. خداوندي كه امكان ديدنش و قدرت توصيف او بري كسي نيست، و به خيال كسي نمى‏گنجد. خداوندي كه تمام اشيا را بدون آن‌كه چيزي قبل از آنان باشد بوجود آورده، و بى‏آن‌كه از نمونه‌‏هايي براي خلقت پيروي كرده باشد آنان را آفريده است. با قدرتش به آنان وجود داده و با اراده‌‏ي خود آنان را خلق فرموده، بدون آن‌كه نيازي به خلقت آنان داشته باشد يا فايده‌ا‏ي به او عائد شود.
بلكه علت در خلقت آنست كه حِكمت خود را بري ما سوايش معلوم بنمايد، و آنان را به إطاعت خود متوجه كند، و قدرت خويش را به منصه‏ي ظهور برساند، و دلالت بر ربوبيتش نمايد و خلق را به عبادت خود بخواند و به دعوت خود عزت و غلبه بخشد. هم‌چنين براي دوري آنان از عذابش و سوق آنان به بهشتش ثواب را بر اطاعت خود و عذاب را در معصيتش قرار داد.

لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

زندگینامه حضرت زهرا (س)

 

28-5-09

پنچ سال پس از بعثت پيامبر اكرم (ص) درست در سال هجرت مسلمانان به كشور حبشه «خديجه» در شب بازگشت رسول الله (ص) از معراج كودكي را آبستن گشت كه ملائك قرنها در انتظار ميلادش بودند، زهرا (س) از همان آغاز آرام بخش زخمهاي دل مادر بود، به طوري كه قبل از تولد [در رحم] با خديجه صحبت ميكرد. تا اينكه انتظار به پايان رسيد و خانه پيامبر (ص) نوراني شد. در همان لحظه جبرئيل بر زمين فرود آمد «يا رسول الله خداوند امر كرده نام كودك را فاطمه بگذاريد» مدتي گذشت، زهراي اطهر كه هنوز گرمي عشق مادر را آنچنان نچشيده بود, در شعب ابي طالب به سوگ او نشست. از آن روز به بعد فاطمه (س) به جاي مادر در مقابل بيحرمتيهاي مشركان مكه از همه مراقبت مي كرد. تا مدتي بعد در سال 13 بعثت «صديقه مرضيه (س)» (1) به همراه «فاطمه بنت اسد» و «فاطمه بنت زبيده» به سرپرستي جوان دلاور بني هاشم علي بن ابيطالب (ع) پس از همه به يثرب مهاجرت كرد . اينك زهرا (س) دختري با كمال گشته كه به نقل از عايشه شبيه ترين افراد به پيامبر (ص) از نظر اخلاق و سيما بود، و مردمان مدينه همانند ابوبكر، عمر و... خواستار او شده بودند. اما رسول الله (ص) خواهش آنان را با اين كلام رد كرد «منتظر قضاي الهي هستم» سرانجام پس از درخواست علي (ع)، جبرئيل دستور خداوند را مبني بر ازدواج كوثر ولايت و امير مؤمنان (ع) به پيامبر داد. اين شادي نيز ديري نپاييد، و چشمان ام ابيها (2) در غم از دست دادن پدر گريان گشت، اما شاد بود، از اينكه در آيندهاي نزديك به پدر ميپيوندد. پس از رحلت خاتم الانبيا مردم مدينه سخن رسول خدا (ص) را در غدير خم به فراموشي سپردند، و امام زمان خود، علي بن ابيطالب (ع) را خانه نشين كردند، و براي زير پا گذاشتن حرمت فاطمه فدك را نيز از او گرفتند. بانوي نمونه اسلام در سال 11 هجرت پس از اينكه كارگزاران حكومت او را ميان در و ديوار قرار داده، خانهاش را آتش زده و كودك نازنينش را قبل از تولد به شهادت رساندند. در بستر بيماري افتاد و در روز سوم جمادي الاخر (3) در مقابل چشمان گريان فرزندانش به همراه ملائكي كه به استقبال آمده بودند، به آسمان پيوست، و شهادت را سرلوحه زندگي فرزندانش نمود. مزار پاك او از ديدگان پنهان است.
1- يكي از القاب حضرت فاطمه زهرا (س)
2- يكي از القاب حضرت فاطمه زهرا (س)
3- روايتهاي ديگر عبارتند از :13 ربيع الاخر _ بيستم جمادي الاخر

کلمات قصار امام حسین (ع)

 


:: هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند .
:: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ .
:: اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد.
:: بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید.
:: کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود.
:: هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.
:: بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد .
:: خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.

در بيان وقايع صبح عاشورا و خطبه حضرت

 

چون شب عاشورا به پايان رسيد و سپيدة روز دهم محرم دميد حضرت سيدالشهداء عليه السلام نماز بگذاشت پس از آن به تعبيه صفوف لشكر خود پرداخت و به روايتي فرمود كه تمام شماها در اين روز كشته خواهيد شد و جز علي بن الحسين (ع) كس زنده نخواهد ماند و مجموع لشكر آن حضرت سي و دو نفر سوار و چهل تن پياده بودند و به روايت ديگر هشتاد و دو پياده، و به رواتي كه از جناب امام محمد باقر عليه السلام وارد شده چهل و پنج نفر سوار و صد تن پياده بودند و سبط ابن الجوزي در تذكره نيز همين عدد را اختيار كرده و مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضي مقاتل بيست هزار و بيست و دو هزار و به روايتي سي هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سير و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسيار دارد پس حضرت صفوف لشكر را به اين طرز آراست زهيربن قين را در ميمنه بازداشت، و حبيب بن مظاهر را در ميسرة اصحاب خود گماشت و رايت جنگ را با برادرش عباس عطا فرمود و موافق بعض كلمات بيست تن با زهير در ممينه و بيست تن با حبيب در ميسره بازداشت و خود با ساير سپاه در قلب جا كرد و خيام محترم را از پس پشت انداختند، و امر فرمود كه هيزم و ني‌هائي را كه اندوخته بودند در خندقي كه اطراف خيام كنده بودند ريختند و آتش در آنها افروختند براي آنكه آن كافران را مانعي باشد از آنكه به خيام محترم بريزند. و از آن سوي نيز عمر سعد لشكر خود را مرتب ساخت ميمنه سپاه را به عمر و بن الحجاج سپرد و شمر ملعون ذي الجوشن را در ميسره جاي داد و عروه بن قيس را بر سواران گماشت و شبث بن ربعي را با رجاله بازداشت، و رايت جنگ را با غلام خود در يد گذاشت.

و روايتست كه امام حسين عليه السلام دست به دعا برداشت و گفت:

اًللهم اَنْتَ ثِقَتي في كُلّ كَرْبٍ وَ اَنْتَ رَجائي في كُلّ شِدَّهٍ وَ اَنْتَ لي في كُلّ اَمْرٍ نَزَلَ بي ثِقَهٌ وَعُدَّه كَمْ مِنْ هَمََّ يَضْعُفُ فيِه الْفُؤادُ وَ َتقِلُّ فيهِ الْحلَيهُ وَ يَخْذُلُ فيهِ الصَّديقُ وَ يَشْمَتُ فيهِ الْعَدُوُّا اَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شكَوْتُهُ اِلَيْكَ رَغَبَهً مِنّي اِلَيْكَ عََّمْن سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّي وّ َكَشْفَتهُ فَاَنْتَ َوِلُّي كُلّ نِعْمَهٍ و صاحِبُ كُلّ حَسَنَهٍ وِ ُمْنَتهي كُلّ رَغْبَهٍ.

اين وقت از آن سوي لشكر پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد لشکر امام حسين عليه السلام جولان دادند از هر طرف كه مي‌رفتند آن خندق و آتش افروخته را مي‌ديدند. پس شمر ملعون به صداي بلند فرياد برداشت كه اي حسين پيش از آنكه قيامت رسد شتاب كردي به آتش، حضرت فرمود اين گوينده كيست گويا شمر است، گفتند بلي جز او نيست، فرمود اي پسر آن زني كه بزچراني مي‌كرده تو سزاوارتري به دخول آتش. مسلم بن عوسجه خواست تيري به جانب آن ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد رخصت فرما تا او را هدف تير سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و خداوند مرا بر او تمكين داده حضرت فرموده مكروه مي‌دارم كه من با اين جماعت ابتدا به مقاتلت كنم.

اين وقت حضرت امام حسين عليه السلام راحله خويش را طلبيد و سوار شد و به صوت بلند فرياد برداشت كه مي‌شنيدند صداي آن حضرت را بيشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش اينست:

اي مردم به هواي نفس عجلت مكنيد و گوش به كلام من دهيد تا شما را بدانچه سزاوار است موعظت بگويم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهيد سعادت خواهيد يافت و از در انصاف بيرون شويد، پس آراي پراكنده خود را مجتمع سازيد و زير و بالاي اين امر را به نظر تامل ملاحظه نمائيد تا آنكه امر بر شما پوشيده و مستور نماند پس از آن بپردازيد به من و مرا مهلت مدهيد. همانا ولي من خداوندي كه قرآن را فرو فرستاده و اوست متولي امور صالحان.

راوي گفت كه چون خواهران آن حضرت اين كلمات را شنيدند صيحه كشيدند و گريستند و دختران آن جناب نيز به گريه درآمدند، پس بلند شد صداهاي ايشان حضرت امام حسين عليه السلام فرستاد به نزد ايشان برادر خود عباس بن علي (ع) و فرزند خود علي اكبر را و فرمود به ايشان كه ساكت كنيد زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد از اين گريه ايشان بسيار خواهد شد.

و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداي را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا عليهم السلام و شنيده نشد هرگز متكلمي پيش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او.

پس فرمود اي جماعت نيك تأمل كنيد و ببينيد كه من كيستم و با كه نسبت دارم آنگاه با خويشتن آئيد و خويشتن را ملامت كنيد و نگران شويد كه آيا شايسته است براي شما قتل من و هتك حرمت من آيا من نيستم پسر دختر پيغمبر شما، آيا من نيستم پسر وصي پيغمبر و ابن عم او و آن كسي كه اول مؤمنان بود كه تصديق رسول خدا صلي الله عليه و آله نمود، به آنچه از جانب خدا آورده بود، آيا حمزه سيدالشهداء عم من نيست؟ آيا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مي‌كند عم من نيست؟ ايا به شما نرسيده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در حق من و برادرم حسن (ع) فرمود كه ايشان دو سيد جوانان اهل بهشتند؟ پس اگر سخن مرا تصديق كنيد اصابه حق كرده باشيد، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته‌ام از زماني كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مي‌دارد، و با اين همه اگر مرا تكذيب مي كنيد پس در ميان شما كساني مي‌باشند كه از اين سخن آگهي دارند، اگر از ايشان بپرسيد به شما خبر مي‌دهند، بپرسيد از جابر بن عبدالله انصاري، و ابوسعيد خدري، و سهل بن سعد ساعدي، و زيد بن ارقم، و انس بن مالك تا شما را خبر دهند، همانا ايشان اين كلام را در حق من و برادرم حسن از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيده‌اند. آيا اين مطلب كافي نيست شما را در آن كه حاجز ريختن خون من شود؟

شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طريق شك و ريب بيرون صراط مستقيم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه مي گوئي. چون حبيب سخن شمر را شنيد گفت اي شمر به خدا سوگند كه من ترا چنين مي‌بينم كه خداي را به هفتاد طريق از شك و ريب عبادت مي‌كني، و من شهادت مي‌دهم كه اين سخن را به جانب امام حسن عليه السلام راست گفتي كه من نمي‌دانم چه مي‌گوئي البته نمي‌داني چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتم خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده.

ديگر باره جناب امام حسين عليه السلام لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شك و شبهه‌ايست آيا در اين مطلب هم شك مي‌كنيد كه من پسر دختر پيغمبر شما مي‌باشم؟ به خدا قسم كه در ميان مشرق و مغرب پسر دختر پيغمبري جز من نيست،‌خواه در ميان شما و خواه در غير شما، واي بر شما آيا كسي را از شما را كشته‌ام كه خون او را از من طلب كنيد؟ يا مالي را از شما تباه كرده‌ام؟ يا كسي را به جراحتي آسيب زده‌ام تا قصاص جوئيد؟ هيچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت، ديگرباره ندا در داد كه اي شبث بن ربعي و اي حجاربن ابجر و اي قيس بن اشعث و اي زيدبن حارث مگر شما نبوديد كه براي من نوشتيد كه ميو‌ه‌هاي اشجار ما رسيده و بوستانهاي ما سبز و ريان گشته است اگر به سوي ما آيي از براي ياريت لشكرها آراسته‌ايم اين وقت قيس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت ما نمي‌دانيم چه مي‌گوئي ولكن حكم بني عم خود يزيد و ابن زياد را بپذير تا آنكه ترا جز به دلخواه تو ديدار نكند، حضرت فرمود لاوالله هرگز دست مذلت به دست شما ندهم و از شما هم نگريزم چنانكه عبيد گريزند. آنگاه ندا كرد ايشان را و فرمود:

عِبادَاللهِ اِنّي عُذْتُ بِرَبّي وَ رَبِكُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّي وَ رَبكُمّ مِنْ كُلّ مُتَكَبِرً لايُؤمِنُ بَيَوْمِ الْحِسابِ.

آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبه بن سمعان را فرمود تا آن را عقال برنهاد. ابوجعفر طبري نقل كرده از علي بن حنظله بن اسعد شبامي از كثير بن عبدالله شعبي كه گفت چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسين عليه السلام به مقابل آن حضرت شديم، بيرون آمد به سوي ما زهير بن القين در حالي كه سوار بود بر اسبي درازدم غرق در اسلحه، پس فرمود اهل كوفه من انذار مي‌كنم شما را از عذاب خدا، همان حق است بر هر مسلماني نصيحت و خيرخواهي برادر مسلمانش و ماها تا به حال بر يك دين و يك ملتيم و برادريم با هم تا شمشير در بين ما كشيده نشده، پس هرگاه بين ما شمشير واقع شد برادري ما از هم گسيخته و مقطوع خواهد شد و ما يك امت و شما امت ديگر خواهيد بود. همانا مردم بدانيد كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذريه پيغمبرش تا ببيند ما چه خواهيم كرد با ايشان، اينك من مي‌خوانم شما را به نصرت ايشان و مخذول گذاشتن طاغي پسر طاغي عبيدالله بن زياد را زيرا كه شما از اين پدر، و پسر نديديد مگر بدي، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاي شما را بريدند و شما را مثله كردند و بر تنة درختان خرما بدار كشيدند و اشراف و قراء شما را مانند حجر بن عدي واصحابش و هاني بن عروه و امثالش را به قتل رسانيدند.

ادامه نوشته

فرازهايي درباره عاشورا


تاريخ واقعه عاشورا از مدينه تا شهادت:

وقتي امام حسن (ع) مجتبي به شهادت رسيدند شيعيان عراق جنبش کردند و به امام حسين (ع) نامه نوشتند.

براي بيعت با ايشان و خلع معاويه، ولي حضرت نپذيرفتند و جواب نوشتند که در گرو عهد و پيمان با معاويه است و نمي تواند آنرا نقض کند تا مدت سرآيد و جان معاويه در آيد ولي بعد از اينکه معاويه در نيمه رجب سال 60 هجري به درک رسيد يزيد به حاکم مدينه وليد بن عبيد بن ابوسفيان (نوه ابوسفيان) نامه اي مي نويسد و مرگ پدرش معاويه را اطلاع مي دهد و طي نامه اي خصوصي فرمان را از اين سه نفر (امام حسين (ع) - عبدالله بن عمر - عبدلله بن زيير) بيعت بگيرد و اگر بيعت نکردند، سرشان را براي من بفرست . وليد امام را احضار نمود امام آنموقع در مسجد پيغمبر بودند.

خبر مرگ معاويه براي وليد ناگوار و هراسناک بود ناچاراء مروان بن حکم را خواست علت اينکه گفته مي شود (ناچاراء ) چون قبل از وليد ، حاکم مدينه مروان بود و بخاطر همين تغيير حکومت مدينه آنها با هم قهر بودند ولي خبر مرگ معاويه او را مجبور کرد با مروان حکم راجع به نامه يزيد مشورت کند مروان گفت هم اکنون تا خبر مرگ معاويه اعلام نشده آنها را احضار کن و اگر بيعت نکردند گردنشان را بزن چون رگ گردنشان را نزني هر کدام از آنها به ناحيه اي مي روند و مخالفت خود را اعلام مي کنند و مدعي خلافت مي شوند وليد شخصي به نام عبدالله که نوه عثمان (خليفه بود را نزد حسين فرستاد عبدالله آنها را در مسجد يافت عبدالله از آنها دعوت کرد نزد حاکم بروند ، حضرت امام فرمود عبدالله تو برو ما بعداء مي آئيم. عبدالله بن زيير به امام گفت شما چه حدس مي زنيد امام فرمودند (اظن ان طاغيتهم قدهلک ) گمان مي کنم فرعون اينها تلف شده و ما را براي بيعت مي خواهند . امام فرمود من مي روم تو عبدالله بن زبير چه مي کني؟ عبدالله بن زيير گفت حالا ببينم چه مي شود! (نکته: اگر عبدالله بن زيير مطيع ولايت امر بود همان عمل امام را انجام مي داد و مانند پدرش زبير به امام علي (ع) خيانت نمي کرد.) عبدالله بن زيير شبانه از بيراهه به مکه گريخت و در آنجا متحصن شد امام رفت و عده اي از بني هاشم را هم با خود برد و فرمود شما بيرون بايستيد اگر فرياد من بلند شد به داخل بر يزيد و تا صداي من بلند نشده داخل نشويد.

مروان حکم (ل) کنار وليد نشسته بود امام به وليد فرمود چه مي خواهيد؟ حاکم گفت مردم با يزيد بيعت کرده اند و نظر معاويه هم چنين بوده و مصلحت اسلام است و از شما خواهش مي کنم که شما هم بيعت نمائيد وليد دوست نداشت دستش بخون امام آغشته شود با اينکه او از بني اميه محسوب مي شود تا اندازه اي با ديگران فرق داشت.

امام فرمود بيعت من با شما در اين اتاق بسته که سه نفر بيشتر نيستيم چه سودي دارد شما بيعت را براي مردم مي خواهيد که آنها هم به خاطر من بيعت کنند حاکم گفت راست مي فرمائيد باشد براي بعداء . سپس وليد گفت تشريف ببريد مروان حکم گفت چه مي گويي؟ اگر حسين بن علي از اينجا برود معنايش اين است که بيعت نمي کنم سپس گفت وليد، فرمان يزيد را اجرا کن (يعني حضرت را به شهادت برسان) امام گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمين کوباند و فرمود تو کوچکتر از آني، سپس امام بيرون رفتند و سه شب ديگر در مدينه ماندند شبها سر قبر پيامبر (ص) مي رفتند و در آنجا دعا ميخواندند و از باريتعالي راهي را طلب مي نمودند که رضاي خداوند در آن باشد.


منبع:www.tebyan.net

http://alamdarkarbal.blogfa.com

چهل حدیث

 

قالَ الاِْمامُ الصّادِقٌ (علیه السلام) :

