عظمت قرآن در طرح موضوعات

 

 

اين كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمى تواند تحمل كند، واقعش همين است، انسان وقتى نزديك بعضى از آيات مى رود از ترس برمى گردد كه اين آيه يعنى چه؟ هرچه هم تلاش و كوشش بكند به خودش اجازه ورود نمى دهد، يك نمونه آن را در اين جا مى آوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه:اى پيامبر، از تو سؤال مى كنند كه وضع كوه ها چه خواهد شد:«يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا. فيذرها قاعا صفصفا .لا ترى فيها عوجا و لا امتا»و از تو درباره كوه ها سؤال مى كنند بگو: «پروردگارم آنها را (متلاشى كرده) بر باد مى دهد! (طه،105) سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه رها مى سازد ... (طه،106) به گونه اى كه در آن، هيچ پستى و بلندى نمى بينى!» (طه،107)اين آيه را مى توان فهميد. يعنى سؤال مى كنند در هنگام قيامت كوه ها وضعش چگونه خواهد شد؟ شمادرجواب بگو: «خداوند اين كوه ها را درهم مى كوبد و همه اين دره هاى ناصاف با ريزش كوه ها صاف مى شود و هيچ اعوجاج و امت وكجى در صحنه قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونه اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايى براى استتار نيست نه تپه اى نه كوهى نه دامنه اى نه تلى و نه ديوارى است:«لا ترى فيها عوجا و لا امتا». قاع و صفصف اين آيه را انسان مى تواند بفهمد.

                                     

يا اين آيه كه: «يوم تكون الجبال كالعهن المنفوش » ترجمه:و كوه ها مانند پشم رنگين حلّاجى شده مى گردد! (القارعه،5) اين كوه ها كه سنگين است ما سنگينى اين ها را كم مى كنيم مثل پنبه هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبك مى شوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مى رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا» ترجمه:در آن روز كه زمين و كوه ها سخت به لرزه درمى آيد، و كوه ها (چنان درهم كوبيده مى شود كه) به شكل توده هايى از شن نرم درمى آيد! (مزمل،14)اين كوه ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مى شود كه شما يك گوشه اش را اگر با انگشت برداريد بقيه مى ريزد، اين را مى گويند «كثيب مهيل» اين قبيل آيات را هم مى توان فهميد اما مى رسيم به اين قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا، نبأ،20» ترجمه:كوه ها مى روند و مى روند و سراب مى شوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوه ها سراب مى شود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مى كرد كوه است وقتى نزديك رفت مى بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه را بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه اين است كه اعتراف كند كه من نمى فهمم. گاهى انسان در برابر بعضى از آيات قرار مى گيرد و از ترس برمى گردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبك مى شود بلكه «و سيرت الجبال فكانت سرابا» حالا ما «كانت » رابه «صارت » توجيه كرديم و حال اين كه «كانت » معناى كانت است نه معناى «صارت » حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جاسراب مى شود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مى شود؟ اين فقط «در مورد» كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مى گيرد.

منبع: کتابخانه طهور

 

آيا علم هر چيزي در قرآن آمده است؟

 

ترديدي نيست که قرآن در برانگيختن انديشه ها به سمت توليد علم و دانش نقش به سزايي را ايفا کرده است. قرآن در جامعه اي نازل شد که اکثر قريب به اتفاق مردمانش از نعمت خواندن-که پايه علوم است -برخوردار نبودند.

اين کتاب آسماني با امر به «خواندن» آغاز گشت و ديري نگذشت دانشمنداني را تربيت کرد که در بيشتر دانش ها و فنون عصر خويش سرآمد شدند و اين امر ممکن نبود، مگر به مدد جنبش و نهضتي که قرآن و آموزه هاي وحياني اش ايجاد کرد. اروپاي قرون وسطا با مشعل دانشي که مسلمانان افروختند، توانستند به راه هاي روشني در زندگي رهنمون شوند، اما صرف نظر از اين نقش، برخي بر اين تصور بوده و هستند که خود متن قرآن در بردارنده همه علوم است.

امروزه آنچه که به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در کشور فرانسه زاده شد و از آنجا به کشورهاي ديگر راه يافت. امروزه کسي نمي تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منکر شود. پژوهش ها نشان مي دهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکر دنيا -که برخي از آنها راه هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران کشورهاي بزرگ مي آموزند -از متخصصان علوم انساني هستند. برخي گفته اند: بيش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد! به همين جهت کوشيده اند تا اثبات کنند در قرآن کريم اشاره هايي به قوانين طبيعي وجود دارد و آنها را به عنوان وجوه اعجاز علمي قرآن برشمرده اند.

قرآن مي تواند پاسخ گوي سوالات ما در همه زمينه ها، اعم از اجتماعي، اقتصادي و علمي باشد. قرآن به گفته خود: (تبيانا لکل شي») است. برخي اشخاص فکر مي کنند که مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سوالي را از قرآن کريم دريافت کرد. درحالي که خود قرآن تصريح کرده است که درباره برخي مسائل اصلا سخن نگفته است.

تاثير قرآن بر علوم انساني:


امروزه آنچه که به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در کشور فرانسه زاده شد و از آنجا به کشورهاي ديگر راه يافت.

امروزه کسي نمي تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منکر شود. پژوهش ها نشان مي دهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکر دنيا -که برخي از آنها راه هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران کشورهاي بزرگ مي آموزند -از متخصصان علوم انساني هستند. از اين رو، ضعف و بيماري در ساختار اين علوم، خواه ناخواه به پيکر اجتماع نيز سرايت مي کند.

در مورد تعامل علوم انساني با دين و آموزه هاي ديني نظريات مختلفي مطرح است. عده اي بر اين باورند که اساسا اين علوم، علومي وارداتي اند و بر پيش فرض ها و اصولي بنا نهاده شده اند که با فرهنگ و تمدن اسلامي و ديني سازگار نيستند.

بنابراين ما بايد براساس آموزه هاي قرآن و اسلام، علوم انساني نويني را از پايه بنا نهيم، اما چنين تفکري قرين صواب نيست، يعني اين طور نيست که همه ميراثي که به عنوان علوم انساني در اختيار داريم متاثر از شرايط خاص حاکم بر جوامع غيرديني باشد، بلکه بسياري از يافته هاي اين علوم حاصل برخورد انديشه با واقعيت هاي حاکم بر انسان و جوامع انساني است، از اين رو براي همه جوامع انساني مفيد خواهد بود.

البته نبايد منکر تعامل علوم انساني با ويژگي ها و خصوصيات هر يک از جوامع و از جمله جوامع اسلامي باشيم. اين مساله, طبيعي و حتي بديهي است. اين امر در مورد جابه جايي انواع طبيعت، همچون درختان هم صادق است، تا چه رسد به علوم انساني; براي مثال، وقتي گلي يا نهالي را از جايي به جايي ديگر منتقل مي کنند، آب و خاک و هواي منطقه جديد بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوي آن گل يا طعم و کيفيت ميوه آن نهال را تغيير مي دهند، اما چيزي که مهم است آن است که بدانيم بذر آن گل يا نهال آن درخت ميوه دار، صرف نظر از محيط و فضايي که در آن مي رويند، داراي اصالت اند.

علوم انساني نيز صرف نظر از تعامل با جوامع و فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون داراي اصالت اند، از اين رو اين علوم در تعامل با اسلام و قرآن مي تواند رشد و توسعه اي متناسب با جامعه اسلامي و قرآني داشته باشد. بي هيچ ترديدي، قرآن بر زبان و ادبيات و فرهنگ و تمدن انساني اثر گذاشته و به آن رنگ و محتوايي ديگر بخشيده است. اين همان چيزي است که تمدن اسلامي را رقم زده است. در اين زمينه مي توان نحوه تعامل آموزه هاي قرآني با فرد و جامعه و آنچه مربوط به آن دو است را در تاريخ مورد بررسي قرار داد و نقاط ضعف و قوت اين تعامل را دريافت و در جهت توسعه روند هاي مثبت اين تعامل مورد استفاده قرار داد.

به طور مثال، آموزش قرآن و تلاوت اين کتاب آسماني بر رفتارهاي مسلمانان تاثيري غيرقابل انکار داشته است، ما مي توانيم با بررسي چگونگي اين تاثير بر نقش و جايگاه قرآن و قرائت قرآن در رفتارهاي مسلمانان بيفزاييم; هم چنين مي توان از آنچه مفسران قرآن کريم و نيز اديبان، متکلمان، فيلسوفان، عارفان، فقيهان و ديگران از قرآن کريم برداشت کرده اند در جهت توسعه و رشد علوم انساني مربوطه مورد استفاده قرار دهيم. برخي اشخاص فکر مي کنند که مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سوالي را از قرآن کريم دريافت کرد.

درحالي که خود قرآن تصريح کرده است که درباره برخي مسائل اصلا سخن نگفته است; البته مي توان در کليه رشته هاي علوم انساني که به نحوي توانايي استفاده از آموزه هاي قرآني و علوم مربوط به آن را دارند واحدهاي درسي گنجاند; به طور مثال، دقت نظرهايي که در ترجمه قرآن کريم به ديگر زبان ها به کار رفته است، مي تواند براي دانش پژوهان رشته هاي مترجمي کاربرد مفيدي داشته باشد و برعکس، آنها نيز مي توانند در رشد و غنا بخشيدن به ترجمه هاي جديد قرآن مفيد و موثر واقع شوند.

خلاصه آنکه رشته هاي علمي براساس تعامل ذهن انسان با رفتارهاي انساني و پديده هاي خارجي و رفتارهاي جوامع بشري، شکل مي گيرد و رشد و بالندگي مي يابد. به طور قطع قرآن و علوم و معارف قرآني مي تواند بر اين علوم و توسعه آنها موثر باشد.

علوم قرآني :


از همان اوايل پيدايش اسلام اصطلاحا علوم قرآني رواج يافت و تاليفات مستقلی با عنوان «علوم القرآن» توسط دانشمندان اسلامي به نگارش درآمد. منظور از علوم قرآن در اين تاليفات اعم است از موضوعاتي که در قرآن در مورد آنها سخن رفته است; مانند: محکم و متشابه، امثال قرآن، سوگند هاي قرآن و.... يا مطالبي که درباره قرآن بيان شده است; مانند: جمع آوري قرآن، تاريخ قرآن، خط قرآن و.... سال هاست که عنوان «علوم قرآن» در دانشگاه ها به عنوان يک رشته تحصيلي درآمده و دانشوران و دانش پژوهاني با اين عنوان تحصيلات آکادميک خود را شروع کرده و به پايان رسانده اند.

صدای دلنشین مرحوم آغاسی

صداهای مرحوم حاج محمد رضا آغاسی



مرحوم حاج محمد رضا آغاسی

ردیف

موضوع

اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 از ذکر علی مدد گرفتیم    آن چیز که می شود گرفتیم 148 0:02:10
2 آن شب که بتان نماز خواندند    ما را به حريم راز خواندند 348 0:05:16
3 دلم تنگ شهیدان است امشب 36 0:00:26
4 فصل عزا آمد و دل غم گرفت    خیمه ی دل بوی محرم گرفت 305 0:04:35
5 دل من فدای دو دست اباالفضل 302 0:04:34
6 غنچه می بينم دلم پر می زند   بوسه بر قنداق اصغر می زند 190 0:02:49
7 شیعه یعنی امتزاج نار و نور 158 0:02:19
8 حیدر کرار نیـَم، خانه نشینم ولی ... 211 0:03:09
9 میخوام برم امام رضا ... 124 0:01:48
10 علی علی مولا ... 224 0:03:20
11 یک قوم تو را شهید می خوانند ...  (درباره احمد متوسلیان) 170 0:02:30
12 کيست علی؟ حيدر دُلدُل سوار    صاحب لوح و قلمُ ذوالفقار 274 0:04:07
13 خبر آمد خبری در راه است   سرخوش آن دل که از آن آگاه است 450 0:06:50
14 گفت فحشا در کجا آيد پديد؟    گفتمش در کوچه های بی شهيد 1.550 0:23:53
15 زهرا اگر نبود محمد يتيم بود    پربار نخل سبز ولايت عقيم بود 1.990 0:30:41
16 گام بردارم ولی با ياد تو     سر نهم بر دامن اولاد تو 1.956 0:30:09
17 چهارده کنعانی يوسف جمال    چهارده موسی به سينای کمال 1.955 0:30:08
18 به جای آنکه همه ساله تو سوی مکه روی 1.984 0:30:34
19 مشک من لبریز آب و آبروست 1.956 0:30:08
20 "زکُل ُّ مَن عَلیها فان" چه دانی؟ 175 0:02:35
21 قلم تا وحی را بال و پر آمد     نماز کاتبان سنگین تر آمد 140 0:02:02

برای دانلود صداهای مرحوم آغاسی، روی آیکون کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید

نقشه ۲۵ گنج بزرگ دنیا از زبان امام صادق علیه السلام

 
   

امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

1- طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ: بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة: و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏ گيري (مثبت و سازنده) يافتم.

3- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم.

4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.

5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.


برگ عيشي به گور خويش فرست        كس نيارد ز پس، تو پيش فرست
 

6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها في ترك المعصية: و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.

7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها في الجوع و العطش: و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.

8- و طلبت نور القلب، فوجدته في التفكر و البكأ: و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.

9- و طلبت الجواز علي الصراط، فوجدته في الصدقة: و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.

10- و طلبت نور الوجه، فوجدته في صلاة الليل: و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته في الكسب للعيال: و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.

12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته في بغض اهل المعاصي: و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها في النصيحة لعبادالله: و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته في قلة المال: و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.

15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها في الصبر:و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.

16- و طلبت الشرف، فوجدته في العلم: و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

17- و طلبت العبادة فوجدتها في الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

18- و طلبت الراحة، فوجوتها في الزهد: و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.

19- و طلبت الرفعة، فوجدتها في التواضع: برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.

20- و طلبت العز، فوجدته في الصدق: و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.

21- و طلبت الذلة، فوجدتها في الصوم: و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

22- و طلبت الغني، فوجدته في القناعة: و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

قناعت توانگر كند مرد را          خبر كن حريص جهانگرد را

23- و طلبت الانس، فوجدته في قرائة القرآن: و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.

24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها في حسن الخلق: و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

25- و طلبت رضي الله، فوجدته في برالوالدين: و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.



منبع : مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.

