يوسف و تعبير خواب همراهان

آن‏گاه كه يوسف از پند و اندرز ياران خود فارغ گرديد، به پاسخ پرسش‏هاى آنان در مورد خواب‏هايشان پرداخت و گفت: يكى از شما دو تن، يعنى تو اى رئيس سقايان، دل خوش‏دار و شادمان باش كه به تو مژده مى‏دهم، پادشاه به دليل تبرئه شدن از تهمتِ توطئه‏اى كه بدان متهم بودى آزادت خواهد كرد و به كار سابق خود كه ساقى پادشاه بودى برخواهى گشت، ولى تو اى رئيس نانوايان، پوزش مرا بپذير كه تعبير خوابت را صريح مى‏گويم، مى‏خواهم تو از سرنوشت خويش آگاه باشى، چه اين‏كه پادشاه به زودى حكم اعدام تو را صادر مى‏كند و به دار آويخته خواهى شد و پرندگان از مغز سرت مى‏خورند و علت اعدام تو اين است كه در توطئه كشتن پادشاه شركت داشته‏اى.

آن‏گاه يوسف سخن خود را براى آنان پى مى‏گيرد و مى‏گويد: قضا و قدر الهى همان‏گونه كه بيان كرديم تعلق گرفته و آن امرى است كه راهى جز واقع شدن ندارد و من هرگز سخن به گزاف نمى‏گويم و آن گونه كه پروردگارم به من الهام فرموده، خواب‏هاى شما را تعبير كردم.

بدين‏سان، يوسف خواب‏هاى آن دو را به طور صريح تعبير كرد و آنچه را به آن دو خبر داده بود، پس از چند روز اتفاق افتاد. زمانى كه رئيس سقايان در آستانه آزاد شدن از زندان و بار يافتن به دربار پادشاه قرار گرفت، يوسف از او درخواست كرد، تا ماجراى وى و ظلم و ستم‏هايى را كه در حقّ او صورت گرفته، به عرض شاه برساند، شايد وى در كار او تجديد نظر كرده و بدين ترتيب تبرئه شود و ظلم و ستم ناحق را از او برطرف سازد.

ولى شادمانى غير قابل وصف رئيس سقايان، و كارها و مشاغل وى سبب شد كه در دربار شاه، يوسف را فراموش كند و اين خوى بسيارى از مردم است كه هنگام رفاه و بى نيازى، دوستان خود را فراموش مى‏كنند و به خاطر همين فراموشى بود كه يوسف(ع) حداقل سه سال در زندان باقى ماند:

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَمّا أَحَدُكُما فَيَسْقِى رَبَّهُ خَمْراً وَأَمّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِىَ الأَمْرُ الَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ * وَقالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُما اذكُرْنِى عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ؛(3)

اى دوستان زندانى، يكى از شما ساقى شراب شاه مى‏گردد و ديگرى به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از مغز سر او مى‏خورند. ماجرايى كه در باره آن جوياى تعبير شديد انجام خواهد پذيرفت و به كسى كه گمان كرد اهل نجات است گفت: پيش پادشاه سفارش مرا بنما، ولى شيطان او را به فراموشى برد كه سفارش يوسف را نزد پادشاه بنمايد. از اين رو، يوسف چند سال در زندان باقى ماند.

 


1- يوسف (12) آيات 36 - 37.

2- يوسف (12) آيات 38 - 40.

3- يوسف (12) آيه 41.

 

*******

 

خواب پادشاه

پس از ساليانى كه يوسف در زندان گذراند، لطف و عنايت الهى براين تعلق گرفت كه يوسف از زندان خارج شده و به يكى از بلند پايه‏ترين مسندهاى دنيوى تكيه زند، و اگر خداوند چيزى را اراده كرده باشد، وسايل آن را مهيا مى‏سازد.

پادشاه در خواب رؤيايى ديد كه او را آشفته خاطر ساخت و از آن سخت به وحشت‏افتاد. وى كاهنان و حكيمان را گرد آورد و بدان‏ها گفت: من در خواب ديدم هفت‏گاو لاغر، هفت گاو فربه را مى‏خورند و نيز هفت خوشه سبز ديدم كه طعمه هفت‏خوشه خشك شدند، شما اگر تعبير خواب و مقصود از آن را مى‏دانيد، خواب مرا تعبيرنماييد.

