سرگذشت یوسف (3)
جلوگيرى يوسف از بازگشت بنيامين
برادران به مصر رسيده و به همراهى برادرشان، بنيامين در قصر يوسف، به حضور وى بار يافتند. يوسف از آنها پذيرايى نمود و سپس در گوشهاى، دور از چشم ساير برادران با برادرش خلوت كرد و آشكارا بدو گفت: كه او يوسف، برادر گمشده وى است. اين ملاقات، بسيار مسرّتبخش و هيجانانگيز بود. سپس از گذشتهها و ناراحتىهايى كه در اثر حقد و كينه برادرانشان متحمل شده بودند، ياد كردند. يوسف به برادرش گفت: اندوهگين مباش و از كارهايى كه آنها در مورد ما انجام دادند، شِكوه نكن، چه اينكه خداوند، نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنايت كرده و اينك تو، در پناه و تحت توجّهات من هستى. پس از آن، يوسف اظهارعلاقه كرد تا به عنوان مقدمهاى براى آوردن پدر و مادرش به مصر، برادرش را نزد خود نگاهدارد، و راهى كه براى اين كار به نظرش رسيد، اين بود كه به او نسبت دزدى بدهد و او را به عنوان برده نگه داشته تا كنار او بماند و مونس تنهايى وى باشد. بنيامين براى خشنودى برادر، پذيراى اين تهمت شد. و اگر بنيامين متهم به دزدى مىشد، در حقيقت همه آنها متهم مىشدند، به گونهاى كه آنها را به ذلت و خوارى كشانده و از مقام و مرتبهشان مىكاست، و تنبي
هى براى آنان به شمار مىرفت، همچنان كه يوسف با اين كار خود، آنها را در بنبست گرفتارى با پدرشان قرار داد و آنها را دچار غم و اندوهى ساخت كه انتقام كارهاى گذشته آنان باشد و مكر آنها را با مكر پاسخ داد.
يوسف همان گونه كه در مرحله نخست باروبنه برادرانش را تدارك ديده بود، اين بار نيز چنين كرد و يك بار شتر براى برادرش بنيامين به بار آنها افزود و خود شخصاً پيمانه رسمى حكومت را، كه وسيله كيل آنها بود، گرفته و در باروبنه برادرش بنيامين قرار داد.
خدمتكاران يوسف به جست و جوى پيمانه پرداخته و آن را نيافتند، در صورتى كه در آن زمان، جز براى اين برادران بارى را كيل نكرده بودند، لذا در متهم كردن آنها به دزديدن پيمانه، ترديدى به خود راه ندادند، و يكى از خدمتكاران يوسف اعلام داشت: اىكاروان، شما دزدى كردهايد، درنگ نماييد. برادران كه اين صدا را شنيدند با بيم و هراس متوجه اعلام كنندگان شدند و از آنها جويا شدند كه چه چيزگم كردهاند؟ منادى بدانها گفت: در جستجوى پيمانه رسمى خود هستيم و اگر كسى آن را بيابد، يك بار شتر مواد خوراكى به عنوان پاداش به وى داده خواهد شد. برادران يوسف سوگند خوردند كه از دزدى و تبهكارى بدورند. خدمتگزاران يوسف گفتند: اگر كسى دزدى كرده باشد كيفرش چيست؟ پسران يعقوب براى جلب اطمينان به درستكارى خود گفتند: كسى كه پيمانه از او گرفته شود، بايد به بردگى در آيد. اين پاداش فرد عادل است، براى انسان گنهكارى كه مرتكب دزدى شده، آن هم از فردى كه بدو نيكى و احسان روا داشته است.
يوسف با خدمتكاران خويش، قبل از آنكه باروبنه بنيامين را تفتيش كنند، به تفتيش بارهاى برادرانش پرداختند، تا تصور نشود كه ماجراى دزدى، نقشه از قبل تعيين شدهاى بوده است، و سپس بار بنيامين را تفتيش كردند و پيمانه را از آن بيرون آوردند.