اسوه های قرانی

 

اسوه هاي قراني

اسیه بنت مزاحم

 

اسماعيل صادق الوعد

 

اسحاق فرزند ابراهيم

اصحاب اخدود

حضرت ابراهيم (ع)

حضرت يونس

حضرت يوسف فرزند يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم

حضرت يعقوب

ادامه نوشته

امام رضا(ع)

 

گل

میلاد با سعادت علی ابن موسی الرضا علیه السلام را تبریک میگویم

 

 

 

قربون کبو ترای حرمت امام رضا            قربون این همه لطف وکرمت امام رضا

اى رضا مظهر اسماى الهى به عدد

خرم آن نامه كه با نام تو گردد آغاز

 

بر عجم تافت چو خورشيد ولايت ز عرب

پرچم كشور ما يافت از او زيب و طراز

 

مغتنم مقدم مهمان گرامى شمريد

كه ولى نعمت ما آمده از راه دراز

گالري تصاوير حرم رضوي

 

 

 

   

 

 

پروانه وار پریدند و رفتن

 

 

 ارتباط مستقیم با حرم رضویزیارت مجازی حرم رضوی

******* *******

 

*******

*******

*******

*******

*******

*******

*******

 

 

  دهمين معصوم و هشتمين امام شيعيان حضرت على بن موسى (ع ) ملقب به ((رضا)) مى باشد.
حضرت رضا (ع ) در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى در مدينه چشم به جهان گشود. مادر بزرگوارش ((تكتم )) بود كه او را ((نجمه )) نيز مى ناميدند.
پس از شهادت امام هفتم ، حضرت موسى بن جعفر (ع ) در زندان بغداد، به امر خدا و معرفى پدران بزرگوارش در سن 35 سالگى عهده دار مقام امامت و رهبرى مسلمانان و نگهبانى و نشر معارف و حقايق اسلام گرديد.
حضرت ابوالحسن الرضا (ع ) در آغاز امامت با هارون الرشيد و پس از وى با پسرش امين و سرانجام با ماءمون همزمان بود.
محل اقامت آن حضرت مدينه بود و از آنجا به عراق و ايران آمد.
دوران امامت آن حضرت مجموعا 20 سال بود كه ده سال اول مقارن خلافت هارون و 5 سال بعد با خلافت امين و 5 سال آخر با دوره خلافت ماءمون در خراسان سپرى شد، و سال شهادت حضرت رضا (ع ) 203 هجرى بوده است ، بنابراين عمر شريف آن حضرت 55 سال مى باشد.

 

پروانه وار پریدند و رفتنپروانه وار پریدند و رفتنپروانه وار پریدند و رفتن

 

از كلمات حضرت رضا عليه السلام 
1 - دوست هر كس عقل اوست و نادانى اش دشمن اوست .
2 - اظهار دوستى با مردم نصف عقل است .
3 - هر كسى كه از نعمتى برخوردار است بر او واجب است كه در زندگى افراد خانواده خود گشايشى فراهم كند.
4 - از حضرت رضا عليه السلام درباره توكل پرسيدند، فرمود: توكل اين است كه جز از خدا از ديگر كسى نترسى .
5 - كمك تو به ناتوان بهتر از صدقه دادن است .
6 - سزاوار است مردم در مورد افراد عائله خود تسهيلات لازم را فراهم نمايند و رفتار آنان طورى نباشد كه اعضاى خانواده آرزومند مرگ سرپرست خود باشند.
7 - بكوشيد اوقات شبانه روزتان به چهار بخش تقسيم شود: قسمتى مخصوص عبادت و راز و نياز با پروردگار - ساعتى براى تاءمين امور زندگى - بخشى خاص معاشرت با دوستان مورد اعتمادى كه عيبهايتان را به شما باز گويند و در دوستى خالص باشند. ساعاتى را هم به استراحت و بهره مندى از تفريحات سالم و لذتهاى مشروع بگذرانيد؛ چه استفاده مطلوب از اين قسمت شما را بر انجام دادن آن سه بخش ديگر توانايى خواهد بخشيد.
8 - در بر آوردن نيازمنديهاى افراد با ايمان و شادمان ساختن و دفع و رفع ناگواريهايشان نهايت كوشش را بكار بريد و بدانيد كه هيچ عملى نزد پروردگار متعال ، بعد از انجام دادن فرائض و واجبات ، بهتر از شادمان كردن افراد مؤ من نيست .
9 - خیر و خوبى را نسبت به هر اهل و نااهلى روا دار؛ اگر كسى در خور و شايسته آن خوبى بود كه بود، اگر نبود تو خود لايق و سزاوار آنى .
10 - هيچ پرهيزگار مفيدتر از دورى كردن از محرمات (چيزهاى حرام ) و خوددارى از آزار رساندن به افراد مؤ من نيست .

 

مجموعه تواشیح زیبای لبنانی و ایرانی

 مولودی های عربی (آلبوم صلوات) از باسم کربلایی  

 

ادامه نوشته

دوازده سخن ناب

پیامبر اکرم(ص):خدا را بندگی کن و هیچ چیز را شریک او مگردان و برای خدا چنان کن که گوی او را می بینی.

امام علی(ع):مومن برادر خود را نمی فریبد و به او خیانت نمی کند .

حضرت زهرا(س):خدا را در آنچه به آن امر کرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت کنید.

امام حسن(ع):پستی آن است که شکر نعمت را نکنی.

امام حسین(ع):دو چیز مردم را به هلاکت انداخته،اول ترس از فقر و دوم طلب فخر و شهرت.

امام سجاد(ع):پر ارزش ترین مردم کسی است که دنیارا مایه ارزش خود نداند.

امام باقر(ع):فضیلتی هم چون جهاد نیست و جهادی چون مبارزه با هوای  نفس نیست.

امام صادق(ع):از پروردگار خود عافیت بخواهید و نرمش و وقار و آرامش خود را حفظ کنید.

امام موسی کاظم(ع):هر که میخواهد که قویترین باشد بر خدا توکل نماید.

امام رضا(ع):بعد از انجام واجبات،کاری بهتر از ایجاد خوشحالی برای مومن،نزد خداوند بزرگ نیست.

امام جواد(ع):کسی که فرمان هوای نفس خویش را برد،آرزوی دشمنش را برآورد.

امام هادی(ع):دنیا بازاری است که گروهی در ان سود برند و دسته ای زیان ببینند.

امام حسن عسکری(ع):خشم و غضب کلید هر گونه شرّ و بدی است.

امام زمان(عج):سجده شکر از لازمترین مستحبات است.

عکسهای مذهبی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکسهای جذاب از گلهای زیبا و پرندگان ابی

 

 التماس دعا

 

 

 

 

 

 

 برای دیدن عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید

  

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

عکسهای جالب از دیروز و امروز مکه

 

تصاویری از مکه مکرمه از دیروز تا امروز ...







































فال حافظ

شيعه و توسل


زندگى بشر بر اساس بهره‏گيرى از وسائل و اسباب طبيعى استوار است كه هريك آثار ويژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگى آب مى‏نوشيم، و هنگام گرسنگى غذا مى‏خوريم. چه، رفع نياز توسط وسائل طبيعى، به شرط آنكه براى آنها «استقلال در تاثير» قائل نشويم، عين توحيد است. قرآن يادآور مى‏شود كه: ذوالقرنين در ساختن سد از مردم درخواست كمك كرد: ‹‹فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما›› (كهف/95): با قدرت خويش مرا يارى كنيد تا ميان شما و آنان (ياجوج و ماجوج) سدى برپا سازم.
كسانى كه شرك را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مى‏كنند، حرفشان تنها در صورتى صحيح است كه ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال‏» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم كه، به مشيت و اذن الهى، ما را به نتيجه مى‏رسانند از مسير توحيد خارج نشده‏ايم، و اصولا زندگى بشر از روز نخست‏بر اين اساس، يعنى استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده و پيشرفت علم و صنعت نيز در همين راستا صورت گرفته و مى‏گيرد.
ظاهرا توسل به اسباب طبيعى مورد بحث نيست; سخن درباره اسباب غير طبيعى است كه بشر جز از طريق وحى راهى به شناخت آنها ندارد. هرگاه در كتاب و سنت چيزى به عنوان وسيله معرفى شده باشد، تمسك به آن همان حكمى را دارد كه در توسل به امور طبيعى جارى است. بنابر اين، ما زمانى مى‏توانيم با انگيزه دينى به اسباب غير طبيعى تمسك جوييم، كه دو مطلب ملحوظ نظر قرار گيرد:
1. از طريق كتاب و سنت، وسيله بودن آن چيز براى نيل به مقاصد دنيوى يا اخروى ثابت‏شود;
2. براى اسباب و وسائل، هيچ‏گونه اصالت و استقلالى قائل نشده و تاثير آنها را منوط به اذن و مشيت الهى بدانيم.
قرآن كريم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوى دعوت كرده مى‏فرمايد:‹‹يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيلة و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون›› (مائده/35):اى افراد با ايمان خود را از خشم و سخط الهى واپاييد، وبراى تقرب به او وسيله‏اى جستجو كنيد، و در راه وى جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
بايد توجه نمود كه وسيله به معناى تقرب نيست، بلكه چيزى است كه مايه تقرب به خدا مى‏گردد و يكى از طرق آن، جهاد در راه خدا است كه در آيه ذكر شده است و در عين حال مى‏تواند، چيزهاى ديگر نيز وسيله تقرب باشد. (1)
ثابت‏شد كه توسل به اسباب طبيعى وغير طبيعى(به شرط اينكه، رنگ استقلال در تاثير به خودنگيرند) عين توحيد است. شكى نيست كه انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زكات و جهاد و غيره در راه خدا، همگى وسايل معنوى‏يى هستند كه انسان را به سر منزل مقصود، كه همان تقرب به خداوند است مى‏رسانند. انسان در پرتو اين اعمال، قيقت‏بندگى را مى‏يابد و در نتيجه به خدا نزديك مى‏شود. ولى بايد توجه نمود كه وسايل غير طبيعى، منحصر به انجام امور عبادى نيست، بلكه در كتاب و سنت‏يك رشته وسايل معرفى شده كه توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد كه ذيلا برخى از آنها را يادآور مى‏شويم:
1. توسل به اسما و صفات حسناى الهى كه در كتاب و سنت وارد شده است، چنانكه مى‏فرمايد: ‹‹و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها›› (اعراف/180): اسماء حسنى مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسيله آنها بخوانيد. در ادعيه اسلامى، توسل به اسما و صفات الهى فراوان وارد شده است.
2. توسل به دعاى صالحان كه برترين نوع آن توسل به ساحت پيامبران و اولياى خاص خداوند است تا براى انسان از درگاه الهى دعا كنند.
قرآن مجيد به كسانى كه بر خويشتن ستم كرده‏اند (گنهكاران) فرمان مى‏دهد سراغ پيامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت كنند، و هم پيامبر براى آنان طلب آمرزش كند. و نويد مى‏بخشد كه: در اين موقع خدا را توبه پذير ورحيم خواهند يافت، چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما›› (نساء/64) در آيه ديگر، منافقان را نكوهش مى‏كند كه چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پيامبر بروند تا در باره آنان از خداوند طلب آمرزش كند، سرپيچى مى‏كنند؟! چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤوسهم ورايتهم يصدون و هم مستكبرون›› (منافقون/5).
از برخى از آيات بر مى‏آيد كه در امتهاى پيشين نيز چنين سيره‏اى جريان داشته است. فى‏المثل، به صريح قرآن، فرزندان يعقوب عليه السلام از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا براى آنان طلب آمرزش كند و يعقوب نيز درخواست آنان را پذيرفت و وعده استغفار داد: ‹‹يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين× قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم›› (يوسف/97-98).
ممكن است گفته شود: توسل به دعاى صالحان، در صورتى عين توحيد (ويا لااقل مؤثر) است كه كسى كه به او توسل مى‏جوييم در قيد حيات باشد، ولى اكنون كه انبيا و اوليا از جهان رخت‏بر بسته‏اند، چگونه توسل به آنان مى‏تواند مفيد و عين توحيد باشد؟
در پاسخ به اين سؤال يا ايراد، دو نكته را بايستى يادآور شويم:
الف - حتى اگر فرض كنيم شرط توسل به نبى يا ولى حيات داشتن آنهاست، در اين صورت توسل به انبيا و اولياى الهى پس از مرگ آنان، تنها كارى غير مفيد خواهد بود، نه مايه شرك; واين نكته‏اى است كه غالبا از آن غفلت‏شده، و تصور مى‏گردد كه حيات و موت، مرز توحيد و شرك است! در حاليكه بر فرض قبول چنين شرطى (حيات انبيا و اوليا در هنگام توسل ديگران به آنان)، زنده بودن شخص نبى و ولى، ملاك مفيد و غير مفيد بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحيدى بودن و شرك آميز بودن عمل!
ب - مؤثر و مفيد بودن توسل دو شرط بيشتر ندارد:
1. فردى كه به وى توسل مى‏جويند، داراى علم و شعور و قدرت باشد;
2. ميان توسل جويندگان و او ارتباط برقرار باشد; و در توسل به انبيا و اوليايى كه از جهان درگذشته‏اند، هر دو شرط فوق (درك و شعور، و وجود ارتباط ميان ما و آنان) به دلايل روشن عقلى و نقلى، تحقق دارد.
وجود حيات برزخى يكى از مسايل مسلم قرآنى و حديثى است كه دلايل آن را در اصل 105 و106 يادآور شديم. در جايى كه، به تصريح قرآن، شهداى راه حق حيات و زندگى دارند، مسلما پيامبران و اولياى خاص الهى - كه بسيارى از ايشان خود نيز شهيد شده‏اند: از حيات برتر وبالاترى برخوردارند.
بر وجود ارتباط ميان ما و اولياى الهى دلايل بسيارى در دست است كه برخى را ذيلا يادآور مى‏شويم:
1. همه مسلمانان در پايان نماز شخص پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را خطاب قرار داده و مى‏گويند: السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته ; آيا آنان براستى كار «لغوى‏» انجام مى‏دهند و پيامبر اين همه سلام را نمى‏شنود و پاسخى نمى‏دهد؟!
2. پيامبر گرامى در جنگ بدر دستور داد اجساد مشركانرا در چاهى ريختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. يكى از ياران رسول خدا عرض كرد: آيا با مردگان سخن مى‏گوييد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شماها از آنان شنواتر نيستيد. (2)
3. رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم كرارا به قبرستان بقيع مى‏رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنين خطاب مى‏كرد: السلام على اهل الديار من المؤمنين و المؤمنات. و بر اساس روايتى ديگر مى‏فرمود: السلام عليكم دار قوم مؤمنين‏». (3)
4. بخارى در صحيح خود آورده است: روزى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درگذشت، ابوبكر وارد خانه عايشه شد. سپس به سوى جنازه پيامبر رفته، جامه از صورت پيامبر برگرفت و او را بوسيد و گريست و گفت:بابى انت‏يا نبى الله لا يجمع الله عليك مؤتتين، اما الموتة التى كتبت عليك فقدمتها». (4)
پدرم فداى تو باداى پيامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگى كه بر تو نوشته شده بود، تحقق يافت.
چنانچه رسول گرامى حيات برزخى نداشته و هيچگونه ارتباطى ميان ما و او وجود ندارد، چگونه ابوبكر به او خطاب كرده و گفت: يا نبى الله.
5. امير مؤمنان على عليه السلام آنگاه كه پيامبر را غسل مى‏داد به او چنين گفت: بابى انت و امى يا رسول الله لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة والانباء و اخبار السماء... بابى انت و امى اذكرنا عند ربك و اجعلنا من بالك‏» (5) پدر و مادرم فداى تو باداى رسول خدا، با مرگ تو چيزى منقطع گرديد، كه با مرگ ديگران منقطع نگرديده بود; با مرگ تو رشته نبوت و وحى گسسته شد... پدر و مادرم فداى تو باد، ما را نزد خدايت‏به ياد آور،ما را به خاطر داشته باش.
در پايان يادآور مى‏شويم كه توسل به انبيا و اوليا صورتهاى مختلفى دارد كه مشروح آن در كتب عقايد بيان شده است.
=====================================================
پى‏نوشتها:
1. راغب در مفردات (ذيل ماده وسل) مى‏گويد: الوسيلة التوصل الى الشي‏ء برغبة و حقيقة الوسيلة الى الله مراعاة سبيله بالعلم و العبادة و تحرى مكارم الشريعة.
2.صحيح بخارى، ج‏5، باب قتل ابى جهل، سيره ابن هشام:2/292 وغيره.
3. صحيح مسلم، ج‏2، باب ما يقال عند دخول القبر.
4. صحيح بخارى، ج‏2، كتاب الجنائز، ص‏17.
5. نهج البلاغه، بخش خطبه‏ها، شماره 235.
منشور عقايد اماميه صفحه 231

امام شناسی

معنى امام
امام و پيشوا به كسى گفته ميشود كه پيش
جماعتى افتاده رهبرى ايشان را در يك مسير اجتماعى يا مرام سياسى يا مسلك علمى يا دينى بعهده گيرد والبته بواسطه ارتباطى كه با زمينه خود دارد در وسعت و ضيق تابع زمينه خود خواهد بود .
آئين مقدس اسلام ( چنانكه از فصلهاى گذشته روشن شد ) زندگانى عموم بشر را ازهرجهت درنظر گرفته ، دستور ميدهد .
از جهت حيات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنمائى ميكند و در حيات صورى نيز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مينمايد چنانكه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى آن ( حكومت ) مداخله مينمايد .
بنا برجهاتى كه شمرده شد امامت و پيشوائى دينى دراسلام از سه جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد .
از جهت رهبرى و ارشاد حيات معنوى .
شيعه معتقد است كه چنانكه جامعه اسلامى بهر سه جهت نامبرده نيازمندى ضرورى دارد ،كسيكه متصدى اداره جهات نامبرده است و پيشوائى جماعت را در آن جهات بعهده دارد ، ازناحيه خدا و رسول بايد تعيين شود .
و البته پيغمبر اكرم (ص ) نيز بامر خدا تعيين فرموده است .

امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص ) و حكومت اسلامى


انسان با نهاد خدادادى خود بدون هيچگونه ترديد درك ميكند كه هرگز جامعه انسانى متشكلى مانند يك كشور يا يك شهر يا ده يا قبيله و حتى يك خانه كه از چند تن انسان تشكيل مييابد ، بدون سرپرست و زمامدارى كه چرخ جامعه را بكار اندازد و اراده او باراده هاى جزو حكومت كند، و هر يك از اجزاء جامعه را بوظيفه اجتماعى خود وا دارد ، نميتواند ببقاء خود ادامه دهد و دركمترين وقتى اجزاء آن جامعه متلاشى شده وضع عموميش بهرج و مرج گرفتار خواهد شد .

بهمين دليل كسيكه زمامدار و فرمانرواى جامعه ايست ( اعم از جامعه بزرگ ياكوچك ) و بسمت خود و بقاء جامعه عنايت دارد ، اگر بخواهد بطور موقت يا غير موقت از سر كار خود غيبت كند البته جانشينى بجاى خود ميگذارد و هرگز حاضر نميشود كه قلمروفرمانروائى و زمامدارى خود را سر خود رها كرده و از بقاء و زوال آن چشم پوشد .

رئيس خانواده اى كه براى سفر چند روزه يا چند ماهه ميخواهد خانه و اهل خانه را وداع كند ، يكى از آنان را ( يا كسى ديگر را ) براى خود جانشين معرفى كرده امورات منزل را بوى ميسپارد .

رئيس مؤسسه يا مدير مدرسه يا صاحب دكانى كه كارمندان يا شاگردان چندى زير دست دارد ، حتى براى چند ساعت غيبت ،يكى ازآنان را بجاى خود نشانيده ديگران را بوى ارجاع ميكند وبهمين ترتيب .

اسلام دينى است كه بنص كتاب و سنت بر اساس فظرت استوار است و آئينى است اجتماعى كه هر آشنا و بيگانه اين نشانى را از سيماى آن مشاهده ميكندو عنايتى كه خدا و پيغمبر باجتماعيت اين دين مبذول داشته اند هرگز قابل انكار نبوده و با هيچ چيز ديگرى قابل مقايسه نيست .

پيغمبر اكرم (ص ) نيز مسئله عقد اجتماع را در هر جائى كه اسلام در آن نفوذپيدا ميكرد ، ترك نميكرد و هر شهر يا دهكده اى كه بدست مسلمين ميافتاد ،در اقرب وقت والى و عاملى در آنجانصب و زمام اداره امور مسلمين را بدست وى ميسپرد حتى در لشگرهائى كه بجهاد اعزام ميفرمود ، گاهى براى اهميت مورد بيش از يك رئيس و فرمانده بنحو ترتب براى ايشان نصب مينمود حتى در جنگ موته چهار نفر رئيس تعيين فرمود كه اگر اولى كشته شد دومى را ، واگر دومى كشته شد سومى را ، و همچنين .

برياست و فرماندهى بشناسند .

و همچنين بمسئله جانشينى عنايت كامل داشت و هرگز در مورد لزوم ، از نصب جانشين فروگذارى نمينمود و هر وقت از مدينه غيبت ميفرمود والى بجاى خود معين ميكرد حتى درموقعى كه از مكه بمدينه هجرت مينمود و هنوز خبرى نبود ،براى اداره چند روزه امور شخصى خود در مكه و پس دادن امانتهائى كه از مردم پيشش بود ، على (ع ) را جانشين خود قرار دادو همچنين پس از رحلت نسبت بديون و كارهاى شخصيش على (ع ) را جانشين نمود .

شيعه ميگويد : بهمين دليل ، هرگز متصور نيست پيغمبر اكرم (ص ) رحلت فرمايد و كسى را جانشين خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمين و گردانيدن چرخ جامعه اسلامى ، نشان ندهد .

اينكه پيدايش جامعه اى بستگى دارد بيك سلسله مقررات و رسوم مشتركى كه اكثريت اجزاء جامعه آنها را عملا بپذيرند ، و بقاء و پايدارى آن بستگى كامل دارد بيك حكومت عادله اى كه اجراء كامل آنها را به عهده بگيرد ، مسئله اى نيست كه فطرت انسانى در ارزش واهميت آن شك داشته باشد يا براى عاقلى پوشيده بماند يا فراموشش كند در حاليكه نه دروسعت و دقت شريعت اسلامى ميتوان شك نمود و نه در اهميت و ارزشى كه پيغمبراكرم (ص ) براى آن قائل بود و در راه آن فداكارى و از خود گذشتگى مينمود ميتوان ترديد نمود و نه درنبوغ فكر و كمال عقل و اصابت نطر و قدرت تدبير پيغمبر اكرم (ص ) ( گذشته از تأ ييد وحى و نبوت ) ميتوان مناقشه كرد .

پيغمبر اكرم (ص ) بموجب اخبار متواترى كه عامه و خاصه در جوامع حديث ( در باب فتن و غير آن ) نقل كرده اند ، از فتن و گرفتاريهائى كه پس از رحلتش دامنگير جامعه اسلامى شد ، فسادهائى كه در پيكره اسلام رخنه كرد ، مانند حكومت آل مروان و غير ايشان كه آئين پاك را فداى ناپاكيها وبيبند و باريهاى خود ساختند ، تفصيلا خبر داده است و چگونه ممكن است كه ازجزئيات حوادث و گرفتاريهاى سالها و هزاران سالها پس از خود غفلت نكند ، و سخن گويد ولى ازمهمترين وضعى كه بايد در اولين لحظات پس ازمرگش بوجود آيد غفلت كند يا اهمال ورزد وامرى باين سادگى ( از يكطرف )و باين اهميت ( از طرف ديگر ) بناچيز گيردو با اينكه بطبيعيترين و عادى ترين كارها مانند خوردن و نوشيدن و خوابيدن مداخله و صدها دستور صادر نموده ازچنين مسئله با ارزشى بكلى سكوت ورزيده كسى را بجاى خود تعيين نفرمايد ؟ و اگر بفرض محال تعيين زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام بخود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پيغمبر اكرم (ص ) بيانات شافى در اين خصوص كرده باشد ودستورات كافى بايست بدهد تا مردم در مسئله اى كه اساسا بقاءو رشد جامعه اسلامى و حيات شعائر دين بآن متوقف واستوار است ، بيدار و هشيار باشند .

و حال آنكه از چنين بيان نبوى و دستور خبرى نيست و اگر بود كسانيكه پس از پيغمبر اكرم (ص ) زمام امور را بدست گرفتند مخالفتش نميكردند در صورتيكه خليفه اول خلافت را به خليفه دوم با وصيت منتقل ساخت و همچنين خليفه چهارم بفرزندش وصيت نمود و خليفه دوم خليفه سوم را با يك شوراى شش نفرى كه خودش اعضاء آن و آئين نامه آنرا تعيين و تنظيم كرده بود ، روى كار آورد ومعاويه امام حسن را بزور بصلح وادار نموده خلافت را باين طريق برد و پس از آن خلافت بسلطنت موروثى تبديل شد و تدريجا شعائر دينى از جهاد و امر به معروف و نهى ازمنكر و اقامه حدود و غير آنها يكى پس از ديگرى از جامعه هجرت كرد و مساعى شارع اسلام نقش بر آب گرديد .

[1] شيعه از راه بحث و كنجكاوى در درك فطرى بشر و سيره مستمره عقلاء انسان وتعمق در نظر اساسى آئين اسلام كه احياء فطرت ميباشد ، و روش اجتماعى پيغمبراكرم ، و مطالعه حوادث تاسف آورى كه پس از رحلت بوقوع پيوسته ، وگرفتاريهائى كه دامنگير اسلام و مسلمين گشته ، و بتجزيه و تحليل در كوتاهى و سهل انگارى حكومتهاى اسلامى قرون اوليه هجرت برميگردد ، باين نتيجه ميرسدكه از ناحيه پيغمبر اكرم (ص ) نص كافى در خصوص تعيين امام و جانشين پيغمبررسيده است آيات و اخبار متواتر قطعى مانند آيه ولايت و حديث [2] غدير وحديث سفينه و حديث ثقلين و حديث حق و حديث منزلت و حديث دعوت عشيره اقربين و غير آنها باين معنى دلالت داشته ودارند ولى نظر بپاره اى دواعى تأ ويل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است .





[1] درباره مطالب مربوط به امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص ) و حكومت اسلامى به مدارك زير مراجعه شود : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 26 الى 61 .

سيره ابن هشام ، ج 2 ، ص 223 - 271 .

تاريخ ابيالفداء ، ج 1 ، ص 126 .

غايه المرام ص 664 از مسند احمد و غير آن .


[2] براى اثبات خلافت على بن ابيطالب بآياتى از قرآن استدلال شده و از جمله آنها اين آيه است : انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلواة و يؤتون الزكوة و هم راكعون ( سوره مائده آيه 55 ) ولى امر و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز ميخوانند و در حال ركوع صدقه ميدهند .

مفسرين سنى و شيعه اتفاق دارند كه آيه مذكور در شأ ن على ابن ابيطالب نازل شده است و روايات كثيرى از عامه و خاصه نيز بر آن دلالت دارد .

ابوذر غفارى ميگويد : روزى نماز ظهر را با پيغمبر خوانديم سائلى از مردم تقاضاى كمك نمود ولى كسى باو چيزى نداد سائل دستش را بجانب آسمان بلند كرده گفت : خدايا شاهد باش در مسجد پيغمبر كسى بمن چيزى نداد .

على بن ابيطالب در حال ركوع بود با انگشتش بسائل اشاره كرد او انگشتر را از دست آن حضرت گرفته رفت .

پيغمبر كه جريان را مشاهده ميفرمود سرش را بجانب آسمان بلند كرده و عرضه داشت :خدايا برادرم موسى بتو گفت : خدا شرح صدرى بما عطا كن و كارهايم را آسان گردان و زبان گويائى بمن بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزير و كمك من قرار بده .

پس وحى نازل شد كه : ما بازوى تو را بواسطه برادرت محكم ميگردانيم و نفوذ و تسلطى بشما عطا خواهيم نمود .

خديا وزير و پشتيبانم قرار بده .

ابوذر ميگويد : هنوز سخن پيغمبر تمام نشده بود كه آيه نازل گشت ( ذخائر العقبى تأ ليف طبرى ط قاهره سال 1356 ص 16 ) حديث مذكور با اندكى اختلاف در المنثور ج 2 ص 293 نيز نقل شده .

بحرانى در كتاب غاية المرام ص 103 ، 24 حديث از كتب عامه و 19 حديث از كتب خاصه در شأ ن نزول آيه نقل كرده است .

از جمله آيات اين آيه است : اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون .

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ( سوره مائده آيه 6 ) : كفار امروز از بر چيده شدن دستگاه اسلام نا اميد شدند پس ديگراز آنان نهراسيد ولى از من امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما برگزيدم .

ظاهر آيه اينست كه : قبل از نزول آيه كفار اميدوار بودند كه : روزى خواهد آمد كه دستگاه اسلام برچيده شود ولى خداوند متعال بواسطه انجام كارى آنان را براى هميشه از نابودى اسلام مأ يوس گردانيده و همان كار سبب كمال و استحكام اساس دين بوده است و لابد از امورجزئى مانند جعل حكمى از احكام نبوده بلكه موضوع قابل توجه و مهمى بوده كه بقاء اسلام مربوط بآن بوده است .

ظاهرا اين آيه با آيه ايكه در اواخر اين سوره نازل گشته بي ربط نباشد .

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ( سوره مائده آيه 72 ) : اى پيغمبر نداده اى .

و خدا تو را از هر گونه خطريكه متوجه تو باشد در امان خواهد داشت .

اين آيه دلالت ميكند كه : خدا موضوع قابل توجه و بسيار مهمى را كه اگر انجام نگيرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع ميشود به پيغمبردستور داده ولى ازبس با اهميت بوده پيغمبر از مخالفت و كارشكنى مردم ميترسيده و بانتظار موقعيت مناسب آن را بتأ خير ميانداخته است .

تا اينكه از جانب خدا امر مؤكد و فورى صادر شده كه : بايد در انجام اين دستور تعلل نورزى و از هيچ كس نهراسى .

اين موضوع هم لابد از قبيل احكام نبوده زيرا تبليغ يك يا چند قانون نه آن اهميت را دارد كه از عدم تبليغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پيغمبر اسلام از بيان قوانين ترسى داشته است .

اين قرائن و شواهد مؤيد اخبارى هستند كه دلالت دارند كه : آيه هاى مذكور در غدير خم درباره ولايت على بن ابيطالب نازل گشته است .

و بسيارى از مفسرين شيعه و سنى نيز آن را تأ ييد نموده اند .

ابو سعيد خدرى ميگويد : پيغمبر در غدير خم مردم را بسوى على دعوت نموده بازوهاى او را گرفته بطورى بلند كرد كه سفيدى زير بغل رسول خدا نمايان شد سپس آيه نازل شد : اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا پس پيغمبر فرمود : الله اكبر از كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت خدا و ولايت على بعد از من سپس فرمود: هر كس من صاحب اختيار و متصدى اموراو هستم على صاحب اختيارش ميباشد .

خدايا با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمنى كن .

هر كس او را يارى نموده ياريش كن و هر كس او را رها كرد تو نيز او را رها كن .

بحرانى در كتاب غاية المرام ص 336 ، 6 حديث از طرق عامه و 15 حديث از طرق خاصه در شأ ن نزول اين آيه نقل كرده است .