اين گروه به طور ناگهانى با خواب پادشاه روبه‏رو گشته و آثار پريشانى در چهره آنها هويدا شد و با خود به مشورت پرداختند و سپس به او پاسخى دادند كه حاكى از جهل و بى‏خبرى آنها بود، گفتند: اين خواب، در گذر ايّام و زندگى، قابل اعتماد نيست، بلكه از خواب‏هاى آشفته‏اى است كه در اثر اضطراب خاطرپادشاه به وجود آمده و دلالت بر چيزى ندارد، بالاتر از همه اين‏كه آنها به طور كلى از تعبير خواب آگاهى نداشتند.

وَقالَ المَلِكُ إِنِّى أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّها المَلَأُ أَفْتُونِى فِى رُؤيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيا تَعْبُرُونَ * قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأَحْلامِ بِعالِمِينَ؛

(1)

پادشاه گفت: در خواب ديدم هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را مى‏خورند و هفت خوشه گندم، هفت خوشه سبز را نابود كردند.اى بزرگان دربار، اگر تعبير خواب مى‏دانيد مرا از تعبير اين خواب آگاه سازيد. آنها گفتند: اينها خواب‏هايى آشفته است و ما از تعبير خواب آشفته بى اطلاعيم.

 

رئيس سقايان نزد يوسف

رئيس سقايان، پرسش پادشاه و پاسخ كاهنان و حاشيه‏نشنيان را، كه حاكى از جهل و بى‏اطلاعى آنها از تعبير خواب بود، شنيد و صحنه تعبير خواب گذشته را به يادش آورد. ناگهان چهره يوسف در برابر ديدگانش مجسم و نمايان گشت و مهارت يوسف در تعبير خواب به خاطرش آمد. از اين رو، در برابر آن جمعيت به‏پا خاست و گفت: من مى‏توانم تعبير اين خواب را به شما خبر دهم. جوانى به نام يوسف در زندان است كه من و رئيس نانوايان با او در زندان به سر مى‏برديم و هر دوى ما خواب‏هايى ديديم و يوسف آنها را به گونه‏اى درست و صحيح براى ما تعبير كرد و خواب‏ها به طور كامل تحقق يافتند. اگر پادشاه صلاح بداند مرا نزد او بفرستد و من خبر قطعى تعبير اين خواب را به زودى برايتان بياورم. پادشاه و درباريان درخواست او را پذيرفته و وى را نزد يوسف فرستادند.

رئيس سقاها در زندان نزد يوسف رفت، و پس از اين مدت طولانى بيرون از زندان، در كنار او قرار گرفت و گويى حوادثى را كه سبب فراموشى او و سفارش وى به پادشاه شده بود، به اطلاع يوسف رساند و سپس هدف از آمدن پيش او را برايش بيان كرد و گفت: اى كسى كه در همه امور گذشته با من صادقانه سخن گفتى، اينك شخصى خوابى ديده آن را برايم تعبير نما و آن اين است كه، هفت گاولاغر، هفت گاو فربه را مى‏خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشك قرار گرفته‏اند. اى يوسف تعبير واقعى اين رؤيا را برايم بگو تا صاحبان آن را در جريان گذاشته، شايد بر فضيلت و جايگاه علم و دانش تو، آگاهى يابند:

وَقالَ الَّذِى نَجا مِنْهُما وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ * يُوسُفُ أَيُّها الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِى سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعِ سُنبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّى أَرْجِعُ إِلى‏ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ؛(2)

فردى كه از آن دو تن از زندان آزاد شد، پس ازچندين سال به ياد يوسف افتاد و گفت: من تعبير خواب شما را خواهم آورد. مرا نزد يوسف بفرستيد. پس از ديدار با يوسف گفت اى يوسف راستگو، ما را به تعبير خوابى كه هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را بخورند و هفت خوشه خشك كه هفت خوشه سبز را نابود كنند، آگاه گردان، شايد نزد شاه و ديگران بازگردم و آنها، از علم و دانش تو آگاه شوند.