برادران كه پيمانه را ديدند مات و مبهوت شدند. اين كار، مانند صاعقه بر آنها فرود آمد و بدين ترتيب نقشه يوسف عملى شد و به پيروزى رسيد و اينك طبق نظريه برادرانش حق داشت و مىتوانست برادرش بنيامين را نگاهدارد. اين تدبير الهى بود كه يوسف را موفق گرداند؛ زيرا او طبق موازين دين و آيين مصريان كه براى دزد كيفر ديگرى قائل بود، نمىتوانست برادرش را از آنها بگيرد، ولى خداوند وى را موفق ساخت، اسباب اين كار را مرتّب سازد، تا برادرش را نزد خود نگاهدارد و اين چنين است كه خداوند هر كه را خواهد در علم و حكمت و تدبير، بلند مرتبه مىگرداند، همان گونه كه يوسف را مقامى رفيع بخشيد و علم و حكمت خداوند ازهمه برتر است و انسان نبايد به علم و دانش خود مغرور باشد.
خداى متعال مىفرمايد:
وَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُها العِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ * قالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ * قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ المَلِكِ وَلِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الأَرضِ وَما كُنّا سارِقِينَ * قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ * قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِى رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمِينَ * فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِى دِينِ المَلِكِ إِلّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٍ؛(4)
و زمانى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، يوسف برادرش را با اشتياق به حضور طلبيد و نزد خود جاى داد و بدو گفت: من يوسف برادر توام و تو در مورد اعمالى كه برادران انجام مىدهند نگران نباش و آنگاه كه باروبنه آنها را مهيا كرد، جام زرّين پيمانه را در بار برادرش قرار داد و سپس كسى ندا داد: اى كاروان، شما دزدى كردهايد. برادران يوسف برآشفتند و رو به آنها كرده و گفتند: چه گم كردهايد؟ گفتند: جام زرّين پادشاه را گم كردهايم و اگر كسى آن جام را بياورد، يك بار شتر خواربار جايزه دارد و من آن را بر عهده مىگيرم. برادران يوسف گفتند: به خدا سوگند، شما به خوبى مىدانيد كه ما براى فساد در زمين نيامدهايم و دزد هم نيستيم. به آنها گفتند: اگر شما دروغ بگوييد و جام در اموالتان پيدا شود سزايش چيست. گفتند: هر كسى كه در كالايش جام يافت شد او را به بردگى بايد بگيريد و ما ستمكاران را اين چنين كيفر مىدهيم. يوسف ابتدا باروبنه آنها را تفتيش نمود و سپس جام را از بار برادرش بيرون آورد. ما اين چنين به يوسف ياد داديم كه برادرش را نگه دارد، چه اينكه او طبق قانون پادشاه نمىتوانست به اين جرم، برادرش را نگه دارد، مگر اين كه لطف خدا شامل حالش مىشد و بدين ترتيب ما هر كس را بخواهيم بلند مرتبه مىگردانيم و از هر دانايى آگاهتريم.
پوزش خواهى ازيوسف(ع)
بيرون آمدن پيمانه رسمى از باروبنه بنيامين، برادرانش را شرمنده و سرافكنده ساخت، از اين رو براى رهايى خود به عذرى متوسل شدند كه آنها را تبرئه كند، و درباره بنيامين و يوسف به بدگويى پرداختند و به يوسف گفتند: اگر اين شخص دزدى كرده، چندان بعيد نيست. زيرا او برادرى(5) هم داشت كه قبلاً دزدى كرده بود.
يوسف، افتراى نهانى آنها را دريافت و از آن ناراحت شد و با خود گفت: شما انسانهايى پست و بى مقداريد كه به دروغ سخن مىگوييد و خداوند به دروغى كه نسبت مىدهيد آگاهتر است. آيا اينان همان دزدانى نبودند كه يوسف را از پدرش دزديده و در چاه افكندند؟
برادران يوسف، چارهاى نداشتند جز اينكه براى رهايى بنيامين تلاش كنند و يا يكى از آنها به جاى او بماند؛ زيرا براى برگرداندن بنيامين در پيشگاه پدرشان يعقوب، عهد و پيمانى محكم بسته بودند،از اين رو، سعى كردند قلب يوسف را به ترحم وادارند و گفتند:اين جوان پدرى پير و سالخورده دارد كه به وى بسيار علاقهمند است و اگر ما برگرديم و او همراهمان نباشد، براى او حادثه دردناكى خواهد بود،و ما با خداى خود عهد و پيمان بستهايم كه ازوى مراقبت كنيم. اينك يكى از ما را به جاى وى نگهدار و او را آزاد نما، چه اينكه ما، جز احترام و نيكى و احسان از شما نديديم. يوسف گفت: پناه مىبرم به خدا كه در حقّ انسان بىگناه ستم روا دارم، و زنهار با حكمى كه در دين و آيين شما براى بردگى گرفتن مقرر داشته، مخالفت ورزم. وانگهى طبق قانون پادشاه مصر جايزنيست كه من بىگناهى را به جرم ديگرى كيفر دهم، اگر چنين كنم ستمكار خواهم بود.