خلاصه سخن : دشمنان اسلام كه در راه نابودى آن از هيچ كارى خوددارى نمينمودند و از همه جا مأ يوس گشتند فقط بيك جهت اميدوار بودند آنها فكر ميكردند كه چون حافظ و نگهبان اسلام پيغمبر است وقتى از دنيا رفت اسلام بيقيم و سرپرست ميگردد و نابودى برايش حتمى خواهدبود .

ولى در غديرخم انديشه آنان باطل شت و پيغمبر على را بعنوان سرپرست و متصدى اسلام بمردم معرفى نمود و پس از على هم اين وظيفه سنگين و ضرورى بعهده دودمان پيغمبركه از نسل على بوجود ميآيند خواهد بود .

براى توضيح بيشتر رجوع شود بتفسير الميزان تأ ليف استاد علامه طباطبائى ج 5 ص 177 - 214 و ج 6 ص 50 - 64 ) .

حديث غدير : پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجه الوداع در غديرخم توقف نموده مسلمين را گرد آورده پس از اداى خطبه اى على را بولايت و پيشوائى مسلمين منصوب كرد .

براء ميگويد : در سفر حجه الوداع خدمت رسول خدا بودم وقتى به غديرخم رسيديم دستور داد آن مكان را پاكيزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست خودش قرار داده فرمود: آيا اختيار دار شما نيستم پاسخ دادند : اختيار ما بدست شما است .

پس فرمود : هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم على مولاى او خواهد بود خدايا پس عمر بن الخطاب بعلى گفت : اين مقام گوارايت باد كه تو مولاى من و تمام مؤمنين شدى .

البداية و النهاية ج 5 ص 208 و ج 7 ص 346 - ذخائر العقبى تأ ليف طبرى ط قاهره سال1356 ص 67 - فصول المهمه تأ ليف ابن صباغ ج 2 ص 23 .

خصائص تأ ليف نسائى ط نجف سال 1369 هجرى ص 31 - بحرانى در كتاب غاية المرام ص 79 مانند اين حديث را به 89 طريق از عامه و43 طريق از خاصه نقل كرده است .

حديث سفينه : ابن عباس ميگويد : پيغمبر فرمود : مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است كه هر كس در آن سوار شد نجات يافت و هر كس تخلف نمود غرق گشت .

ذخائر العقبى ص 20 - الصواعق المحرقه تأ ليف ابن حجر ط قاهره ص 150 و 84 .

تاريخ الخلفاء تأ ليف جلال الدين سيوطى ص 307 كتاب نور الابصار تأ ليف شبلنجى ط مصر ص 114 - بحرانى در غاية المرام ص 237 حديث مذكور را به يازده طريق از عامه و هفت طريق از خاصه نقل كرده است .

حديث ثقلين : زيد بن ارقم از پيغمبر نقل كرده كه فرمود : گويا خدا مرا بسوى خويش دعوت نموده بايد اجابت كنم ولى دو چيز بزرگ و وزين را در بين شما ميگذارم : كتاب خدا واهل بيتم مواظب باشيد كه چگونه با آنها رفتار ميكنيدآن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اينكه بر كوثر من وارد شوند .

البداية و النهاية ج 5 ص 209 - ذخائر العقبى ص 16 - فصول المهمة ص 22 - خصائص ص 30 الصواعق المحرقه ص 147 - در غاية المرام 39 حديث از عامه و 82 حديث از خاصه نقل شده است .

حديث ثقلين از احاديث مسلم و قطعى است كه بسندهاى بسيار و عبارات مختلفى روايت شده و سنى و شيعه بصحتش اعتراف و اتفاق دارند .

از اين حديث و امثالش چند مطلب مهم استفاده ميشود : 1 - چنانچه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى ميماند عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهند ماند .

يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نميگردد .

2 - پيغمبر اسلام بوسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأ مين نموده و اهل بيتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمين معرفى كرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است .

3 - قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد .

4 - مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و با قول آنان تمسك جويند ، گمراه نميشوند و هميشه حق در نزد آنهاست .

5 - جميع علوم لازم و احتياجات دينى مردم در نزد اهل بيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد در ضلالت واقع نميشود و بسعادت حقيقى نائل ميگردد .

يعنى اهل بيت از خطا و اشتباه معصومند .

و بواسطه همين قرينه معلوم ميشود كه : مراد از اهل بيت و عترت ، تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيست بلكه افراد معينى ميباشند كه از هر جهت علوم دين كامل باشند و خطا و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابيطالب و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى بامامت منصوب شدند .

چنانچه در روايات نيز بهمين معنا تفسير شده است .

از باب نمونه : ابن عباس ميگويد : به پيغمبر اكرم گفتم : خويشان تو كه دوست داشتن آنها واجب است كيانند ؟ فرمود : على و فاطمه و حسن و حسين ( ينابيع المودة ص 311 ) جابر ميگويد : پيغمبر فرمود : خدا ذريه هر پيغمبريرا در صلب خودش قرار داده ولى ذريه مرا در صلب على قرار داد .

( ينابيع المودة ص 318 ) .

حديث حق : ام سلمه ميگويد : از رسول خدا شنيدم كه ميفرمود :على با حق و قرآن ميباشد و حق و قرآن نيز با على خواهند بود و از هم جدا نميشوند تا اينكه ب كوثر بر من وارد شوند .

در غاية المرام ص 539 اين مضمون به 14 حديث از عامه و 10 حديث از خاصه نقل شده است .

حديث منزلة : سعد بن وقاص ميگويد : رسول خدابعلى فرمود : آيا راضى نيستى كه تو نسبت بمن مانند هارون نسبت بموسى باشى جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود ؟ البداية و النهايه ج 7 ص 339 - ذخائر العقبى ص 63 - فصول المهمه ص 21 كفاية الطالب تأ ليف گنجى شافعى ص 148 - 154 .

خصائص ص 19 - 25 صواعق ص 177 - در غاية المرام ص 109 ، 100 حديث از عامه و 70 حديث از خاصه نقل است .

حديث دعوت عشيره : پيغمبر ص خويشانش را براى صرف غذا دعوت نمود پس ازتناول غذا بآنان فرمود : من كسى را سراغ ندارم كه بهتر از آنچه را كه من براى شما آورده ام براى قومش آورده باشد خدا بمن دستور داده كه شما را بسويش دعوت كنم پس كسيت كه در اين امر با من كمك كند و برادر و وصى و خليفه من در بين شما گردد ؟ تمام مردم سكوت كردند ولى على در عين حال كه از همه كوچكتر بود عرضه داشت : من وزير و يار شما ميشوم .

پس پيغمبردست بر گردن او نهاده فرمود : اين برادر و وصى و خليفه من منست .

بايد از او اطاعت كنيد .

پس آن جماعت از جا حركت نموده ميخنديدند و بابوطالب ميگفتند :محمد بتو دستورداد كه از پسرت اطاعت كنى ( تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 116 ) .

و از اينگونه احاديث زياد است از جمله : حذيفه ميگويد : رسول خدا فرمود : اگر على را خليفه و جانشين من قرار بدهيد و گمان نميكنم چنين كارى را انجام بدهيد او را راهنمائى با بصيرت خواهيد يافت كه شما را براه راست وادار ميكند .

حلية الاولياء تأ ليف ابو نعيم - ج 1 ص 64 - كفاية الطالب ط نجف سال 1356 ص 67 .

ابن مردويه ميگويد : پيغمبر فرمود : هر كس دوست دارد حيات و مرگش مانند من باشد و ساكن بهشت گردد بعد از من دوست دار على باشد و باهل بيت من اقتدا كند زيرا آنها عترت من و ازگل من آفريده شده اند و علم و فهم من نصيب آنان گشته پس بدا بحال كسانيكه فضل آنها را تكذيب نمايند شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد ( منتخب كنز العمال ) كه در حاشيه مسند احمد بچاپ رسيده ج 5 ص 94 .

در تأييد سخنان گذشته


آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم (ص ) بود و جمعى از صحابه حضور داشتند آنحضرت فرمود دوات و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من ( با رعايت آن ) هرگز گمراه نشويد بعضى از حاضرين گفتند ( اين مرد هذيان ميگويد كتاب خدا براى ما بس است ) آنگاه هياهوى حضار بلند شد پيغمبر اكرم فرمود برخيزيد و از پيش من بيرون رويد زيرا پيش پيغمبرى نبايد هياهو كنند .

[1] با توجه بمطالب فصل گذشته و توجه باينكه كسانيكه در اين قضيه ازعملى شدن تصميم پيغمبر اكرم (ص ) جلوگيرى كردند همان اشخاصى بودند كه فرداى همانروز از خلافت انتخابى بهره مند شدند و بويژه اينكه انتخاب خليفه را بياطلاع على (ع ) و نزديكانش نموده ، آنانرا در برابر كار انجام يافته قرار دادند آيا ميتوان شك نمود كه مقصود پيغمبر اكرم درحديث بالا تعيين شخص جانشين خود ومعرفى على (ع ) بود ؟ و مقصود از اين سخن ايجاد قيل و قال كه در اثر آن پيغمبر اكرم (ص ) از تصميم خود منصرف شود نه اينكه معناى جدى آن ( سخن نابجاى گفتن از راه غلبه مرض ) منظور باشد .

زيرا اولا - گذشته از اينكه در تمام مدت بيمارى از پيغمبر اكرم (ص ) حتى يك حرف نابجا شنيده نشده و كسى هم نقل نكرده است ، روى موازين دينى ، مسلمانى نميتواند پيغمبراكرم (ص ) را كه با عصمت الهى مصون است بهذيان و بيهوده گوئى نسبت دهد .

ثانيا - اگر منظور از اين سخن معناى جديش بود محلى براى جمله بعدى ( كتاب خدا براى ما بس است ) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پيغمبر اكرم (ص ) با بيماريش استدلال ميشد نه با اينكه با وجود قرآن نيازى بسخن پيغمبر نيست .

زيرا براى يك صحابى نبايست پوشيده بماند كه همان كتاب خدا ، پيغمبر اكرم (ص ) را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و بنص قرآن كريم مردم در برابر حكم خدا و رسول هيچگونه اختيار و آزادى عمل ندارند .

ثالثا - اين اتفاق در مرض موت خليفه اول تكرار يافت و وى بخلافت خليفه دوم وصيت كرد وقتى كه عثمان به امر خليفه ، وصيت نامه را مينوشت ، خليفه بيهوش شد با اينحال خليفه دوم سخنى را كه درباره پيغمبر اكرم (ص ) گفته بود درباره خليفه اول تكرار نكرد .

[2] گذشته از اينها خليفه دوم در حديث [3] ابن عباس به اين حقيقت اعتراف مينمايد وى ميگويدمن فهميدم كه پيغمبر اكرم (ص ) ميخواهد خلافت را تسجيل كند ، ولى براى رعايت مصلحت بهم زدم .

ميگويد : خلافت از آن على بود [4] ولى اگر بخلافت مينشست مردم را بحق و راه راست وادار ميكرد و قريش زير بار آن نميرفتند از اين روى وى را از خلافت كنار زديم .

با اينكه طبق موازين دينى بايد متخلف از حق را بحق وادار نمود نه حق را براى خاطر متخلف ترك نمود موقعيكه براى خليفه اول خبر آوردند كه جمعى از قبائل مسلمان از دادن زكوه امتناع ميورزند ، دستور جنگ داد و گفت ( اگر عقالى راكه پيغمبر خدا ميدادند بمن ندهند با ايشان ميجنگم ) [5] و البته مراد از اين سخن اين بود كه بهر قيمت تمام شود بايد حق احياء شود البته موضوع خلافت حقه از يك عقال مهمتر و با ارزشتر بود .



[1] البداية و النهاية ج 5 ص 227 - شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 133 - الكامل فى التاريخ ج 2 ص 217 - تاريخ الرسل و الملوك ، تأ ليف طبرى ج 2 ص 436 .

[2] الكامل ، تأ ليف ابن اثير ج 2 ص 292 شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 54 .

[3] شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 134 .

[4] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 137 .

[5] البداية و النهاية ، ج 6 ، ص 311 .


امامت در بيان معارف الهيه
در بحثهاى پيغمبر شناسى گذشت كه طبق قانون ثابت و ضرورى هدايت عمومى ، هر نوع از انواع آفرينش از راه تكوين و آفرينش بسوى كمال و سعادت نوعى خود هدايت و رهبرى ميشود .

نوع انسان نيز كه يكى از انواع آفرينش است از كليت اين قانون عمومى مستثنى نيست و از راه غريزه واقع بينى و تفكر اجتماعى ، در زندگى خود بروش خاصى بايد هدايت شود كه سعادت دنيا و آخرتش را تامين نمايد و بعبارت ديگر بايد يك سلسله اعتقادات و وظائف عملى را درك نموده روش زندگى خود را بآنها تطبيق كند تا سعادت و كمال انسانى خود را بدست آورد و گفته شد كه راه درك اين برنامه زندگى كه بنام دين ناميده ميشود راه عقل نيست بلكه راه ديگرى است كه بنام وحى و نبوت كه در برخى از پاكان جهان بشريت بنام انبياء ( پيغمبران خدا ) يافت ميشود .

پيغمبرانند كه وظائف انسانى مردم را بوسيله وحى از جانب خدا دريافت داشته بمردم ميرسانند تا در اثر بكار بستن آنها تامين سعادت كنند .

روشن است كه اين دليل ، چنانكه لزوم و ضرورت چنين دركى را در ميان افرادبشر بثبوت ميرساند ، همچنين لزوم و ضرورت پيدايش افرادى را كه پيكره دست نخورده اين برنامه را حفظ كنند و در صورت لزوم بمردم برسانند ، بثبوت ميرساند .

چنانكه از راه عنايت خدائى لازم است اشخاصى پيدا شوند كه وظائف انسانى را از راه وحى درك نموده بمردم تعليم كنند ، همچنان لازم است كه اين وظائف انسانى آسمانى براى هميشه در جهان انسانى محفوظ بماند و درصورت لزوم بمردم عرض و تعليم شود يعنى پيوسته اشخاصى وجودداشته باشند كه دين خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم بمصرف برسد .

كسيكه متصدى حفظ و نگهدارى دين آسمانى است و از جانب خدا باين سمت اختصاص يافته ، امام ناميده ميشود چنانكه كسيكه حامل روح وحى و نبوت ومتصدى اخذ و دريافت احكام و شرايع آسمانى از جانب خدا ميباشد نبى نام دارد وممكن است نبوت و امامت در يكجا جمع شوند و ممكن است از هم جدا باشند و چنانكه دليل نامبرده عصمت پيغمبران را اثبات ميكرد ، عصمت ائمه و پيشوايان را نيز اثبات ميكند زيرا بايد خدا را براى هميشه دين واقعى دست نخورده وقابل تبليغى در ميان بشر داشته باشد و اين معنى بدون عصمت و مصونيت خدائى صورت نبندد .

فرق ميان نبى و امام


دليل گذشته در مورد دريافت داشتن احكام و شرائع آسمانى كه بواسطه پيغمبران انجام ميگيرد همين قدر اصل وحى يعنى گرفتن احكام آسمانى را اثبات ميكند نه استمرار و هميشگى آنرا بخلاف حفظ و نگهدارى آن كه طبعا امرى است استمرارى و مداوم .