 

تعبير خواب پادشاه توسط يوسف

يوسف تعبير خواب پادشاه را آغاز نمود، اين رؤيا، حاكى از به وجود آمدن حوادث ناگوار و مشكلات بود. يوسف به حادثه ناگوارى كه به زودى صورت مى‏گرفت، بسنده نكرد، بلكه براى خارج شدن از دشوارى‏هاى گريبانگيرى كه كشور مصر از آن به ستوه مى‏آمد، راه‏حل‏هاى سودمند و مناسبى ارائه داد. اينك يوسف به رئيس سقاها مى‏گويد: <هفت سال پرباران و حاصل‏خيز در مصر پيش خواهد آمد. شما بايد در آن سال‏ها، زمين‏هاى خود را گندم و جو كاشته و هر سال بر كشت آنها مراقبت كنيد و محصولاتى را كه درو مى‏كنيد، در خوشه‏هاى خود نگه داريد، و اسراف نكرده و در آن صرفه‏جويى نماييد و جز مقدارى اندك را از آن به اندازه قوت خود، از خوشه‏ها جدا نكنيد و پس از اين سال‏هاى فراوانى، هفت سال خشكسالى به وجود خواهد آمد كه آنچه را ذخيره كرده‏ايد، مصرف خواهيد نمود و جز اندكى از آن براى كاشتن بذر، نگه نمى‏داريد و پس از اين سال‏هاى خشك، يك سال فراوانى مى‏آيد كه مردم در آن سال باران مى‏خواهند و زمين، غلاّت فراوانى را كه زاد و توشه مردم بوده و نيز ميوه‏هايى، چون انگور و زيتون به بار خواهد آورد. خداى متعال فرمود:

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِى سُنبُلِهِ إِلّا قَلِيلاً مِمّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّ قَلِيلاً مِمّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ؛(3)

يوسف گفت: هفت سال پشت سرهم به كشت و زرع بپردازيد و محصولاتى را كه درو كرديد، جز اندكى براى خوردن، بقيه را در خوشه نگه داريد و پس از اين سال‏ها، هفت سال قحطى و خشكسالى فرا مى‏رسد و شما آنچه را ذخيره كرده‏ايد به مصرف قوت مردم مى‏رسد، جز اندكى كه براى بذر در انبار نگه مى‏داريد و پس از سال‏هاى قحطى، باز سالى مى‏آيد كه مردم در آن به‏آسايش و فراوانى نعمت مى‏رسند.

 

تحقيق ماجرا

رئيس سقاها، تعبير رؤيا را به عرض شاه رساند و او دانست كه تعبير خواب با رؤيايى كه ديده سازگار است و حاكى از فكر و انديشه بالاى تعبير كننده آن است. از اين رو وى را خواست تا برخى از جزئيات موضوع را از او جويا شود، فرستاده، نزد يوسف رفت تا تمايل پادشاه را به وى ابلاغ كند. يوسف براى بيرون رفتن اززندان، از خود اشتياق نشان نداد، بلكه پافشارى كرد در زندان بماند تا تهمتى را كه ستمكارانه بدو بسته بودند، از او برطرف گردد. يوسف از فرستاده خواست نزد پادشاه برگردد و از او بخواهد پيرامون ماجرايى كه بر ضدّ او به عرض وى رسيده، تحقيق كند و از زنانى كه در مراسم وليمه همسر عزيز شركت كرده و در آن مجلس دست‏هاى خود را بريدند، از علت زندانى شدن وى بپرسد، چه اين‏كه آنها شاهد ماجراى او بوده‏اند.

فرستاده پادشاه مطالب يوسف را به عرض وى رسانيد و پادشاه در تحقيق پيرامون درخواست وى درنگ نكرد. نماينده خود را نزد آن زنان فرستاد و آنها را گردآورد و حقيقت ماجرايى را كه از يوسف در حضور همسر عزيز مى‏دانستند، از آنان جويا شد و بدان‏ها گفت: چه چيز باعث شد كه شما يوسف را به خود فرا خوانديد؟ آيا از او تمايلى به خود احساس كرديد؟ آيا وى خنده كرد، و به شما اظهار عشق كرد كه شما را به خود فراخوانده و جرأت كرديد كارى را كه در شأن شما نيست از او درخواست كنيد؟ زنان اظهار داشتند پناه مى‏بريم به خدا (ما از او كار خلافى نديديم). اينجا بود كه زليخا ديد مقتضاى حكمت و انديشه اين است كه بر واقعيت اعتراف كند؛ زيرا اگر بر تصميم خود باقى مى‏ماند، زن‏ها بر آنچه كه قبلاً در ماجراى خود و يوسف در حضور آنها اعتراف كرده بود، بر ضدّ او گواهى و شهادت مى‏دادند، و يا شايد پس از آن‏كه جمعيت زنان به پاكدامنى و عفّت يوسف گواهى دادند، وجدانش بيدار شده بود، از اين‏رو، در اين وضعيت چاره‏اى نداشت جز اين‏كه به حقيقت مطلب اعتراف كند كه او قصد فريب يوسف را داشته است، ولى يوسف در برابر نقشه او مقاومت به خرج داده و تهمتى را كه يو

سف به زليخا نسبت داده، صحيح و درست است، و علت اين اعتراف را اين دانست كه او خواسته به يوسف اعلام كند،وى فرصت غيبت و زندانى بودن يوسف را براى ادامه تهمت برگردن خود، مغتنم نشمرده است.