وقتى برادران، ازقانع كردن يوسف مأيوس گشتند، با خويش خلوت كرده و به مشورت پرداختند كه در برابر پدرشان چه بگويند، سرانجام قرار شد برادر بزرگترشان نظر بدهد. وى گفت: سزاوار نيست كه شما عهد و پيمانى را كه در برابر پدرتان، براى مراقبت از بنيامين و سالم برگرداندن او سپرديد ناديده گرفته و فراموش كنيد. شما قبلاً در باره يوسف هم كوتاهى كرديد و پدرتان را در بارهعزيزترين فرزندانش آزرده خاطر نموديد، از اين رو، من در برابر اين كار شرم آور در مصر مىمانم و هرگز از آن بيرون نمىروم، مگر اينكه پدر، واقعيت ماجرا را بداند و به من اجازه بازگشت نزد خود را بدهد، و يا اينكه مشيّت الهى مرا به گونهاى شايسته برگرداند و خداوند، عادلترين داوران است. سپس سخن خود را ادامه داد و گفت: نزد پدرتان بازگرديد، ولى من نمىآيم، و او را در جريان واقعيّت حادثهاى كه رخ داده است قرار دهيد و به او يادآور شويد كه فرزندش بنيامين پيمانه رسمى شاه را دزديده و حكم بردگى در بارهاش صادر شده است. ما با چشم خود همه اين امور را مشاهده كرده ايم و اگر غيب مىدانستيم كه اين حادثه اتفاق مىافتد، او را با خود نمىبرديم و بدو بگوييد: اگ
ر در آنچه به تو مىگوييم، شك و ترديد دارى، فرستادهاى را اعزام نما، تا از مردم مصر برايت شاهد و گواه بياورد و خود شخصاً از رفقايى كه در كاروان همراه ما بازگشتهاند جويا شو، تا صدق گفتار ما برايتان روشن گردد:
قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِى نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ * قالُوا يا أَيُّها العَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنّا نَراكَ مِنَ المُحْسِنِينَ * قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنّا إِذاً لَظالِمُونَ * فَلَمّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً قالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَمِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِى يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرضَ حَتّى يَأْذَنَ لِى أَبِى أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِى وَهُوَ خَيْرُ الحاكِمِينَ * إِرْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَما شَهِدْنا إِلّا بِما عَلِمْنا وَما كُنّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ * وَاسْأَلِ القَرْيَةَ الَّتِى كُنّا فِيها وَالعِيرَ الَّتِى أَقْبَلْنا فِيها وَإِنّا لَصادِقُونَ؛(6) (7)
برادران يوسف گفتند: اگر او دزدى كرده قبلاً برادرى هم داشت كه دزدى كرده بود. يوسف اين سخن را در دل نهان داشت و براى آنها ظاهر نساخت و با خود گفت: شما جايگاهى بد داشته و انسانهاى بدخويى هستيد و خداوند به آنچه كه نسبت مىدهيد آگاهتر است. گفتند: اى عزيز، اين پسر، پدرى پير دارد، يكى از ما را به جاى او نگه دار، چه اينكه تو را فردى نيكوكار مىدانيم. وى گفت: پناه مىبرم به خدا كه جز كسى را كه جام ما در بار او پيدا شده است، نگه داريم، اگر اين گونه عمل نكنيم از ستمكاران خواهيم بود و آنگاه كه برادران از پذيرش خواسته خود مأيوس شدند، از مردم كناره گرفته و به نجوى پرداختند.برادر بزرگشان گفت: آيا مىدانيد كه پدرتان از شما پيمان و عهدى در پيشگاه خدا گرفت و قبلاً هم در باره يوسف كوتاهى كرديد، لذا من از اين سرزمين هرگزبيرون نخواهم رفت تا پدرم به من اجازه دهد و يا خداوند در باره من حكم و داورى نمايد و او بهترين داوران است.اينك نزد پدرتان باز گرديد و بدو بگوييد: اىپدر، فرزندت دزدى كرده و ما بر آنچه مىدانيم شاهد و گواه بوديم و حافظ اسرار غيب نيستيم، از مردم شهرى كه ما در آن بوديم و كاروانى كه با آن
آمدهايم بپرس، و ما در اينخصوص راست مىگوييم.