1- محاسبه روزانه نفس
«حَقٌّ عَلى کُلِّ مُسْلِم یَعْرِفُنا أَنْ یَعْرِضَ عَمَلَهُ فى کُلِّ یَوْم وَ لَیْلَة عَلى نَفْسِهِ فَیَکُونَ مُحاسِبَ نَفْسِهِ، فَإِنْ رَأى حَسَنَةً اسْتَزادَ مِنها، وَ إِنْ رَأى سَیِّـئَـةً اسْتَغْفَرَ مِنْها لِئَلاّ یَخْزى یَوْمَ الْقِیمَةِ.»:
بر هر مسلمانى که ما را بشناسد سزاوار است که در هر شبانه روز عملش را بر خود عرضه دارد و خود حسابگر خویش باشد، اگر حسنه دید بر آن بیفزاید، و اگر گناه دید از آن آمرزش خواهد تا این که روز قیامت رسوا نشود.
2- استقامت
«لَوْ أَنَّ شیعَتَنا اسْتَقامُوا لَصافَحَتْهُمُ الْمَلائِکَةُ وَلاََظَلَّهُمُ الْغَمامُ وَ لاََشْرَقُوا نَهارًا وَ لاََکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ لَما سَأَلُوا اللّهَ شَیْئًا إِلاّ أَعْطاهُمْ.»:
اگر شیعیان ما استقامت مى ورزیدند، هر آینه فرشتگان با آنها دست مى دادند و ابر بر آنها سایه مىانداخت و در روز مىدرخشیدند و از فراسر و زیر پاى خود روزى مى خوردند و چیزى از خدا نمى خواستند، مگر این که به آنها مى داد.
3-مفاسدِ نیرنگ و حسادت
«مَنْ غَشَّ أَخاهُ وَ حَقَّرَهُ وَ ناواهُ جَعَلَ اللّهُ النّارَ مَأْواهُ. وَ مَنْ حَسَدَ مُؤْمِنًا إِنْماثَ الاْیمانُ فى قَلْبِهِ کَما یَنْماثُ الْمِلْحُ.»:
هر که با برادرش نیرنگ ورزد و او را کوچک شمارد و با او درافتد، خداوند آتش را جایگاهش گرداند، و هر که بر مؤمنى حسد برد، ایمان در دلش آب شود، چنان که نمک در آب حلّ شود.
4- پارسایى، کوشش و کمک به مؤمنان
«لاتَذْهَبَنَّ بِکُمُ الْمَذاهِبُ فَوَ اللّهِ لا تُنالُ وِلایَتُنا إِلاّ بِالْوَرَعِ وَ الاِْجْتِهادِ فِى الدُّنْیا وَ مُواساةِ الاِْخْوانِ فِى اللّهِ، وَ لَیْسَ مِنْ شیعَتِنا مَنْ یَظْلِمُ النّاسَ.»:
مسلکها و مذهبها شما را نبرند، به خدا سوگند به ولایت ما نتوان رسید جز با پارسایى و کوشش در دنیا، و یارى دادن برادران براى خدا. و کسى که به مردم ستم کند، شیعه ما نیست.
5- نتیجه اعتماد به خدا
«مَنْ یَثِقْ بِاللّهِ یَکْفِهِ ما أَهَمَّهُ مِنْ أَمْرِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ یَحْفَظْ لَهُ ما غابَ عَنْهُ، وَ قَدْ عَجَزَ مَنْ لَمْ یُعِدَّ لِکُلِّ بَلاء صَبْرًا وَ لِکُلِّ نِعْمَة شُکْرًا وَ لِکُلِّ عُسْر یُسْرًا.»:
هر که به خدا اعتماد ورزد، خدا مهمِّ دنیا و آخرتش را کفایت کند و هر چه از او غایب است برایش حفظ کند.
درمانده و ناتوان است هر که براى هر بلا صبرى، و براى هر نعمت شکرى، و براى هر دشوارى آسانىاى ندارد.
6- دستورهاى اخلاق عملى
«صِلْ مَنْ قَطَعَکَ، وَأَعْطِ مَنْ حَرَمَکَ، وَ أَحْسِنْ إِلى مَنْ أَساءَ إِلَیْکَ وَ سَلِّمْ عَلى مَنْ سَبَّکَ. وَ أَنْصِفْ مَنْ خاصَمَکَ، وَ اعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ کَما أَنَّکَ تُحِبُّ أَنْ یُعْفى عَنْکَ، فَاعْتَبِرْ بِعَفْوِ اللّهِ عَنْکَ. أَلا تَرى أَنَّ شَمْسَهُ أَشْرَقَتْ عَلَى الاَْبْرارِ وَ الْفُجّارِ. وَ أَنَّ مَطَرَهُ یَنْزِلُ عَلَى الصّالِحینَ وَ الْخاطِئینَ.»:
با کسى که از تو بریده بپیوند، و به آن که از تو دریغ کرده بخشش کن، و با کسى که به تو بدى کرده نیکى کن. و به کسى که به تو دشنام داده سلام کن. و با کسى که به تو دشمنى ورزیده انصاف ورز. و کسى که تو را ستم ورزیده عفو کن، همچنان که دوست دارى که از تو گذشت شود. به عفو خدا از خودت عبرت گیر، آیا نبینى که آفتابش بر نیکان و بدان هر دو مىتابد و بارانش بر شایستگان و ناشایستگان مى بارد؟!
7- آهسته!
«وَ اخْفِضِ الصَّوْتَ، إِنَّ رَبَّکَ الَّذى یَعْلَمُ ما تُسِّرُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ، قَدْ عَلِمَ ما تُریدُونَ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلُوهُ.»:
صدایت را فرودآر، زیرا خدایى که نهان و آشکار را مى داند سؤال ناکرده مىداند که شما چه مى خواهید.
8- بهشت و جهنّم، خیر و شرّ واقعى
«أَلْخَیْرُ کُلُّهُ أَمامُکَ، وَ إِنَّ الشَّرَّ کُلَّهُ أَمامُکَ، وَ لَنْ تَرَى الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ إِلاّ بَعْدَ الاْخِرَةِ، لاَِنَّ اللّهَ عز و جل جَعَلَ الْخَیْرَ کُلَّهُ فِى الْجَنَّةِ وَ الشَّرَّ کُلَّهُ فِى النّارِ، لاَِنَّهُما الْباقیانِ.»:
تمام خیر در برابر تو و تمام شرّ نیز در برابر توست. و خیر و شرّ را نبینى، مگر بعد از آخرت، زیرا که خداوند عزّوجلّ تمام خیر را در بهشت و تمام شرّ را در دوزخ قرار داده، زیرا که این دواند که باقىاند.
9- جلوه و چهره اسلام
«أَلاِْسْلامُ عُرْیانٌ فَلِباسُهُ الْحَیاءُ وَ زینَتُهُ الْوَقارُ وَ مُرُوءَتُهُ الْعَمَلُ الصّالِحُ وَ عِمادُهُ الْوَرَعُ وَ لِکُلِّ شَىْء أَساسٌ وَ أَساسُ الاِْسْلامِ حُبُّنا أَهْلَ الْبَیْتِ.»:
اسلام، برهنه است، لباسش حیا و زیورش وقار و جوانمردى اش عمل صالح و ستونش پارسایى مىباشد. و براى هر چیزى پایه اى است و پایه اسلام دوستى، ما اهل بیت است.
10- عمل براى آخرت
«إِعْمَلِ الْیَوْمَ فِى الدُّنْیا بِما تَرْجُوا بِهِ الْفَوْزَ فِى الاْخِرَةِ.»:
امروز در دنیا کارى کن که به وسیله آن امیدِ کامیابى در آخرت را دارى.
11- پاداش یارى دوستان اهل بیت
«لا یَبْقى أَحَدٌ مِمَّنْ أَعانَ مُؤْمِنًا مِنْ أَوْلِیائِنا بِکَلِمَة إِلاّ أَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِساب.»:
در روز قیامت کسى نماند که یک کلمه به مؤمنى از دوستان ما کمک کرده باشد، جز این که خداوند او را بى حساب به بهشت داخل گرداند.
12- پرهیز از ریا و جدال و دشمنى
«إِیّاکَ وَ الْمُراءَ فَإِنَّهُ یُحْبِطُ عَمَلَکَ وَ إِیّاکَ وَ الْجِدالَ فَإِنَّهُ یُوبِقُکَ وَ إِیّاکَ وَ کَثْرَةَ الْخُصُوماتِ فَإِنَّها تُبْعِدُکَ مِنَ اللّهِ.»:
از ریاکارى بپرهیز که عملت را از بین برد و از جدال بپرهیز که هلاکت گرداند. و از خصومت ها و دشمنى ها بپرهیز که تو را از خدا دور کند.
13- پاکیزگىِ روح، ابزار تشخیص مؤمن
«إِذا أَرادَ اللّهُ بِعَبْد خَیْرًا طَیَّبَ رُوحَهُ فَلا یَسْمَعُ مَعْرُوفًا إِلاّ عَرَفَهُ وَ لا مُنْکَرًا إِلاّ أَنـْکَرَهُ، ثُمَّ قَذَفَ اللّهُ فى قَلْبِهِ کَلِمَةً یَجْمَعُ بِها أَمْرَهُ.»:
چون خدا خیر بنده اى را خواهد روحش را پاک گرداند، به طورى که هیچ معروفى به گوشش نرسد، مگر آن که آن را بفهمد و هیچ منکرى را نشنود، جز آن که زشتش داند و سپس کلمه اى به دلش الهام کند که کارش را بدان فراهم آرد.
14- درخواست عافیت از خدا
«فَسْئَلُوا رَبَّکُمُ الْعافِیَةَ وَ عَلَیْکُمْ بِالدَّعَةِ وَ الْوَقارِ وَ السَّکینَةِ وَ الْحَیاءِ.»:
از پروردگارتان عافیت بخواهید و نرمش و وقار و آرامش حیا را حفظ کنید.
15- نفسِ دعا، عمل است
«أَکْثِرُوا مِنَ الدُّعاءِ، فَإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الَّذینَ یَدْعُونَهُ، وَ قَدْ وَعَدَ عِبادَهُ الْمُؤْمِنینَ الاِْسْتِجابَةَ وَ اللّهُ مُصَیِّرٌ دُعاءَ الْمؤْمِنینَ یَوْمَ الْقِیمَةِ لَهُمْ عَمَلاً یَزیدُهُمْ بِهِ فِى الْجَنَّةِ.»:
زیاد دعا کنید، زیرا خداوند بندگان دعا کن خود را دوست دارد و به بندگان مؤمنش وعده اجابت داده است، وخداوند در روز قیامت دعاى مؤمنان را از کردارشان محسوب دارد و ثوابش را با بهشت فزاید.
16- دوستى بینوایان مسلمان
«وَ عَلَیْکُمْ بِحُبِّ الْمَساکینِ الْمُسْلِمینَ، فَإِنَّ مَنْ حَقَّرَهُمْ وَ تَکَبَّرَ عَلَیْهِمْ فَقَدْ زَلَّ عَنْ دینِ اللّهِ وَ اللّهُ لَهُ حاقِرٌ ماقِتٌ وَ قَدْ قالَ أَبُونا رَسُولُ اللّه(صلى الله علیه وآله وسلم) «أَمَرَنى رَبّى بِحُبِّ الْمَساکینِ المُسْلِمینَ مِنْهُمْ»»:
بر شما باد به دوستى مستمندانِ مسلمان، زیرا هر کس آنان را کوچک بدارد و بر آنها تکبّر ورزد، به راستى که از دین خدا لغزیده و خدا کوچک کننده و زبون کننده اوست. و پدر ما رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)فرموده: «پروردگارم به من دستور داده است که مستمندانِ مسلمان را دوست بدارم.»
17- ریشه کفر
«إِیّاکُمْ أَنْ یَحْسُدَ بَعْضُکُمْ بَعْضًا فَإِنَّ الْکُفْرَ أَصْلُهُ الْحَسَدُ.»:
از حسدورزى به یکدیگر بپرهیزید، زیرا ریشه کفر، حسد است.
18- اعمال محبّت آور
«ثَلاثٌ تُورِثُ الَْمحَبَّةَ: أَلدَّیْنُ وَ التَّواضُعُ وَ الْبَذْلُ.»:
سه چیز است که محبّت آورد: قرض دادن و فروتنى و بخشش.
19- اعمال دشمنى آور
«ثَلاثَةٌ مَکْسَبَةٌ لِلْبَغْضاءِ: أَلنِّفاقُ وَ الظُّلْمُ وَ الْعُجْبُ.»:
سه چیز است که دشمنى مىآورد: دورویى، ستم و خودبینى.
20- نشانه هاى سه کس
«ثَلاثَةٌ لا تُعْرَفُ إِلاّ فى ثَلاثَةِ مَواطِنَ: لا یُعْرَفُ الْحَلیمُ إِلاّ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ لاَ الشُّجاعُ إِلاّ عِنْدَ الْحَرْبِ، وَ لا أَخٌ إِلاّ عِنْدَ الْحاجَةِ.»:
سه کساند که شناخته نشوند جز در سه جا:بردبار شناخته نشود جز به هنگام خشم، و شجاع شناخته نشود جز به وقت نبرد، و برادر و دوست شناخته نشود جز به وقت نیاز.
21- نشانه هاى نفاق
«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ فَهُوَ مُنافِقٌ وَ إِنْ صامَ وَ صَلّى: مَنْ إِذا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ. وَ إِذَا ائْتُمِنَ خانَ.»:
سه چیز است در هر که باشد منافق است، اگر چه روزه بدارد و نماز بخواند: آن که چون سخن گوید دروغ گوید، و چون وعده کند خلاف ورزد و چون امینش دانند خیانت نماید.
22- به سه کس اعتماد نکن!
«لا تُشاوِرْ أَحْمَقَ، وَ لا تَسْتَعِنْ بِکَذّاب وَ لا تَثِقْ بِمَوَدَّةِ مُلُوک.»:
با احمق مشورت نکن، و از دروغگو یارى مجو، و به دوستى زمامداران اعتماد مکن.
23- نشانه هاى سرورى و بزرگى
«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ کانَ سَیِّدًا: کَظْمُ الْغَیْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسیىءِ وَالصِّلَةُ بِالنَّفْسِ وَ الْمالِ.»:
سه چیز است که در هر که باشد آقا و سرور است: خشم فرو خوردن، گذشت از بدکردار، کمک و صله رحم با جان و مال.
24- نشانه هاى بلاغت
«ثَلاثَةٌ فیهِنَّ الْبَلاغَةُ: أَلتَّقَرُّبُ مِنْ مَعْنَى الْبُغْیَةِ، وَ التَّبَعُّدُ مِنْ حَشْوِ الْکَلامِ، وَ الدَّلالَةُ بِالْقَلیلِ عَلَى الْکَثیرِ.»:
سه چیز است که در آن بلاغت و شیوایى است: معنى مقصود را رساندن، و از سخن بیهوده دورى جستن، و بالفظ کم، معنى بسیار را رساندن.
25- نجات در سه چیز است
«أَلنَّجاةُ فى ثَلاث: تُمْسِکُ عَلَیْکَ لِسانَکَ، وَ یَسَعُکَ بَیْتُکَ وَ تَنْدَمُ عَلى خَطیئَتِکَ.»:
نجات در سه چیز است. زبانت را نگهدارى و در خانه ات بمانى! و بر خطایت پشیمان شوى.
26- انس و صفا در سه چیز است
«أَلاُْنْسُ فى ثَلاث: فِى الزَّوْجَةِ الْمُوافِقَةِ وَ الْوَلَدِ الْبارِّ وَ الصَّدیقِ الْمُصافى.»:
انس در سه چیز است: زن موافق و فرزند نیکوکار و دوست خالص و با صفا.
27- نشانه هاى کرم و بزرگوارى
«ثَلاثَةٌ تَدُلُّ عَلى کَرَمِ الْمَرْءِ: حُسْنُ الْخُلْقِ، وَ کَظْمُ الْغَیْظِ وَ غَضُّ الطَّرْفِ.»:
سه چیز است که دلیل بزرگوارى شخص است : خوشخویى، فروبردن خشم، و فروهشتن چشم.
28- سه چیز، تباهى مىآورند
«ثَلاثَةٌ تُکَدِّرُ الْعَیْشَ: السُّلْطانُ الْجائِرُ، وَ الْجارُ السَّوْءُ وَ الْمَرْأَةُ الْبَذِیَّةُ.»:
سه کس زندگى را تیره کنند: زمامدار ستمگر، و همسایه بد، و زنِ بى شرم و بدزبان.
29- حقّ و ناحقّ
«مَنْ طَلَبَ ثَلاثَةً بِغَیْرِ حَقّ حُرِمَ ثَلاثَةً بِحَقٍّ: مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ الاْخِرَةَ بِحَقٍّ، وَ مَنْ طَلَبَ الرِّیاسَةَ بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ الطّاعَةَ لَهُ بِحَقٍّ وَ مَنْ طَلَبَ الْمالَ بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ بَقاءَهُ لَهُ بِحَقٍّ.»:
هر که سه چیز را به ناحقّ خواهد از سه چیز به حقّ محروم گردد:1ـ هر که دنیا را به ناحقّ خواهد از آخرتِ به حقّ محروم گردد،2ـ هر که به نا حقّ ریاست طلبد از طاعتِ به حقّ محروم گردد،3ـ هر که به ناحقّ مالى را طلبد از ماندگارى به حقّ آن محروم گردد.
30- پرهیز از سه چیز
«إِنْ یَسْلَمِ النّاسُ مِنْ ثَلاثَةِ أَشْیاءَ کانَتْ سَلامَةً شامِلَةً: لِسانِ السَّوْءِ وَ یَدِ السَّوْءِ وَ فِعْلِ السَّوْءِ.»:
اگر مردم از سه چیز در سلامت باشند، سلامت کامل خواهند داشت: زبان بد و دست بد و کاربد.
31- کمال احسان به سه چیز
«لا یَتِمُّ الْمَعْرُوفُ إِلاّ بِثَلاثِ خِصال: تَعْجیلُهُ وَ تَقْلیلُ کَثیرِهِ وَ تَرْکُ الاِْمْتِنانِ بِهِ.»:
احسان و نیکى کامل نباشد، مگر با سه خصلت: شتاب در آن، کم شمردن بسیار آن، و منّت ننهادن بر آن.
32- ایمان سودمند
«مَنْ لَمْ تَکُنْ فیهِ ثَلاثُ خِصال لَمْ یَنْفَعْهُ الاِْیمانُ: حِلْمٌ یَرُدُّ بِهِ جَهْلَ الْجاهِلِ، وَ وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ طَلَبِ الَْمحارِمِ وَ خُلْقٌ یُدارى بِهِ النّاسَ.»:
هر که سه خصلت در او نباشد، ایمان به او سودى نرساند:1ـ حلمى که با آن، نادانىِ نادان را برطرف کند،2ـ پارسایىاى که از طلبِ حرام بازش دارد،3ـ و اخلاقى که به وسیله آن با مردم مدارا کند.
33- درباره دانش
«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ تَزَیَّنُوا مَعَهُ بِالْحِلْمِ وَ الْوَقارِ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَهُ الْعِلْمَ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ طَلَبْتُمْ مِنْهُ الْعِلْمَ، وَ لا تَکُونُوا عُلَماءَ جَبّارینَ فَیَذْهَبَ باطِلُکُمْ بِحَقِّکُمْ.»:
دانش بیاموزید و با آن خود را به بردبارى و سنگینى بیارایید و با دانش آموزان خود فروتن باشید، و در برابر استاد خویش تواضع کنید، و از عالمان متکبّر و مستبدّ نباشید، که رفتار ناحقّتان حقّ شما را از بین بَرَد.
34- اعتماد بر حسب شناخت
«إِذا کانَ الزَّمانُ زَمانَ جَوْر وَ أَهْلُهُ أَهْلَ غَدْر فَالطُّمَأْنینَةُ إِلى کُلِّ أَحَد عَجْزٌ.»:
هر گاه زمان، زمانِ جور و ستم باشد و اهل زمانه اهل غدر و نیرنگ، اعتماد و دلبستگى به هر کسى عجز و درماندگى است.
35- نتیجه تمایل به دنیا و اعراض از آن
«أَلرَّغْبَةُ فِى الدُّنْیا تُورِثُ الْغَمَّ وَ الْحُزْنَ وَ الزُّهُدُ فِى الدُّنْیا راحَةُ الْقَلْبِ وَ الْبَدَنِ.»:
رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه، و زهد و بى میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است.
36- صفات آمر به معروف و ناهى از منکر
« إِنَّما یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهى عَنِ المُنْکَرِ مَنْ کانَتْ فیهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ عالِمٌ بِما یَأْمُرُ، عالِمٌ بِما یَنْهى.2ـ عادِلٌ فیما یَأْمُرُ، عادِلٌ فیما یَنْهى.3ـ رفیقٌ بِما یَأْمُرُ، رَفیقٌ بِما یَنْهى. کسى امر به معروف و نهى از منکر مى کند که در او سه ویژگى باشد:1ـ به آنچه امر کند دانا باشد و بدانچه نیز نهى کند دانا باشد،2ـ در آنچه امر کند عادل باشد و در آنچه نیز نهى کند عادل باشد،3ـ به آنچه امر کند با نرمش امر کند و بدانچه نیز نهى کند با نرمش نهى کند.
37- زمامدار ستمگر
«مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطان جائِر فَأَصابَتْهُ مِنْهُ بَلِیَّةٌ لَمْ یُوجَرْ عَلَیْها وَ لَمْ یُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَیْها.»:
هر که از زمامدار ستمگر، طالب فضل و احسانى شود، از او بلایى بیند که، بر آن پاداش نیابد و صبر بر آن، روزى او نشود.
38- بهترین هدیه
«أَحَبُّ إِخْوانى إِلَىَّ مَنْ أَهْدى إِلَىَّ عُیُوبى.»:
محبوبترین برادرانم نزد من، کسى است که عیبهایم را به من اهدا کند.
39- برترى جوى گمراه
«مَنْ دَعَا النّاسَ إِلى نَفْسِهِ وَ فیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ ضالٌّ.»:
هر که با وجود داناتر از خود، مردم را به اطاعت از خود دعوت کند بدعت گزار و گمراه است.
40- صله رحم و آثار آن
«إِنَّ صِلَةَ الرَّحِمِ وَ الْبِرَّ لَیُهَوِّنانِ الْحِسابَ وَ یَعْصِمانِ مِنَ الذُّنُوبِ فَصِلُوا إِخْوانَکُمْ وَبِرُّوا إِخْوانَکُمْ وَ لَوْ بِحُسْنِ السَّلامِ وَ رَدِّ الْجَوابِ.»:
به راستى که صله رحم و نیکوکارى، حساب را آسان کند و از گناهان جلوگیرى نماید، پس با برادران خود صله رحم و نیکى کنید، گرچه به نیکو سلام دادن و جواب سلام باشد.

منبع:http://emam_sadegh.jahanpayam.net
 

پرتوى از سیره و سیماى امام جعفر صادق(علیه السلام)

 

 

امام صادق(علیه السلام) در روز 17 ربیع الاوّل سال 83 هجرى قمرى در مدینه متولّد گردید.
پدر گرامى آن حضرت، امام محمّد باقر(علیه السلام) و مادر ارجمندش امّ فروه، دختر قاسم بن محمّد بن ابىبکر مىباشد.
نام شریفش جعفر ولقب معروفش صادق و کنیه اش ابوعبداللّه مىباشد.
شهادت آن حضرت در 25 شوّال سال 148 هجرى قمرى، در 65 سالگى، به دستور منصور دوانیقى، خلیفه ستمگر عبّاسى، به وسیله سمّى که به آن بزرگوار خوراندند، در شهر مدینه اتّفاق افتاد، و محلّ دفنش در قبرستان بقیع است.
 

برنامه امام صادق(علیه السلام)

امام جعفر صادق(علیه السلام) تلاش و کوشش خود را با مساعى علمى سخت کوشانه آغاز و حوزه فکرى و ثمربخش خویش را که بزرگان فقها و متفکّران از آن بیرون آمدند، در صفوف امّت، افتتاح کرد، و با تربیت شاگردانى دانشمند، ذخیره علمى بزرگى براى امّت برجاى گذاشت.
بعضى از شاگردان نامى آن بزرگوار عبارتند از: هشام بن حکم و مؤمن الطّاق و محمّد بن مسلم و زرارة بن اعین و غیر آنان که هر یک چهره هاى درخشانى از تربیت شدگان مکتب آن حضرتاند.
حرکت علمى او آن سان گسترش یافت که سراسر مناطق اسلامى را دربر گرفت و مردم از علم او چیزها مى گفتند و شهرتش در همه شهرها پیچیده بود.
جاحظ در مورد امام صادق(علیه السلام) گوید:«امام صادق چشمه هاى دانش و حکمت را در روى زمین شکافت و براى مردم درهایى از دانش گشود که پیش از او معهود نبود و جهان از دانش وى سرشار گردید.»هدف امام صادق(علیه السلام) از گسترش برنامه فرهنگى، چاره جهل امّت و تقویت عقیده به مکتب اسلام و نیز ایستادگى در برابر امواج کفرآمیز و شبهه هاى گمراه کننده و حلّ مشکلات ناشى از انحراف حکومت بود.
تلاش آن حضرت از طرفى مقابله با امواج ناشناخته و فاسد اوضاع سیاسى عهد امویان و عبّاسیان بود که انحرافات عقیدتى آن، بیشتر معلولِ ترجمه کتابهاى یونانى و فارسى و هندى و پدیدآمدن گروه هاى خطرناک از جمله غُلات و زندیقان و جاعلان حدیث و اهل رأى و متصوفّه بود که زمینه هاى مساعد رشد انحراف را به وجود آورده بودند.
امام(علیه السلام) در برابر تمامى آنها ایستادگى کرد و در سطح علمى، با همه مشاجره و مباحثه کرد و خطّ افکارشان را براى ملّت اسلام افشا نمود و از طرف دیگر، با تلاش هاى خستگى ناپذیر، مفاهیم عقیدتى و احکام شریعت را منتشر ساخت و آگاهى علمى را پراکند و توده هاى عظیم دانشمندان را به منظور آموزش مسلمانان مجهّز ساخت.
امام صادق(علیه السلام) مسجد پیامبر را در مدینه محلّ تدریس خویش قرار داد و مردم دسته دسته از دور و نزدیک به آنجا مى شتافتند و سؤالات گوناگون خود را مطرح و جواب لازم را دریافت مى نمودند.
از جمله استفاده کنندگان از محضر آن بزرگوار، مالک بن انس و ابوحنیفه و محمّد بن حسن شیبانى و سفیان ثورى و ابن عیینه و یحیى بن سعید و ایّوب سجستانى و شعبة بن حجّاج و عبدالملک جریح و دیگران بودند.
امام صادق(علیه السلام) به پیروان خود فرمان داد که به حاکم منحرف پناه نبرند و از داد و ستد و همکارى با او خوددارى کنند و به اصحاب و دوستان خود سفارش مى کرد که در هر کار، مخفیانه عمل کنند و تقیّه را رعایت نمایند و در هر عملى که انجام مىدهند توجّه کامل داشته باشند که دشمنان و مخالفانشان متوجّه آن نشوند.
آن حضرت مردم را بر آن مى داشت تا در شورشى که زید بن على بن الحسین(علیه السلام) بر ضدّ دولت امویان کرده بود، پشتیبان زید باشند.
هنگامى که خبر قتل زید به او رسید بسیار ناراحت شد و اندوهى عمیق به او دست داد و از مال خود به خانواده هر یک از یاران زید که با او در آن واقعه آسیب دیده بودند هزار دینار داد.
و نیز هنگامى که جنبش بنى الحسن(علیه السلام) شکست خورد، امام را حزن و اندوه فرا گرفت و سخت بگریست و مردم را مسئول کوتاهى در برابر آن جنبش دانست.
با این حال، آن حضرت از در دست گرفتن حکومت خوددارى فرمود و این کار را به وقتى موکول کرد که نقش دگرگون سازى امّت را ایفا کند و در مجراى افکار امّت تأثیر گذارد و انحراف هاى گوناگونى را که واقعیّت سیاسى و اجتماعى به وجود آورده بود تصحیح نماید، آن گاه در داخل امّت عهده دار تجدید بنا شود و امّت را آماده سازد تا در سطحى درآیند که بتوانند حکومتى را که خود مى خواهند، تشکیل دهند.
 