سپس زليخا تصميم گرفت پوزش خواهى كند از اين‏كه نفس آدمى ميل به كار ناروا دارد، مگر آن را كه خدا نگاه‏دارد و حمايت كند و خداوند بخشاينده توبه‏كنندگان است:

وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ * قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذ راوَدتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالتِ امْرَأَةُ العَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِينَ * ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِالغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لايَهْدِى كَيْدَ الخائِنِينَ * وَما أُبَرِّي‏ءُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبِّى إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ (4)

پادشاه گفت: او را نزد من آوريد، وقتى فرستاده‏اش نزد يوسف آمد، وى گفت: نزد شاه برگرد و از او بپرس، چه شد كه زنان مصرى، دستان خود را بريدند. پروردگار من به مكر و حيله آنان آگاه است.شاه، زنان را خواست و بدان‏ها گفت: ماجراى مراوده شما با يوسف چه بوده. آنها گفتند: حاش لله كه ما از يوسف هيچ بدى نديديم، همسر عزيز مصر در اين هنگام اذعان كرد كه هم اكنون حقيقت روشن شد و من به ميل خود با يوسف عزم مراوده داشتم و او راست مى‏گويد و ابراز اين موضوع براى اين بود كه عزيز مصر بداند من در غياب او به وى خيانت نكرده‏ام و خداوند خيانت كاران را به مقصود نمى‏رساند و من خودستايى نكرده و خود را از عيب و تقصير مبرا نمى‏دانم؛ زيرا نفس اماره، انسان را به كارهاى زشت و ناروا وا مى‏دارد، مگر خداوند با لطف خود شخص را نگه دارد. به راستى كه پروردگارم بخشنده و مهربان است.

 

پاداش يوسف

پادشاه بر صحت تبرئه شدن يوسف و عفّت و پاكدامنى او آگاه گرديد و به او اعتماد و تمايل بيشتر پيدا كرد، به ويژه آن‏كه قبلاً هنگامى كه رؤياى او را تعبير كرده بود و تدبيرى كه براى خارج شدن از تنگناى اقتصادىِ گريبانگيرِ مصر، پيشنهاد كرده بود، به هوش و ذكاوت و درك و فهم او آشنايى داشت. پادشاه كه خود از نژاد آسيايى بود، ملاحظه كرد كه از ناحيه نژاد، نيز بين او و يوسف ارتباط نزديكى وجود دارد. همه اين امور در درون پادشاه تأثيرى ژرف گذاشت كه فوق العاده شيفته او شد و تمايل پيدا كرد كه وى را از خواصّ خود قرار دهد، لذا رسول خود را فرستاد تا او را به نزدش آورد.

فرستاده، نتيجه تحقيق و بررسى و اعتراف زليخا به تبرئه يوسف و تمايل پادشاه به حضور در دربار و دادن پاداش به او را به يوسف ابلاغ كرد.

يوسف در پاسخ به تمايل پادشاه درنگ نكرد، در دربار وى حضور يافت و با او گفتگويى انجام داد كه برشگفتى و علاقه او به وى افزود. در اين هنگام، پادشاه با زبان وعده و اطمينان بدو گفت.اى يوسف، تو به زودى در پيشگاه ما از جايگاه و منزلت شكوهمندى برخوردار گشته و بر همه چيز امين و مورد اعتماد خواهى بود. يوسف با اين مقام و منزلت برجسته‏اى كه پادشاه بدو سپرد، همه مشكلاتى را كه در سال‏هاى قحطى، گريبانگير مردم مصر مى‏شد، در نظر آورد و خوف آن داشت كه قدرتمندان، به افراد ضعيف خيانت ورزند، همان گونه كه به وى خيانت شد و به همان نحو كه خود مورد اهانت قرار گرفت، به آنها اهانت كنند، از اين رو علاقه‏مند بود كه امور آينده آنها را خود، شخصاً برعهده گيرد و بدانان خدمت نموده و از ظلم و ستم به آنها جلوگيرى به عمل آورد. لذا از پادشاه درخواست كرد كه او را بر خزانه خود امين گرداند تا بتواند بر جمع‏آورى غلات و انباركردن آنها براى سال‏هاى قحطى، اِشراف داشته باشد؛ زيرا اين مراقبت و اشراف نياز به امانت‏دارى و هوش‏مندى و علم و دانش داشت و همه اين صفات در يوسف جمع بود و پادشاه آنها را از او به تجربه ديده بود.