1- <صفنات فعينع» دو كلمه مصرى هستند كه معناى آنها <خوراك زندگى» يا <قوت زندگانى» است و بعضى آنها را به <نجاتدهنده جهان» تعبير كردهاند كه معناى آنها بنا بر هر دو تعبير اين است كه يوسف، سبب و علت قوت و غذاى مردم و يا خوراك آنها بود و با انباركردن گندم در دوران قحطى، مردم را از مرگ نجات بخشيد.
2- يوسف (12) آيات 58 - 62.
3- يوسف (12) آيات 63 - 68.
4- يوسف (12) آيات 69 - 76.
5- گفته شده، راحيل مادر يوسف، هنگامى كه همراه يعقوب از سرزمين بينالنهرين، به قصد فلسطين مسافرت كرد. راحيل، مجسمه كوچكى را از طلا كه ويژه پدرش، لابان بود با خود برداشت و وقتى پدرش آن را گم كرد به جستجوى آن پرداخت، ولى آن را، نه پيش راحيل ديد و نه نزد ديگر دخترش، چون راحيل آن را در جهاز شترى كه سوار بر آن بود نهان كرده بود. و آنگاه كه يعقوب و خانوادهاش به فلسطين رسيدند، آن مجسمه در دست يوسف بود و مانند اسباببازى بچهها با آن بازى مى كرد. گفته شد كه يوسف آن را از خانه پدربزرگش، براى مادر خود دزديده است، حال اينكه اين مطلب عارى ازحقيقت است.
6- در بلاغت جمله <فلما استَيأسُوا منه خلصوا نجياً» كه در آيه شريفه آمده دقت كنيد: معناى <استيأسوا» اين است كه يأس و نوميدى در درون آنها ريشه دوانده و معناى <خلصوا» يعنى گوشهنشينى اختيار كرده و از مردم كناره گرفتندو (نجياً) يعنى برخى با بعضى ديگر راز و نجوى مىگفتند. اين جمله در كمال بلاغت و ايجاز است. خداوند در كلماتى كوتاه، حالت برادران يوسف را به تصوير كشيده است، يأس و نوميدى آنان و كنارهگيرى از مردم و تغيير و دگرگونى رأى و نظريه، و انديشه روبهرو شدن با پدرشان را بيان نموده است. كلمات اين جمله، چونان گوهرى بىنظير است كه دلالت بر عظمت فصاحت قرآن و بيان شيواى آن دارد و به ندرت اتفاق مىافتد كه در چنين جملهاى از قرآن، فصاحت وبلاغت با هم جمع شوند.
7- يوسف (12) آيات 77 - 82.
*********
يعقوب قربانى اندوهها
ساير پسران يعقوب، نزد پدر باز گشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود به وى اطلاع دادند. اين خبر، حزن و اندوه او را برانگيخت و به خاطر فقدان فرزند دوم خود، بر درد و رنج او افزود و سخن آنها را باور نكرد؛ زيرا كسى كه سابقه دروغ گفتن داشته باشد، سخنش باور كردنى نيست، هر چند راست بگويد. يعقوب از آنچه قبلاً براى يوسف به وجودآورده بودند، اندوهگين بود و اتهام آنهارا به طور صريح و آشكار بيان كرد و گفت: نفستان شما را فريفت تا از وجود بنيامين خلاص شويد، همان گونه كه قبلاً از برادرش خلاصى يافتيد، والّا اگر شما فتوا نمىداديد و در مورد برادر خود نقشه نمىكشيديد، آن وزير از كجا مىدانست كه شخص دزد بايد به عنوان برده گرفتار شود، و سخن خود را ادامه داد و گفت: در برابر اين كار چارهاى ندارم، جز اينكه به گونهاى شايسته صبر و شكيبايى پيشه كنم و از خدا آرزومندم همه پسرانم را به من برگرداند، هم اوست كه علمش بر همه چيز احاطه داشته و در هر چيزى حكمتى دارد.