امام صادق در نگاه دیگران

فقها و دانشمندانِ زمان امام صادق(علیه السلام) و همچنین عالمان بعد از او، همگى آن حضرت را به عظمت و برترى علمى و گستردگى دانش ستوده اند.
از آن جمله:1 ـ ابوحنیفه، پیشواى مشهور فرقه حنفى، گفته است:«من دانشمندتر از جعفربن محمّد ندیده ام.» و نیز از او نقل شده که گفته است:
«لَوْ لاالسَّنَتانِ لَهَلَکَ نُعمْانُ» یعنى اگر آن دو سال (شاگردى من نزد او) نبود، نعمان هلاک مى شد.
(اسم ابوحنیفه نعمان بن ثابت بوده است).
2 ـ مالک، پیشواى فرقه مالکى، گفته است:«مدّتى نزد جعفر بن محمّد رفت و آمد مى کردم، او را همواره در یکى از سه حالت مىدیدم: یا نماز مى خواند یا روزه بود و یا قرآن تلاوت مىکرد، و هرگز او را ندیدم که بدون وضو حدیث نقل کند.»3 ـ ابن حجر هیتمى گفته است:«به قدرى علوم از او نقل شده که زبانزدِ مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و بزرگترین پیشوایان (فقه و حدیث) مانند: یحیى بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثورى، سفیان بن عُیَیْنَه، ابوحنیفه، شعبه و ایّوب سبحستانى از او نقل روایت کرده اند .»4 ـ ابوبحرجاحظ گوید:«جعفربن محمّد کسى است که علم و دانش او جهان را پرکرده است و گفته مىشود که ابوحنیفه و سفیان ثورى از شاگردان اوست، و شاگردى این دو تن در اثبات عظمت علمى او کافى است.»5 ـ ابن خلّکان مورّخ مشهور نوشته است:«او یکى از امامانِ دوازده گانه در مذهبِ امامیّه، و از بزرگانِ خاندانِ پیامبر است که به علّت راستى و درستى گفتار، وى را صادق مىخواندند. فضل و بزرگوارى او مشهورتر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. ابوموسى جابربن حیّان طرطوسى شاگرد او بود. جابر کتابى شامل هزار ورق تألیف کرد که تعلیمات جعفر صادق را دربرداشت و حاوى پانصد رساله بود.»6 ـ شیخ مفید مىنویسد:«به قدرى علوم از او نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و از هیچ یک از افراد خاندان او، به اندازه او علوم و دانش نقل نشده است.»

توفیق فرهنگى در پرتو آشفتگى سیاسى

 

زمان امام صادق(علیه السلام)، زمانِ تزلزل حکومت بنى امیّه و فزونىِ قدرت بنى عبّاس بود و این دو گروه مدّتى در حال کشمکش و مبارزه با یکدیگر بودند.
از زمان هشام بن عبدالملک، تبلیغات و مبارزات سیاسى عبّاسیان آغاز گردید و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلّحانه و عملیات نظامى گردید و سرانجام در سال 132 به پیروزى رسید.
بنى امیّه در این مدّت، گرفتار مشکلات سیاسى فراوان بودند، لذا فرصت فشار و اختناق نسبت به شیعیان را نداشتند.
عبّاسیان نیز چون از دستیابى به قدرت در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پیامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل مى کردند، فشارى از طرف آنان مطرح نبود.
از اینرو، این دوران، دوران آرامش و آزادى نسبىِ امام صادق(علیه السلام) و شیعیان بود و آن حضرت از این فرصت استفاده کرده و تلاش فرهنگىِ وسیعى را آغاز کرد.
او آن قدر فقه و دانش اهل بیت را گسترش داد و زمینه ترویج احکام و بسط کلام شیعى را فراهم ساخت که مذهب شیعه به نام او به عنوان مذهب جعفرى شهرت یافت.
امام صادق(علیه السلام) با تمام جریان هاى فکرى و عقیدتى آن روز برخورد کرده و موضوع اسلام و تشیّع را در برابر آنها روشن ساخته و برترى بینش اسلام شیعى را ثابت کرده است.
امام صادق(علیه السلام) هر یک از شاگردان خود را در رشته اى که با ذوق و قریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم مى نمود و در نتیجه، هر کدام از آنها در یک یا دو رشته از علوم مانند: حدیث، تفسیر، فقه و کلام، تخصّص پیدا مى کردند.
هشام بن سالم مى گوید: روزى با گروهى از یاران امام صادق(علیه السلام) در محضر آن حضرت نشسته بودیم. مردى شامى اجازه ورود خواست و پس از کسب اجازه، وارد مجلس شد. امام فرمود: بنشین. آن گاه پرسید: چه مىخواهى؟ مرد شامى گفت: شنیده ام شما به تمام سؤالات و مشکلات مردم پاسخ مىگویید، آمده ام با شما بحث و مناظره کنم! امام فرمود: در چه موضوعى؟ شامى گفت: درباره کیفیّت قرائت قرآن. امام رو به حمران کرده فرمود: حمران! جواب این شخص با توست. مرد شامى گفت: من مىخواهم با شما بحث کنم، نه با حمران! امام فرمود: اگر حمران را محکوم کردى، مرا محکوم کرده اى !مرد شامى ناگزیر با حمران وارد بحث شد، هر چه شامى پرسید، پاسخ قاطع و مستدلّى از حمران شنید، به طورى که سرانجام از ادامه بحث فرو ماند و سخت ناراحت و خسته شد!امام فرمود: حمران را چگونه دیدى؟ مرد شامى گفت: راستى حمران خیلى زبردست است، هر چه پرسیدم به نحو شایسته اى پاسخ داد! آن گاه مرد شامى گفت: مى خواهم درباره لغت و ادبیّات عرب با شما بحث کنم. امام رو به ابان بن تغلب کرد و فرمود: با او مناظره کن. ابان نیز راه هرگونه گریز را به روى او بست و وى را محکوم ساخت. مرد شامى گفت: مى خواهم درباره فقه با شما مناظره کنم!امام به زرارة فرمود: با او مناظره کن. زراره هم با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست کشاند!شامى گفت: مىخواهم درباره کلام با شما مناظره کنم!امام به مؤمن الطّاق دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولى نکشید که شامى از مؤمن الطّاق نیز شکست خورد!به همین ترتیب وقتى که شامى درخواست مناظره درباره استطاعت برانجام خیر و شرّ، توحید و امامت نمود، امام به ترتیب به حمزه طیّار، هشام بن سالم و هشام بن حکم دستور داد با وى به مناظره بپردازند و هر سه با دلائل قاطع و منطق کوبنده، شامى را محکوم ساختند. با مشاهده این صحنه هیجان انگیز، از خوشحالى، خنده اى بر لبان امام نقش بست. اینک از میان سخنانِ فراوانِ آن اسوه علم و فضیلت، چهل حدیث برگزیده به دانش طلبان و فضیلت خواهان تقدیم مى دارم.

روزه شما چقدر می ارزد؟

 

عبدالله جوادی آملی :کارمومن احیائ سنت الهی استروزه برای این است که انسان به تقوا برسد: ﴿لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ﴾[1]‎ . و انسان با تقوا دو درجه دارد: یکی همان بهشتی که در آن نعمتهای فراوان موجود است: ﴿إِنَّ المُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ﴾[2] و این برای لذایذ ظاهری است. یکی هم مقام عنداللهی شدن است ﴿فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾[3] در این مرحله دیگر سخن از سیب و گلابی نیست. چون جنت و نهر، مأکولات و مشروبات از آن جسم و بدن اوست امّا لقای حق برای روح اوست. این سرّ و باطن روزه است.

امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «للصائم فرحتان، فرحة عند إفطاره وفرحة عند لقاء الله»[4] روزه‌دار دو وقت خوشحال است؛ یکی هنگام افطار و دیگری هنگام ملاقات با پروردگار. و در جای دیگر می‌فرماید: «للصائم فرحتان، حین یفطر وحین یلقی ربّه عزّوجلّ»[5] .

روزه‌دار در بعضی دعاها از خداوند، جمال تام می‌خواهد: «اللّهم إنّی أسألک من جمالک بأجمله وکُلّ جمالک جمیل»[6] .

نظامی گنجوی شاعر معروف در تبیین عشق مجازی و حقیقی، می‌گوید: در پایان امر که لیلی مریض شد به مادرش وصیت کرده گفت: مادر پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو: اگر خواستی به کسی علاقه‌مند شوی، به موجودی که با یک تب از بین می‌رود دل نبند.

حیف است که انسان به خودش و به غیر خدا و به هر آنچه که متغیّر است، دل ببندد؛ زیرا هر چه غیر خداست، در معرض زوال و تغییر است و نمی‌تواند جزای انسان باشد؛ جزای روزه دار، لقای حق است.

به ما گفته‌اند، جمال مطلق را در سحرهای ماه مبارک رمضان، بخواهید و به گوش دادن بسنده نکنید، زیرا گوش دادن غیر از خواستن است. چه مقام بلندی برای انسان میسور بود که به ما گفته‌اند: بگویید: «اللّهم إنّی أسألک من نورک بأنوره وکُلّ نورک نیّر» این ادعیه را در ماه مبارک رمضان به ما آموختند برای اینکه انسان روزه‌دار، لایق چنین سخن گفتن است و این دهان می‌تواند بگوید: «اللّهم إنّی أسألک من جلالک بأجلّه وکُلّ جلالک جلیل» .[7]

سخن از حور و غلمان، سیب و گلابی و جنّات و نهر نیست؛ بلکه سخن از کمالات معنوی است و این مقام برای انسان وجود دارد، اگر این مقامات برای ما نبود، دستور خواندن این دعاها را نمی‌دادند. پس می‌شود به آن مقام رسید؛ چون می‌توان روزه مستحبی گرفت و افطاری خود را به یک غیر مسلمان اسیر داد.

بخشی از احکام فقه اسلامی احکام مربوط به «وقف» است، فقها گفته‌اند که انسان می‌تواند باغ، ملک یا مغازه‌ای را برای امرار معاش کافر وقف کند! و این خود عبادت است جزء اینکه کافر حربی باشد و مهدور الدم. از پیامبر اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) نقل شده که فموده‌اند: «لکلّ کبدٍ حراء أجر»[8] در کتابهای فقهی به اطلاق این حدیث تمسک شده و گفته‌اند که: اگر انسان حیوان گرسنه‌ای را سر یا درنده‌ای را سیراب کند پاداش بهشت دارد.

اگر انسان روزهٴ مستحبی بگیرد و محصول دستاس خود را به صورت نان در بیاورد و به اسیر بدهد و بگوید ﴿إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ﴾[9] چرا که ﴿فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾[10] این ممکن است. اگر خدامتگزار خاندان عصمت، یعنی فضه خادمه در کار اطعام حضور دارد معلوم می‌شود ما هم می‌توانیم به این مقام برسیم و اگر خودمان را ارزان فروختیم ضرر کرده‌ایم.

روزه

ارزش انسان

روایت لطیفی را مرحوم کلینی از امام هفتم (سلام‌الله‌علیه) نقل فرموده، که مرحوم محقق داماد، در شرح آن بیان شیرینی دراد.

حدیث این است که حضرت فرمود: «إنّ أبدانکم لیس لها ثمن إلاّ الجنّة، فلا تبیعوها بغیرها»[11] بدن شما به اندازه بهشت می‌ارزد؛ آن را بهغیر بهشت نفروشید. که ضرر خواهید کرد.

مرحوم محقق داماد می‌فرماید: این روایت ناظر به آن است که روحتان فوق بهشت است. روح را باید به «جنّة اللّقاء» بدهید. روحتانبایستی به ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾[12] برسد و بهترین راه برای عند اللهی شدن روزه گرفتن است [13]

باطن روزه به صورت لقای خدا ظهور می‌کند و برای انسان، همتی بالاتر از لقای حق فرض ندارد. چون انسان موجودی ابدی است که هرگز از بین نمی‌رود، بلکه در نهایت از عالمی به عالم دیگر منتقل می‌شود. اگر باطن روزه نصی او شد، پیوسته در محضر حق است؛ بدون اینکه از حضور دایمی رنج ببرد. یکنواختی در بهشت رنج‌آور نیست، اصولاً در آنجا رنجی وجود ندارد؛ خواه بهشت ظاهری که ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ﴾[14] باشد یا بهشت معنوی. انسان بدون اینکه رنج و خستگی و تشنگی و گرسنگی را بچشد، لذت سیری را احساس می‌کند؛ وضعیت بهشت مانند دنیا نیست.

__________________

1ـ سورة بقره، آیة ۱۸۳/

2ـ سورة قمر، آیة ۵۴/

3ـ سورة قمر، آیة ۵۵/

4ـ وسائل الشیعة، ج۱۰، ص۴۰۳/

5ـ روضة المتقین، ج۳، ص۲۲۶؛ وسائل الشیعة، ج۱۰، ص۴۰۰/

6ـ مفاتیح الجنان، دعای سحر.

7ـ مفاتیح الجنان، دعای سحر.

8ـ بحارالانوار، ج۷۱، ص۳۷۰/ مرحوم محقق می‌فرمایید: «یجوز الصدقة علی الذمّی وإن کان أجنبیاً لقوله(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) «علی کل کبدٍ حراء اجر» (شرایع الاسلام، کتاب الصدقة). این مسئله از باب انسان‌دوستی است نه برای تقویت و مرام آنان. گواه این مطلب آن است که مرحوم محقق، وقف بر کنیسه و معابد اهل کتا را جایز نمی‌داند. برای توضیح بیشتر. ر . ک: جواهر الکلام، ج۲۸، ص۳۰؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۳۷۰ و ۳۷۱/

9ـ سورة دهر، آیة ۹/

10ـ سورة بقره، آیة ۱۱۵/

11ـ الکافی، ج۱، ص۱۹، ح۱۲/

12ـ سورة قمر، آیة ۵۵/

13ـ «جعل (علیه‌السلام) الجنّة ثمن البدن، إشارة إلی أنّ ثمن جوهر النفس المجرّدة هو الله سبحانه فکأنه (علیه‌السلام) قال: أما إنّ أبدانکم ثمنها الجنّة فلا تبیعوها وأمّا نفوسکم المجرّدة وأرواحکم القدسیّة فإنّما ثمنها هو الله سبحانه والفناء المطلق فیه وفی مشاهدة نور وجه الکریم فلا تبیعوها بغیره» (تعلیقه میرداماد بر اصول الکافی، ص۳۸).

14ـ سورة آل‌عمران، آیة ۱۵/

برگرفته از :

بیانات آیت الله جوادی آملی


تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری

 

SMS شبهاي قدر

SMS شبهاي قدر

شب قدر

 

امشب رحمت دوست جاريست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزيد، بغضتان ترکيد، کسي اينجا محتاج دعاست، اگر يادتان بود باران گرفت دعايي به حال من بيابان کنيد.

emshab rahmate dost jarist mesle rood, na manande baran, agar deletan larzid, boghzetan tarkid

kasi inja mohtaje doast, agar yadetan bod baran gereft, doai be hale mane biaban bokonid


امشب سر مهربان نخلى خم شد،،، در كيسه نان بجاى خرما غم شد/ در كنج خرابه ها زنى شيون كرد ،،، همبازى كودكان كوفه كم شد..

emshab sare mehrabane nakhli kham shod, dar kiseye nan be jaye khorma gham shod

dar konje kharabe ha zani shivan kard, ham bazie kodakane kofe kam shod


باشورحسينى وصلابت حسنى درسوگ علي مىگرييم. دعايتان توشه ي بي برگي ما

ba shore hoseini va salabate hasani dar soge ali migeriim , doayetan tosheye bi bargie ma


امشب تمام آينه ها را

صدا كنيد. گاه اجابت است رو به سوي خداكنيد. اي دوستان آبرودار در نزد حق، درنيمه شب قدرمرا هم دعا كنيد.

emshab tamame aeene ha ra doa konid . ey dostane abroo dar dar nazde hagh. dar nime shabe ghadr mara ham doa konid

چون نامه جرم ما به هم پيچيدند * بردند به ديوان عمل سنجيدند * بيش ازهمگان گناه مابود ولي ما را به محبت علي(ع)بخشيدند.

با عرض تسليت در ليالي قدر اين حقير را ازدعاي خيرخويش فراموش نکنيد.التماس دعا

chon name jorme ma be ham pichidand bordand be divane amal sanjidand, bish az hamegan gonahe mabod vali mara be mohabbate ali bakhshidand


مارا به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحر خيز که صاحب نفسانند

mara be doa kash nasazand faramoosh . rendane sahar khiz ke saheb nafasanand


از عرش صداي ربنا مي آيد

آواي خوش خدا خدا مي آيد

فرياد که درهاي بهشت باز کنيد

مهمان خدا سوي خدا مي آيد

az arsh sedaye rabana miayad/ avaye khoshe neda neda miayad

faryad ke darhaye behesh baz konid/ mehmane khoda soye khoa miayad


گويند كريم است و گنه مي بخشد......گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم

goyand karim asto gonah mibakhshad / giram ke bebakhshad ze khejalat che konam


قاآني:شرمنده از آنيم که در روز مکافات/اندر خور عفو تو نکرديم گناهي

ga;ani : sharmande az anim ke dar rooze mokafat / andar khore afve to nakardim gonahi


ميگن هر موقع آب مي نوشي بگو "يا حسين" اين روزا وقتي آب مي بيني و نمي نوشي ، آروم بگو "يا ابا الفضل"

migan har moghe ab minoshi bego ya hosein . in rooza vaghti ab mibini va neminooshi aroom bego ya abalfazl


يا رب ز تو امروز عطا مي طلبم

هشياري و بخشش خطا مي طلبم

مقبولي روزه و نماز و طاعات

از درگه لطفت به دعا مي طلبم

ya rab ze to emrooz ata mitalabam

hoshyari va bakhshesh ata mitalabam

maghbolie roze va namazo taat

az dargahe lotfat be doa mitalabam


يکي ازبهترين وقت هاي دعا که مستجاب ميشه وقتي هست که از همه چيز نا اميد

هستيم و يک ذره غرور هم نداريم . بخصوص اگر موقع افطار باشد . . .

yeki az behtarin vaght haye doa ke mostajab mishe vaghti hast ke az hame chiz na omid hastim va yek zare ghorur nadarim

be khosoos agar moghe eftar bashe


ز مردم دل بكن ياد خدا كن . خدا را وقت تنهايي صدا كن . در آن حالت كه اشكت مي چكد گرم . غنيمت دان و ما را هم دعا كن

ze mardom del bekan yade khoda kon. khoda ra vaghte tanhai seda kon

dar an halat ke ashkat michekad garm. ghanimat daro ma ra ham doa kon


كاش در اين رمضان لايق ديدار شوم / سحري با نظر لطف تو بيدار شوم

كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان / تا كه هم سفره ي تو لحظه ي افطار شوم

kash dar in ramezan layeghe didar shavam/sahari ba nazare lotfe to bidar shavam

kash menat begozari be saram mehdi jan/ ta ke ham sofreye to lahzeye didar shavam


مارا به دعا كاش نسازند فراموش / رندان سحرخيز كه صاحب نفسانند

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان بر شما مبارك

mara be doa kash nasazand faramoosh

rendabe sahar khoiz ke saheb nafasanand

 

منبع: سايت بازياب

لیلة القدر و فاطمه (س)

لیلة القدر و فاطمه (س)

در تفسیر" فرات " از امام صادق(ع) در ذیل آیه شریفه " انا انزلناه فی لیلةالقدر" نقل کرده است که فرمود:

اللیلة فاطمة، و القدرالله ، فمن عرف فاطمة (ع) حق معرفتها فقد أدرک لیلة القدر، و إنما سمیت فاطمة لأن الخلق فطموا عن معرفتها.

مراد از" لیلة" فاطمه (ع) و مقصود از" قدر " خداوند است، پس هر که فاطمه (ع) را آن طور که سزاوار است و حق معرفت او است بشناسد، شب قدر را درک کرده است. و همانا آن حضرت " فاطمه" نامیده شده است؛ زیرا مردم از شناخت او بریده شده و عاجزند.

شاید راز تشبیه فاطمه(ع) به " لیلة القدر" پنهانی و در پرده بودن معرفت و شناخت آن حضرت نسبت به مردم است مثل پنهان بودن شب قدر، و به خاطرهمین آنرا در آیه با دو حرف استفهام آورده و فرموده است:" و ما ادریک ما لیلة القدر" تا بزرگی شأن و قدر آن را بفهماند یا عاجز بودن شناخت آن را برای غیرمعصومین ثابت کند، زیرا شب قدر را غیر از معصومین (ع) نمی شناسند، و یا مقصود این است که هر کس فاطمه (ع) را آنگونه که سزاوار است بشناسد و به حقیقت معرفت او پی ببرد پرده ازمقابل چشمان او کنار می رود و جلالت و عظمت آن حضرت و فرود آمدن فرشتگان را به محضر او در آن شب می بیند، بطوری که به شب قدر بودن آن یقین پیدا می کند، و در حقیقت درک شب قدر همین است.

 منبع:http://www.tebyan.net

گالری عکس

moharam_ahlbeyt
teshne_moharam
ya-aba-abdelah_moharam
sagha_moharam
ashora_moharam
abalfazl_abbas_moharam
moharam_hosein
ya_aba_abdelah_hosein

 

منبع:www.Moharam.Miadgah.ir

یازینب

             

یازینب

              

  ناگهان من ماندم و سرنیزه ها                                

یک زن و یك عدهّ سر بر نیزه ها

چشم وا كردم نگاهم دود شد                              

                    چشم بستم خیمه ام نابود شد

پر زدم بال و پرم را سوختند                                  

                    گریـــــه كردم دیده ام را دوختن

 

 

زینب کبری : دختر امیر المؤمنین على علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام.فضیلتهاى بانو زینب علیها السلام مشهور تر از آن است كه نیازى به ذكر آن باشد.نام مباركش به وسیله جبرئیل علیه السلام بر رسول خدا صلى الله علیه و آله عرضه شد و پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: حاضران و غایبان را وصیت مى‏كنم كه حرمت این دختر را پاس دارید، كه او مانند خدیجه كبرى علیها السلام است.تمام فصحا و بلغا به فصاحت و بلاغت این بانو اعتراف دارند.هرگاه لب به سخن مى‏گشود گویا على علیه السلام سخن مى‏گفت .امام سجاد علیه السلام به ایشان مى‏فرمود: یا عمه انت بحمد الله عالمة غیر معلمة فهمة غیر مفهمة.محبت و علاقه زینب نسبت به برادر عزیزش امام حسین علیه السلام، چنان بود كه روزى را بدون دیدار آن حضرت سر نمى كرد.در ایمان و فداكارى در راه دین و جهاد چنان شوقى داشت كه با تمام وجود در كنار امام و پیشوایش بود و پسرانش را در راه دین اهدا نمود .در عبادت، زهد، تقوا، جود و سخاوت سر آمد زنان زمان خویش بود.از مال و زینت و آسایش منزل همسرش چشم پوشید و براى انجام وظیفه، به همراه برادر رهسپار شد.

   سخنان زینب علیها السلام پس از شهادت سالار شهیدان، و خطبه‏هاى آن حضرت در بازار كوفه و در پیش ابن زیاد و دربار یزید، چنان قوى و تكان دهنده بود كه همگان را به حیرت واداشت و مسلمانان را از خواب غفلت بیدارى كرد.وى رسالت خویش را كه زنده كردن دین جدش بود ـ به نیكى انجام داد.

   زینب علیها السلام در خضوع، خشوع، عبادت و بندگى، وارث مادر گرامى و پدر بزرگوارش بود .اكثر شبها را به تهجد صبح مى‏كرد و دائما قرآن تلاوت مى‏فرمود، حتى شب یازدهم محرم با آن همه فرسودگى و خستگى و دیدن مصیبتها، به عبادت مشغول شد، چنانكه حضرت سجاد علیه السلام مى‏فرماید: در آن شب دیدم عمه ام در جامه نماز، نشسته مشغول عبادت است.

   ابن اثیر نیز نام زینب علیه السلام را در زمره اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله ذكر كرده، مى نویسد: «كانت زینب امرأة عاقلة لبیبة جزلة.»

   آیت الله خویى مى‏فرماید: زینب شریك و همراه برادرش حسین علیه السلام در دفاع از اسلام و جهاد در راه خدا و دفاع از دین (شریعت) جدش، سید المرسلین صلى الله علیه و آله بود .در فصاحت چنان بود كه گویا از زبان پدرش سخن مى‏گوید.در ثبات و پایدارى چون پدرش بود .نزد ظالمان و جائران خضوع نمى كرد و از كسى جز خداى سبحان نمى‏ترسید.حق مى‏گفت و راستگو بود.علامه مامقانى او را از نساء حدیث بر شمرده و مى‏نویسد: زینب! كیست زینب؟ تو چه دانى كه كیست زینب؟ او بانوى بنى هاشم است كه در صفات ستوده برترین است و كسى جز مادرش بر او افتخار و تفخر ندارد.