و از اينجا است كه لزوم ندارد پيوسته پيغمبرى در ميان بشر وجود داشته باشد ولى وجود امام كه نگهدارنده دين آسمانى است پيوسته در ميان بشرلازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نميشود بشناسند يا نشناسند وخداى متعال در كتاب خود ميفرمايد ( فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين ) سوره انعام آيه 89 و اگر بهدايت ما ، كه هرگز تخلف نميكند ، كافران ايمان نياوردند ما گروهى را بآن موكل كرده ايم كه هرگز بآن كافر نخواهند شد .

و چنانكه اشاره شد نبوت و امامت گاهى جمع ميشود و يك فرد داراى هر دو منصب پيغمبرى و پيشوائى ( اخذ شريعت آسمانى و حفظ بيان آن ) ميشود و گاهى از هم جدا ميشوند چنانكه در ازمنه اى كه از پيغمبران خالى است در هر عصر امام حقى وجود دارد و بديهى است عدد پيغمبران خدا محدود و هميشه وجود نداشته اند .

خداى متعال در كتاب خود جمعى از پيغمبران را بامامت معرفى فرموده است چنانكه درباره حضرت ابراهيم ميفرمايد ( و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين ) سوره بقره آيه 124 وقتيكه خداى ابراهيم او را بكلمه هائى امتحان كرد پس آنها را تمام كرده و بآخر رسانيد فرمود : من تو را براى مردم امام و پيشوا قرار ميدهم ابراهيم گفت و از فرزندان من - فرمود عهد و فرمان من بستمكاران نميرسد .

و ميفرمايد : ( و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا ) سوره انبياء آيه 73 و ما ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه بامر ماهدايت و رهبرى ميكردند .

امامت در باطن اعمال



امام چنانكه نسبت بظاهر اعمال مردم پيشوا و راهنماست همچنان در باطن نيز سمت پيشوائى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن بسوى خدا سير ميكند .

براى روشن شدن اين حقيقت بدو مقدمه زيرين بايد عطف توجه نمود .

اول - جاى ترديد نيست كه بنظر اسلام و سايراديان آسمانى يگانه وسيله سعادت و شقاوت (خوشبختى و بدبختى ) واقعى و ابدى انسان ، همانا اعمال نيك و بد اوست كه دين آسمانى تعليمش ميكند وهم از راه فطرت و نهاد خدادادى نيكى و بدى آنها را درك مينمايد .

و خداى متعال از راه وحى و نبوت اين اعمال را مناسب طرز تفكر ما گروه بشر با زبان اجتماعى خودمان ، در صورت امر و نهى و تحسين و تقبيح بيان فرموده و در مقابل طاعت و تمرد آنها ، براى نيكوكاران و فرمانبرداران ، زندگى جاويد شيرينى كه مشتمل بر همه خواستهاى كمالى انسان ميباشد ،نويد داده و براى بدكاران و ستمگران زندگى جاويد تلخى كه متضمن هر گونه بدبختى و ناكامى ميباشد خبر داده است .

و جاى شك و ترديد نيست كه خداى آفرينش كه از هر جهت بالاتر از تصور ما است ، مانند ما تفكر اجتماعى ندارد و اين سازمان قراردادى آقائى و بندگى وفرمانروائى و امر و نهى و مزد و پاداش در بيرون از زندگى اجتماعى ما وجود ندارد و دستگاه خدائى همانا دستگاه آفرينش است كه در آن هستى و پيدايش هر چيز بآفرينش خدا طبق روابط واقعى بستگى دارد و بس .

و چنانكه در قرآن كريم [1] و بيانات پيغمبر اكرم (ص ) شاره شده دين مشتمل بحقايق و معارفى است بالاتر از فهم عادى ما كه خداى متعال آنها را با بيانى كه با سطح فكر ما مناسب و با زبانى كه نسبت بما قابل فهم است ، براى ما نازل فرموده است .

از اين بيان بايد نتيجه گرفت كه ميان اعمال نيك و بد و ميان آنچه در جهان ابديت از زندگى و خصوصيات زندگى هست ، رابطه واقعى برقرار است كه خوشى و ناخوشى زندگى آينده بخواست خدا مولود آنست .

و به عبارت ساده تر در هر يك از اعمال نيك و بد ، در درون انسان واقعيتى بوجود ميآيد كه چگونگى زندگى آينده او مرهون آنست .

انسان بفهمد يا نفهمد ، درست مانند كودكى است كه تحت تربيت قرار ميگيرد ، وى جز دستورهائى كه از مربى با لفظ بكن و نكن ميشنود و پيكر كارهائى كه انجام ميدهد ، چيزى نميفهمدولى پس از بزرگ شدن و گذرانيدن ايام تربيت بواسطه ملكات روحى ارزنده اى كه در باطن خود مهيا كرده در اجتماع بزندگى سعادتمندى نائل خواهد شد و اگر از انجام دستورهاى مربى نيكخواه خود سرباز زده باشد جز بدبختى بهره اى نخواهد داشت .

يا مانند كسيكه طبق دستور پزشك بدوا و غذا و ورزش مخصوصى مداومت مينمايد وى جز گرفتن و بكار بستن دستور پزشك با چيزى سر و كار ندارد ولى با انجام دستور ، نظم و حالت خاصى در ساختمان داخلى خود پيدا ميكند كه مبدأ تندرستى و هرگونه خوشى و كاميابى است .

خلاصه انسان در باطن اين حيات ظاهرى حيات ديگر باطنى ( حيات معنوى ) دارد كه از اعمال وى سرچشمه ميگيرد و رشد ميكند و خوشبختى و بدبختى وى در زندگى آن سرا ،بستگى كامل بآن دارد .

قرآن كريم نيز اين بيان عقلى را تأ ييد ميكند و در آيات[2] بسيارى براى نيكوكاران و اهل ايمان حيات ديگر و روح ديگرى بالاتر از اين حيات و روشنتر از اين روح اثبات مينمايد و نتايج باطنى اعمال را پيوسته همراه انسان ميداند و در بيانات نبوى نيز بهمين معنى بسيار اشاره شده است .

[3] دوم - اينكه بسيار اتفاق ميافتد كه يكى از ما كسى را بامرى نيك يا بد راهنمائى كند در حاليكه خودش بگفته خود عامل نباشد ولى هرگز پيغمبران و امامان كه هدايت و رهبريشان بامر خداست ، اين حال تحقق پيدا نميكند ايشان بدينى كه هدايت ميكنند و رهبرى آن را بعهده گرفته اند ،خودشان نيز عاملند و بسوى حيات معنوى كه مردم را سوق ميدهند ، خودشان نيز داراى همان حيات معنوى ميباشند زيرا خدا تا كسى را خود هدايت نكند هدايت ديگران را بدستش نميسپارد و هدايت خاص خدائى هرگز تخلف بردار نيست .

از اين بيان ميتوان نتايج زيرا را بدست آورد : 1 - در هر امتى ، پيغمبر و امام آن امت در كمال حيات معنوى دينى كه بسوى آن دعوت و هدايت ميكنند ، مقام اول را حائز ميباشند زيرا چنانكه شايد وبايدبدعوت خود شان عامل بوده و حيات معنوى آنرا واجدند .

2 - چون اولند و پيشرو و راهبر همه هستند از همه افضلند .

3 - كسيكه رهبرى امتى را بامر خدا بعهده دارد چنانكه در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنما است در مرحله حيات معنوى نيز رهبر و حقائق اعمال با رهبرى او سير ميكند[4] .

[1] از باب نمونه : و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم .

سوره زخرف آيه 4 .

يعنى : قسم باين كتاب روشن .

ما قرآن را عربى قرار داديم شايد تعقل كنيد .

و اين قرآن در ام الكتاب نزد ما عالى و حكيم است .

[2] مانند اين آيات : و جائت كل نفس معها سائق و شهيد .

لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد - سوره ق آيه 21 - يعنى : تمام نفوس با گواه و مأ مور در قيامت مبعوث ميگردند ( و بآنان گفته ميشود ) تو از اين زندگى غافل بودى ، پس ما پرده غفلت را از ديدگانت برداشتيم ، و اكنون ديده ات تيز بين شده است .

من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيواة طيبة - سوره نحل آيه97 - يعنى : هر كس عمل نيكى انجام دهد و مؤمن باشد ، ما او را زنده ميكنيم ، زندگى پاكيزه و خوبى .

استجيبوالله و للرسول اذا دعاكم لايحييكم - سوره انفال آيه 34 - يعنى : وقتى كه خدا ورسول شما را بچيزى دعوت كردند كه زنده تان ميكند اجابت كنيد .

يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء - آل عمران آيه30 - يعنى روزيكه هر كس هر كار خوب و بدى انجام داده حاضر بيابد .

انا نحن نحيى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شيئى احصيناه فى امام مبين - يس آيه 12 - يعنى : ما مردگانرا زنده ميكنيم و اعمال و آثارشان را ثبت مكنيم ، و همه چيز را در امام مبين احصا كرده ايم .

[3] از باب نمونه : خداوند متعال در حديث معراج به پيغمبر ميفرمايد : فمن عمل برضائى الزمه ثلث خصال اعرضه شكرا لايخالطه الجهل و ذكرا لا يخالطه النسبان و محبة لايؤثرعلى محبتى المخلوقين .

فاذا احبنى ، احببته و افتح عين قلبه الى جلالى و لا اخفى عليه خاصة خلقى و اناجيه فى ظلم الليل و نور النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و اسمعه كلامى و كلام ملائكتى و اعرفه السر الذى سترته عن خلقى و البسه الحيا حتى يستحى منه الخلق و يمشى على الارض مغفورا له واجعل قلبه واعيا و بصيرا و لا اخفى عليه شيئا من جنة و لانارو اعرفه ما يمر على الناس فى القيامه من الهول و الشدة ، بحار الانوار چاپ كمپانى ج 17 ص 9 .

عن ابيعبدالله عليه السلام قال استقبل رسول الله صلى الله عليه و آله حارثة بن مالك بن النعمان الانصارى فقال له : كيف انت يا حارثة بن مالك ؟ فقال : يا رسول الله مؤمن حقا .

فقال له رسول الله .

لكل شيى ء حقيقة فما حقيقة قولك ؟ فقال يا رسول الله عزفت نفسى عن الدنيا فاسهرت ليلى و اظمأ ت هوا جرى فكأ نى انظر الى عرش ربى و قد وضع للحساب و كأ نى انظر الى اهل الجنة يتزاورون فى الجنة و كأ نى اسمع عواء اهل النار فى النار فقال رسول الله : عبد نور الله قلبه - وافى تأ ليف فيض جزء سوم ص 33 .

[4] و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات - سوره انبيا آيه 73 - يعنى : ما آنها را امام قرار داديم كه بوسيله امر ما مردم را هدايت كنند و انجام كارهاى نيك را بآنها وحى كرديم .

و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا - سوره سجده آيه 34 - يعنى : ما بعضى از آنها را امام قرار داديم تا مردم را بوسيله امر ما هدايت كنند ، زيرا آنان صبر كردند .

از اينگونه آيات استفاده ميشود كه .

امام علاوه بر ارشاد و هدايت ظاهرى ،داراى يك نوع هدايت و جذبه معنوى است كه از سنخ عالم امر و تجرد ميباشد .

و بوسيله حقيقت و نورانيت و باطن ذاتش ، در قلوب شايسته مردم تأ ثير و تصرف مينمايند و آنها را بسوى مرتبه كمال و غايت ايجاد جذب ميكند .

دقت شود .

ائمه و پيشوايان اسلام


بحسب آنكه از فصلهاى گذشته نتيجه گرفته ميشود ، در اسلام پس از رحلت پيغمبر اكرم (ص ) در ميان امت اسلامى پيوسته امامى ( پيشواى منصوب ) از جانب خدا بوده و خواهد بود .

و احاديث انبوهى [1] از پيغمبر اكرم (ص ) در توصيف ايشان و در عدد ايشان و در اينكه همه شان از قريشند و اهل بيت پيغمبرند و در اينكه ( مهدى موعود ) از ايشان و آخرينشان خواهد بود ، نقل شده است .

و همچنين نصوص[2] از پيغمبر اكرم در امامت على عليه السلام كه امام اول است وارد شده است و همچنين نصوص قطعى از پيغمبر اكرم (ص ) و على (ع ) درامامت امام دوم و بهمين ترتيب گذشتگان ائمه بامامت آيندگانشان نص قطعى نموده اند .

به مقتضاى اين نصوص ، ائمه اسلام دوازده تن ميباشند و نامهاى مقدس شان باين ترتيب است .

1 - على بن ابى طالب (عليه السلام)

2 - حسن بن على (عليه السلام)

3 - حسين بن على (عليه السلام)

4 - على بن حسين (عليه السلام)

5 - محمد بن على (عليه السلام)

6 - جعفر بن محمد (عليه السلام)

7 - موسى بن جعفر(عليه السلام)

8 - على بن موسى (عليه السلام)

9 - محمد بن على (عليه السلام)

10 - على بن محمد (عليه السلام)

11 - حسن بن على (عليه السلام)

12 - مهدى (عليه السلام)

بحث در ظهور مهدى (ع ) از نظر عمومى
در بحث نبوت و امامت اشاره كرديم كه بموجب قانون هدايت عمومى كه در همه انواع آفرينش جارى است ، نوع انسان به حكم ضرورت با نيروئى ( نيروى وحى ونبوت ) مجهز است كه او را بسوى كمال انسانيت و سعادت نوعى راهنمائى ميكندو بديهى است كه اگر اين كمال و سعادت براى انسان كه زندگيش زندگى اجتماعى است ، امكان و وقوع نداشته باشد اصل تجهيز لغو و باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد .

و با بيانى ديگر بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون بسعادت ( بتمام معنى ) ميباشد و باميد رسيدن چنين روزى قدم بر ميدارد و اگر اين خواسته تحقق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى در نهادوى نقش نميبست چنانكه اگر غذائى نبود گرسنگى نبود و اگر آبى نبود تشنگى تحقق نميگرفت و اگر تناسلى نبود تمايل جنسى تصور نداشت .

از اين روى به حكم ضرورت ( جبر ) آينده جهان روزى را دربر خواهد داشت كه درآن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا همزيستى نمايد و افرادانسانى غرق فضيلت و كمال شوند .

و البته استقرار چنين وضعى به دست خود انسان خواهد بود و رهبر چنين جامعه اى منجى جهان بشرى و بلسان روايات مهدى خواهد بود .

در اديان و مذاهب گوناگون كه در جهان حكومت ميكنند ، مانند وثنيت و كليميت وسيحيت و مجوسيت و اسلام ، از كسى كه نجات دهنده بشريت است ، سخن به ميان آمده و عموما ظهور او را نويد داده اند اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و حديث متفق عليه پيغمبر اكرم (ص ) ( المهدى من ولدى ) .

ترجمه - مهدى موعود از فرزندان من از نسل من ميباشد .

اشاره به همين معنى است .

بحث در ظهور مهدى (ع ) از نظر خصوصى
علاوه بر احاديث بيشمارى كه از طريق عامه و خاصه از پيغمبر اكرم (ص ) و ائمه اهل بيت (ع ) در ظهور مهدى (ع ) و اينكه از نسل پيغمبر ميباشد و با ظهور خودجامعه بشرى را به كمال واقعى خواهد رسانيد و حيات معنوى خواهد بخشيد ، [1] روايات بيشمار ديگرى وارد است كه مهدى فرزند بلافاصله امام حسن عسكرى ( امام يازدهم ) ميباشد[2] و پس از تولد و غيبت طولانى ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد چنانكه با ظلم و جور پر شده باشد .