يعقوب كه سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روى گرداند و ناراحتى، خشم و نگرانى نهانى وى را بارديگر زنده ساخت و مصيبت بنيامين، ناراحتى و مصيبت يوسف را به يادش آورد و گفت: حسرت و افسوس از فراق يوسف و از شدت گريه چشمانش سفيد گشت و سراسر وجودش را خشم در مورد پسرانش فرا گرفته بود، ولى سخنى كه آنها را ناراحت كند، بدانها اظهار نكرد.
روزها پى در پى گذشت و يعقوب پيوسته در غم و اندوه قرار داشت. فرزندانش بر جان او بيمناك شدند و بدو گفتند: يادآورى يوسف بر درد و رنجهايت افزوده و غم و اندوه، تو رانحيف و لاغر نموده وبه كام مرگ مىبرد. سخن آنها در يعقوب تأثير نكرد و بدانان پاسخ داد: من به شما شكايت نكردم، بلكه حزن و اندوه خويش را نزد خدا برده و تنها به سوى او تضرّع و زارى مىكنم و رحمت واسعهاى كه من از پيشگاه خداوند سراغ دارم، شما بدان آگاهى نداريد.
اعتماد و توكل بر خدا، آرزو و آمال را زنده مىگرداند، به همين دليل غم و اندوه، اميد و آرزوى يعقوب را در برگشتِ دو فرزندش به سوى او از بين نبرد و به دلش الهام شد كه آن دو فرزند زندهاند، لذا به پسرانش دستور داد به مصر برگردند و به برادربزرگشان بپيوندند و به جستجوى يوسف و برادرش بپردازند،و از رحمت خدا مأيوس نگردند، زيرا جز ملحدان، كسى از رحمت الهى مأيوس نمىگردد:
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ * وَتَوَلّى عَنْهُمْ وَقالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذكُرُ يُوسُفَ حَتّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الهالِكِينَ * قالَ إِنَّما أَشْكُواْ بَثِّى وَحُزْنِى إِلى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * يا بَنِىَّ اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلّا القَوْمُ الكافِرُونَ؛(1)
يعقوب گفت: بلكه نفستان شما را فريب داد، بنابراين من صبرى نيكو پيشه مىكنم، شايد خداوند همه پسرانم را به من برگرداند؛ زيرا او داناى حكيم است. يعقوب از آنها روبرگرداند و گفت: آه و افسوس بر فراق و جدايى يوسف! و چشمانش در اثر گريه و اندوه سفيد شد و خشم خود را فرو مىبرد. برادران يوسف گفتند: به خدا قسم، تو پيوسته از يوسف ياد مىكنى يا بيمار مىشوى و يا از دنيا خواهى رفت. يعقوب گفت: من حزن و اندوهم را نزد خداوند مىبرم و از پيشگاه او چيزى را مىدانم كه شما بدان آگاهى نداريد. اى فرزندان، برويد و به جستجوى يوسف و برادرش بپردازيد و از رحمت الهى مأيوس نشويد؛ زيرا جز كافران كسى از رحمت الهى مأيوس و نوميد نمىگردد.
يوسف(ع) خود را معرفى مىكند
برادران يوسف، براى جستجو از يوسف و برادرش درخواست پدر را پذيرفتند و براى پرس و جوى از آنها و دستيابى بر خواربار و ارزاقى كه بدان نياز داشتند، به مصر بازگشتند. آنها در كاخ يوسف به دربارش بار يافتند، تا بر آنها ترحم كرده و بنيامين را آزاد كند. براى مقدمه درخواست خود، فشار فقر و تنگدستى خود را بر او عرضه كردند، تا اينكه دلش به حال آنها سوخت. و آنان به خواسته خود رسيدند و بدو گفتند: اى امير، ما و خانواده ما دچار فقر شديد و تنگدستى و گرسنگى شدهايم و اينك اندك كالايى كه داشتهايم با خود آورده، تا ارزاقى فراهم كنيم و اين كالاها، چون ناچيز و نامرغوب بوده، برگشت داده شده است، ولى ما پيوسته چشم اميد به كرم و بخشش تو داريم كه محموله ما را بدهى و اضافه بر حقمان را به عنوان صدقه به ما عطا نمايى. خداوند بهترين پاداش را به صدقه دهندگان خواهد داد.