   در حیات پیامبر صلى الله علیه و آله به دنیا آمد.كنیه اش، ام كلثوم، ام عبد الله و ام الحسن است، براى او كنیه‏هاى مخصوصى مانند: ام المصائب، ام الرزایا، ام النوائب و.. .ذكر كرده‏اند.پدر گرامى اش او را به ازدواج برادرزاده خویش عبد الله بن جعفر در آورد كه على، عون، اكبر، عباس، محمد و ام كلثوم ثمره این پیوند مبارك اند.

 

در حماسه حسینی آن کسی که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید، خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها بود. راستی که موضوع عجیبی است، زینب با آن عظمتی که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن حضرت زهرا علیهاسلام و از تربیت علی علیه السلام بدست آورده بود، در عین حال زینب بعد از کربلا، با زینب قبل از کربلا متفاوت است، یعنی زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشتری دارد.

ما می بینیم در شب عاشورا، زینب یکی دو نوبت حتی نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد، یکبار آنقدر گریه می کند که بر روی دامن حسین بیهوش می شود و حسین علیه السلام با صحبتهای خود زینب را آرام می کند. «لا یذهبن حلمک الشیطان؛ خواهر عزیزم! مبادا هوس شیطانی بر تو مسلط بشود و حلم را از تو برباید، صبر و تحمل را از تو برباید» (بحارالانوار، ج 45، صفحه 2 و ارشاد شیخ مفید، صفحه 232 و اعلام الوری ، صفحه 236). وقتی حسین (ع) به زینب (س) می فرماید که چرا این طور می کنی، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودی؟ جد من از من بهتر بود، پدر ما از ما بهتر بود، برادر همین طور، مادر همین طور، زینب با حسین (ع) این چنین صحبت می کند: برادر جان! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهی غیر از تو داشتم، ولی با رفتن تو برای من پناهگاهی باقی نمی ماند. اما همینکه ایام عاشورا سپری می شود و زینب، حسین علیه السلام را با آن روحیه قوی و نیرومند و با آن دستورالعملها می بیند، زینب (س) دیگری می شود که دیگر احدی در مقابل او کوچکترین شخصیتی ندارد.

 


 

جملاتي از امام حسین (ع)

 

:: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ

::هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.

::خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.

پخش زنده تصاویر از كربلای معلا

پخش زنده تصاویر از كربلای معلا

تصاویر زنده و مستقیم از حرم ملكوتی سیدالشهداء امام حسین علیه السلام از كربلای معلا

امام حسین علیه السلام و احیاىدین(2)

 

امام حسین علیه السلام و احیاىدین(2)


آسیب‏شناسى باورهاى دینى در عصر امام حسین علیه السلام

آسیب‏شناسى در بعد ایجابى

آسیب‏شناسى در بُعد سلبى

نقش امویان در گسترش مرجئه

عوامل بنیادین احیا

خصوصیات رهبرى امام حسین علیه السلام در احیاى دین

1. رهبرى بر اساس بصیرت

2. قاطعیت در رهبرى

3. تقدم منافع جامعه بر منافع فرد در هدفگذارى

آسیب‏شناسى باورهاى دینى در عصر امام حسین علیه السلام

عصر امام حسین علیه السلام با آفات و آسیب‏هاى گوناگونى در باورهاى دینى مواجه بود و «آسیب‏شناسى باورهاى دینى‏» نقش مهمى در شكل‏گیرى جریان نهضت عاشورا داشت كه در اینجا به خاطر اهمیت آن نسبت ‏به سایر آسیب‏شناسى‏ها و این كه آسیب‏هاى اعتقادى، ریشه و منشا آفات و آسیب‏هاى دیگر است، به ذكر برجسته‏ترین آنها مى‏پردازیم. (16)

آسیب‏هاى وارده بر باورهاى دینى را مى‏توان به دو دسته تقسیم كرد:

1. آسیب‏هاى ایجابى (آنچه در اسلام و از اسلام نیست، به آن نسبت داده شود)،

2. آسیب‏هاى سلبى (آنچه در اسلام بوده متروك و مهجور گردد) .

برخى آسیب‏هاى ایجابى و سلبى وارد بر دین و باورهاى دینى عبارت بودند از:

1. ظهور خوارج با عقایدى مخصوص به خود،

2. تكفیر منكران خلافت‏ خلفا به عنوان یك اصل دینى،

3. اعتقاد به قدر (اختیار مطلق)،

4. ترویج تفكر جبرى،

5. شیوع مرجئه گرى و...

در این مقاله براى اختصار، به ذكر دو نمونه اخیر از آسیب‏هاى ایجابى و سلبى (جبرگرائى و مرجئه گرى) حادث شده در آن دوره، كه در سرنوشت اسلام بهطور عموم و به ‏ویژه در شكل‏گیرى حادثه كربلا نقش به سزایى داشته، اكتفا شده، تحقیق بیش از این به توفیقى دیگر موكول مى‏شود.

ترویج اندیشه‏هایى همانند «تفكر مرجئه‏» مى‏توانست در توجیه اعمال ناشایست مسلمانان نقش مؤثرى داشته باشد؛ چرا كه از یك سو به آنان آزادى عمل مى‏داد كه هر خلافى را به راحتى مرتكب شوند و در عین حال احترامشان نیز در بین توده مردم محفوظ بماند.

همچنین ترویج این اندیشه در بین مردم مى‏توانست از بروز بسیارى از قیام‌ها و حركت‌هاى مردمى جلوگیرى نماید. بنابراین در سایه چنین تفكرى، حاكمان بنى‏امیه مى‏توانستند دست‏ به هر گناه و جنایتى بزنند و مردم نیز هیچ عكس‏العملى از خود نشان ندهند. این اندیشه هنگامى كه در كنار اندیشه جبرگرایان قرار مى‏گرفت ‏بر ابعاد پیامدهاى ویرانگر آن افزوده مى‏شد؛ اندیشه «جبر»، به كلى از انسان سلب مسئولیت مى‏كرد و تفكر «ارجا»، اسلام و ایمان هر جنایت پیشه‏اى را تضمین مى‏نمود!

آسیب‏شناسى در بُعد ایجابى

یكى از موارد بسیار حاد آسیب در جامعه دینى امام حسین علیه السلام گرایش توده مردم به مسلك «جبر» بوده است. آنچه مجموعا از تاریخ اسلام روشن مى‏شود این است كه مسلمانان صدر اسلام با اعتقاد راسخى كه به «قضا و قدر» داشتند، این تعلیم را آن چنان دریافت كرده بودند كه در نظرشان با تسلط خودشان بر سرنوشتشان منافاتى نداشت و مساله تغییر و تبدیل سرنوشت و این كه خود این تغییر و تبدیل‏ها نیز جزو «قضا و قدر» است نزد آنها امرى مسلم بود؛ از این رو، اعتقاد محكم آنان به سرنوشت، آنها را به سوى «جبرگرایى‏» نكشانید و آنان را بى‏حس و لا قید بار نیاورد.

آنها ضمن فعالیت‌هاى شگفت‏آور و متكى به نفس كم ‏نظیرشان، همواره از خداوند بهترین «قضا» را طلب مى‏كردند، چون متوجه بودند كه در هر موردى انواع «قضا و قدرها» هست، بنابراین از خدا بهترین آنها را طلب مى‏كردند، ولى از آغاز حكومت امویان «قضا و قدر» مرادف «جبر» و عدم آزادى و تسلط بى‏منطق یك قدرت نامرئى بر انسان و اعمال و افعال او معرفى شد.

رسوخ این باور در اذهان مسلمانان پیامدهاى بسیار خطرناك و ناگوارى به همراه داشت كه موجب ركود و انحطاط آنان گردید. با این بینش انحرافى اگر شخصى مثل یزید بر جامعه حاكم مى‏شود خواست ‏خدا تلقى مى‏گردد! و اگر مردم مدینه را قتل عام مى‏كند و به خانه خدا هجوم مى‏برد نیز خواست ‏خدا معرفى مى‏شود و... .این یكى از آسیب‏هایى بود كه در عصر امام حسین علیه السلام گریبانگیر عقاید مردم شده بود تا آنجا كه وقتى به عمربن سعد،قاتل امام حسین علیه السلام اعتراض مى‏شود كه چرا حكومت رى را بر كشتن پسر عمویت ‏برگزیدى، عمر در جواب مى‏گوید:

«كانت امور قضیت من السماء و قد اعتذرت الى ابن‏عمى قبل الواقعة فابى الا ما ابى، (17) امورى از جانب خداوند قطعیت ‏یافته، و من قبل از وقوع حادثه كربلا مراتب را به پسر عمویم گفتم و از وقوع آنها عذرخواهى كردم. او هیچ گاه حاضر نشد بیعت را بپذیرد.

آسیب‏شناسى در بُعد سلبى

یكى دیگر از موارد آسیب بر باورهاى دینى در عصر امام حسین علیه السلام كه دین را به كلى از محتوا تهى كرد، شیوع تفكر «مرجئه گرى‏» بود كه موجب جدا شدن «عمل‏» از حوزه «ایمان‏» گردید. یكى از معانى «ارجاء»، «تاخیر انداختن‏» است و وجه تسمیه پیروان این تفكر به «مرجئه‏» نیز از همین باب است.

مرجئه را از این جهت‏ به این اسم خوانده‏اند كه بین «عمل‏» و «ایمان‏» جدایى قایلند و معتقدند كه عمل در حقیقت ایمان شرط نشده است و مرتبه عمل بعد از مرتبه ایمان قرار دارد. به عقیده آنها مؤمن كسى است كه لفظا یا قلبا به اسلام گرایش داشته باشد؛ از این رو، بین ایمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ایمان ظاهرى تارك الصلاة یا هر عیاش و آلوده به انواع منكرات كه فقط به زبان ایمان آورده است هیچ فرقى قایل نیستند و هر دو را مؤمن مى‏دانند.

در نامه امام حسین علیه السلام به مردم بصره مى‏خوانیم:

« من شما را به سوى كتاب خدا و سنت پیامبرش فرا مى‏خوانم. آگاه باشید كه سنت‌ها نابود شده و بدعت‌ها آشكار شده و شما اى مردم اگر با من همراه شوید و ندایم را پاسخ مثبت گویید، من به راه روشن دیانت رهنمونتان خواهم كرد.»

نقش امویان در گسترش مرجئه

بر اساس حقایق مسلم تاریخى، خلفاى بنى امیه افرادى فاسق و فاسد بودند و مردم نیز بر این حقیقت كاملا آگاهى داشتند و خلفاى اموى نیز قادر به كتمان فسق و فجور خود نبودند. از این رو ترویج اندیشه‏هایى همانند «تفكر مرجئه‏» مى‏توانست در توجیه اعمال ناشایست آنان نقش مؤثرى داشته باشد؛ چرا كه از یك سو به آنان آزادى عمل مى‏داد كه هر خلافى را به راحتى مرتكب شوند و در عین حال احترامشان نیز در بین توده مردم محفوظ بماند.

همچنین ترویج این اندیشه در بین مردم مى‏توانست از بروز بسیارى از قیام‌ها و حركت‌هاى مردمى جلوگیرى نماید. بنابراین در سایه چنین تفكرى، حاكمان بنى‏امیه مى‏توانستند دست‏ به هر گناه و جنایتى بزنند و مردم نیز هیچ عكس‏العملى از خود نشان ندهند. این اندیشه هنگامى كه در كنار اندیشه جبرگرایان قرار مى‏گرفت ‏بر ابعاد پیامدهاى ویرانگر آن افزوده مى‏شد؛ اندیشه «جبر»، به كلى از انسان سلب مسئولیت مى‏كرد و تفكر «ارجا»، اسلام و ایمان هر جنایت پیشه‏اى را تضمین مى‏نمود! با رواج چنین اندیشه‏هایى بود كه فردى مانند یزید بن معاویه توانست در ظرف مدت كوتاه حكومت ‏سه ساله‏اش، مرتكب بزرگترین جنایات شود و توده مسلمانان نیز سكوتى مرگبار را اختیار كنند. یزید در اولین سال حكومتش، «حسین بن على علیهماالسلام» را به همراه اصحابش با فجیع‏ترین وضعى به شهادت رساند و خانواده‏اش را به اسارت برد. در سال دوم، واقعه «حره‏» را آفرید كه در جریان آن بسیارى از اصحاب و یاران پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به شهادت رسیدند و به سربازان خود اعلام نمود كه به مدت سه روز آزادند در مدینه - حرم امن رسول الله صلی الله علیه و آله - هر آنچه بخواهند انجام دهند! و آنان نیز در این مدت هر آنچه از قبایح و جنایات ممكن بود مرتكب شدند! و در سال سوم نیز خانه خدا را به منجنیق بست و آتش زد و ویران كرد.

عوامل بنیادین احیا

بحث مهم دیگرى كه در زمینه «احیاگرى‏» مطرح مى‏شود این است كه عوامل و اركان احیا در جامعه دینى چه چیزهایى هستند؟ در این بخش از مقاله به تحلیل و بررسى این موضوع مى‏پردازیم. (18) اگر هر جامعه‏اى را بتوان به «عوام‏» و «خواص‏» (اعم از حكمرانان، دانشمندان و روشنفكران) یا «رهبران‏» و «مردم‏» تقسیم نمود، در احیاى جامعه، سؤال اساسى كه از آغاز جاى طرح دارد، این است كه براى احیاى جوامع از كجا باید آغاز كرد، از رهبران، نخبگان یا از مردم و بدنه جامعه؟ در اینجا حداقل سه پاسخ قابل فرض است كه اتفاقا هر سه نیز طرفدار دارد.

1. این بزرگان و رهبران و نوابغ و قهرمانانند كه نقش اصلى را در جامعه دارند و در تاریخ نیز همین افراد نقش عمده را به عهده دارند؛ بنابراین طبیعى است كه «احیا» باید از رهبران و از بالا شروع شود. در این نظریه نقش مردم چندان جدى گرفته نمى‏شود.

2. نظریه دوم درست در مقابل دیدگاه فوق بر این است كه تاریخ، شخصیت‌ها را به وجود مى‏آورد؛ یعنى نیازهاى عینى اجتماعى است كه شخصیت‏ خلق مى‏كند. از دیدگاه اینها مردان بزرگ «علامت‏» هستند نه «عامل‏» و افراد و شخصیت‌ها جز تجلى گاه روح جمعى چیز دیگرى نیستند. از دیدگاه طرفداران این مكتب، احیا باید از مردم و از بدنه جامعه شروع شود.

امام حسین علیه السلام پس از تصمیم به قیام و تشخیص امر خدا و احساس وظیفه براى مبارزه با دستگاه غاصب یزید، قاطعانه وارد عمل مى‏شود، به طورى كه درخواست افراد مخلص و بزرگوارى مانند ابوبكر عمر بن عبدالرحمن مخزومى، عبدالله بن عباس و محمد بن حنفیه نیزنمى‏توانند او را از تصمیمش منصرف سازند و او با اراده‏اى استوار، حركت الهى خویش را براى رسیدن به اهداف والا و مقدسش آغاز مى‏كند.

3. گروه سوم براى «تغییر» هم به نقش رهبرى و هم به اوضاع محیطى هر دو توجه دارند و میزان موفقیت رهبر را به توان وى در ایجاد سازگارى بین نیازهاى روانى خود و نیازهاى اجتماعى جامعه وابسته مى‏دانند. در اینجا كار «احیا» به هر دو بخش سازنده یك جامعه یعنى «رهبرى‏» و «مردم‏» مربوط است، همان طور كه در مقابل، انحطاط جوامع نیز به بى‏كفایتى نخبگان و بى‏تحركى و ركود آحاد جامعه مربوط مى‏شود. از نگاه «دینى‏» نظریه سوم مورد تایید و تاكید است. در قرآن ضمن این كه انبیا و اولیا قهرمانان داستان‌ها و تاریخ هستند و نقش اساسى را بر عهده دارند؛ اما این قهرمان‌ها به زبان قوم و در حد فهم آنها سخنمی گویند (ابراهیم علیه السلام)و هرگز خود را از توده‏ها و مردم جامعه بى نیاز نمى‏بینند و در كنار محور بودن انبیا در قرآن، «ناس‏» هم اصالت دارد. از این رو است كه در قرآن مجید حداقل، 240 بار «ناس‏» به كار برده شده كه این فراوانى كاربرد بر همین موضوع دلالت دارد، به عنوان شاهد در قرآن مجید سخن از رسول براى مردم (نساء / 79) خانه خدا براى مردم (بقره / 125) آیات الهى براى مردم (بقره / 187) و حتى خداى مردم (سوره ناس) و...به میان آمده است.

حاصل این كه براى احیا و اعتلاى جوامع از دیدگاه دینى هم رهبران، قهرمانان، الگوهاى زنده، با نشاط و حركت آفرین لازم است و هم توده مردم باید آگاه و بیدار شده و همراه خواص احیاگر اقدام كنند والا حركت احیاگرانه خواص با شكست مواجه خواهد شد.

شاهد این مدعا نهضت ‏حسینى است. امام حسین علیه السلام حركت و نهضت‏ خود را در همان اولین گام با جوشش، خروش،وفریاد آغاز نمود؛ به عنوان مثال پس از این كه در مسجد مدینه، دعوت ولید والى مدینه به حضرت و زبیر مى‏رسد، اولین جمله‏اى كه امام علیه السلام به كار مى‏برد این است كه «قد ظننت ان طاغیهم قد هلك (19)؛ گمان مى‏كنم طاغوت آنها هلاك شده است.‏»

در همین جمله كوتاه اولا، معاویه را با مفهوم طاغوت تعبیر مى‏كند كه مفهومى مذموم است و نشان از طغیان حاكم دارد و ثانیا، براى مرگش، مفهوم هلاكت را بهكارمیبرد.

در نامه امام حسین علیه السلام به مردم بصره مى‏خوانیم:

«انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبیه صلی الله علیه و آله فان السنة قد امیتت و ان البدعة قد احییت و ان تسمعوا قولى و تطیعوا امرى اهدكم سبیل الرشاد(20)؛ من شما را به سوى كتاب خدا و سنت پیامبرش فرا مى‏خوانم. آگاه باشید كه سنت‌ها نابود شده و بدعت‌ها آشكار شده و شما اى مردم اگر با من همراه شوید و ندایم را پاسخ مثبت گویید، من به راه روشن دیانت رهنمونتان خواهم كرد.»

احیاى سنت كه به تعبیر امام علیه السلام"مرده است"، خود ممكن است در نظر برخى برگشت ‏به عقب [«سلفى گرى‏»] (مثل حركت‌هاى امثال وهابیون) و حاصل آن ركود باشد، اما تفسیرى كه حضرت در قول و فعل از احیاى سنت مى‏دهد، محیى و اعتلابخش است. سنت نبوى و علوى در قالبى مطرح مى‏شود كه جامعه راكد را به حركت در مى‏آورد. از اینجا مى‏توان فهمید كه اولا اگر سنتى عناصر لازم را براى حركت‏ بخشى و اعتلادهى نداشت، بازگشت‏ به آن نیز نتیجه‏اى جز اماته و انحطاط جوامع در پى ندارد. ثانیا، اگر سنتى عناصر لازم حیات‏بخش را داشته باشد ولى تفسیرى جامد و خشك از آن ارائه گردد، باز صرف بازگشت ‏به سنت، حلال مشكل جامعه نیست، پس هم باید سنت عناصر حیات‏بخش داشته باشد و هم تفسیر تحرك زا و متناسب با عصر از آن صورت پذیرد. حال ببینیم سیره امام از احیاى سنت چگونه طرح و تفسیر مى‏شود.

اگر بتوان از جمله ویژگى‏هاى هر حركت ‏حیات‏بخش و احیاگر را «ارادى بودن‏» عمل دانست، یعنى نقش انتخاب و اختیار و گزینش در هر عملى بیشتر باشد، ارزش عمل بیشتر مى‏شود و صبغه انسانى به خود مى‏گیرد. امام علیه‌السلام در شب عاشورا كه به حسب ظاهر باید تمام تلاشش بر آن باشد كه نیروهاى موجود را تهییج و تحریك، و براى حفظ روحیه آنها عمل كند و سخن بگوید، چنین مى‏فرماید:

«آگاه باشید كه من فردا مورد هجوم این دشمنان قرار خواهم گرفت، بنابراین شما را آزاد مى‏گذارم تا هر چه زودتر از این سرزمین دور شوید و هیچ مسئولیتى بر شما نیست. اكنون سیاهى شب همه جا را فرا گرفته، از آن به عنوان مركب استفاده كنید. هر یك از شما دست‏ یكى از افراد خاندان مرا بگیرد و با خود همراه ببرد. آرى شما در این تاریكى به این سو و آن سو پراكنده شوید و مرا با این لشگر انبوه واگذارید، چرا كه آنان تنها با من كار دارند.»(21)

آرى این حد بالایى از انتخاب و اختیار براى حركت احیاگرانه و شهادت‏طلبانه است كه ارزش نهضت‏ حسینى را افزایش مى‏دهد كه حتى با سلب مسئولیت رهبرى نسبت‏ به آنها، به اهداف عالى پایبند ماندند و حیات را نه در زندگى ذلیلانه دنیایى، كه حیات واقعى را به پیروى از امامشان مرگ عزیزانه یافتند.

گرچه در باب این كه نخبگان و رهبران و خصوصا امام حسین علیه السلام قول و فعلش سراسر حیات‏بخش بوده و شواهدى فراوان مى‏توان در این راستا مطرح نمود، ولى به مقتضاى اختصار مقاله فقط به نمونه و شاهدى كه نهضت ‏حسینى را داراى اهداف فطرى معرفى مى‏كند، اشاره مى‏شود.

وقتى قصد تعرض به خاندان حسین علیه السلام شد، امام علیه السلام فرمود:

«ویلكم یا شیعة آل‏ ابى‏سفیان! ان لم یكن لكم دین و كنتم لاتخافون المعاد فكونوا احرارا فى دنیاكم (22)؛ واى بر شما، اى پیروان آل ابوسفیان! اگر دین ندارید و از عالم آخرت نمى‏هراسید، لااقل در این دنیاى خود آزاد باشید.»

در اینجا اهداف حیات‏بخش نهضت احیاگرانه حسینى، گستره خود را مى‏نمایاند كه جداى از دستورهاى دینى و قالب‌هاى مذهبى در چارچوب عزت، انسانیت و جوانمردى است و اگر كسى حتى در قالب دینى نگنجیده است ولى به قالب انسانیت پایبند باشد، به طور طبیعى با این نهضت همراه خواهد شد.

خصوصیات رهبرى امام حسین علیه السلام در احیاى دین

افرادى كه در طول تاریخ به احیاگرى پرداخته‏اند انسان‌هاى استثنایى، بى‏نظیر یا كم‌ نظیرى بوده‏اند كه داراى خصوصیات ویژه‏اى بودند. و همین خصوصیات بوده كه آنها را از دیگران متمایز ساخته و منشا اثر نموده است. در این قسمت ‏به چند ویژگى مهم در نحوه رهبرى احیاگران در جامعه اسلامى بهخصوص رهبرى نهضت عاشورا اشاره مى‏كنیم كه از سیره پیامبر اكرم و ائمه اطهار علیهم السلام استفاده مى‏شود. (23)

1- رهبرى بر اساس بصیرت

سنت الهى دعوت بر اساس بصیرت و آگاهى است، اما"سنت مشركان" دعوت بر اساس جهل است. در این زمینه خداوند متعال، خطاب به پیامبرش مى‏فرماید:

«قل هذه سبیلى ادعوا الى الله على بصیرة انا و من اتبعنى و سبحان الله و ما انا من المشركین (24)؛ اى رسول ما، امت را بگو، طریقه من و پیروانم همین است كه خلق را به خدا با بینایى و بصیرت دعوت كنم و خدا را از شرك و شریك منزه دانم و هرگز به خداى یكتا شرك نیاورم‏.»