[1] از باب نمونه :قال ابو جعفر عليه السلام : اذا قام قائمنا وضع اللّه يده على روس العباد فجمع به عقولهم و كملت به احلامهم .

بحار الانوار ج 52 ص 328 و336 قال ابو عبداللّه عليه السلام : العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جائت به الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين .

فاذا قائم قائمنا اخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثها فى الناس وضم اليها الحرفين حتى يبثها سبعة و عشرين حرفا .

بحار الانوار ج 52 ص 336 .

[2] از باب نمونه : قال على بن موسى الرضا عليه السلام فى حديث ( الى ان قال )الامام بعدى محمد ابنى و بعد ممد ابنه على و بعد على ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبته المطاع فى ظهوره لو لم يبق من الدينا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملاء الارض ، عدلا كما ملئت جورا و امامتى فاخبار عن الوقت و لقد حدثنى ابى عن ابيه عن ابائه عن على ان النبى قيل له يا رسول الله متى بخرج القائم من ذريتك فقال : مثله مثل الساعة لا يجليهالوقتها الا هو ثقلت فى السموات و الارض لا يأ تيكم الا بغتة .

بحار الانوار ج 51 ص 154 .

صفر بن ابى دلف قال سمعت ابا جعفر محمد بن الرضا عليه السلام يقول : الامام بعدى ابنى على ، امره امرى و قوله قولى و طاعته طاعتى ، و الامام بعده ابنه الحسن ، امره امر ابيه و قوله قول ابيه و طاعته طاعة ابيه .

ثم سكت ، فقلت له يا ابن رسول الله فمن الامام بعد الحسن فبكى بكاء شديدا ثم قال : ان من بعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر - بحار الانوار ج 51 ص 158 .

موسى بن جعفر ثم قال : قال سمعت ابا محمد الحسن بن على يقول : كأ نى بكم و قداختلفتم بعدى فى الخلف منى اما ان المقربالأ ئمة بعد رسول الله المنكر لولدى كمن اقر بجميع انبياء الله و رسله ثم انكر نبوة اما ان رسول اللّه و المنكر لرسول الله كمن انكر جميع الانبياء طاعة آخرنا كطاعة اولنا و المنكر لآخرنا كالمنكرلاولنا اما ان لولدى غيبة يرتاب فيها الناس الا من عصمه الله .

بحار الانوار ج 51 ص 160 .


اشكالى چند و پاسخ آنها

مخالفين شيعه اعتراض ميكنند كه طبق اعتقاد اين طائفه ، امام غايب بايد تاكنون نزديك بدوازده قرن عمر كرده باشد در صورتيكه هرگز انسان عمر باين درازى نميكند .

پاسخ - بناى اعتراض باستبعاد است و البته عمر باين درازى و بيشتر از اين قابل استبعاد ميباشد ولى كسيكه باخبارى كه در خصوص امام غايب از پيغمبر اكرم (ص ) و سائر ائمه اهل بيت (ع ) وارد شده مراجعه نمايد خواهد ديد نوع زندگى امام غائب را بطريق خرق عادت معرفى ميكنند .

و البته خرق عادت غير از محال است و از راه علم هرگز نميتوان خرق عادت را نفى كرد .

زيرا هرگز نميتوان اثبات كرد كه اسباب و عواملى كه در جهان كار ميكنند تنهاهمانها هستند كه ما آنها را ديده ايم و ميشناسيم ديگر اسبابى كه ما از آنها خبر نداريم ، يا آثار و اعمال آنها را نديده ايم ، يا نفهميده ايم ، وجود ندارد .

از اين روى ممكن است در فردى يا افرادى از بشر اسباب و عواملى بوجود آيد كه عمرى بسيار طولانى هزار يا چندين هزار ساله براى ايشان تأ مين نمايدو از اين جا است كه جهان پزشكى تاكنون از پيدا كردن راهى براى عمرهاى بسيار طولانى نوميد و مأ يوس نشده است .

اين اعتراض از مليين مانند كليميت و مسيحيت و اسلام كه بموجب كتابهاى آسمانى خودشان ، خرق عادت و معجزات پيغمبران خدا را قبول دارند ، بسيار شفگفت آور است .

مخالفين شيعه اعتراض ميكنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقائق آئين و راهنمائى مردم لازم ميدانند و غيبت امام ناقض اين غرض است زيرا امامى كه بواسطه غيبتش ، مردم هيچگونه دسترسى بوى ندارند ، فائده اى بر وجودش مترتب نيست و اگر خدا بخواهد اممى را براى اصلاح جهان بشرى برانگيزد قادر است كه درموقع لزوم او را بيافريند ديگر بآفرينش چندين هزار سال پيش از موقع وى نيازى نيست .

پاسخ - اينان بحقيقت معنى امامت پى نبرده اند زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمائى ظاهرى و مردم نيست و اما چنانكه وظيفه راهنمائى صورت مردم را بعهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را بعهده دارد و او است كه حيات معنوى مردم را تنظيم ميكند و حقايق اعمال را بسوى خدا سوق ميدهد .

بديهى است كه حضور و غيبت جسمانى امام در اين باب تأ ثيرى ندارد و امام ازراه باطن بنفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد اگرچه از چشم جسمانى ايشان مستور است و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانيش تاكنون نرسيده است .

خاتمه : پيام معنوى شيعه
پيام معنوى شيعه بجهانيان يك جمله بيش نيست و آن اين است كه خدا را بشناسيد و تعبير ديگر راه خدا شناسى را پيش گيرند تا سعادتمند و رستگار شوند و اين همان جمله ايست كه پيغمبر اكرم (ص ) براى نخستين بار دعوت جهانى خود را با آن افتتاح فرمود اى مردم خدا را بيگانگى بشناسيد و اعتراف كنيدتا رستگار شويد در توضيح اين پيام بطور اجمال ميگوئيم :ما افراد بشر بحسب طبع دلداده بسيارى از مقاصد زندگى ولذائذ مادى هستيم خوردنيها و نوشيدنيهاى گوارا و پوشيدنيهاى شيك وكاخها و منظره هاى فريبنده ،همسر زيبا و دلنواز ، دوستان صميمى و ثروت سنگين يا از راه قدرت و سياست مقام و جاه و بسط سلطه و فرمانروائى و خورد كردن هر چيزى كه با خواسته هاى ما مخالفت ميكند ميخواهيم و دوست داريم .

ولى با نهاد خدادادى خود ميفهميم كه اين همه لذائذ و مطالب براى انسان آفريده شده نه انسان براى آنها ، و آنها بدنبال انسان بايد باشند نه انسان بدنبال آنها .

هدف نهائى بودن شكم و پائينتر از شكم منطق گاو و گوسفند است و دريدن و بريدن و بيچاره كردن ديگران منطق ببر و گرگ و روباه است منطق انسان منطق فطرى خردميباشد و بس .

منطق خرد با واقع بينى خود ، ما را بسوى پيروى حق هدايت ميكند نه بسوى دلخواه انواع شهوترانى و خودبينى و خودخواهى منطق خرد انسانرا جزئى از جمله آفرينش ميداند كه هيچگونه استقلال و سرخودى ندارد ، و بر خلاف آنچه انسان خود رافرمانرواى آفرينش پنداشته بگمان خود طبيعت سركش را بخواسته هاى خود رام ميكندو بزانو درميآورد خودش نيز آلت دست طبيعت و يكى از دستياران و فرمانبرداران آنست .

منطق خرد انسان را دعوت ميكند كه در دركى كه از هستى اين جهان گذاران دارد دقيق شود تا روشن گردد كه هستى جهان و هر چه در آنست از پيش خودشان نيست بلكه جهان و هرچه در آنست از يك منبع نامتناهى سرچشمه ميگيرد تا روشن گرددكه اينهمه زشت و زيبا و موجودات زمين و آسمانى كه در صورت واقعيتهاى مستقل در ديده انسان جلوه ميكند ، در پناه واقعيت ديگرى واقعيت دار مينمايد و در زير پرتو آن پيدا و هويدا شده اند نه از خود و نه از پيش خود و چنانكه واقعيتها و قدرتها و عظمتهاى ديروزى ، امروز افسانه اى بيش نيستند واقعيتهاى امروزى نيز همچنانند و بالاخره همه چيز در پيش خود افسانه اى بيش نيست .

تنها خداست كه واقعيتى است غير قابل زوال و همه چيز در پناه هستى او رنگ هستى مييابند و با روشنائى ذات او روشن و پيدا ميشوند .

هنگامى كه انسان با چنين دركى مجهز شود آنوقت است كه خيمه هستى او در پيش چشمش مانند حباب روى آب فرو ميخوابد و عيانا مشاهده ميكند كه جهان و جهانيان بيك هستى نامحدود وحيات و قدرت و علم و هر گونه كمال نامتناهى تكيه زده اند و انسان و هر پديده ديگر جهانى مانند دريچه هاى گوناگونى هستندكه هر كدام باندازه ظرفيت خود ماوراء خود را كه جهان ابديت است نشان ميدهند .

آنوقت است كه انسان اصالت و استقلال را از خود و از هر چيز گرفته بصاحبش رد ميكند و دل از هر جا كنده بخداى يگانه ميپيوندد و در برابر عظمت و كبرياى وى بچيزى جز وى سر تعظيم فرود نميآورد آنوقت است كه انسان تحت ولايت و سرپرستى پروردگار پاك قرار ميگيرد هر چه را بشناسد با خدا ميشناسد و با هدايت و رهبرى خدا با اخلاقى پاك واعمالى نيك ( آئين اسلام و تسليم حق كه آئين فطرت است ) متلبس ميگردد .

اينست آخرين درجه كمال انسانى و مقام انسان كامل يعنى امام كه بموهبت خدائى باين مقام رسيده و كسانيكه از راه اكتساب باين كمال نائل شوند با اختلاف درجاتى كه دارند پيروان حقيقى امام ميباشند .

و از اينجا روشن ميشود كه خدا شناسى و امام شناسى هرگز از هم جدا نميشوند چنانكه خدا شناسى و خود شناسى از هم جدا نميشوند زيرا كسيكه هستى مجازى خود را بشناسد هستى حقيقى خداى بينياز را شناخته است .

 

تشيع و امامت


امامت‏يكى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى - دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است.
امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است.
شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند. و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند.
پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت.
پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد.
مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است.
همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.
رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او
پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم
«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2)
فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است.
امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد:
«ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4)
خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد.
خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند.
بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند.
با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت.
در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه - كه قبلا اسلام آورده بودند - انجام گرفت، پيامبر - خطاب به آنان - گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد.
آنان - كه 73 مرد و 2 زن بودند - گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم.
در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم.
پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست. آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند.
سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5)
اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى - نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد. اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد.
اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند.
بنابراين - بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند.
در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود - كه منشا دينى داشته - اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه - پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت - فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.
مساله خلافت از منظر على (ع)
مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست.
در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد:
«فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6)
شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته.
بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند.
در جاى ديگر مى‏فرمايد:
«فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) .
رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود.
امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود:
«لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين. اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8)
از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد. حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است.
جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است.
ابن ابى الحديد مى‏گويد:
لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) .
عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد:
پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود:
«و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10)
بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد.
آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند.
بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود.
يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند.
كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت:
آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) .
ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند.
بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند.
از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند.
بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است.
يكى از نويسندگان - كه سابقه حوزوى نيز دارد - چنين مى‏نويسد:
«خلافت‏يك مقام سياسى - اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى - نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره
«لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة‏» (12)
و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند. اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت - كه همه دانايى است - مدخليت دارد» . (13)
اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى - دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند.
خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» - كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود - مى‏گويد:
«الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» .
و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد:
لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» .
خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا - كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد - تفسيرى جز رهبرى سياسى - دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.
مولا امير مؤمنان (ع) در مقام بيان حكمت فرائض الهى، از جمله فريضه امامت، مى‏فرمايد:
«و الامامة نظاما للامة. و الطاعة تعظيما للامامة‏» .
ابن ابى الحديد، در شرح مى‏نويسد:
«و فرضت الامامة نظاما للامة، و ذلك لان الخلق لا يرتفع الهرج و العسف و الظلم و الغضب و السرقة عنهم، الا بوازع قوى، و ليس يكفى فى امتناعهم قبح القبيح، و لا وعيد الآخرة، بل لا بد لهم من سلطان قاهر ينظم مصالحهم، فيردع ظالمهم، و ياخذ على ايدى سفهائهم.
و فرضت الطاعة تعظيما للامامة، و ذلك لان امر الامامة لا يتم الا بطاعة الرعية، و الا فلو عصت الرعية امامها لم ينتفعوا بامامته و رئاسته عليهم‏» . (14)
امامت، براى ايجاد نظم در امت، از جانب شرع واجب شده، تا جلوى نابسامانيها گرفته شود، زيرا اگر قدرت قاهره نباشد، تبه‏كاران سلامت جامعه را بر هم مى‏زنند، و تنها نماياندن قبح قبيح يا وعد و وعيد، باز دارنده نمى‏تواند باشد، بايد سلطه نيرومندى باشد و در تنظيم امور بكوشد و مصالح همگانى را به گونه شايسته رعايت نمايد، جلو ستمگر را بگيرد و دست‏سبك سران را كوتاه كند.
اين گونه‏اى استدلال عقلانى است، كه گفته شود چون مقام حكمت الهى اقتضا كرده تا شريعت را بفرستد و احكام انتظامى براى نظم جامعه مقرر سازد. و به همين دليل و بر اساس همين حكمت، بايستى شايستگان اجراى اين احكام را نيز معرفى كند و نمى‏شود اين مهم را به اختيار مردم واگذار كرده باشد.
كسانى شايسته اين منصب هستند كه از كمال عقلى و توانايى لازم و آگاهى دينى كاملى برخوردار باشند. و اين همان شرايط امامت است كه در كلام شيعى مطرح مى‏باشد و مقصود از حكومت دينى نيز همين است و بس.
روشن نيست نويسنده مذكور بر چه مبنايى دين را از سياست جدا گرفته، و از كجا و در كجا ديده‏اند كه مردم از پيش خود، پيامبر اكرم را چون شايسته مقام رهبرى سياسى يافته بودند برگزيده و با او بيعت كردند. بلكه همانگونه كه اشارت رفت، پيامبر اكرم (ص) در موارد متعدد - براى تحكيم و تثبيت پايه‏هاى سياست‏خويش، از مردم عهد و پيمان مى‏گرفت و بيعت تحت الشجره يكى از آن موارد است.
يا بيعت رضوان در پايان سال ششم هجرت در منزلگاهى به نام «حديبيه‏» (16) انجام گرفت. بدين گونه كه پيامبر اكرم (ص) با بيش از هزار نفر از صحابه به قصد عمره رهسپار مكه گرديد، هنگامى كه به «عسفان‏» (17) رسيدند، آگاه شدند كه قريش بر آن است كه راه را بر ايشان ببندد. لذا مسير خود را تغيير دادند، تا هنگامى كه به «حديبيه‏» نزديك شدند، حضرت، به وسيله عثمان پيام فرستاد كه براى جنگ نيامده‏ايم و قصد زيارت خانه خدا داريم، ولى برگشت عثمان به تاخير افتاد، و شايع گرديد كه او را كشته‏اند.
در اين موقع، پيامبر اكرم (ص) تصميم گرفت، هرگونه كه هست‏با قريش مقابله كند، پس افراد همراه را فراخوانده از آنان پيمان گرفت تا آماده جنگ باشند.
همگى جز يك نفر به نام «جد بن قيس‏» با او بيعت كردند و آمادگى خود را براى جنگ نشان دادند. ولى حادثه با مصالحه پايان يافت (18) .
ملاحظه مى‏شود كه اين بيعت، با مساله انتخاب و رهبرى هيچ‏گونه ارتباطى ندارد و جز پيمانى در رابطه با آمادگى براى جنگ نبوده است.
دليل حكمت
مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد.
خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد.
خداوند كه فيض شريعت را - بر اساس حكمت - بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست. زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد. البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم.
البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.
خلافت از ديدگاه اهل سنت
از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است.
در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است:
«و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) .
اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است.
لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد:
«لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» .
چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟
در جواب مى‏گويد:
«لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» .
زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20)
با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست.
از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال - پايان خلافت على (ع) - مى‏دانند.
نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد:
«و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» .
سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود:
«الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) .
ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض - از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود.
خلاصه آن كه امامت و زعامت‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود.
و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند.
به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.
=====================================================
پى‏نوشت‏ها:
1- علامه حلى در باب حادى عشر - فصل ششم - مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . .
2- سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) .
3- سوره قلم 68: 4.
4- اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) .
5- رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85.
6- نهج البلاغة، خطبه: 3.
7- نهج البلاغة، خطبه: 26.
8- نهج البلاغة، خطبه: دوم.
9- شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139.
10- سوره انفال 8: 25.
11- رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25.
12- سوره فتح 48: 18.
13- حكمت و حكومت، ص 172.
14- شرح نهج البلاغه - ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90.
15- بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد.
16- نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد.
17- نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است.
18- رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330.
19- تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319.
20- شرح عقائد نسفيه، ص 110.
21- همان، ص