پادشاه، موافقت خود را اعلام داشت و يوسف كل امور اقتصادى مربوط به مصر را در دست گرفت. پادشاه در سرزمين مصر قدرتى به او بخشيد كه هرگونه مى‏خواهد عمل كند و اين لطف خداوند متعال در باره بندگان شايسته اوست، كه نعمتش را به هريك از آنان كه او را برگزيند مى‏بخشد و به آنها در دنيا در مقابل عمل نيكى كه انجام داده‏اند، اجر و پاداش مى‏دهد. وانگهى براى كسانى كه ايمان آورده و از خداى خويش مى‏ترسند، ثواب الهى در آخرت بهتر از ثواب دنياست:

وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ اليَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ * قالَ اجْعَلْنِى عَلى‏ خَزائِنِ الأَرضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ * وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الأَرضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَلا نُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ * وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكانُوا يَتَّقُونَ؛(5)

پادشاه گفت: يوسف را نزد من آوريد تا او را از خاصان خويش قرا دهم. و آن‏گاه با او گفتگوكرد به يوسف گفت: امروز در پيشگاه ما داراى مكنت و صاحب منزلت هستى. يوسف گفت: بنابراين مرا بر خزانه حكومت بگمار كه در اين خصوص انسانى مراقب و آگاهم. و اين‏چنين يوسف را در زمين، صاحب منزلت گردانديم تا هر كجا مى‏خواهد حكمفرمايى كند. هركس را بخواهيم مشمول رحمت خويش مى‏گردانيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏سازيم و پاداش آخرت براى ايمان آورندگان و كسانى كه تقوا پيشه كنند، بهتر و بالاتر است.

 


1- يوسف (12) آيات 43 - 44.

2- يوسف (12) آيات 45 - 46.

3- همان، آيات 47 - 49.

4- يوسف (12) آيات 50 - 53.

5- يوسف (12) آيات 54 - 57.

 

*******

 

برادران يوسف در مصر

سرانجام، تعبير خوابى كه يوسف براى پادشاه در مورد آمدن هفت سال فراوانى و حاصل‏خيزى انجام داد، تحقق يافت و يوسف با تدبير و انديشه خود به اداره امور پرداخت و غلاّت فراوانى را انبار نمود. و سپس هفت سال بعدى خشكسالى فرارسيد، و گرسنگى و قحطى ايجاد شد. به ويژه در كشورهاى مجاور، مانند فلسطين كه مردم آن سامان آمادگى براى چنين سالى نداشتند.

يعقوب و فرزندانش نيز مانند ديگران در تنگنا و سختى زندگى قرار گرفته و شنيدند كه در كشور مصر، ارزاق و غلات يافت مى‏شود، لذا از فرزندان خود - غير از بنيامين - خواست تا به مصر رفته و كالا و نقدينه (پول) و ديگر چيزهايى را كه دارند با خود ببرند و با گندم و جو معاوضه كنند.

برادران يوسف به مصر رسيدند و نگهبانان با ديدن اين افراد كه با شكل و تعدادى خاص جلب توجه مى‏كردند، بدانان مشكوك گشتند و آنهارا دستگير كرده و نزد يوسف بردند و در كاخ وى بر او وارد شدند. يوسف آنها را از چهره و كيفيت سخن‏گفتن و لباس‏هاى مخصوص فلسطينى‏ها شناخت، ولى آنها به دليل دور بودن كشور و مدت طولانى جدايى و تغيير شكل و قيافه، يوسف را نشناختند. علاوه بر اين كه وى با لباسى ويژه در پست وزارت اقتصاد حضورداشت، و با زبان مصرى قديم سخن مى‏گفت و چون عنوان پادشاه مصر را داشت، تغييرنام داده، وى را <صفنات فعينع(1)» مى‏خواندند.