در حوزه رهبرى هم به این صفت توجه شده است، به طورى كه رهبر جامعه اسلامى باید در افزایش سطح آگاهى انسان‌ها و ایجاد محیط مناسب براى آنان بكوشد، تا بتوانند راه خود را با آگاهى و بصیرت برگزینند و بپیمایند. نفوذ رهبر در جامعه باید به گونه‏اى باشد كه او را از جان و دل بپذیرند و این امر ممكن نیست مگر آن‏ كه افراد اجتماع به میزانى از شعور و آگاهى برسند كه بتوانند حق خود را به خوبى تشخیص دهند. آماده كردن جامعه به این حد از آگاهى نیز وظیفه رهبر است، همچنان كه اولیا و اوصیاى الهى عمل كردند و به توفیق‌هاى شگرفى نایل آمدند. یكى از راه‌هاى اصلى به منظور ساختن جامعه‏اى آرمانى و هدفدار، اجراى اصل الهى و قرآنى «امر به معروف و نهى از منكر» است و با نگاهى به آیات و روایات به شیوه رهبرى معصومان - سلام الله علیهم اجمعین - پى مى‏بریم. اینك به نمونه‏هایى از این موارد اشاره مى‏كنیم.

خداوند تعالى بعد از ذكر پیروزى معجزه آسا در جنگ بدر و علل اعجاز مى‏فرماید:

«لیهلك من هلك عن بینة و یحیى من حى عن بینة و ان الله سمیع علیم (25)؛ تا آنها كه هلاك مى‏شوند از روى اتمام حجت‏ باشد و آنها كه زنده مى‏شوند از روى دلیل روشن، كه خداوند شنوا و داناست.‏»

امام حسین علیه السلام در برابر دشمنان نیز ابتدا به موعظه و تبیین حق از باطل مى‏پردازد و پس از این كه با آنان اتمام حجت مى‏كند، وارد جنگ با آنها مى‏شود. ایشان در وصیتنامه‏اش به محمد بن حنفیه، پس از ذكر اهداف قیام خویش مى‏فرماید:

«پس آن كه مرا قبول كند همچون قبول حق، همانا خداوند شایسته‏تر به حق است و هر كس مرا رد كند، صبر مى‏كنم تا خداوند بین من و گروه ستمكار قضاوت كند كه او بهترین حاكمان است.» (26)

از اینجا معلوم مى‏شود كه قبول امت ‏باید از روى آگاهى بر به حق بودن امام و رهبر باشد و نه صرفا از روى احساسات و عواطف زودگذر، كه اینان نمى‏توانند پیروان واقعى باشند. ضمنا مى‏بینیم، حضرت حسین بن على علیهماالسلام بعد از این كه حُربن یزید ریاحى از ادامه سفر ایشان جلوگیرى مى‏كند، با ایراد سخنانى به تبیین موقعیت فعلى و شرایطى كه در آینده در انتظار آنان است مى‏پردازد و مى‏فرماید:

«مكر و نیرنگ نزد ما اهل بیت‏ حرام است. پس هر آن كس كه از این سفر كراهت دارد مى‏تواند باز گردد.» (27)

بر اساس این گفته، خود رهبر مى‏بایست از اهل بصیرت و عالم به حق باشد و این نیست مگر آن كه عالم به دین و عامل به آن باشد، تا بتواند جامعه را به آنچه كه كمال واقعى است رهنمون گردد. حضرت على علیه السلام در مورد ویژگى‏هاى رهبرى در قیام‏ها مى‏فرماید:

«لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و العلم بمواضع الحق؛ پرچم انقلاب را كسى بر دوش نمى‏گیرد مگر آن كه اهل بصیرت و شكیبایى و آگاه به مواضع حق باشد.»

خداوند متعال در این زمینه در قرآن كریم مى‏فرماید:

«افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لا یهدى الا ان یهدى فما لكم كیف تحكمون (28)؛ آیا كسى كه هدایت ‏به حق مى‏كند براى پیروى شایسته‏تر است ‏یا آن كسى كه خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش كنند. شما را چه مى‏شود؟ و چگونه داورى مى‏كنید؟»

2. قاطعیت در رهبرى

رهبر در راس جامعه قرار دارد و مركز ثقل اندیشه‏ها، طرح‏ها و پیشنهادهاست و در حقیقت، آخرین مرجع براى تجزیه و تحلیل، جمع بندى و اتخاذ تصمیم است. از این جهت و به لحاظ موقعیت‏ خود به اراده نیرومندى نیازمند است تا پس از بررسى تمام جوانب، تصمیمى قاطع بگیرد. او باید از هر نوع تردید و دو دلى بپرهیزد و با اعتماد و اتكال به ذات مبارك خداوندى، نظر نهایى خود را اعلام كند و در پیگیرى و اجراى آن بكوشد. آیات و روایات معصومین علیهم السلام حاكى از توجه فراوان به این اصل از اصول مهم رهبرى است. خداوند متعال در قرآن كریم، پس از امر به مشورت به پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله مى‏فرماید:

«و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏» (29)؛ در كارها با آنان مشورت كن، اما هنگامى كه تصمیم گرفتى (قاطع باش) و بر خدا توكل كن.‏»

از آیه شریفه چنین استفاده مى‏شود كه هر چند در همه امور باید با اهل فن و تخصص مشورت كرد و دیدگاه‏هاى شایسته آنان را در نظر گرفت و محترم شمرد، اما تصمیم نهایى بر عهده رهبر است و اوست كه باید پس از پى بردن به موضع حق و آگاهى از درستى راه، بدون هیچ شك و تردیدى قاطعانه تصمیم بگیرد و عمل كند.

پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله در جنگ احد پس از مشورت با یاران و تصمیم به جنگ با كفار در بیرون از مدینه، قاطعانه عمل مى‏كند. به طورى كه پس از ابراز پشیمانى اصحاب در پاسخ مى‏فرماید:

«هنگامى كه پیامبرى زره مى‏پوشد، شایسته نیست آن را از تن به در كند تا زمانى كه با دشمن به نبرد بپردازد.»(30)

حضرت على علیه السلام نیز در جنگ نهروان بعد از اتمام حجت ‏بر خوارج با قاطعیت عمل مى‏كند به گونه‏اى كه فقط عده معدودى از خوارج مى‏توانند از صحنه جنگ بگریزند.

حضرت حسین بن على علیهماالسلام هم پس از تصمیم به قیام و تشخیص امر خدا و احساس وظیفه براى مبارزه با دستگاه غاصب یزید، قاطعانه وارد عمل مى‏شود، به طورى كه درخواست افراد مخلص و بزرگوارى مانند ابوبكر عمر بن عبدالرحمن مخزومى، عبدالله بن عباس،ومحمد بن حنفیهنیزنمى‏توانند او را از تصمیمش منصرف سازند و او با اراده‏اى استوار، حركت الهى خویش را براى رسیدن به اهداف والا و مقدسش آغاز مى‏كند.

قاطعیت ‏حضرت حسین بن على علیهماالسلام در خطبه معروفش در مكه مكرمه به هنگام خروج از آن مكان مقدس كاملا نمایان است. او در این هنگام مى‏فرماید:

«مرگى كه سرنوشت فرزندان آدم شده، همچون گردنبند بر گردن دختر جوان برازنده و زیباست. چنان به دیدار گذشتگانم مشتاقم كه یعقوب در اشتیاق دیدار یوسف؛ براى من مصرع و مقتلى اختیار كرده‏اند كه با عشق و افتخار با آن رو به ‏رو مى‏شوم هم اكنون اعضاى پیكر خویش را به چشم مى‏نگرم كه آن را گرگ‌هاى بیابان در منطقه‏اى بین نواویس و كربلا پاره پاره مى‏كنند و روده‏هاى تهى و شكم‏هاى گرسنه خود را از آنها پُر مى‏سازند. گریز از روزى نیست كه با قلم مشیت پروردگار به نگارش در آمده است. خشنودى خدا، خشنودى خاندان پیامبر است. در برابر آزمایش او پایدارى مى‏كنیم و در برابرآنپاداش مقاومت كنندگان را به دست مى‏آوریم.‏» (31)

3. تقدم منافع جامعه بر منافع فرد در هدفگذارى

مهم‏ترین هدفى كه حكومت اسلامى مورد توجه قرار مى‏دهد، مبتنى بر دو مورد زیر است:

الف. هدایت انسان‌ها به سمت و سوى خلیفة‏ الله شدن و آماده كردن مقدمات سیر و سلوك آنان. این یكى از مهم‏ترین اهداف دین اسلام و حكومت اسلامى است.

ب. ایجاد مدینه فاضله و محیط مناسب كه فرد بر اساس آن بتواند به هدف اصلى خود كه مقام خلیفة اللهى است نایل آید. براى ایجاد چنین جامعه‏اى توجه به منافع و مصالح عمومى و اقامه عدل و داد، ضرورى است. بنابراین، رهبر جامعه اسلامى باید در هدفگذارى خود به مصالح عمومى و عدالت اجتماعى توجه داشته باشد و با ایجاد محیط مناسب، افراد را به كمال واقعى خود برساند.

ضرورت برپایى عدل و قسط در جامعه به عنوان یكى از اهداف مهم رهبرى اسلامى در آیات قرآنى و روایات معصومین علیهم السلام مورد تاكید قرار گرفته است كه به نمونه‏هایى از آن اشاره مى‏كنیم:

«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الكتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (32)؛ همانا فرستادگانمان را با دلایل روشن فرستادیم و همراه ایشان كتاب و میزان را قرار دادیم تا مردم به عدالت قیام كنند.»

حضرت على علیه السلام در بخشى از نامه خود به مالك اشتر مى‏فرماید:

«و كارى كه باید پیش از هر كارى دوست داشته باشى میانه روى در حق است و همگانى كردن آن در برابرى و عدل. و كامل‏ترین آن در به دست آوردن رضایت رعیت است. همانا خشنودى عموم مردم به رضایت ‏خواص مى‏انجامد (و نسبت ‏به عموم اجحاف نمى‏شود) و ناخشنودى خواص با خشنودى عموم مردم بخشودنى است و نادیده گرفته مى‏شود.» (33)

در نهضت عاشورا نیز این امر مد نظر است، به طورى كه ‏یكى از اهداف مهم قیام عاشورا اصلاح جامعه و برپا داشتن عدل و داد ذكر مى‏شود. امام حسین علیه السلام پیش از مرگ معاویه و آغاز قیام خویش، در اجتماع بزرگى از مردم كوفه خطبه‏اى ایراد مى‏كند كه در بخشى از آن به امر به معروف و نهى از منكر و لزوم اجراى آن اشاره مى‏كند و مى‏فرماید:

«خداوند ابتدا امر به معروف و نهى از منكر را واجب گردانید؛ زیرا مى‏دانست اگر این واجب انجام و برپا گردد تمامى واجبات آسان و مشكل برپا خواهد شد. چه آن كه امر به معروف و نهى از منكر دعوت به اسلام مى‏كند، علاوه بر این رد مظالم و مخالفت ‏با ظلم و تقسیم خمس و غنایم و گرفتن زكات از اهل آن و پرداختن به مستحقین را به دنبال خواهد داشت.» (34)

در این كلام به ثمرات امر به معروف و نهى از منكر كه در یك كلام به معناى ایجاد قسط و عدل در جامعه و حفظ مصالح عمومى است اشاره شد، ضمن این كه امور معنوى كه موجب صلاح جامعه نیز هست مورد تاكید قرار گرفته است.

امام خمینى بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران پیرامون اهداف قیام امام حسین علیه السلام مى‏فرماید:

«تمام انبیا براى اصلاح جامعه آمده‏اند. و همه آنها این مساله را داشتند كه خود فداى جامعه شود. فرد هر چه بزرگ باشد بالاترین فرد كه ارزشش بیش از هر چیز است در دنیا، وقتى كه با مصالح جامعه معارضه كرد، این فرد باید فدا بشود. سیدالشهدا روى همین میزان آمد، رفت و خودش و اصحاب و انصار خودش را فدا كرده كه فرد باید فداى جامعه بشود: جامعه باید اصلاح شود «لیقوم الناس بالقسط‏» باید عدالت در بین مردم و در بین جامعه تحقق پیدا كند.» (35)

پی نوشت ها:

16- خورشید شهادت، دفتر سوم، صص 123 - 141.

17- جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، ج 3، ص 241.

18- محمد منصور نژاد، ردپاى عقل در كربلا، انتشارات راستى نو، ص 42 - 45.

19- ابى مخنف، وقعة اللطف، تحقیق محمد هادى یوسفى الغروى، موسسه النشر الاسلامى، ص 79.

20- همان، ص 107.

21- همان، ص 197.

22- سید محسن الامین العاملى، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، ترجمه اداره كل مراكز و روابط عمومى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ص 252.

23- مجموعه مقالات دومین كنگره بین المللى امام خمینى (س) و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، موسسه تنظیم و نشر آثار امام ص 446 - 451.

24- سوره یوسف، آیه 108.

25- سوره انفال، آیه 42.

26- ناسخ التواریخ، در احوالات سیدالشهدا علیه السلام ج 2، ص 9.

27- همان، ص 158.

28- سوره یونس، آیه 35.

29- سوره آل‏عمران، آیه 159.

30- جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، ج 2، ص 453.

31- ناسخ التواریخ، ج 2، ص 120.

32- سوره حدید، آیه 25.

33- نهج‏البلاغه، ص 429، نامه 53، تحقیق صبحى صالح .

34- محمد رضا الحسینى الجلالى، الحسین سماته و سیرته، ص 110.

35- قیام عاشورا در كلام و پیام امام خمینى، ص 37.

درسی از عاشورا

درسی از عاشورا

بازاین چه شورش است که درخلق عالم است              باز این چه نوحه و چه عزا وچه ماتم است

وهب یکی از شخصیت هایی بود که در روز عاشورا شهید شد .او اول مسیحی بود و می گویند مادر پیری داشته که در صحرا بودن و پس از دیدار مادرش با امام حسین (ع) و یارانش مسلمان می شوند و بعد ازاینکه  امام از؟انها جدا می شودمادر وهب به پسرش می گوید که شیرم حلالت نباشد اگر به امام حسین (ع) کمک نکنی و به یاری امام حسین (ع) می روند و زمانی که شهید می شود می گویند دشمن سر وهب را بطرف مادرش پرت می کند و مادر وهب سر پسر را بطرف دشمن پرت می کند ومی گوید ما قربانیی را که برای خدا داده ایم را پس نمی گیریم.

اما نکته ای که برای من خیلی جالب بود ودر عین حال سوال بود و حسرت آن را می خوردم این بود که من چگونه می تونم عاشق امام زمانم باشم؟ با چه شناختی منکه ندیدمش ؟ تازه اگه ببینمش چی تودلم می گذره تا عاشق اش بشمو مثل وهب حاضر بشم جونمو براش بدم؟ اصلا عشق با حساب دو دو تا کردنم جور در نمیاد.

خیلی جالب یه بار دیدن اونقدر تودل مادر و فرزند تاثیر کنه که از دین خودشون بر گردن  و حتی جون شون رو فدای امام کنند.خیلی وقتا کسایی رو که ۴۰سال ۵۰ سال می رفتن حج تا امام  زمان رو ببینند مسخره می کردمو می گفتم مهم اینه که به وظیفه مون عمل کنیم وامام از ما راضی باشه ولی حالا می گم دیدن معشوق برا عاشق شدن مهمه؟

خدایا دیدار اون عزیز مهربون رو نصیب همه ی عاشق که نمی شه گفت دوستدارانش بفرما توفیق پیروی واطاعت تام آن حضرت رو نصیب همه ی ما بفرما

 

امام حسین علیه السلام و احیاى دین(1)

 

امام حسین علیه السلام و احیاى دین(1)


معناى «دین‏» و «احیاء»

مفهوم احیا و فلسفه احیاگرى

آسیب‏شناسى باورهاى دینى

جایگاه ارزش‌ها در عصر امام حسین علیه السلام

نهضت امام ‏حسین علیه السلام پدیده‏اى عمیق، چند ماهیتى و چند لایه است چرا كه عوامل متعددى در آن دخالت دارند. برخى علت قیام حضرت را امتناع از بیعت ‏یزید مى‏دانند و بعضى دیگر امر به معروف و نهى از منكر، و عده‏اى هم دعوت كوفیان و تشكیل حكومت را علة‏العلل قیام ذكر مى‏كنند و...

در یك نگاه كلى و دقیق‏تر مى‏توان تمام انگیزه‏ها و علل و عوامل بر شمرده شده در خصوص قیام امام علیه السلام را در احیاى دین خلاصه كرد.

به اعتقاد نویسنده، احیاى دین عبارت است از تحریف‏زدایى و كشف افق‏هاى نوین و حقایق تازه در حوزه معارف دینى همراه با مكتب‏شناسى اجتهادى و زمان‏شناسى دقیق كه عامل اساسى در قیام عاشورا محسوب مى‏شود.

نویسنده براى تبیین این امر، ابتدا فلسفه و ضرورت احیاگرى در دین در دو قلمرو عقلى و نقلى را طرح كرده آسیب‏هاى ایجابى و سلبى باورهاى دینى در عصر امام‏ حسین علیه السلام را بر شمرده و با اشاره به سه عنصر رهبرى، خواص و مردم به عنوان عوامل بنیادین احیاء، خصوصیات رهبرى امام‏ حسین علیه السلام را تشریح كرده است. وى اصلاح جامعه مسلمین و احیاى امر به معروف و نهى از منكر، تشكیل حكومت اسلامى و احیاى كتاب و سنت را از مهم‏ترین مؤلفه‏هاى احیاگرى دینى مى‏داند كه امام ‏حسین علیه السلام بر آن تاكید فراوان داشته‏اند.

اهمیت ‏بحث «احیاى دین‏» با توجه به این نكته روشن مى‏شود كه جامعه نوین ما بیش از هر امرى، هویت ‏خود را وامدار احیاى دین است. دین، باید در «صحنه عمل‏» تجسم یابد. صرف انتساب به دین، بى ‏آن كه در متن زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان حضور كارساز داشته باشد، كافى نیست وگرنه همان «اسلام شناسنامه‏اى‏» خواهد بود. به علاوه با گذشت زمان، فقط ظواهر و نمودهایى سطحى از آن باقى مى‏ماند و اهداف اصلى و درون ‏مایه حقیقى آن متروك و منزوى یا كمرنگ مى‏شود و در بدترین شرایط، برخى «بدعت‏» ها جایگزین «سنت‏» ها مى‏شود و روح دین مسخ گشته، اسكلتى بى جان باقى مى‏ماند.

در اینجا رسالت «احیاگرى‏» و «بدعت ‏ستیزى‏» پیشوایان دینى و عالمان ربانى ایجاب مى‏كند كه در جهت زنده ساختن دوباره شعارها، اهداف و جوهره اصلى دین، قیام و اقدام كنند و بدعت‏ها و بدعتگزاران را بشناسانند تا راه دین، بى‏ابهام و بى‏غبار، باقى بماند و روندگان این صراط، به حیرت و ضلالت گرفتار نشوند. امامان شیعه علیه‌السلام، یكایك، رسالت احیاگرى دین را داشته‏اند و هر یك از معارف و احكام كه از یاد مى‏رفته یا تحریف مى‏شده است را در چهره راستین و بى‏تحریفش مى‏نمایانده‏اند. حتى درباره امام زمان علیه السلام نیز تعبیر «محیى شریعت‏» و از بین برنده «بدعت‏» به كار رفته است و در دعا از خداوند مى‏خواهیم كه به دست آن منجى موعود، آنچه از معالم و نشانه‏هاى دین و دیندارى به دست ظالمان از میان رفته و مرده است، زنده گردد.

بدیهى است كه با دین زنده و احیا شده مى‏توان جامعه را زنده كرد. این سنت پس از رحلت حضرت رسول صلوات الله علیه نیز با اصل استمرار ولایت فكرى و معنوى ائمه اطهار علیهم السلام ادامه یافت. در عهد زمامدارى یزید بدعت‌ها و آفات فكرى و دینى به اوج خود رسیده بود و مى‏رفت كه خورشید اسلام نبوى در پشت ابرهاى سیاه حاكمیت اموى پنهان گردد كه امام حسین علیه السلام با گفتار و كردار خود به احیاى آن قد برافراشت. اصل احیاگرى پس از شهادت آن حضرت نیز به عنوان اساسى‏ترین ركن در سنت گفتارى و كردارى اهل بیت علیهم السلام تبلور یافت. و پس از آنان وارثان علوم و رسالت آنان، یعنى عالمان ربانى، وظیفه احیاگرى را بر دوش دارند.

به واقعه چند بعدى كربلا از زوایاى گوناگون مى‏توان نگریست و آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.

نهضت‏ سیدالشهدا علیه السلام به تعبیر استاد شهید مطهرى از پدیده‏هاى چند ماهیتى، نهضتى متشابه، ذو وجوه، عمیق، چند بُعدى، چند جانبه و چند لایه است؛ چرا كه عوامل متعددى در آن دخالت دارند و علت تفسیرهاى مختلف در مورد این قیام نیز محاذى بودن عناصر دخیل در آن است كه در آن واحد، مقصدها و هدف‏هاى مختلف داشته است.

برخى علت قیام حضرت را امتناع از بیعت ‏با یزید مى‏دانند و بعضى دیگر امر به معروف و نهى از منكر و عده‏اى هم دعوت كوفیان و تشكیل حكومت را علة‏العلل قیام ذكر مى‏كنند. مسئولیت اجتماعى حمایت از امت اسلامى و حفظ كیان اسلام، صیانت ‏خلافت از انحراف‌هاى امویان، جلوگیرى از ظلم و ستم امویان خاصه بر شیعیان، از بین بردن بدعت‏ها و احیاى سنت، جلوگیرى از محو نام آل‏البیت علیهم السلام، جلوگیرى از تاراج بیت‏المال مسلمین، عمل به وظیفه شرعى و تكلیف دینى، اتمام حجت و تبلیغ دین و... از دیگر علل و انگیزه‏هایى است كه نویسندگان در مورد این حادثه در كتاب‌هاى خود به آنها پرداخته‏اند.

در یك نگاه كلى و دقیق‏تر، مى‏توان تمام انگیزه‏ها و علل و عوامل بر شمرده شده در خصوص قیام امام علیه السلام را در «احیاى دین‏» خلاصه كرد.

امام حسین علیه السلام در نامه‏اى به بزرگان بصره از آنها مى‏خواهد كه به كتاب الهى و سنت نبوى بیندیشند و از واقعیت‏هاى جامعه غافل نباشند زیرا سنت‌ها و روش‏هاى پسندیده مرده و از میان رفته و بدعت‌ها و ارزش‌هاى جاهلى زنده و جاى آنها را گرفته است.

«من شما را به پیروى از كتاب خدا و راه و روش پیامبر فرا مى‏خوانم؛ زیرا هم اكنون سنت پیامبر از میان رفته و بدعت‌ها و احكام ناروا زنده شده است، پس اگر گوش به این پیام فرا دهید و آن را بپذیرید، شما را به راه سعادت رهبرى خواهم كرد.» (1)

همچنین آن حضرت پذیرش دعوت كوفیان را، به جهت هویت احیاگرانه آن مى‏داند و مى‏فرماید:

«ان اهل الكوفة كتبوا الى یسالوننى ان اقدم علیهم لما رجوا من احیاء معالم الحق و اماتة البدع.‏» (2)

به تعبیر سید محسن امین:

قیام براى احیاى حق و میراندن باطل را وظیفه دینى خود مى‏دانست «ما اهون الموت على سبیل نیل العز و احیاء الحق. لیس الموت فى سبیل العز الا حیاة خالدة و لیست الحیاة مع الذل الا الموت الذى لاحیاة معه.‏» (3)

احیاگر در عرصه احیاى دین با دو تشخیص فوق‏العاده مهم رو به ‏رو است: تشخیص درد و تشخیص درمان. بنابراین اساس كار احیاگران را مى‏توان در «درد شناسى‏» و «درمانگرى‏» خلاصه كرد.

معناى «دین‏» و «احیاء»

«دین‏» در لغت ‏به معناى «جزا» و «مكافات‏» و نیز «ذلت و عبودیت در برابر خداوند متعال‏» آمده ‏است.(4) و اما دین از حیث تعریف اصطلاحى، داراى معانى متعدد و متنوعى مى‏باشد كه به خاطر خارج بودن آن از حوصله نوشتار حاضر از پرداختن به آن خوددارى مى‏كنیم. چنین به نظر مى‏رسد كه تعریف دین به «ما جاء به النبى‏» مناسب باشد؛ به این ترتیب در واقع «دین‏» را تعریف حدى و رسمى نكرده‏ایم بلكه به پدیده‏اى واقعى (ما جاء به النبى) اشاره كرده‏ایم و گفته‏ایم كل امورى كه تحت این عنوان قرار مى‏گیرند، به لحاظ آثار مهم مورد نظر و مشتركشان براى ما مهم و شایان توجهند، لذا جا دارد كه در مورد خواص این پدیده و اجزاى آن بحث كنیم. چنین واقعیتى را دین بخوانید یا نخوانید، چندان اهمیتى ندارد، چون این دیگر بحثى لغوى است. «ما جاء به النبى‏» در واقع همان قرآن (با همه مراتبش) و سنت مفسر آن است.