معجزه هاي رياضي و عددي در قرآن

 

برای سلامتی و تعجیل در فرج یوسف گمشده زهرا بگو

خداوند متعال در سوره بقره آيه ي 22 مي فرمايد : «اگر از آنچه كه بر بنده خودمان فرو فرستاده ايم در تعجب و ترديد مي باشيد . پس (حداقل) يك سوره مشابه آن بياوريد و در اين كار از هر كه خواهيد كمك بگيرد . و در آيه بعد از آن مي فرمايد : «اگر نتوانستيد كه هرگز هم نخواهيد توانست از آتشي بترسيد كه براي كافران آماده شده است» .

اصولاً قرآن به حدي شيوا و روان است كه هر كس حتي كمترين آشنايي با زبان عربي داشته باشد با خواندن يا شنيدن قرآن ناخودآگاه در مي يابد كه هيچ فرد سخنوري نمي تواند چنين بياني داشته باشد و كلام و سخن هيچ انساني نمي تواند باشد .

معجزه قرآن فقط به معارف عميق عقلي و اجتماعي ، علوم غيبي و معاني شگفت انگيز و شيوايي و رواني كلام محدود نمي شود و هر روز ابعاد تازه اي از شگفتيهاي قرآن كشف مي شود .

اكنون 20 مورد براي نمونه از اعجازهاي عددي و رياضي قرآن كه با استفاده از كامپيوتر تاكنون مشخص شده در زير مي آوريم :

1ـ كلمه (امام) به معناي رهبر و زمامدار الهي به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه مطابق است با روايات نقل شده از پيامبر اسلام (ص) از طريق شيعه و سني مبني بر اينكه تعداد امامان بعد از ايشان 12 نفر مي باشند . براي نمونه يكي از آيات قرآن كه كلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره يس آ‌يه 12 مي باشد: «وكل شييء أحصيناه في امام مبين» و ما هر چيزي را در امام روشنگري جمع نموده ايم .

نام دوازده امام كه جانشينان پيامبر (ص) مي با شند عبارتند : 1ـ امام اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) 2ـ امام حسن (ع) 3ـ امام حسين (ع) كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام برادر يكديگر مي باشند و هر دو فرزند امام اميرالمؤمنين (ع) مي باشند در حالي كه بقيه امامان عليهم السلام نسبت به يكديگر نسبت پدر و پسر دارند 4ـ امام سجاد (ع) 5ـ امام محمد باقر (ع) 6ـ امام جعفر صادق (ع) 

7ـ امام موسي كاظم(ع)8ـ امام رضا(ع) 9ـ امام جواد (ع) 10ـ امام هادي (ع) 11ـ امام حسن عسگري(ع) 12ـ امام مهدي (ع) كه طبق اعتقادات مسلمانان او زنده و غيرقابل رؤيت و در همه جا حاضر است و روزي قدرت جهان را همراه حضرت عيسي (ع) بدست مي گيرد .

براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب شريف و مقدس «اسرار آل محمد (ص) » نوشته شاگرد و سرباز فداكار امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام جناب سليم بن قيس هلالي .

2ـ كلمه (شهر) به معني ماه ، 12 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه مساوي تعداد ماههاي يكسال است .

3ـ كلمه (يوم) به معناي روز ، 365 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه مساوي تعداد روزهاي يكسال شمسي است .

4ـ كلمه (ساعه) 48 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه در 24 مورد قبل از آن يكي از حروف ذكر شده است و در 24 مورد ديگر قبل از آن حرفي وجود ندارد . بنابراين هر مورد را كه در نظر بگيريم مطابق است با تعداد ساعات يك شبانه روز كه 24 ساعت مي باشد .

5ـ كلمه (سجد) به معناي سجده كرد و مشتقات آن (در زمان ماضي ، مضارع و امر) براي عاقلان 34 بار تكرار شده است كه اين عدد برابر است با تعداد سجده هاي واجب روزانه ، چون روزانه 17 ركعت نماز واجب است و هر ركعت 2 سجده دارد .

6ـ كلمه (رجل) به معناي مرد مساوي كلمه (امراه) به معناي زن هر كدام 24 بار آمده است .

7ـ كلمه (ملائكه) به معناي فرشتگان و كلمه (شيطان) به معناي اهريمن و يا جن هر كدام 88 بار تكرار شده است .

8ـ كلمه (استعاذه) به معناي پناه بردن و كلمه (ابليس) به معناي شيطان هر كدام 11 بار به كار رفته است .

9ـ كلمه (آخرت) به معناي جهان آخرت و كلمه (دنيا) به معناي اين جهان هر كدام 115 بار تكرار شده است .

10ـ كلمه (الحسنات) به معناي خوبي ها و كلمه (سيئات) به معناي گناهان هر كدام 180 بار تكرار شده است .

11ـ كلمه (الحياه) به معناي زندگي وكلمه (الموت) به معناي مرگ هر كدام 145 بار تكرار شده است .

12ـ كلمه (ارسل) به معناي فرستاد و مشتقات آن 513 بار در قرآن كريم تكرار شده است و نام 28 پيامبري كه در قرآن از آنها نامي آورده شده است نيز مجموعاً 513 بار تكرار شده است .

13ـ كلمه (الرسل) به معناي پيامبران و كلمه (الناس) به معناي مردم هر كدام 368 بار تكرار شده است .

14ـ كلمه (الرغبه) به معناي ميل و كلمه (الرهبه) به معناي ترس هر كدام 8 بار تكرار شده است .

15ـ نام مبارك پيامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً 5 بار در قرآن امده است (4 بار محمد و 1 بار احمد) و كلمه صلوات كه به معناي درود مي باشد و بيشتر براي  درود فرستادن بر پيامبر و خاندان پيامبر استفاده مي شود نيز 5 بار در قرآن تكرار شده است .

16ـ كلمه (ايثار) به معناي گذشت و فداكاري و كلمه (شح) به معناي بخل و تنگ نظري هر كدام 5 بار تكرار شده است .

17ـ كلمه (سرور) به معناي شادي و كلمه (حزن) به معناي غم و اندوه هر كدام 4 بار تكرار شده است .

18ـ كلمه (الحر) به معناي گرما و كلمه (البرد) به معناي سرما هر كدام 4 بار تكرار شده است .

19ـ عبارت (حزب الله) به معناي ياران خداوند و عبارت (حزب الشيطان) به معناي ياران شيطان هر كدام 3 بار تكرار شده است .

20ـ در قرآن كريم به اينكه 300 سال شمسي دقيقاً برابر 309 سال تمام قمري است به صورت مستقيم اشاره شده است .

اين مطلب وقتي مشخص شد كه يكي از علماي دين يهود از حضرت امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) پرسيد : چرا قرآن مدت توقف و خواب اصحاب كهف را 309 ذكر سال كرده است در حالي كه در حاشيه تورات ما اين مدت 300 سال نوشته شده است ؟

حضرت امير عليه السلام فرمودند : «سالهاي شما شمسي است ولي سالهاي ما قمري است» .

جالب اينجاست كه يكي از اساتيد رياضي اين محاسبات را انجام داده كه خلاصه قابل فهم آن چنين است :

سال شمسي يهود 365 روز تمام بوده است . بنابراين 300 سال آنها مي شود :

روز 109500=365×300

در حالي كه سال قمري برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه بنابراين 309 سال قمري برابر است با :

روز 109500=]48 دقيقه و 8 ساعت و 354 روز[ ×309

پس معلوم شد كه 300 سال شمسي يهود برابر است با 309 سال قمري نه يك روز كمتر نه بيشتر.

اين در حالي است كه تا صدها سال بعد از نزول قرآن هنوز شبانه روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقيقه و الي آخر تقسيم نشده بود . و حتي ساعت هنوز اختراع نشده بود .

بنابراين حضور هر كلمه در قرآن در مكان خاص و به تعداد معين حادي پيام و مفهوم ويژه اي
مي باشد كه در حقيقت يك نوع از اعجاز و معجزه مي باشد . زيرا مجموعه آيات قرآن در مدت نسبتاً طولاني 23 سال و در اوضاع و احوال مختلف مثلاً گاهي در جنگ و گاهي در صلح ، گاهي در مكه و گاهي در شعب ابيطالب و محاصره گاهي در مدينه و گاهي در سفر و گاهي در شب و گاهي در روز بر پيامبر (ص) نازل مي شد و چنين نبود كه پيامبر خدا (ص) مانند مؤلفان كتابهاي مختلف مدتي در كتابخانه اي خلوت كند و از سر فرصت و فراغت و يا با رجوع به منابع مختلف كتابي بنويسد .

يكي ديگر از اعجازهاي قرآن كه 2 سال قبل توسط  يكي از فارغ التحصيلان رشته آمار جناب آقاي كوروش جم نشان كشف شده است :

قبل از ‌آنكه آن را توضيح دهيم ابتدا سه نكته را متذكر مي شويم :

الف)همان طور كه مي دانيم تعداد كل آيات قرآن كريم 6236 آيه است كه يك عدد زوج است .

ب) همچنين مي دانيم كه قرآن 114 سوره دارد پس مجموعه شماره سوره هاي قرآن مي شود 6555 كه يك عدد فرد است:

(6555=114+000+4+3+2+1)

ج) اگر شماره ي هر سوره را با تعداد آيات آن سوره جمع كنيم عدد مخصوص آن سوره بدست مي آيد مثلاً براي سوره حمد كه اولين سوره قرآن مي باشد عدد مربوط مي شود 8‌ (7+1) و براي سوره بقره مي شود 288(286+2) و براي سوره آل عمران عدد مربوط مي شود 203 يعني (200+3) .

حال اگر اين عددهاي به دست آمده براي هر سوره را به تفكيك زوج و فرد در جدول هاي جداگانه اي قرار دهيم نتايج شگفت آوري به دست مي آيد .

جدول عددهاي حاصله ي فرد   جدول عددهاي حاصله ي زوج  
آل عمران 203 فاتحه 8
مائده 125 بقره 288
انعام 171 نساء 180
0  0  0 0  0  0 0  0  0 0  0  0
جمع كل 6555 جمع كل 6236

چهار مطلب شگفت انگيز در اين جدول ها ديده مي شود :

الف)مجموع اعداد جدول زوج برابر است با 6236 كه مساوي مجموع كل ‌آيات قرآن است و مجموع عددهاي حاصل از جدول فرد برابر است با 6555 كه همان عدد حاصل جمع شماره سوره هاي قرآن است .

ب) در هر جدول 27 سوره وجود دارند كه تعداد كل آيات آن سوره يك عدد زوج است و بنابراين در هر جدول نيز 30 سوره وجود دارد كه تعداد كل آيات آن سوره فرد است .

ج) در هر جدول به طور مساوي 57 سوره قرار مي گيرد .

د) مجموع اعداد جدول زوج يك عدد زوج شده است و مجموع اعداد جدول فرد يك عدد فرد شده است .

بدين ترتيب حتي اگر يك آيه از يك سوره اي كم شود يا زياد شود و يا يك سوره جابه جا شود تمام نظم فوق از بين مي رود .

بنابراين اين رابطه اثبات مي نمايد كه يك سوره و حتي يك آيه از قرآن شريف كم و يا زياد نشده است .

اكنون يك نوع ديگر از معجزات قرآن را بيان مي نماييم :

خداوند متعال در سوره صف آيه 6 مي فرمايد : «و به ياد آوريد هنگامي كه عيسي پسر مريم گفت اي بني اسرائيل من فرستاده خدا به سوي شما هستم در حالي كه تورات را كه قبل از من نازل شده تأييد مي كند و بشارت دهنده هستم به پيامبري كه بعد از من مي آيد و نام او احمد است» .

همچنين خداوند در سوره اعراف ، آيه ي 157 مي فرمايد : «مؤمنان كساني هستند كه از پيامبري پيروي مي كنند كه از هيچ بشري تعليم نديده است همان پيامبري كه يهوديان و مسيحيان نام او را در تورات و انجيل نوشته شده مي يابند» .

حال اگر در همان زمان كه قرآن نازل شد ، نام پيامبر در تورات و انجيل وجود نداشت فوراً علماي يهود كه دائماً از نزديك مراقب اسلام بودند براي اثبات عدم حقانيت قرآن به مسلمانان اعلام مي كردند كه چنين چيزي نيست و تورات و انجيل را به مسلمانان نشان مي دادند .

در حالي كه چنين چيزي اتفاق نيفتاد و خود اين مسأله نشانگر اين است كه نام مبارك پيامبر در زمان نزول اين آيات در كتابهاي مقدس يهوديان و مسيحيان بوده است و آنها با اين نام مقدس كاملاً آشنايي داشته اند به همين دليل خداوند متعال در سوره انعام آيه 20 مي فرمايد : «اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان) پيامبر را مي شناسند همچنانكه فرزندان خود را مي شناسند» .

اما در قرنهاي بعد نام آن حضرت و اوصاف او را از تورات و انجيل به تدريج حذف كردند . و حتي مطالب شرم آوري را درباره بعضي از انبياء الهي وارد كردند تا كارهاي زشت خود را توجيه كنند لذا خداي متعال در قرآن كريم نقشه آنها را خنثي نمود و چهره پاك و واقعي انبياء را مشخص نمود . البته در بعضي موارد كتابهاي مقدس كه از تحريف به ميزان زيادي مصون مانده اند مثل انجيل برنابا نام مبارك پيامبر و اوصاف آن حضرت وجود دارد .