يوسف برادران خويش را به عنوان ميهمان پذيرفت و بيش از حقشان به آنان گندم و جو اعطا كرد، و توشه راه و چيزهايى را كه مسافر بدان نياز دارد، نيز به آنها بخشيد، و زمانى كه آماده حركت شدند بدان‏ها گفت: برادرِ پدرى خود را نزد من آوريد و اگر برادرتان را حاضر نكنيد برايتان دردسر ايجاد مى‏كنم و بار دوم كه به مصر باز مى‏گرديد به شما ارزاق نخواهم داد، و نيز اگر آنچه را مى‏خواهم عملى و اجرا نكنيد، به شما اجازه ورود به كشورم را نخواهم داد.

وقتى يوسف از برادرانش اين را خواست و آنها را به نياوردن برادرِ پدرى‏شان، هشدار داد، آنها يوسف را مخاطب ساخته و گفتند: ما با پدرمان به گونه‏اى برخورد خواهيم كرد كه كوتاه بيايد و به ما اجازه دهد تا او را به مصر بياوريم، و تأكيد مى‏كنيم كه به زودى آنچه را از ما درخواست كردى، عملى سازيم. و زمانى كه تصميم رفتن گرفتند، يوسف به خدمتكاران خود دستور داد تا پولى را كه آنان براى خريد كالا با خود آورده‏اند، بى‏آن‏كه متوجّه شوند، در باروبنه آنها قرار دهند. يوسف با اين كار خواست، وقتى برادرانش به فلسطين بازگشتند و برخورد شايسته او را ديدند، نسبت به او حُسن ظن داشته باشند. يوسف در كرم و بخشش در حدّ بسيار بالايى قرار داشت و اين كار را بدين سبب انجام داد تا برادرانش را جهت بازگشت نزد او تشويق كند و بدانند كه يوسف نسبت به آنان مهربان است، و توقع كارهاى خيرخواهانه بيشترى از او داشته باشند. خداى متعال فرمود:

وَجاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ * وَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِى بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَلا تَرَوْنَ أَنِّى أُوفِى الكَيْلَ وَأَنَا خَيْرُ المُنْزِلِينَ * فَإِنْ لَمْ‏تَأْتُونِى بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِى وَلا تَقْرَبُونَ * قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَإِنّا لَفاعِلُونَ * وَقالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛(2)

برادران يوسف نزد وى آمده و بر او وارد شدند. يوسف آنها را شناخت، ولى آنان يوسف را نشناختند و آن‏گاه كه بارِ غلّه آنها را بست گفت: يك برادر ديگرتان را نزد من آوريد. آيا نمى‏بينيد كه چگونه به شما مقدار زيادى خواربار عطا كردم و ميزبان خوبى برايتان بودم و اگر او را نزد من نياوريد بار و متاعى پيش من نخواهيد داشت و از من تقاضاى مساعدت نكنيد. گفتند: سعى مى‏كنيم پدرش را راضى كنيم و او را همراه بياوريم. يوسف به غلامانش دستور داد تا كالاهاى آنها را در باروبنه آنها قرار دهند تا زمانى كه به شهر خود برمى گردند، بدانند كه بدان‏ها خواربار بلاعوض داده‏ام، شايد اين احسان موجب شود، دوباره نزد من بازگردند.

 

بازگشت برادران نزد پدر

برادران يوسف با اموال و ارزاق، نزد پدر باز گشتند و ماجرايى را كه ميان آنها و وزير اقتصاد صورت گرفته بود و عزّت و احترامى كه از او ديده بودند، به عرض پدر رساندند و براى او نقل كردند كه اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبردن برادرشان بنيامين با خود، وزير آنها را به عدم تحويل كالا تهديد كرده است.از اين رو، از پدر خويش درخواست كردند كه اجازه دهد تا در سفر دوم، براى دستيابى به كالا و ارزاقى كه بدان نياز دارند، بنيامين را با خود ببرند، و به پدر تأكيد كردند كه از او حمايت و مراقبت خواهند كرد.

خاطره‏هاى گذشته در درون يعقوب زنده شد و در حالى كه حزن و اندوه قلبش را چنگ مى‏زد، بدانان پاسخ داد: آيا همان گونه كه قبلاً در مورد برادرش يوسف به شما اعتماد كردم، در مورد بنيامين نيز به شما اطمينان داشته باشم، كه در ماجراى يوسف به عهد خود وفا نكرديد؟ تنها حامى و نگاهدار فرزندم خداست، چه اين‏كه وى نيرومندترين حافظ و نگاهبان و بخشنده‏ترين بخشايندگان است.