مفهوم احیا و فلسفه احیاگرى

«احیاء» (زنده كردن) در برابر «اماته‏» (میراندن) است. حیات كه ریشه آن است ‏به مفهوم پدیده قابل رشد، صاحب ادراك، سازگار با محیط، داراى قدرت و حائز استعدادهاى نهفته معنوى و گرایش‏هاى دیگر است و مرگ كه نقیض آن است ‏به معنى پدیده غیر قابل رشد و عاجز از سازگارى با محیط، فاقد قدرت و استعدادهاى معنوى است. حیات در فرهنگ قرآن در معانى متعددى چون ملازم بودن با استعداد رشد و نمو، استعداد ادراك حسى، استعداد ادراك عقلانى، زندگى معنوى منطبق با وحى و فطرت الهى، زندگى جاودانه اخروى و... به كار رفته است.

مفهوم اصطلاحى واژه احیا مانند بسیارى از اصطلاحات كلیدى دیگر دستخوش تحریف و سوء تعبیرهاى فراوان قرار گرفته است. عده‏اى آن را معادل «آسیب ‏شناسى‏» یا «نوسازى دین‏» و یا «بازسازى فكر دینى‏» گرفته‏اند، چنانكه برخى آن را به مفهوم حرف نو و نوآورى در قلمرو اندیشه دینى قلمداد كرده‏اند. گروهى نیز آن را تفسیر دین، مطابق با نیازهاى زمان و اندیشه‏هاى عصر مى‏دانند. طبق این بیان، احیاگر كسى است كه دین را مطابق اندیشه، فرهنگ و نیازهاى عصر خود عرضه مى‏كند.

مفهوم انحراف جامعه مسلمین از ارزش‏ها و هنجارهاى اسلامى در عصر امام حسین علیه السلام، ابعاد گسترده‏ترى به خود گرفت؛ انحراف جامعه اسلامى و تخطى از هنجارهاى اجتماعى اسلام، امام حسین علیه‌السلام را بر آن داشت تا علیه این آسیب‏هاى اجتماعى كه طبعا روابط ناسالمى را بر امت اسلامى تحمیل مى‏كرد، قیام كند و اصلاح جامعه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را در قالب شیوه‏هاى عملى امر به معروف و نهى از منكر سر لوحه كار خود قرار دهد.

ولى این تعریف‌ها هیچ كدام بیانگر ویژگى‏هاى اساسی این اصطلاح نیستند؛ زیرا آسیب‏شناسى دینى اولا، بحث را به قلمرو آفت‏شناسى و آفت‏زدایى در دین منحصر مى‏كند و دیگر این كه به طور ضمنى بر آسیب‏پذیر بودن پیكره دین صحه مى‏گذارد كه بطلان آن روشن است. «نوسازى‏»، «تجدید حیات دینى‏» و «بازسازى فكر دینى‏» نیز تعبیرهاى گویایى نیستند. تاكید بر نوآورى در اندیشه دینى نیز مستلزم این است، كه هر نوع مسلك و تعریف جدید و حتى انحرافى دین (مثل وهابیت) را مصداق رنسانس در تفكر دینى به حساب آوریم. در تلقى سوم [تفسیر مطابق با نیازهاى زمان و اندیشه‏هاى عصر] نیز عدم جامعیت و ضعف در مانعیت هویداست زیرا هم بر عنصر ضرورت كار شناسانه بودن این حركت تاكید نشده است و هم بسیارى از گرایش‏ها را، كه در جهت تطبیق نارواى دین با زمان بوده است، در برمى‏گیرد. احیاگرى به مفهوم بدعت‏ ستیزى و تحریف زدایى صرف هم نیست؛ زیرا جامع ویژگى‏هاى دیگر نخواهد بود. تعریف جامع‏تر این اصطلاح عبارت است از تحریف زدایى و كشف افق‏هاى نوین و حقایق تازه در حوزه معارف دینى همراه با مكتب‏شناسى اجتهادى و زمان‏شناسى دقیق.

پس از تبیین احیاگرى به این سؤال مى‏پردازیم كه با وجود خاتمیت و زوال ناپذیرى دین اسلام، احیاگرى و تجدید حیات در قلمرو آن چه مفهومى دارد؟ البته فلسفه و لزوم احیاگرى در ادیان پیشین روشن است؛ زیرا اولا، آن ادیان بر اساس نیازهاى مقطعى و متناسب با اوضاع آن روزگار پا به عرصه هدایت نهاده بودند. ثانیا حتى آن بخش از معارف آسمانى آن ادیان، كه ارزش جاودانه ماندن را داشت‏ با گذشت زمان دستخوش تحریف و دگرگونى قرار گرفت. از همین رو، قرآن یكى از هدف‏هاى اصلى بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را تحریف زدایى و تكمیل‏گرى یا به عبارت دیگر احیاگرى در شریعت‏هاى پیشین ذكر مى‏كند.(5) اینك چرا اسلام، كه خاتم ادیان آسمانى و جامع و جاودانى است ‏به احیاگرى نیاز دارد؟

فلسفه یا رمز ضرورت احیاگرى در دو قلمرو - عقلى و نقلى - قابل طرح است:

1.امكان تحریف دین خاتم و لزوم تحریف زدایى از ساحت آن .

2.عمق و اعجاز معنوى معارف ثقلین .

3.لزوم اجتهاد مستمر یا رد فرع بر اصل.

این سه، عامل‏هاى عقلى لزوم احیاگرى به شمار مى‏روند و ادله نقلى نیز بر آنها صحه مى‏گذارد. اسلام در عهد حیات نبى اكرم صلی الله علیه و آله آماج برخى از تحریفات قرار گرفت تا آنجا كه آن حضرت ضمن خطبه‏اى نسبت ‏به آن هشدار داد. پس از رحلت ایشان، به ویژه در عصر حاكمیت مطلق استبداد امویان و عباسیان، تحریف و تفسیر وارونه دین اوج بیشترى گرفت كه در طول تاریخ اسلام نیز همواره این روند ادامه داشته است. از طرف دیگر، اسلام كه در قرآن و سنت تبلور یافته، معارفى عمیق و بسیار گسترده دارد كه هر چه بر دانش و اندیشه بشرى افزوده شود، ابعاد اعجاز آن بیشتر آشكار مى‏گردد. دستیابى به این ذخایر و گوهرهاى فراوان غواصانى مى‏خواهد ماهر، كه از موج نهراسند كه همان احیاگرانند.

عامل دیگر لزوم اجتهاد است. قرآن با تاكید بر تفقه در دین، و نیز اهل‏بیت علیهم السلام با فراخوانى به اجتهاد و تلاش در جهت رد فروع بر اصول، بر لزوم احیاگرى صحه گذارده‏اند. (6)

برخى علت قیام حضرت را امتناع از بیعت ‏با یزید مى‏دانند و بعضى دیگر امر به معروف و نهى از منكر و عده‏اى هم دعوت كوفیان و تشكیل حكومت را علة‏العلل قیام ذكر مى‏كنند. مسئولیت اجتماعى حمایت از امت اسلامى و حفظ كیان اسلام، صیانت ‏خلافت از انحراف‌هاى امویان، جلوگیرى از ظلم و ستم امویان خاصه بر شیعیان، از بین بردن بدعت‏ها و احیاى سنت، جلوگیرى از محو نام آل‏البیت علیهم السلام، جلوگیرى از تاراج بیت‏المال مسلمین، عمل به وظیفه شرعى و تكلیف دینى، اتمام حجت و تبلیغ دین و... از دیگر علل و انگیزه‏هایى است كه نویسندگان در مورد این حادثه در كتاب‌هاى خود به آنها پرداخته‏اند.

بدین سان، خاتمیت اسلام به دلیل بلوغ و توانمندى فكرى بشر در شناخت راه كمال نیست، بلكه فلسفه آن لزوم احیاگرى است؛ یعنى فلسفه خاتمیت اسلام و نبوت نبى اكرم صلی الله علیه و آله به رشد عقل و اندیشه بشر و شایستگى او در حفظ، تبیین و اجراى اسلام برمى‏گردد. بشر در آن برهه از تاریخ، شایستگى یافت كه آیین كامل خود را از تحریف و دسیسه حفظ كند و در پرتو اجتهاد و احیاگرى، از این سرچشمه زلال، نهرهاى تازه‏اى جارى سازد.

قرآن احیاگرى در قلمرو تكوین و تشریع را یكى از صفات و اسماى حق معرفى مى‏كند مانند «یخرج الحى من المیت‏» یا «و یحیى الارض بعد موتها» یا «و جعلنا من الماء كل شى‏ء حى‏»، (7) اما احیاگرى حضرت حق، جلت عظمته، در جامعه بشرى از طریق پیامبران صورت گرفت. آنان از ادیان پیشین تحریف‏زدایى كردند و معارف نوینى بر معارف آنان افزودند. به عبارت دیگر، آنان براى احیاى بشریت ‏به احیاى ادیان پیشین پرداختند. قرآن هدف عمده پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را دمیدن روح حیات به جامعه معرفى كرده است:

«یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما یحییكم (8)؛ اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، خدا و پیامبر را پاسخ دهید آنگاه كه شما را به چیزى فرامى‏خوانند كه زنده‏تان مى‏سازد.»

بدیهى است كه با دین زنده و احیا شده مى‏توان جامعه را زنده كرد. این سنت پس از رحلت آن حضرت نیز با اصل استمرار ولایت فكرى و معنوى ائمه اطهار علیهم السلام ادامه یافت. در عهد زمامدارى یزید، بدعت‌ها و آفات فكرى و دینى به اوج خود رسیده بود و مى‏رفت كه خورشید اسلام نبوى در پشت ابرهاى سیاه حاكمیت اموى پنهان گردد كه امام حسین علیه السلام با گفتار و كردار خود به احیاى آن قد برافراشت. اصل احیاگرى پس از شهادت آن حضرت نیز به عنوان اساسى‏ترین ركن در سنت گفتارى و كردارى اهل بیت علیهم السلام تبلور یافت.

و پس از آنان وارثان علوم و رسالت آنان یعنى عالمان ربانى وظیفه احیاگرى را بردوش دارند.

آسیب‏شناسى باورهاى دینى

از دید تاریخى، احیاى دین، مسبوق عارضه‏اى است كه بر دین وارد مى‏شود. شجره طیبه دین در اوضاع و مقاطع مختلف احیانا دچار عارضه، آسیب یا آفت مى‏شود. احیاگر در عرصه احیاى دین با دو تشخیص فوق‏العاده مهم رو به ‏رو است: تشخیص درد و تشخیص درمان. بنابراین اساس كار احیاگران را مى‏توان در «درد شناسى‏» و «درمانگرى‏» خلاصه كرد. نكته شایان توجه این است كه دین در تاریخ حیات و حضور خود در جامعه انسانى، نه با یك عارضه یا درد واحد رو به‏ رو بوده است و نه احیاگران درمان واحدى را پیش رو نهاده‏اند. لذا در عرصه احیاگرى با «دردهایى‏» و به تبع «درمان‌هایى‏» رو به ‏رو بوده‏ایم. در این میان، توفیق احیاگر، در گام نخست مدیون و مرهون دردشناسى صائب اوست. اگر احیاگر درد دین عصر خود را در نیابد و سر اعوجاج و رنجورى آن را كشف نكند و دچار خطا شود از اساس، ره به خطا برده است و اگر درد دین را به نیكى دریابد گامى دیگر براى توفیق در پیش روى دارد و آن حسن درمان است.(9) از این رو است كه «آسیب‏شناسى‏» (pathology)بحث مهمى در احیاگرى دین محسوب مى‏شود.

«آسیب‏شناسى‏» اصطلاحى است در علم پزشكى كه به حالت آسیب‏مند بودن سلول‏هاى زنده اشاره دارد. در این حالت‏ سلول‏ها به علت رشد بى‏رویه یا دلایل دیگر، حیات موجودات زنده را در معرض خطر قرار مى‏دهند. این اصطلاح به معنى دانش شناخت ‏بافت‏هاى آسیب دیده در بیماری ها نیز به كار رفته است.

اصطلاح آسیب‏شناسى در علوم انسانى و علوم اجتماعى نیز به كار گرفته شده و در بحث انحرافات اجتماعى و كجروى‏ها جاى خود را باز نموده است. اصطلاح «آسیب‏شناسى دینى‏» یك اصطلاح جدید در حوزه اندیشه دینى است. شاید بتوان مدعى شد كه مرحوم شهید مطهرى اولین كسى بود كه اصطلاح آسیب‏شناسى دینى را وارد حوزه اندیشه دینى كرد و در آثار خود از آن بهره برد. مى‏توان «آسیب‏شناسى دینى‏» را این گونه تعریف كرد: آسیب‏شناسى دینى یعنى شناخت آسیب‏ها و اشكالاتى كه بر اعتقاد و باور دینى و یا آگاهى و معرفت دینى و یا رفتار و عمل دینى افراد و جامعه دینى وارد شده یا ممكن است كه وارد بشود.(10) بر این اساس مى‏توان حركت احیاگرانه امام حسین علیه‌السلام را حركتى بر مبناى شناخت آفت‏ها و آسیب‏هاى دینى كه جامعه اسلامى را در نوردیده بود دانست.

جایگاه ارزش‌ها در عصر امام حسین علیه السلام

جامعه در عصر امام حسین علیه السلام با بحران تزلزل ارزش‏هاى انسانى مواجه بود.(11) ارزش‏ها و هنجارهاى اجتماعى جامعه اسلامى پس از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به دلایل متعددى دچار آفت انحراف گشته بود. تحریف باورهاى دینى و بازگشت‏ به ارزش‌هاى جاهلى، فراموشى سیره پیامبر صلی الله علیه و آله، برترى روحیه قومى و عصبیت‏ بر هنجارهاى اسلامى عصر پیامبر صلی الله علیه و آله كه نشات گرفته از تعالیم مقدس اسلام بود، تبدیل اشرافیت معنوى به اشرافیت مادى و ثروت اندوزى و گرایش به تجمل و كمرنگ شدن روحیه عالى اسلامى به ویژه در عصر عثمان و از آن پس، برترى حربه ارعاب و تزویر بر عامل حق‏طلبى و ظلم ستیزى در روحیه جامعه اسلامى بالاخص مردم كوفه، بى‏عدالتى و فساد رهبران سیاسى و برخى موارد دیگر، از جمله مسائل دردناك و آسیب‏هاى عمده اجتماعى بود كه امام حسین علیه السلام با آنها مواجه شد.

جامعه اسلامى در عصر خلیفه سوم با مشكلاتى جدى رو به ‏رو گردیده بود كه از آن جمله مى‏توان به مسائل زیر اشاره كرد:

راندن انصار از صحنه سیاست، بها دادن به امویان و قریشیان در امر حكومتدارى، تاراج بیت المال مسلمین و حاتم ‏بخشى‏هاى عثمان، ثروت اندوزى او و ساختن بناهاى اشرافى در مدینه و اختصاص اموال و باغ‌هایى در مدینه براى خود، گسترش تفاخر قبیله‏اى و تبدیل اشرافیت معنوى به اشرافیت مادى كه موجب شد مساوات اسلامى فراموش شود. (12)

عملكرد خلیفه سوم موجب شدت یافتن واكنش‌هاى سیاسى اجتماعى علیه وى گردید به ویژه این كه در این واكنش‌ها قبایل عرب یمنى و موالى ایرانى كه بیش از نیمى از مردم كوفه را تشكیل مى‏دادند، نقش مؤثرى داشتند. بروز جدى رقابت‌هاى سیاسى بین دو پایگاه مهم عراق (كوفه) و شام از عوامل مهمى بود كه در زمان عثمان بر سر تقسیم غنایم ارمنستان و فتح آن بروز كرده بود (13) و دوران امامت‏ حضرت امیر علیه السلام را نیز تحت تاثیر خود قرار داده بود. عراقی‌ها همواره به داشتن عراق آزاد از تسلط امویان علاقه‏مند بودند و لذا به على علیه السلام پیوستند و زمینه‏هاى متعدد دیگرى نیز آنان را واداشت تا از واكنش‌هاى امام على علیه السلام در برابر معاویه دفاع كنند، گرچه متغیرالحال بودن مردم كوفه، سرانجام نتیجه‏اى جز تحمیل حكمیت‏ به على علیه السلام نداشت. علاوه بر آنچه گفته شد، رقابت و اختلاف بین عراقى‏ها و شامى‏ها و تلاش معاویه نیز درعصر امام حسن علیه السلام به گونه‏اى به بار نشسته بود كه نه تنها آسیب‏هاى اجتماعى جامعه اسلامى، اصلاح نشده بود، بلكه با مسائل عمیق‏ترى نیز رو به ‏رو گردیده بود و لذا امام حسن علیه السلام در چنین وضعیتى على رغم حمایت تعدادى اندك از شیعیان حقیقى، نمى‏توانست ‏به جنگ با معاویه ادامه دهد؛ زیرا در آن صورت لااقل بزرگترین ضربات دستگاه اموى به پیكره شیعه وارد مى‏آمد، با وجود این تلاش صلح طلبانه و تدابیر ارزنده امام علیه السلام سرانجام موجب افشاى چهره مزورانه معاویه و حفظ موقعیت ‏شیعیان گردید.

اما مفهوم انحراف جامعه مسلمین از ارزش‏ها و هنجارهاى اسلامى در عصر امام حسین علیه السلام، ابعاد گسترده‏ترى به خود گرفت؛ انحراف جامعه اسلامى و تخطى از هنجارهاى اجتماعى اسلام، امام حسین علیه السلام را بر آن داشت تا علیه این آسیب‏هاى اجتماعى كه طبعا (14) روابط ناسالمى را بر امت اسلامى تحمیل مى‏كرد، قیام كند و اصلاح جامعه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را در قالب شیوه‏هاى عملى امر به معروف و نهى از منكر سر لوحه كار خود قرار دهد. امام علیه السلام مى‏فرمود:

«...آیا نمى‏بینید كه به حق، عمل نمى‏شود و كسى از باطل روگردان نیست؟ در این اوضاع، مؤمن باید لقاى پروردگارش را بر چنین زندگى ترجیح بدهد.» (15)

پی نوشت ها:

1-محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، دارالتراث العربى، ج 5 ص 357.

2-احمد بن داود دینورى، اخبار الطوال، دارالاحیاء الكتاب العربیه، ج 5 .

3-سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 1، دارالتعارف للمطبوعات، ص 58.

4-مختار الصحاح، ماده دین .

5-ر.ك: سوره نمل/ 76 و مائده / 48.

6-ناصر مكارم شیرازى، القواعد الفقهیه، ج 1، صص 7 - 9.

7-ر.ك: روم/ 19 و انبیاء/ 3.

8-انفال/ 24.

9-خورشید شهادت، دفتر دوم، ص 139.

10-على دژكام، معرفت دینى، مركز پژوهش‌هاى اسلامى، ص 97.

11-خورشید شهادت، دفتر سوم، صص 19 - 20 .

12-شكرالله خاكرند، علل شكل‏گیرى خوارج، سازمان تبلیغات اسلامى، ص 50.

13-رسول جعفریان، حیات سیاسى فكرى امامان شیعه، سازمان تبلیغات اسلامى، ج 1، ص 94.

14-هدایت الله ستوده، مقدمه‏اى بر آسیب‏شناسى اجتماعى، انتشارات آواى نور، صص 30 - 31 .

15-همان، ص 207.

از مدینه تا کربلا همراه با سیدالشهداء - مقالات محرم , وقایع عاشورا

از مدینه تا کربلا همراه با سیدالشهداء - مقالات محرم , وقایع عاشورا ,


فلسفه قیام ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) را در سخنان آن حضرت  در آغاز حرکت از مدینه و موضع‌گیری‌های ایشان در برابر حوادثی که در منزلگاه‌های میان راه روی داده است می‌توان یافت .

یا حسین

مدینه
زمان: نیمه دوم ماه رجب سال 60 هجری
حاکم وقت مدینه (ولید بن عتیقه) پس از مرگ معاویه دستور یافت تا از امام حسین (علیه السلام) برای یزید بیعت بگیرد. حضرت فرمود: «... یزید فردی است شرابخوار و فاسق که به ناحق خون می‌ریزد و اشاعه‌دهنده فساد است و دستش به خون افراد بی‌گناه آلوده گردیده و شخصیتی همچون من با چنین مرد فاسدی بیعت نمی‌کند.»

ادامه مطلب
ادامه نوشته

خطبه بی نقطه امام علی علیه السلام  

مینیاتور زیبای حضرت علی علیه السلام----نقاشی مینیاتور زیبای شب ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام که مرغابی ها و یتیم ها نمی خواهند که آنحضرت به مسجد برود تا شهید نشود اما ...

خطبه بی نقطه امام علی علیه السلام 

 
الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ َحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً. صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ. أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً. اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها. هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً. اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم. وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.



--------------------------------------------------------------------------------

ترجمه خطبه

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.

یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی.

شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت.

معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید.

کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.

بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است.

خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.

درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر.

او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر).

از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید 

                                                                                         التماس دعا

معناو معیارحجاب

در تفسیر نمونه بحث گسترده‌ای درباره معنا و مصداق حجاب صورت گرفته است و معیارهای سه گانه‌ای که در ضمن رعایت آن، حجاب به درستی رعایت شده است را ذکر کرده است. این موارد به صورت تکمیلی و تدریجی از حداقل حجاب تا معنای کامل حجاب می‌باشند.
در تقسیر نمونه واژه حجاب این گونه در دو معنای خود تعریف می‌شود:
حجاب هر چند در استعمال هاى روزمره به معنى پوشش زن به کار مى‏رود، ولى در لغت و در تعبیرات فقها چنین مفهومى را ندارد.
حجاب در لغت به معنى چیزى است که در میان دو شى‏ء حائل مى‏شود. به همین جهت پرده‏اى که در میان قلب و ریه کشیده شده « حجاب حاجز» نامیده شده است.

در قرآن مجید نیز این کلمه همه جا به معنى پرده یا حائل به کار رفته است، مانند آیه:
جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً: ما در میان تو و کسانى که‌ایمان به آخرت نمى‏آورند پرده پوشیده‏اى قرار دادیم. (سوره اسراء / 45)
در این آیه نیز مى‏خوانیم: حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ: تا موقعى که خورشید در پشت پرده افق پنهان شد. (سوره / ص32)
و در آیه دیگر: وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ: براى هیچ انسانى ممکن نیست که خداوند با او سخن بگوید مگر از طریق وحى یا از پشت پرده. (شورى / 51)

در کلمات فقها از قدیم ترین ایام تا کنون نیز در مورد پوشش زنان معمولا کلمه ستر به کار رفته است، و در روایات اسلامى نیز همین تعبیر یا شبیه آن وارد شده است. و به کار رفتن کلمه حجاب در پوشش زنان اصطلاحى است که بیشتر در عصر ما پیدا شده و اگر در تواریخ و روایات پیدا شود، بسیار کم است.
حال به بررسی مفهوم حجاب در معنای دوم که موضوع بحث ما در این مقاله است، خواهیم پرداخت که از منظر تفسیر نمونه بررسی شده است:
قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما یَصْنَعُونَ (نور / 30)
به مؤمنان بگو چشم هاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گیرند، و فروج خود را حفظ کنند، این براى آنها پاکیزه‏تر است،
خداوند از آنچه انجام مى‏دهید آگاه است.