يوسف ملاحظه كرد برادرانش به نحوى به وى شكوه كردند كه حاكى از وضعيت بد و بيچارگى آنهاست و سخت دلى آنها به دلهاى آرام و نرم دگرگون شده كه شباهت به قبل ندارد. وى از فقر و تنگدستى آنها متأثر شد و تصميم گرفت خود را به آنان معرفى كند، تا آنها و خانوادههايشان را نزد خود آورده و در رفاه و آسايش زندگى كنند. از اين رو، در پى برادرش بنيامين فرستاد و سپس متوجه آنها شد و گفت: آيا به ياد داريد چه گناه بزرگى در حقّ يوسف و برادرش انجام داديد و به زشتىِ كارتان، كه حاكى از جهل و نادانى بود، واقف شدهايد؟ آيا به خاطر داريد كه يوسف را از پدرش جدا كرده و آواره ساختيد و او را در تاريكى چاه افكنديد؟ و دل بنيامين را در مورد فقدان برادرش اندوهگين ساختيد و لذت زندگى را از او سلب نموديد تا او هم در اين مصيبت با برادرش شريك گشت.
برادران يوسف، سخن برادر خود يوسف را شنيده و با دقت به ژرفاى سخن او انديشيدند و در علامات چهره او و آهنگ صدايش، به دقت نگريستند و به حالت شك و ترديد افتادند؛ يعنى شك و ترديد داشتند كه آيا كسى كه با آنهاسخن مىگويد يوسف است يا خير، از اين رو در حالى كه پريشان خاطر بودند بدو گفتند: آيا تو يوسفى؟ يوسف صادقانه به آنها پاسخ داد: آرى؛ من يوسفم و اين برادر من است و به بنيامين اشاره كرد و گفت: خداوند با عنايت خويش ما را از خطرها به سلامت نگاهداشت و با لطف و كرامت و قدرت و بىنيازى بر من منّت نهاد. اين پاداشى بود از ناحيه خدا كه در ازاى تقوا و صبر و شكيبايىام به من مرحمت فرمود و خداوند پاداش نكوكاران را ضايع و تباه نمىسازد.
هنوز سخن يوسف تمام نشده بود كه دانستند وى همان برادر گمشده آنهاست. مات و حيران شدند و رنگ زردِ حاكى از ترس در چهرههاى آنان پديدار گشت و از شرمندگى سرهاى خود را بالا نمىگرفتند و سپس خواستند عذرى بتراشند تا خود را تبرئه نموده و ازكيفر برادرشان رهايى يابند، ولى راهى براى عذر نيافتند، جز اينكه به واقعيت اعتراف كنند. لذا به يوسف گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را با تقوا و صبر و شيوه و رفتار نكوكاران و جاه و مقام برجسته، بر ما برترى بخشيد، در حالى كه گنهكاريم و نه تقوا پيشه كرديم و نه صبرو شكيبايى نموديم، در گفتار و كردارمان در مورد تو خطا كاريم، اينك عذر تقصير به پيشگاه خدا و تو مىآوريم، بر ما ترحم فرما و با ما مدارا كن. يوسف در پاسخ آنان فرمود: امروز، شما مورد سرزنش و نكوهش نبوده و بر كارهايتان توبيخ نمىشويد، من از خداوند براى شما بخشش و رحمت مسألت دارم و او بخشندهترين بخشايندگان است.
پس از آنكه يوسف جوياى حال پدر خود شد و متوجه شد كه وى از شدت اندوه يوسف، بينايى خود را از دست داده است پيراهن خود را بدانان سپرد و دستور داد آن را به صورت پدر بيندازند بينايى او باز مىگردد، و از آنها دعوت كرد كه بعد از آن همگى با خانوادههايشان به مصر نزد او آيند:
فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّها العَزِيزُ مَسَّنا وَأَهْلَنا الضُّرُّ وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنا الكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِى المُتَصَدِّقِينَ * قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذ أَنْتُمْ جاهِلُونَ * قالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَإِنْ كُنّا لَخاطِئِينَ * قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * إِذهَبُوا بِقَمِيصِى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ؛(2)
و آنگاه كه برادران يوسف بر او وارد شدند گفتند: اى عزيز، ما و خاندانمان را فقر و تنگدستى در تنگنا قرار داده است و اينك كالايى اندك نزد تو آوردهايم، خواربار برايمان عطا كن و از ما دستگيرى كن؛ زيرا خداوند صدقه دهندگان را پاداش مىدهد يوسف به برادران گفت: آيا به ياد مىآوريد كه با يوسف و برادرش چه كرديد، آن زمان كه شما انسانهايى جاهل و نادان بوديد؟ برادران گفتند: آيا بهراستى تو همان يوسف هستى؟ يوسف گفت: آرى من يوسفم و اين شخص (بنيامين) برادر من است خداوند، بر ما منت گذاشت. به راستى اگر كسى از خدا بيم داشته باشد و صبر پيشه كند، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمىگرداند. برادران گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برترى و جاه و منزلت بخشيد، هر چند ما اعتراف به گناه خود داريم. يوسف گفت: اينك شما امروز شرمنده نباشيد، خداوند شما را مىبخشد و او مهربانترين مهربانان است، و اينك پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيفكنيد. او بينا خواهد شد و همگى خاندان خود را نزد من آوريد.