و در ساير كتابهاي مقدس اديان ديگر نيز نام و مشخصات آن حضرت آمده است .

ادامه نوشته

استخاره در كلام امامان

استخاره در كلام امامان

 

 

استخاره از خداي تعالي ، در كارها نزد سني و شيعه مستحب و اخبار بسيار درباره آن رسيده است .

 

از آن جمله حضرت صادق (ع) فرمود: « دو ركعت نماز بجاي آور و از خدا طلب خير كن، سوگند به خدا مسلماني كه از خدا طلب خير كند قطعاً خدا براي او خير و نيكي قرار مي دهد ». و هم از آن حضرت (ع) رسيده : «‌خداي عزوجل فرمود:

 از شقاوت و بدبختي بنده من است كه كارها را انجام دهد و از من درخواست خير ننمايد ».

 و هم آن حضرت (ع) فرمود:

 «هرگاه استخاره نمودم باكي ندارم كه كار من به هر يك از دو طرف واقع شود؛ چون اگر به طرف خير هم واقع نگردد قطعاً پايان كار خير خواهد بود. » و باز از آن حضرت است كه:

 « پدرم استخاره را به من مي آموخت ، چنانكه سوره اي از قرآن را مي آموخت. » و حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمود :

«‌ هنگامي كه پيغمبر (ص) مرا والي و حاكم يمن گردانيد ، به من وصيت و سفارش مي نمود ؛ ياعلي كسي كه استخاره كند سرگردان نمي شود ، و كسي كه مشورت نمايد پشيمان نگردد. » از جمله آداب كسي كه استخاره مي كند آن است كه ظاهر و باطن يعني آشكار و نهان او پاك و پاكيزه باشد ظاهر او از بول و غايط و جنابت و باطن او از شك و دودلي ، حضرت صادق (ع) فرمود :

« پدرم هرگاه در كاري مي خواست استخاره كند وضو مي گرفت و دو ركعت نماز مي خواند و اگر كسي با آن حضرت سخن مي گفت آن بزرگوار مي فرمود :

 «سبحان الله »‌ و تكلم نمي فرمود تا اينكه فراغت مي يافت » حضرت صادق (ع) فرمود:

هرگاه خواستي از كتاب عزيز « قرآن مجيد »‌ استخاره كني پس از « بسم الله الرحمن الرحيم »‌ بگو :

   اَللّهُمَ اِنْ كانَ فِي قَضائِكَ وَ قَدَّرِكَ اَنْ تَمُنَّ عَلي شِيعَة آلِ مُحَمَّدٍ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلهِ بِفَرَجِ وَلِيّكَ وَ حُجَتِكَ عَلي خَلْقِكَ فَاَخْرِج اِلَيْنا آيَةً مِنْ كِتابِكَ نَسْتَدِلُّ بِها عَلي ذلِكَ.
يعني بار خدايا اگر در قضا و قدر تو است كه بر پيروان آل محمد (ص) به فرج و گشايش ولي خود «‌امام زمان » و حجت تو بر خَلقَت ،‌منت گذارده خير و نيكي بخشي پس آيه اي از كتاب خود براي ما بيرون آور كه آن را بر منت نهادن تو دليل آوريم. پس از آن قرآن را  مي گشايي و شش ورق مي شماري و از ورق هفتم شش سطر و آنچه را در آن است مي انديشي.

دانلود کتاب الکترونيکی قرآن مجيد بهمراه معنی فارسی و انگلیسی

دانلود کتاب الکترونيکی قرآن مجيد بهمراه معنی فارسی و انگلیسی

کتاب الکترونيکی قرآن مجيد که به فارسی و انگلیسی ترجمه شده است را میتوانید از اینجا دانلود و استفاده کنید . این نسخه نرم افزاری از قران کریم  کاملا رایگان بوده و توسط سایت ParsQuran.com ارایه می شود.

 

قران کریم 

 

 

 

 

برای دانلود روی عکس قران کلیک کنید

حجم دانلود حدود 2 مگابایت

 

 

مناجات

 
الهی!
 

            از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی...

 

الهی!بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم...خواست خواست تو است...من چه خواهم...

 

الهی!                اقرار کردم به مُفلسی و هیچکسی...

            ای یگانه که از هر چیز مقدسی...چه شود اگر مُفلسی را در نفس آخر به فریاد رسی...

 

الهی! من کیستم که ترا خواهم ، چون از قیمت خود آگاهم...

               از هرچه می پندارم کمترم...و از هر دمی که می شمارم بدترم...

الهی!

 

  من غلام آن معصیتم که مرا به عذر آرد...و از آن طاعت بیزارم که مرا به عُجب آرد

 

الهی!

 

   گدای تو به کار خود شادان است...هرکه گدای تو شد در دو عالم سلطان است

 

الهی!

 

  چون یتیم بی پدرگریانم...

                    درمانده در دست خصمانم...

                                      خسته گناهانم و از خویشتن بر تاوانم...

         

  خراب عمر و مفلس روزگار..من آنم...

 

        *خداوندا به فریادرس که از ناتوانی خود به فریادم*

الهی!

 

چه خوش روزی که خورشید جلال تو بما نظری کند...چه خوش روزی که مشتاق از مشاهده

جمال تو مارا خبری دهد...جان خود را طعمه ی باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی

کند...و دل خود را نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد...

 

الهی!

 

ما در دنیا معصیت می کردیم...دوست تو محمد(ص)غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد...!

 

الهی!

 

     کدام درد بود از این بیش... که معشوق توانگر و عاشق درویش...

 

الهی!

 

          دست با ادب دراز است و پای بی ادب...

 

الهی!

 

        جان به لب رسید...تا جام به لب رسید

الهی!

 

زندگی همه با یاد تو...شادی همه با یافت تو...و جان آنست که درآن شناخت تو است...موجود نفسهای جوانمردانی...حاضر دلهای ذکر کنندگانی...از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی...از دور می پندارند و نزدیک تر از جانی...ندانم که در جانی یا خود جانی...آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی...

 

الهی!

 

   مران کسی را که خود خواندی...

           

                     ظاهر مکن جرمی را که پوشاندی...

                                 

                                             کریما!میان ما و تو داور تویی...

 

             آن کن که سزاوار آنی نه آنچنان که سزاوار ماست...

 

الهی!

 

     مرکب وا ایستاد و عمرم بفرسود...

 

                       همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود....

 

الهی!

 

   اگر خامم پخته ام کن...

                    و اگر پخته ام سوخته ام کن...

الهی!

 

یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر...خداوندا این بیچاره را چه تدبیر...بار خدایا در ماندم از تو ، لیکن در ماندم در تو...

 

          *اگر غایب باشم گویی کجایی و اگر به درگاه آیم در را نگشایی*

 

الهی!

 

   خود را از همه به تو وابستم...

 

                      اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم...

 

                                   نومید مساز...بگیر دستم

 

الهی!

 

           دستم گیر که دست آویز ندارم...و عذرم پذیر که پای گریز ندارم

 

الهی!

 

            اگر طاعت بسی ندارم... در هر دو جهان جز تو کسی ندارم

الهی!

 

ای بیننده نمازها ،ای پذیرنده نیازها...ای داننده رازها و ای شنونده آوازها...ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق...عذرهای ما بپذیر که تو غنیّ و ما فقیر...عیبهای ما مگیر که تو قویّ و ما حقیر...اگر بگیری بر ما،حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم...از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت...

 

الهی!

 

تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش...تو توانگری و ما درویش...

 

الهی!

 

چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر...و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر...

 

الهی!

 

     در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبا ن اشعار تو داریم...

                  اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم...

الهی!

 

مگوی چکار کرده ای که دروا شویم...و مگوی چه آورده ای که رسوا شویم...

 

الهی!

 

      نه ظالمی که گویم زنهار و نه مرا بر تو حقی که گویم بیار...

 

                *همچنین میدار.. ای کریم و ای ستار*

 

الهی!

 

            خواندی ، تاخیر کردم...فرمودی ، تقصیر کردم

 

الهی!

 

    به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی

 

                     *دریاب مرا که میتوانی*

 

ای دوست:

آبروی دین مریز و با پروردگار خود مستیز...گر طالب اقبالی پس چرا فارغ البالی...

             تا کی در خوابی؟...وقت است اگر دریابی...!

الهی!

ما در دنیا معصیت میکردیم دوست تو محمد(ص) غمگین میشد و دشمن تو ابلیس شاد...

الهی!...اگر فردای قیامت عقوبت کنی باز دوست تو محمد غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد...

                  الهی!...دو شادی به دشمن مده و دو اندوه بر دل دوست منه...

 

الهی!

               * می دانی که ناتوانم....پس از بلا برهانم *

 

الهی!

   اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم و اگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم...

 

الهی!

  بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن...

                                      ...و ما را به بلای خود گرفتار مکن..

 

الهی!

   می بینی و می دانی و برآوردن میتوانی...

 

الهی!

                      اگر دوستی نکردیم دشمنی هم نکردیم...

     

      اگر چه بر گناه مصرّیم....بریگانگی حضرت تو مقرّیم

 

الهی!

اگر پُرسی حجّت نداریم ، اگر بِسَنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم..

مائیم همه مفلسان بی مایه و همه از طاعت بی پیرایه و همه محتاج و بی سرمایه...

 

الهی!

چون همه آن کنی که خود خواهی ، پس از این بیچاه مفلس چه میخواهی...؟

 

الهی!

چون به تو نگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر...

پیوسته دلم دم از رضای تو زند

                               جان در تن من نفس برای تو زند

گر بر سر خاک من گیاهی روید

                              از هر برگش بوی وفای تو زند

الهی!

ضعیفان را پناهی،قاصدان را بر سر راهی،مومنان را گواهی...

                چه عزیز است آنکس که تو خواهی...

الهی!

گُل بهشت در چشم عارفان خار است...جوینده تو را با بهشت چه کار است...

الهی!

خود کردم و خود خریدم،آتش بر خود،خود افروزانیدم...از دوستی آواز دادم،دل و جان را فرا ناز دادم...اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم...

هر روز من از روز پسین یاد کنم

                                 بر درد گنه هزار فریاد کنم

از ترس گناه خود شوم غمگین باز

                                از رحمت او خاطر خود شاد کنم

چهل حدیث از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

 

 

چهل حدیث از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

1-نشان منافق سه چيز است : 1 - سخن به دروغ بگويد . 2 - از وعده تخلف كند .3 - در امانت خيانت نمايد .

صحيح مسلم ، كتاب الايمان ، ح 89



2-کسی که نماز را از وقتش تأخیر بیندازد، (فردای قیامت) به شفاعت من نخواهدرسید

(بحارالانوار،ج،83ص20)



3-منفورترين چيزهاي حلال در پيش خدا طلاق است .

سنن ابي داود ، كتاب الطلاق ، ح 1863



4-
بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

(تنبیه الخواطر، ج2، ص123 )



5-فرزند آدم وقتي تن تو سالم است و خاطرت آسوده است و قوت يك روز خويش راداري ، جهانگر مباش .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 782 ، ح 8740



6--
فرزند آدم ، آنچه حاجت تو را رفع كند در دسترس خود داري و در پي آنچه تو را به طغيان وا مي دارد روز ميگذاري ، به اندك قناعت نميكني و از بسيار سير نمي شوي .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 782 ، ح 8740



7-هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)



8-از نفرين مظلوم بپرهيز زيرا وي به دعا حق خويش را از خدا ميخواهد و خدا حق رااز حق دار دريغ نميدارد .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 507 ، ح 7650



9-از استعمال سنگ حرام در ساختمان بپرهيزيد كه مايه ويراني است .

كنز العمال ، ج 15 ، ص 405 ، ح 41575



10-عبادت هفتاد جزء است و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)



11-از فراست مؤمن بترسيد كه چيزها را با نور خدا مي نگرد .

سنن ترمذي ، كتاب تفسير القرآن ، ح 3052



12-از دنيا بپرهيزيد ، قسم به آن كس كه جان من در كف اوست كه دنيا ازهاروت و ماروت ساحرتر است .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 182 ، ح 6063



13-از نفرين مظلوم بترسيد كه چون شعله آتش بر آسمان ميرود .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 500 ، ح 7601



14-براى هر چیزى زكاتى است و زكات بدنها روزه است.

(الكافى، ج 4، ص 62)


 

15-دو چيز را خداوند در اين جهان كيفر ميدهد : تعدي ، و ناسپاسي پدر و مادر .

كنز العمال ، ج 16 ، ص 462 ، ح 45458


  
16-هر كس از شما در خوردن قسم جديتر است به جهنم نزديكتر است .

 

ادامه نوشته

رابطه دوستی بین دختر و پسر!!!

رابطه دوستی بین دختر و پسر!!! 

اين نوع رابطه از نظر اسلام حرام است و قرآن دوستى بين دختر و پسر و اين گونه روابط را نهى كرده است؛ زيرا عفت عمومى جامعه با اينگونه روابط آسيب جدى مى‏بيند؛ پايه‏هاى ازدواج و خانواده سست مى‏شود و صدها مفسده اخلاقى براى دختر، پسر و جامعه دارد. با توجه به شرايط خاص دوران جوانى و طولانى بودن دوران تجرد اغلب دانشجويان و خطرات جدى تمايلات آشكار و پنهان غرائز نفسانى، لازم است برادران و خواهران دانشجو، روابط خود را از نظر كمى و كيفى تحت كنترل قرار دهند و در سطح ضرورت حفظ كنند. بنابراين، توصيه ما اين است كه به نكات زير توجه كرده، انشاءالله همه ما به آن عمل كنيم:

1- اگر ضرورتى ايجاب نمى‏كند، از ايجاد رابطه با نامحرم پرهيز شود و خواهران دانشجو در مقابل افراد نامحرم رفتارى صميمانه نداشته باشند. در احكام شرعى آمده است كه در غير ضرورت مكروه است كه مرد با زن هم‏صحبت شود؛ مخصوصاً مرد و زن جوان. علت آن اين است كه چه بسا همين هم‏صحبت شدن‏ها غرايز جنسى افراد را تحريك كند و يك الفت و محبت شهوانى بين مرد و زن ايجاد گردد و نقطه آغازى براى غوطه‏ور شدن در انحراف و فساد شود.

2- در صورت ناچارى و ضرورت، روابط با نامحرم، تا آن جا كه به شكستن حريم احكام الهى منجر نشود اشكالى ندارد. اما با اين حال لازم است كه ارتباط در كلاس‏ها، به گونه‏اى باشد كه كمترين اختلاط پديد آيد و در معاشرت و گفت‏وگو هنجارهاى شرعى زير رعايت شود:  

- از گفت‏وگوهاى تحريك كننده پرهيز شود. 

- از نگاه‏هاى آلوده و شهوانى خوددارى شود. 

- حجاب شرعى رعايت شود. 

- قصد لذت در كار نباشد. 

- دو نفر نامحرم در محيط بسته تنها نمانند.

بنابراين، سعى كنيد خود را عادت دهيد تا هنگام صحبت با نامحرم به او نگاه نكنيد و به هيچ قسمتى از بدن او خيره نشويد و قسمت‏هاى باز و پوشيده، برايتان كاملاً مساوى فرض شوند و در همه حال خدا را ناظر بر اعمال و رفتار خود بدانيد و عفت و حيا را فراموش نكنيد.