در این آیه دو دستور جداگانه ذکر شده است:
الف) این آیه نمى‏گوید مؤمنان باید چشمهاشان را فرو بندند، بلکه مى‏گوید باید نگاه خود را کم و کوتاه کنند، و این تعبیر لطیفى است به این منظور که اگر انسان به راستى هنگامى که با زن نامحرمى روبرو مى‏شود بخواهد چشم خود را به کلى ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن براى او ممکن نیست، اما اگر نگاه را از صورت و‌اندام او بر گیرد و چشم خود را پائین‌اندازد گویى از نگاه خویش کاسته است و آن صحنه‏اى را که ممنوع است از منطقه دید خود حذف کرده‏ است.
ب) دومین دستور در آیه فوق همان مساله حفظ فروج است که موضوع بحث ما در حجاب است. منظور از حفظ فرج که در روایات وارد شده است پوشانیدن‏آن از نگاه کردن دیگران است. و به این ترتیب چشم‏چرانى همان گونه که بر مردان حرام است بر زنان نیز حرام مى‏باشد، و پوشانیدن عورت از نگاه دیگران، چه از مرد و چه از زن براى زنان نیز همانند مردان واجب است.‏

در تفسیر نمونه، معیار سه گانه‌ای نیز برای حجاب ذکر شده است:
1- آنها نباید زینت خود را آشکار سازند جز آن مقدار که طبیعتا ظاهر است. در اینکه منظور از زینتى که زنان باید آن را بپوشانند و همچنین زینت آشکارى که در اظهار آن مجازند چیست؟ در میان مفسران سخن بسیار است.
بعضى زینت پنهان را به معنى زینت طبیعى (اندام زیباى زن) گرفته‏اند، در حالى که کلمه زینت به این معنى کمتر اطلاق مى‏شود. بعضى دیگر آن را به معنى محل زینت گرفته‏اند، زیرا آشکار کردن خود زینت، مانند گوشواره و دستبند و بازوبند به تنهایى مانعى ندارد و اگر ممنوعیتى باشد مربوط به محل این زینت‌ها است، یعنى گوشها و گردن و دستها و بازوان.
بعضى دیگر آن را به معنى خود زینت آلات گرفته‏اند در حالى که روى بدن قرار گرفته است. زیرا آشکار کردن چنین زینتى توام با آشکار کردن ‌اندامى است که زینت بر آن قرار دارد.
حق این است که ما آیه را بدون پیش داورى و طبق ظاهر آن تفسیر کنیم که ظاهر آن معنى سوم است و بنا بر این زنان حق ندارند زینت هایى که معمولا پنهانى است را آشکار سازند هر چند‌اندامشان نمایان نشود. به این ترتیب آشکار کردن لباس هاى زینتى مخصوصى را که در زیر لباس عادى یا چادر مى‏پوشند مجاز نیست، زیرا قرآن از ظاهر ساختن چنین زینت هایى نهى کرده است.
در روایات متعددى که از ائمه اهل بیت (ع) نقل شده نیز همین معنى دیده مى‏شود که زینت باطن را به گردنبند و بازوبندتفسیر کرده‌اند.
و چون در روایات متعدد دیگرى زینت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسیر شده مى‏فهمیم که منظور از زینت باطن نیز خود زینت هایى است که نهفته و پوشیده است.

2- دومین حکمى که در آیه بیان شده این است که: آنها باید خمارهاى خود را بر سینه ‏هاى خود بیفکنند.
خمر جمع خمار در اصل به معنى پوشش است، ولى معمولا به چیزى گفته مى‏شود که زنان با آن سر خود را مى‏پوشانند.
جیوب، جمع جیب به معنى یقه پیراهن است که از آن تعبیر به گریبان مى‏شود و گاه به قسمت بالاى سینه به تناسب مجاورت با آن نیز اطلاق مى‏گردد.
از این جمله استفاده مى‏شود که زنان قبل از نزول آیه، دامنه روسرى خود را به شانه‏ها یا پشت سر مى‏افکندند، به طورى که گردن و کمى از سینه آنها نمایان مى‏شد. قرآن دستور مى‏دهد روسرى خود را بر گریبان خود بیفکنند تا گردن و آن قسمت از سینه که بیرون است مستور گردد.

3- در سومین حکم مواردى را که زنان مى‏توانند در آنجا حجاب خود را برگیرند و زینت پنهان خود را آشکار سازند با این عبارت شرح مى‏دهد: آنها نباید زینت خود را آشکار سازند مگردر دوازده مورد که در عناوین بعدی به آن موارد خواهیم پرداخت.
استثنائاتی نیز درباره اصل رعایت حجاب برای خود زنان در اینکه چه مقدار باید رعایت کنند و در مورد اینکه برای عده‌ای از حتی زنان هم باید حجاب را داشته باشند وجود دارد که در یکی از سرفصل‌های همین تحقیق به آن می‌پردازیم.
اما موارد سه گانه‌ای که پرداخت شد به نوعی نشان گر بحث‌های تدریجی در صدر اسلام نیز هست چرا که حکم حجاب به صورت تدریجی و برای اولین بار درمورد همسران پیامبر اسلام(ص) نازل شد و عمومیت یافت و موارد رعایت و لزوم آن نیز به صورت تدریجی اعمال می‌شد تا زمینه پذیرش آن نیز در جامعه بهتر فراهم شود.
نکته مهم در این ایه این است که اسلام نگاهی چند متغیری و کامل به عفت در جامعه دارد و همزمان که از لزوم رعایت حجاب از سوی زنان سخن می‌گوید در همان آیه نیز از مردان می‌خواهد که چشم‌های خود را بپوشانند و سلامت اخلاقی جامعه به هر دو عامل بستگی دارد.

نگاهی اجمالی به واقعه غدر خم ( واقعه ولایت و امامت )

 

 

 

عید غدیر خم بر تمام شیعیان مولا امیر المومنین مبارک باد

در سال دهم هجرت از طرف خداوند متعال به پیامبر اکرم (ص) دستور داده شد تا دو مسئله مهم از دین اسلام را به طور مفصل و رسمی به مردم ابلاغ کند: مسئله حج و مسئله ولایت و خلافت دوازده امام (ع)

اعلام مسئله اولی انجام شد و بیش از یکصدو بیست هزار نفر از هر سو عازم مکه شدند حضرت فاطمه زهرا (س) و همسران پیامبر (س) نیز به همراه آن حضرت از مدینه حرکت کردند. حضرت علی (ع) هم که از طرف پیامبر (ص) به یمن و نجران رفته بود به همراه دوازده هزار نفر احرام بسته وارد مکه شدند.

اعمال حج یکی پس از دیگری انجام شد تا اینکه در عرفات دستور الهی نازل شد و پیامبر علوم و امانتهای انبیاء گذشته را به علی تحویل داده و به آن حضرت منتقل نمودند.

در سرزمین منی پیامبر دو مرتبه سخنرانی کردند و زمینه را برای اعلام ولایت علی (ع) آماده فرمودند.

به دلیل طولانی مطالب بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.......


عید سعید قربان بر همه مسلمانان مبارک باد

 عيد مبارک (صدای پای عید می آید)   

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

عید بر همه مسلمانان  مبارک

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.

 

گناهان چه بلایی می آورند؟؟(بخشی از دعای روز عرفه)


...يا اَكرَمَ الاَكرَمينَ

اي كريم كريمان

...يااَسمَع السامِعينَ

اي شنونده ترين شنوندگان


...يااَبصَرَ الناظِرينَ

اي بينا ترين بينايان

...يااَقدَرالقادِرينَ

اي توانا ترين توانايان

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تغيِّر‘النِّعَمَ

بيامرز برايم گناهاني كه نعمت را دگرگون كند.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث النِّدَم

خدايا!بارالها!بيامرز برايم گناهانيكه پشيماني و ندامت به همراه دارند.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تُورث السِّقَم

الهي؛ برايم بيامرز از گناهاني كه بيماري ومريضي مي آورند

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَهتِكُ العِصَمَ

معبودا،بيامرز برايم از گناهاني كه پرده ها را پاره مي كند.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تحبِس قطرالسَّماءِ

كريما،عظيما،غفورابرايم بيامرز از گناهاني كه از بارش آسمان جلوگيري مي كنند.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَعجلُ الفَناء

صاحبا، ناصرا،بيامرز برايم از گناهاني كه شتاب در فنا و نابودي كنند.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تجلِبُ الشَفاء

حافظا،عزيزا،رازقا،بيامرز براي من از براي گناهاني كه جلب بدبختي و بيچارگي مي نمايد.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتى تَظلِم الهواء

ناظرا،حاضرا،شاهدا،بيامرز برايم از گناهاني كه هوا را تيره كنند.

اِغفِرلِي الذُّنوبَ الَّتي تكشف الغِطاء

معبودا،بيامرز برايم از آن گناهاني كه پرده اسرارم را بر كنار كند.

يا رَب النَّورالسَمواتِ وَالارض

سالروز شهادت امام محمد باقر (ع) تسلیت باد

زندگینامه
امام باقر علیه ‏السلام ، فرزندِ امام سجاد علیه ‏السلام است. نام مادر ایشان، «فاطمه» است که دختر امام حسن مجتبی علیه ‏السلام است. امام باقر علیه ‏السلام ، در روز سوم ماه صفر، در شهر مدینه به دنیا آمد و چون در علم و دانش، از همه مردم زمان خودشان، داناتر بود و رازهای بزرگ علمی و مسایل پیچیده دانش را کشف می کرد، به ایشان لقب «باقرالعلوم»، یعنی کسی که علمها را می شکافد، دادند. امام باقر علیه ‏السلام ، در جریان کربلا حضور داشتند و سن مبارک ایشان، چهار سال بود.

در زمان امام باقر (ع) ولید بن عبدالملک و سلیمان بن عبدالملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبدالملک و هشام بن عبدالملک خلافت داشته اند.

غروب دلگیر هجران

سوز غربت بقیع، بار دیگر تو را به سوی خود می‏خواند. در پهنه آسمان، غروبی دیگر رقم می‏خورد؛ غروبی تلخ و غم‏انگیز که درد و رنج دوری را با خود دارد. امشب، روح بلند بنیان گذار دانشگاه اسلامی و پاسدار امانت الهی، به سوی کهکشان‏ها اوج می‏گیرد و در بهشت برین، مهمان جدّش رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و مادرش فاطمه علیهاالسلام می‏شود. امام علم و مهربانی خویشتن را آماده مهمانی دوست می‏کند. شهادت جانْ‏گداز و جانْ‏سوز شکافنده دانش‏ها، امام محمد باقر علیه‏السلام را بر همه شیعیان و عاشقانش تسلیت می‏گوییم.

استاد آسمانی

دوازده سپهر امامت، در مدت 270 سال، دانشگاه اسلامی را بنیان نهاده و توسعه دادند و معارف دین را منتشر کرده و آموختند.

مردم جهان، مانند دانشجوی تشنه کام در انتظار دانشی بودند که از سوی اهل بیت علیهم‏السلام به آن‏ها می‏رسید؛ امام محمد باقر علیه‏السلام نیز استادی آسمانی بود که چون مردم زمانه خود را آماده می‏دید، آموزش اصول دینی ـ حقیقی اسلام را آغاز کرده و دانش‏های فراوان و گوناگون دین را بیان فرمود و در دوران 19 ساله امامت خود، حکومت علمی خود را با کمال آرامش ادامه داده و تاریخ صد ساله اسلام را ـ از رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تا دوره خود ـ برای مردم تشریح فرمود و حقیقت‏های یک قرن گذشته دین را به آن‏ها آموخت.

دوران زندگانی امام باقر علیه‏السلام

دوران زندگی امام باقر علیه‏السلام به دو بخش تقسیم می‏شود؛ بخش یکم آن، دوران پیش از امامت ایشان است که به 35 سال می‏رسد و آن؛ دوره آرامش پدرش ـ حضرت امام سجاد علیه‏السلام ـ در مدینه بود و بخش دیگر، دوران 19 ساله امامت حضرت می‏باشد. زندگانی امام پنجم، دگرگونی بسیاری نداشت و با کمال آرامش، گذشت. امام علیه‏السلام ، این فراغت و فرصت را غنیمت شمرده و به ترویج دین و شعایر اسلامی و نشروگسترش معارف پرداختند؛ آن گونه که هزارها حدیث، از قول حضرت روایت شده است. در دوران زندگانی امام علیه‏السلام ، وضع مناسبی برای گسترش احکام دین و اسلام، به وجود آمد که دولت اموی، در اثر قیام حسین‏بن‏علی علیه‏السلام ، رو به ضعف و نابودی رفته و ایرانیان، که در فشار حکومت ستم گرانه اموی ـ به جرم دوستی با اهل بیت علیهم‏السلام ـ بودند، در برابر آن‏ها قیام می‏کردند.

زادروز

در اول ماه رجب سال 57 هجری قمری در بوستان امامت، گلی دیگر در خانه نبوت شکفته شد و به‏دین سان، پنجمین نور آسمان ولایت و هدایت، پای به عرصه هستی نهاد و جهان را به نور وجودی خویش روشن کرد تا دانش‏های زمانه را آن چنان موشکافانه بیان کند، که شگفتی همگان را برانگیزد. هنگام تولد، هاله‏ای از امام باقر علیه‏السلام ، چون امامان دیگر، پاک و پاکیزه به دنیا آمد و در دامان رسالت الهی پرورش یافت، تا در آینده، مسوولیت رهبری و پیشوایی جامعه را بنا به دستورات الهی، عهده دار شود و افکار مردم مسلمان را از تاریکی ابرهای مسموم اموی، بیرون آورده و آماده دریافت سیره و روش حقیقی دین نماید.

بانویی بزرگ، به نام فاطمه

معصوم هفتم، امام باقر العلوم علیه‏السلام ، و وصی پنجم رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، نخستین کسی است که هم از سوی پدر و هم از سوی مادر، علوی و هاشمی است. آن حضرت، از دامان پاکیزه زنی با نام «فاطمه»، دختر امام حسن مجتبی علیه‏السلام ، پای به عرصه هستی نهاد که او را «اُمّ‏عبداللّه‏» می‏گفتند؛ بانوی شرافت‏مند و بزرگ‏واری که امام صادق علیه‏السلام درباره‏اش فرمود: «جدّه‏ام صدیقه بود و در خانواده حضرت امام حسن علیه‏السلام ، زنی به درجه و مرتبه او نرسید». و این جمله، عظمت مقام این تربیت شده اسلام را نشان می‏دهد. بانوی ارجمندی که پدرش، همسرش و فرزندش، از ستارگان درخشان آسمان ولایت و امامت بودند. او که هم نام جدّه‏اش «فاطمه زهرا علیهاالسلام » بود، در رفتار و کردار نیز به آن بانوی بزرگ‏وار اقتدا کرده بود. این بانوی بزرگ اسلامی، در حفظ حقوق و آزادی زنان اسلام و تقوی و پرهیزگاری و گسترش تبلیغات عالی دین، تلاش فراوان داشته است.

نام، لقب، کنیه

نام شریف و مبارک امام باقر علیه‏السلام ، «محمد» است که امام سجاد علیه‏السلام ، به یاد جدّ بزرگوارشان، حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برایشان نهادند. آن برگزیده خدا را، که دانش‏های مذهبی را آن گونه که باید و شاید، گسترش داد، «باقرالعلوم»، به معنای شکافنده دانش‏ها می‏گفتند و این لقب مبارک را حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برای آن بزرگ وار تعیین کرده بودند. کنیه‏اش، «ابوجعفر اول» است؛ ـ امام جواد علیه‏السلام را «ابوجعفرثانی» می‏گویند ـ زیرا نام فرزند بزرگوارشان امام صادق علیه‏السلام ، «جعفر» بود.

فرزندان

درخت زندگی، با وجود فرزند، به بار می‏نشیند و آن گاه که خداوند، عنایت‏های ویژه‏اش را بر بندگان خود می‏فرستد، کودک را در زندگانی مشترک، به پدر و مادر اعطا می‏کند. «شیخ مفید رحمه‏الله »، تعداد فرزندان امام باقر علیه‏السلام را پنج پسر و دو دختر می‏داند که امام جعفر صادق علیه‏السلام و «عبداللّه‏»، از «امّ فروه»، دختر «قاسم بن محمد بن ابی بکر» به دنیا آمدند. برخی دیگر، تعداد فرزندان آن حضرت را نُه نفر ذکر کرده‏اند. به هرحال، امام جعفر صادق علیه‏السلام ، بزرگ‏ترین فرزند امام باقر علیه‏السلام بود که پس از آن حضرت، به مقام شامخ ولایت و امامت رسید و به اعتقاد همه دانشمندان نسل امامت، تنها از سوی امام صادق علیه‏السلام ادامه یافت.

یاران و اصحاب امام باقر علیه‏السلام

در مکتب امام باقر علیه‏السلام ـ که درود خدا و فرشتگان بر او باد ـ ، شاگردانی ممتاز و نمونه پرورش یافتند. در این زمان که شیعیان از آزادی نسبی برخوردار بودند، عده زیادی از آن‏ها بار سفر بستند و به مدینه آمدند تا از سرچشمه معارف و دانش‏های آن حضرت سیراب شوند. در دوران امام باقر علیه‏السلام ، گسترش نقل روایت‏ها و نشر معارف، بیش از زمان پدر و اجدادش رونق یافت و شاگردان امام، گفته‏های آن بزرگ‏وار را در سرزمین‏های اسلامی منتشر می‏کردند. «علامه مجلسی» در «بحارالانوار»، از «جابربن یزیدجُعْفی» روایت می‏کند که گفت: «گروه شیعه، اتفاق و اجتماع دارند بر این که فقیه‏ترین و دانشمندترین یاران حضرت باقر علیه‏السلام ، این چند تن بوده‏اند: زُرارَة بن أَعْیَن، ابوبصیر اسدی، فُضَیْل بن یَسار، محمد بن مسلم طائفی، بُرَیْد بن معاویه عِجلی».

مناقب حضرت باقر علیه‏السلام

از ویژگی‏های امام باقر علیه‏السلام این است که حالت‏های تمام موجودات جهان برْ ایشان عرضه شده بود. مظهر کمال آدمیت که امام است، از نام و نشانی همه آفریده‏های جهان آگاه است. چون مردم آن زمانه، از امامان معصوم علیهم‏السلام برهان و دلیل می‏خواستند، تصرف امام در عالم خلقت و سخن گفتن با حیوانات و سنگریزه‏ها و پرندگان و اقرار به ولایت امامان، توسط آن‏ها ـ حیوانات، سنگریزه‏ها و پرندگان ـ ، نشانه‏ای برای مردم بود. «جابر بن یزیدجُعْفی» از شاگردان امام باقر علیه‏السلام می‏گوید: «در سفر حج، با امام باقر علیه‏السلام ، بر شتری سوار بودم؛ مرغی آمد و بر چوب محمل نشست، خواستم او را بگیرم، امام فرمود: «ای جابر! اذیتش مکن، او به جوار ما پناه آورده و شکایت دارد.» عرض کردم: «چه می‏گوید؟» فرمود: «می‏گوید سه سال است در این کوه، بچه می‏گذارم و ماری آن را می‏خورد، دعا فرما خداوند آن‏ها را حفظ کند.»

عبادت و اطاعت از پروردگار

امام محمد باقر علیه‏السلام ، جامع علم و منبع دانش و مشهور به فضیلت و بینش بود که درجه علم و دانش او، بالاتر از فهم بشری بود. تمام عمر شریفش را به عبادت پروردگار گذرانید و در مقام تقوی و پارسایی، استوار و ثابت قدم بود. پیمانش با خدا، غیرقابل تردید، و فضیلت و کمالش، غیرقابل انکار می‏باشد.

پس از پدرش، امام سجاد علیه‏السلام ، از میان برادرانش، به مقام وصایت و امامت رسیده و در دانش و زهد، مشهورترین انسان، در میان عرب و عجم گردید.

دارای شهرت و فضیلت کافی و بزرگی مقام بود. قلبش صاف بود و کردارش پاک و روحی پیراسته و اخلاق نیکو داشت. نشانه‏های تقرّب به خداوند و پاکی برگزیدگان، در سیمایش آشکار، و فضیلت‏هایش بی‏شمار بودند. هنگام عبادت، بسیار می‏گریست و خضوع و خشوعش به درگاه خداوند، در زمان خود، زبان زد عام و خاص بود.

برتری علمی امام باقر علیه‏السلام

یکی از برگ‏های زرّین صفحه تاریخ بشر آن است که زندگانی علمی پیشوایان بزرگ بشریت را در بردارد و اسرار بزرگ واری آنان را برای همگان بازگو می‏کند. در دانش و برتری، هیچ کس توان برابری با امام باقر علیه‏السلام را نداشت؛ چرا که امام علیه‏السلام ، در مکتب ولایت و در خاندان و مهد نبوت و کانون وحی و قرآن، پرورش یافته بود. بسیاری ادعای آن داشتند تا با حضرت، مباحثه و مجادله و مناظره کنند و چون در محضر درس آن حضرت، زانو خم می‏کردند، به خضوع و خشوع، سر تسلیم و اعتراف فرودآورده و با ایمان و اعتقاد به برتری و حضرت، باز می‏گشتند.

چشمه‏های جوشان دانش و فنون و حکمت، از اندیشه‏های این نابغه دین می‏جوشید و می‏تراوید و اوراق زندگی‏اش، سراسر، سرشار از احادیث و روایت‏ها و کلمات قصار و نصیحت‏ها است.

گنجینه‏های فکری

شرایط و عوامل ویژه‏ای که در شکل‏گیری شخصیت هریک از امامان معصوم علیهم‏السلام ، به فراخور دین الهی و چارچوب فکری و عملی آنان وجود داشته، موجب شد که یکایک امامان بزرگ‏وار، از بالاترین درجات و مراحل شخصیت اسلامی، برخوردار باشند. امام پنجم علیه‏السلام ، از نظر ژرف نگری در مسایل فکری و عظمت موقعیت علمی، چه در عقاید و فقه و تفسیر و حدیث و چه در دیگر زمینه‏های معرفت، نسبت به هم دوره‏های خود، در مرتبه‏ای قرار داشت که مایه شگفتی گذشتگان و آیندگان است. گفته‏اند، شخصی از «عبداللّه‏ بن عمر خطاب» ـ دانشمند عصر امام باقر علیه‏السلام ـ پرسشی کرد. و «عبداللّه‏»، از پاسخ، درماند و آن شخص را نزد امام باقر علیه‏السلام راهنمایی کردو به او گفت: «مرا از پاسخ او آگاه ساز» آن مرد، پرسش خود را از امام پرسید و پاسخ را به عبداللّه‏ گفت. عبداللّه‏، خطاب به آن مرد گفت: «آنان از خانواده‏ای اندیشمند و دانا هستند».

گستردگی مکتب امام باقر علیه‏السلام

با مراجعه دقیق به آن چه که از کتاب‏های سیره، از آن امام حفظ کرده‏اند، به قلّه‏های بلندی در تمدن اسلامی برمی‏خوریم که همه آن‏ها، از سرچشمه زلال معارف اهل‏بیت علیهم‏السلام سیراب گشته‏اند. چهره‏های برجسته دین و باقی مانده صحابه رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و بزرگان و پیشوایان فقهی مسلمانان، از امام باقر علیه‏السلام روایت نقل کرده‏اند. کسانی که به فراگیری معارف، از آن حضرت و نشر آن اقدام کرده‏اند، دو گروه بودند؛ گروه اول، شاگردان صحابی حضرت بودندکه از افتخار هم‏زیستی و همراهی با امام را بهره‏مند شده و اندیشه‏ها و احادیث امام را مانند یک شاگرد، فراگرفته و به آن پایبند بودندو گروه دوم، دیگر روایتْ گران، اندیشمندان، محدثان و تفسیرگرانی بودند که معارف اسلامی را در زمینه‏های گوناگون، از آن حضرت دریافت می‏نمودند. محفل درس آن امام، اختصاص به گروهی ویژه نداشته و به اندازه‏ای گسترده بود، که اقشار مختلف مردم، از اندیشه ناب اسلامی امام باقر علیه‏السلام ، بهره‏ای فراوان داشتند.

کاروان اصلاح

راه و روش هر یک از امامان علیهم‏السلام ، برای اصلاحات فکری و عملی در میان مردم، به شیوه خاص خود بود، که براساس شرایط و اوضاع واحوال زمانه آن امام بود. اقدام‏ها و تلاش‏های امام باقر علیه‏السلام که پس از شهادت امام سجاد علیه‏السلام ، وظیفه‏ها و مسؤولیت رهبری جامعه را برعهده گرفته بود و تنها کسی بود که شایستگی لازم، جهت به دست آوردن این مقام را داشت، در زمینه‏های علمی و گسترش علم ودانش حقیقی و ناب اسلام، بسیار فراوان بود؛ تا آن‏جا که او را «شکافنده نخستین و واپسین دانش‏ها» دانسته‏اند.