برادران يوسف نمى‏دانستند كه وزير اقتصاد، كالاى آنها را در باروبنه‏آنها گذاشته است. وقتى بارها را گشودند كالاى خود را در آنها يافتند، و اين بهانه‏اى شد كه آنان پدر خود را متمايل سازند تا براى فرستادن بنيامين با آنها جهت آوردن اموال و ارزاق بيشتر از مصر، موافقت كند و به او اطمينان دادند كه در حفاظت و نگاهدارى او بكوشند، و ازآن بالاتر، به اندازه يك بار شتر، اموال آنها افزايش مى‏يابد؛ زيرا وزير اقتصاد مقرر داشته كه به هر فرد، يك بار شتر بيشتر ندهد.

ولى يعقوب، هنگامى كه بنيامين را با پسرانش فرستاد، با آنان شرط كرد كه به خدا سوگند ياد كنند تا او را بدو برگردانند و هر مانعى را كه براى برگرداندن او به وجود آيد، و يا دشمنان بر آنها دست يابند، با قيمت جان، آن مانع را ازسر راه بردارند.

آنها به پدر پاسخ مثبت داده و سوگند ياد كردند كه از او مراقبت و نگهدارى كنند. يعقوب پس از آن‏كه به ظاهر در سخن آنها اخلاص ديد، به پيمانشان مطمئن شد و به فرستادن بنيامين با آنها موافقت كرد، و سپس از روى مهر و محبت به آنها سفارش كرد تا هنگام ورود به مصر، از دروازه‏هاى متعدد وارد شوند، تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوى خود جلب نكنند، و نگهبانان، آنها را زيرنظر نداشته باشند؛ زيرا در اين صورت برايشان پيشامد ناگوارى رخ خواهد داد و او نمى‏تواند مشكل آنها را برطرف سازد، تنها خداوند است كه دشوارى‏ها را برطرف مى‏كند.

فَلَمّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنّا الكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * وَلَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِى هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَنَمِيرُ أَهْلَنا وَنَحْفَظُ أَخانا وَنَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ * قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى‏ تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِ إِلّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ * وَقالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَما أُغْنِى عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُتَوَكِّلُونَ * وَلَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِى عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ

إِلّا حاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛(3)

و آن‏گاه كه برادران يوسف نزد پدرشان بازگشتند گفتند: پدرجان، غلّه و خواربار به ما داده نشده، برادرمان را با ما بفرست تا غلّه فراوان بياوريم و ما از او مراقبت خواهيم نمود. پدرشان گفت: آيا بر شما در مورد او ايمن باشم، همان گونه كه قبلاً در مورد برادرش يوسف بر شما ايمن گشتم. خداوند بهترين حافظ و نگاهبان و بخشاينده‏ترين بخشندگان است و آن‏گاه كه كالاى خود را گشودند، اشيا و بضاعت خويش را ملاحظه كردند كه بدان‏ها بازگشت داده شده گفتند: اى پدر، ما ديگر چه مى‏خواهيم، كالاى ما به ما باز گردانده شده و با همين اموال براى خاندان خود خواربار تهيه مى‏كنيم و برادرمان را نيز مراقبت خواهيم نمود و بار شترى بر اين اموال مى‏افزاييم، چه اين‏كه اين كالا اندك است. يعقوب گفت: تا زمانى كه در پيشگاه خداوند با من عهد و پيمان نبنديد كه او را به من باز گردانيد هرگز او - بنيامين - را با شما نمى‏فرستم. و وقتى از آنها عهد و پيمان گرفت، گفت: خدا بر آنچه ما مى‏گوييم وكيل باشد. و گفت: فرزندانم، شما هنگام ورود به مصر از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متعدد داخل گرديد و چيزى از خدا شما را بى‏نياز نمى‏كند و فرمانروايى از آن

اوست، من بر آن خدا توكل مى‏كنم و همه كسانى كه اهل توكل هستند بايد بر او توكل نمايند. و آن‏گاه كه طبق گفته پدر وارد مصر شدند، چيزى از خدا آنها را بى‏نياز نساخت، مگر نيازى در دل يعقوب بود كه ادإ؛ه‏ه‏ب گرديد و او عالم به علوم الهى بود، ولى بيشتر مردم آگاهى ندارند.