امام باقر علیه‏السلام ، مشعل هدایت و اصلاح را در نوزده سال آخر عمر مبارک و شریف خود، بر دوش کشید و گام‏های اصلاحی‏اش را بر اساس شرایط سیاسی زمان خود برداشت. امام علیه‏السلام ، با به کارگیری سیاست آموزشی پربار و تأثیرگذار خود، به دگرگون ساختن ساختار فکری جامعه همت گماشت و از دوران خاموشی درگیری، به خوبی بهره برداری کرده و باجدیت تمام، به تغییر وضع اجتماعی پرداخت.

از دانش تا بینش

یکی از نکته‏هایی که فهم آن بامراتب فهم افرادبشر، متفاوت است، دانش است. برخی، دانش را کمال انسان، برخی مایه برتری او و گروهی نیز آن را از مظاهر دین می‏دانند. امامان بزرگ‏وار علیهم‏السلام ، که از زلال وحی نوشیده‏اند، به بالاترین درجه از کمال و دانش نیز رسیده‏اند و امام محمدباقر علیه‏السلام ، به عنوان شکافنده نخستین و واپسینِ دانش‏ها، در یک محیط تاریک و دور از علم و تحقیق، مطالب نفسانی را به روشنی تشریح فرمودند؛ آن گونه که علم و دانش، پس از سیزده قرن، در پیشگاه دانشگاه او، خاضع و خاشع می‏گردد. و هر قدمی از دانش که پیشرفت می‏کند و گامی به سوی بینش برمی‏دارد، در برابر عظمت والای علمی امام باقر علیه‏السلام ، سر تسلیم فرود می‏آورد.

اعتراف همگان

جایگاه بلند امام باقر علیه‏السلام از لحاظ فکری و عملی و توانایی‏های ایشان برای رهبری جامعه که از راه پدر بزرگ‏وارش، امام سجاد علیه‏السلام پرورش یافته و به فعلیت رسیده بود، موجب آن شد که دوست و دشمن، به مقام و منزلت والای حضرت در میان مردم عصر خود، اعتراف نمایند. «عبداللّه‏ بن عطاء مکی»، از دانشمندان دوران امام می‏گوید: «دانشمندان دوره خود را در برابر هیچ کس، بیش از محمد بن علی‏الباقر علیه‏السلام ندیدم که علم و دانش ایشان، اندک نماید» و «جابر بن یزید جُعفی»، از شاگردان امام علیه‏السلام ، هنگامی که می‏خواهد از آن حضرت روایتی نقل کند، چنین می‏گوید: «این حدیث را وصی اوصیا و وارث علوم انبیا، محمد بن علی بن الحسین علیهم‏السلام برایم بیان فرمود» دانش آن حضرت آشکار و علم به وسیله او سربلند است و جویبار دانش از سرچشمه وجودش سرازیر می‏باشد.

چشمه زاینده دانش

سیره و روش امامان بزرگ‏وار اسلام بر این بوده است که همواره در تلاش بوده‏اند تا با مناظره‏های خود با فقیهان و دانشمندان دیگر علوم و ادیان، حقانیت دین اسلام را اثبات کرده و تشنگان دانش را از سرچشمه زلال وحی، سیراب سازند. امام باقر علیه‏السلام ، چون در محضر درس می‏نشست، مانند دریای خروشان و چشمه زاینده علم و دانش بود و هر کس، به اندازه استعداد خود، از آن بهره‏مند می‏شد. امام باقر علیه‏السلام در صداقت و صراحت بیان و شیرینی کلام، چنان بود که آستانش، محل گردهم‏آیی همه دانشمندان اسلام بود. در دوران امام علیه‏السلام ، که دوران آرامش نسبی بود، حضرت، مراتب علمی را کلمه به کلمه بیان فرموده وچنان موضوع را تشریح می‏فرمود، که در جنین‏شناسی، علوم طبیعی و طب، حتی امروزه هم پس از این هم تحقیق و جستجو، پزشکان جهان همان مساله‏های علمی را که امام بیان فرموده بود، تأیید کرده‏اند.

امامت امام و حدیث جابر

هرگاه شخصی برای منصب مهم دینی برگزیده شود، در شریعت اسلام، نخست، به معرفی او اقدام می‏شود و این اقدام، علاوه برآن است که شخصیت علمی و عملی و روحی فرد و چگونگی برخورد آن بزرگ‏وار با مردم، موجب می‏شود که افراد گوناگون به برتری او در دانش و تقوی، اعتراف نمایند. اگرچه امام باقر علیه‏السلام در اندیشه و شیوه برخورد خود، از ویژگی‏های یک امام شایسته برخوردار بود، اما همانند امامان دیگر، رسما و با توجه به اسناد روایت‏های شرعی، به امامت تعیین شده‏اند. «جابر بن‏عبداللّه‏ انصاری»، از یاران رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏گوید: «از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پرسیدم: امامانی که از نسل علی‏بن‏ابی‏طالب خواهند بود، چه کسانی هستند؟ فرمود: حسن و حسین علیهماالسلام ، آقایان جوانان بهشت و سپس، سرآمد بردباران زمان خویش، علی بن الحسین علیه‏السلام و پس از او، باقر، یعنی محمد بن علی علیه‏السلام ؛ و تو ای جابر! او را خواهی دید. هرگاه به خدمت او رسیدی، سلام مرا به او برسان. و آن‏گاه، دیگر امامان را برشمردند.

امام و امویان

امام علیه‏السلام ، چه خانه‏نشین باشد و چه در متن اجتماع، در مقام امامتش تفاوتی رخ نمی‏دهد؛ زیرا امامت، چونان رسالت، منصبی است خدایی و وظیفه مردم نیست که به دلخواه خود، امام را برگزینند. غصب کنندگان و تجاوزگران همواره به مقام والای امام، رشک می‏بردند و به هر وسیله‏ای، برای غصب و تصرف حکومت و خلافت، که ویژه امامان بود، اقدام می‏کردند. پخش واپسین دوران امامت امام باقر علیه‏السلام ، با حکومت ستم‏گرانه «هِشامِ بن عَبدالملک» همراه بود. هشام و دیگر امویان، به خوبی می‏دانستند که حکومت را به ستم و جنایت غصب کرده‏اند و هرگز نمی‏توانند در دل‏های مردم حکومت کنند. خلیفه‏های دوران امام علیه‏السلام ، «ولید بن عَبدالملک»، «سلیمان بن عَبدالملک»، «عمربن‏عبدالعزیز» و «هِشام بن عَبدالملک» بودند و آن حضرت، در روزهای حکومت و خلافت «هشام»، به شهادت رسید.

سیاست بنی‏امیه در عصر امام علیه‏السلام

امام سجاد علیه‏السلام ، در سال 95 هجری، جام شهادت را سرکشید و به جوار رحمت حق پیوست. پس از آن، حضرت امام باقر علیه‏السلام ، سرپرستی پیشوایی مسلمین را به عهده گرفت. شرایط اجتماعی دوران امامت امام باقر علیه‏السلام ، شاهدبهبود روابط دستگاه حکومت بنی‏امیه با اهل‏بیت علیهم‏السلام نبوده است؛ زیرا هنوز حادثه جان‏گداز کربلا و پس از آن، به شهادت رسیدن امام سجاد علیه‏السلام ـ با سمّ ـ از سوی دشمن، از ذهن‏های مردم پاک نشده بود. «عَبدالملک»، که از نابودی حکومت خود از سوی اهل بیت علیهم‏السلام همواره می‏ترسید، به جنایات‏های بسیاری دست زد؛ تا آن‏جا که امام سجاد علیه‏السلام را مسموم ساخت. روی کار آمدن «هِشام»، نقطه عطفی بود در جهت مبارزه با جنبش اسلامی امام باقر علیه‏السلام . دستگاه فاسد اموی، علاوه بر نابود کردن فریاد عدالت‏خواهانه «زید» و یاران او، تلاش داشت تا ارکان اساسی جنبش اسلامی، یعنی امام باقر علیه‏السلام و اصحاب وی را از میان بردارد؛ تا آن‏جا که «هشام»، دستور کشتن برجسته‏ترین شاگرد امام، یعنی «جابر بن یزید جُعْفی» را داد.

عمر بن عبدالعزیز و امام باقر علیه‏السلام

روی کار آمدن «عمر بن عبدالعزیز»، دگرگونی بزرگی در جهت منافع اسلام پدید آورد. با وجود آن که دوران زمامداری او، چندان طولانی نبود، اما موضع‏گیری‏ها و برخوردهای او با اهل بیت علیهم‏السلام ، بسیار منصفانه‏بود. پاره‏ای از ستم‏ها که در حق اهل‏بیت علیهم‏السلام روا داشته و دشنام دادن علی علیه‏السلام که به وسیله «معاویه» باب شده و در همه شهرها به آن عمل می‏شد، از بین رفت. او «فَدک» را به امام باقر علیه‏السلام باز گردانید؛ با این اعتقاد که تصاحب فدک از سوی زمامداران گذشته، بی‏دلیل بوده است. دوران حکومت عمر بن عبدالعزیز، دو سال و چند ماه بیشتر طول نکشید.

گنج‏های نیکو

امامان بزرگ‏وار، با سخنان گهربار خود، همواره سعی داشتند تا مردم زمان خود و آیندگان رابه راه حق و حقیقت رهنمون باشند. امام باقر علیه‏السلام می‏فرمایند: «چهار چیز است که از گنج‏های نیکو به شمار می‏روند: مخفی نگاه داشتن حاجت، صدقه مخفیانه، پوشیده داشتن درد و بیماری و پنهان داشتن مصیبت». و به راستی که کلمات قصار و سخنان پندآموز آن‏ها، دنیایی از اسرار و حکمت‏ها را در خودنهفته دارند. امام علیه‏السلام ، در جایی دیگر فرمودند: «پسرم! بر تو باد که از تنبلی و شکایت کردن پرهیز کنی؛ زیرا که این دو، کلید بدی‏ها هستند. وقتی که تنبل می‏شوی، حق را ادا نمی‏کنی و هنگامی که شکایت می‏کنی، در برابر حق شکیبا نیستی!».

نصیحت‏های امام پنجم

سخنان امامان معصوم علیهم‏السلام ، تمامی گهربار و ارزشمندند و به وسیله آن‏ها، درهای سعادت و نیک بختی، به سوی جامعه باز می‏گردد. از جمله نصیحت‏های امام باقر علیه‏السلام به فرزندش امام صادق علیه‏السلام این است که فرمود: «بزرگ‏ترین عیب این است که آدمی، چشم خود را به عیب‏های مردم بدوزد و از بدی خود صرف نظر کند و مردم را به چیزی که توانایی اجرای آن را ندارند وادارد و هم‏نشین خود را در حالی که او مددکار و یاوری نداشته باشد اذیت کند». و در نصیحتی دیگر می‏فرماید: «سریع‏ترین اثر نیکی، احسان به جامعه است و سریع‏ترین بازگشت بدی، گمراهی و کینه‏توزی است» امام علیه‏السلام ، در نصیحت‏های خود خیر و شرّ افراد را بیان فرموده و دعا را در از بین بردن حادثه‏های ناگوار، بسیار مؤثر دانسته و همواره به درگاه خدا دعا کرده و طلب خیر و اصلاح می‏نمود.

دوری از شیطان

«ابوحَمزه»، از یاران امام باقر علیه‏السلام می‏گوید: «امام باقر علیه‏السلام فرمود: آیا شما را از عملی آگاه سازم که اگر آن را انجام دهید، شیطان از شما دور می‏شود؟ گفتیم: آری! فرمود: بر شما لازم است که صبحگاهان صدقه دهید؛ زیرا صدقه دادن، روی شیطان را سیاه وقهر سلطان را برطرف می‏کند. بر شما لازم است که برای رضای خدا، با مردم مومن دوستی کنیدو برای عمل صالح ونیکو، همکاری نمایید؛ زیرا این امر، باعث از بین رفتن وسوسه شیطان خواهد شد. تاآن جا که برای شما ممکن باشد، از خدای مهربان طلب بخشش و آمرزش کنید؛ زیرا این کار، موجب از بین رفتن گناهان انسان می‏شود».

اعتراف هشام در مسابقه تیراندازی

امام باقر علیه‏السلام ، در فاجعه خونین و جان‏گداز کربلا، سه ساله بود و به جزایام حج ـ که به مکه می‏رفت ـ به جای دیگری سفر ننمود. تنها سفر حضرت به شام بود که به دعوت «هِشام بن عبدالملک»، خلیفه اموی صورت گرفت. در این سفر، هشام از امام خواست تا در مسابقه تیراندازی که در دربار امویان برپا بود، شرکت کند. امام عذر پیری و کهن سالی آورد و خودداری ورزید. هشام که اصرار کرد، امام علیه‏السلام کمان را گرفته و تیر اول را پرتاب کرد و بی‏درنگ، تیر دوم را در کمان نهاده و پرتاب کرد. تیر دوم بر پیکان تیر اول فرود آمده و آن را شکافت. امام به همین ترتیب ادامه داد تا تیر نهم که بر پیکان تیر هشتم نشست و فریاد شادی و تحسین، از حاضران برخاست. هشام فریاد زد: «آفرین اباجعفر! تو در عجم و عرب سرآمد تیراندازانی!».

ضرب سکه اسلامی به دستور امام باقر علیه‏السلام

در سده اول هجری، صنعت کاغذ، در اختیار رومیان بود و مسیحیان مصر نیز که کاغذ می‏ساختند، به روش رومیان بود. مسیحیان، نشان پدر، پسر و روح الْقُدُس، را برآن می‏زدند. «عبدالملک» که مردی زیرک بود، فرمان داد تا کاغذهای جدید، با نشان توحید اسلامی رواج یابد. این خبر به گوش «قِیْصَر»، پادشاه روم رسید و او عبدالملک را تهدید کردکه اگر این کار ادامه یابد، دستور خواهد داد تا سکه‏هایی ضرب شود که بر آن‏ها دشنام بر پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حک شده است. عبدالملک، از امام باقر علیه‏السلام کمک خواست و امام فرمود: «سکه‏هایی را ضرب کنید که یک روی آن سوره توحید و بر روی دیگر، نام پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نقش شده باشد.» و توضیحاتی نیز درباره و زن سکه‏ها فرمود. بدین سان، سکه اسلامی، به دستور امام باقر علیه‏السلام ضرب شد.

جام وصل

نفرین ابدی خداوند و فرشتگان، بر کوردلان دیو صفت باد که چشمان دنیا پرستشان، جلال و شکوه و عظمت علمی و عملی تو را تاب نیاورد! پست سیرتانی که جام زهر را در کام جانت ریختند و طعم تلخ هجران را دیگر بار، بر جان عاشقان و دوست‏دارانت نشاندند. جایگاهشان دوزخ باد، شب پرستان تاریکی پسندی که عیش دنیا، شیرازه وجودشان را در خود گرفته بود و تاب تحمل عظمت دینی و دین‏داری تو را نداشتند ونمی‏توانستند دریای خروشان عشق تو را در دل‏های دوست‏دارانت ببینند، آن گاه که در هفتم ذی حجه سال 114 قمری، جام زهر را به تو نوشاندند و خود، خنده مستانه سر دادند و غافل از این بودند که سرای ابدی خود را در دوزخ برپا کرده‏اند. لعنت همیشگی خدا، فرشتگان، صالحان و عابدان بر آنان باد!

پنجره دل به روی بقیع

چشم‏هایت را می‏بندی و دیوار بقیع را در برابرت می‏یابی. آن گاه که شبکه‏های پنجره را لمس می‏کنی، مرغ جانت پر می‏کشد که بر مزارهای مطهرو پاکشان حضور یابی؛ صورت بر خاک معطرشان بگذاری و با سوز دل، دوری‏شان را گریه کنی. این‏جا مدینه است. این‏جا بقیع است و این چهار بُقعه تاریک و مظلوم... لعنت خدای یکتا و لعنت فرشتگان و صالحان بر آن‏ها باد که بُقعه‏های این چهار معصوم آسمانی را با خاک یکسان کردند و دل‏های عاشق وشیفته را از زیارت آنان محروم نمودند. آنان را به مادرشان فاطمه علیهاالسلام و مادرشان فاطمه علیهاالسلام را به آنان قسم می‏دهی... بقیع، تنهابقیع در مدینه نیست، تو نیز بقیعی در دل داری... زیارتت قبول!

سلام بر بقیع

«سلام ما به بقیع و بُقاع ویرانش به آن حریم که باشد مَلَک نگه‏بانش
سلام ما به بقیع، آن تجسم غربت گواه بر سخنم تربت امامانش
بقیع تربت پاک چهار معصوم است چهار نور خدا می‏دَمَد ز دامانش
یکی است حضرت باقر از آن چهار امام که داغ او زده آتش به قلب یارانش
غریب اوست که در موسم زیارت حج مدینه و آن هم زایرکه هست مهمانش
شب شهادت او یک نفر نمی‏ماند که اشک غم بفشاند به قبر ویرانش
شهید شد زجور هشام، آن مظلوم ز زهر تَعْبِیه در زین که آب شد جانش»

 

ویژگیهای اخلاقی
یکی از ویژگیهای خیلی خوب امام محمد باقر علیه السلام این بود که هر وقت به دوستانش نزدیک می شد با آنها دست می داد و می فرمود: این کار، دلها را به هم نزدیکتر و مهربانتر می کند و دشمنیها را از بین می برد. همین اخلاق خوب امام بود که باعث می شد تا مردم ایشان را دوست داشته باشند و حتی این برخوردهای با محبت و احترام باعث می شد که خیلی از کسانی که با ایشان بد بودند به ایشان احترام بگذارند و حتی با آن حضرت دوست بشوند.

چگونگی شهادت
هشام، خلیفه و حاکم زمانِ امام باقر علیه ‏السلام ، یکی از نزدیکانش را مامور کرد تا امام باقر علیه ‏السلام را شهید کند، آن مرد بدکار هم حضرت باقر علیه ‏السلام را مسموم کرد و باعث شد تا امام، در روز دوشنبه هفتم ذی حجه سال 114 هجری، در شهر مدینه به شهادت رسید. آن حضرت 57 سال در این جهان زیست. از این مدت چهار سال با جدش امام حسین علیه السلام و پس از وی 35 سال با پدرش زندگی کرد و 18 سال بقیه عمرش را به تنهایی به سر برد.

مرقد مطهر امام باقر علیه السلام
قبر نورانی حضرت باقر علیه ‏السلام ، در کشور عربستان و در شهر مدینه در  قبرستان بقیع قرار دارد. هر سال، حاجیان زیادی در این قبرستان، بر سر مزار چهار امام غریبی که آنجا دفن شده اند، حاضر می شوند. امام حسن مجتبی علیه ‏السلام ، امام سجاد علیه ‏السلام ، امام باقر علیه ‏السلام و امام صادق علیه ‏السلام ، چهار امامی هستند که در کنار هم و در قبرستان بقیع دفن می باشند.

ادامه نوشته

مفهوم شناسی اسرار نام‌ها و القاب حضرت فاطمه (س)

 

حضرت فاطمه (س) تنها يك تفكر يا تصور يك حقيقت حيات بخش نيست، بلكه تجسمی عينی و زنده از بركت خداوند بر انسان است.

حضرت امام صادق (ع) فرمود: فاطمه نزد خدای تعالی 9 اسم دارد: فاطمه، صديقه، مباركه، طاهره، زكيه، راضيه، مرضيه، محدثه و زهرا.فاطمه: رسول خدا فرمود: «زيرا او و شيعيانش از آتش جهنم قطع شده اند. (فاطمه به معنای قطع شده و بريده است.) و نيز امام صادق (ع) فرمود: زيرا او از هر شر و بدی بريده شده است و نيز چون مردم از رسيدن به معرفت كامل او قطع شده اند.

صديقه: زيرا او هرگز در زندگی جز راست نگفت و هر آنچه پدر بزرگوارش فرمود، تصديق كرد. رسول خدا(ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: يا علی، من به فاطمه سفارش هايی كرده ام كه به تو بگويد. او هر چه گفت بپذير، زيرا او راستگوست، بسيار راستگو.

مباركه: بركت به معنای خير فراوان است و از فاطمه(س) نسل فراوانی به عالم اسلام هديه شده، لذا در بعضی از تفاسير آمده است كه در آيه «انا اعطيناك الكوثرآ» (ای رسول گرامی ما به تو خير كثير عطا كرديم) منظور، فاطمه (س) است.

طاهره: امام باقر(ع) فرمود «زيرا او از هر ناپاكی ظاهری و هرگونه ناپاكی دامن، مبراست و نيز طبق روايات متعدد، آيه تطهير (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) درباره حضرت فاطمه نازل شده است.» پس فاطمه طاهره(س) است زيرا هرگونه رجس و پليدی و ناپاكی از وجود مقدسش دور است.

زكيه: زكاة هم به معنای رشدونمو و هم به معنای طهارت است، بنابراين زكيه، هم يعنی از فاطمه نسل پرباری پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و هم اينكه او وجودی است پاك و طاهر.


ادامه نوشته

عظمت قرآن در طرح موضوعات

 

 

اين كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمى تواند تحمل كند، واقعش همين است، انسان وقتى نزديك بعضى از آيات مى رود از ترس برمى گردد كه اين آيه يعنى چه؟ هرچه هم تلاش و كوشش بكند به خودش اجازه ورود نمى دهد، يك نمونه آن را در اين جا مى آوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه:اى پيامبر، از تو سؤال مى كنند كه وضع كوه ها چه خواهد شد:«يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا. فيذرها قاعا صفصفا .لا ترى فيها عوجا و لا امتا»و از تو درباره كوه ها سؤال مى كنند بگو: «پروردگارم آنها را (متلاشى كرده) بر باد مى دهد! (طه،105) سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه رها مى سازد ... (طه،106) به گونه اى كه در آن، هيچ پستى و بلندى نمى بينى!» (طه،107)اين آيه را مى توان فهميد. يعنى سؤال مى كنند در هنگام قيامت كوه ها وضعش چگونه خواهد شد؟ شمادرجواب بگو: «خداوند اين كوه ها را درهم مى كوبد و همه اين دره هاى ناصاف با ريزش كوه ها صاف مى شود و هيچ اعوجاج و امت وكجى در صحنه قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونه اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايى براى استتار نيست نه تپه اى نه كوهى نه دامنه اى نه تلى و نه ديوارى است:«لا ترى فيها عوجا و لا امتا». قاع و صفصف اين آيه را انسان مى تواند بفهمد.

                                     

يا اين آيه كه: «يوم تكون الجبال كالعهن المنفوش » ترجمه:و كوه ها مانند پشم رنگين حلّاجى شده مى گردد! (القارعه،5) اين كوه ها كه سنگين است ما سنگينى اين ها را كم مى كنيم مثل پنبه هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبك مى شوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مى رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا» ترجمه:در آن روز كه زمين و كوه ها سخت به لرزه درمى آيد، و كوه ها (چنان درهم كوبيده مى شود كه) به شكل توده هايى از شن نرم درمى آيد! (مزمل،14)اين كوه ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مى شود كه شما يك گوشه اش را اگر با انگشت برداريد بقيه مى ريزد، اين را مى گويند «كثيب مهيل» اين قبيل آيات را هم مى توان فهميد اما مى رسيم به اين قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا، نبأ،20» ترجمه:كوه ها مى روند و مى روند و سراب مى شوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوه ها سراب مى شود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مى كرد كوه است وقتى نزديك رفت مى بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه را بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه اين است كه اعتراف كند كه من نمى فهمم. گاهى انسان در برابر بعضى از آيات قرار مى گيرد و از ترس برمى گردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبك مى شود بلكه «و سيرت الجبال فكانت سرابا» حالا ما «كانت » رابه «صارت » توجيه كرديم و حال اين كه «كانت » معناى كانت است نه معناى «صارت » حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جاسراب مى شود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مى شود؟ اين فقط «در مورد» كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مى گيرد.

منبع: کتابخانه طهور