يعقوب و خبر سلامتى يوسف
برادران يوسف، به دستور برادرشان رغبت و تمايل نشان داده و با اشاره او شتابان سوار بر مركب شده و به سوى پدرشان در فلسطين حركت كردند. آنان پيراهن يوسف و مژده واگذارى وزارت اقتصاد را براى او به ارمغان آوردند، زمانى كه كاروان آنها از سرزمين مصر گذشت، به قلب يعقوب خطور كرد كه به زودى يوسف را در كنار خويش خواهد ديد، از اينرو، خانواده و نوادگان خود را از جريان مطلع ساخت و گفت: من بوى يوسف عزيزم را كه سراسر وجودم را فرا گرفته احساس مىكنم و اگر بيم آن نداشتم كه مرا نكوهش كنيد، بيش از اين در بارهيوسف به شما خبر مىدادم تا بدانيد كه يوسف زنده است و زمان ديدارش نزديك شده است.
هنوز يعقوب در برابر نوههايش اين سخن را تمام نكرده بود كه آنان به سرزنش وى پرداختند و سوگند ياد كردند كه وى هنوز دور از واقعيات مىانديشد و به سبب زياده روى در محبت و علاقه به يوسف و پيوسته ياد كردن او، در انديشه و خيال او به سر مىبرد. گويى انتقاد آنها بر يعقوب دشوار آمد، و سخن آزار دهنده آنها را ناديده گرفت و با جفاى آنان با چشم پوشى و اغماض روبهرو گرديد و به سخن آنها اهميتى قائل نشد، بلكه در برابر آن سكوت كرد و سكوتش يك دنيا پاسخ بود.
يعقوب بر همين احساس پاك آميخته با آرزو و انتظار براى ديدار فرزندش بود كه حامل پيراهن از راه رسيد، و او را به سلامتى يوسف مژده داد و آنگاه كه پيراهن، به صورت او افكنده شد، شادى و سرور، سراسر وجودش را فرا گرفت و در روح او حياتى تازه دميد و به اذن پروردگار بينايى او به حال اوّل برگشت، و سپس شخص بشارت دهنده، مژده سلامتى يوسف را به وى داد و گفت: يوسف از او درخواست نموده كه با اهل خانه و نوهها به مصر مسافرت كند. اينجا بود كه يعقوب متوجه اطرافيان خود شد، و پيشگويى صادقانه و احساسحقيقى خود را بدانان يادآور شد، و به آنان گفت: او از ناحيه پروردگار چيزى را مىدانست كه آنان قادر بر درك آن نبودند. آنها با عذرخواهى و پوزش از آنچه از آنان سرزده بود، نزد وى آمده و از او درخواست كردند كه از خدا بخواهد، تا گناهانى را كه مرتكب شدهاند ببخشايد و يعقوب به آنان وعده داد كه از خداوند براى آمرزش گناهانشان طلب عفو و بخشش خواهد كرد، چه اينكه مغفرت و رحمت جاودانى از آنِ اوست. خداوند متعال فرمود:
وَلَمّا فَصَلَتِ العِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ * قالُوا تَا اللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلالِكَ القَدِيمِ * فَلَمّا أَنْ جاءَ البَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارتَدَّ بَصِيراً قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * قالُوا يا أبانا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّه هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ؛(3)
و چون كاروان از مصر بيرون آمد، پدرشان يعقوب گفت: من بوى يوسف را مىشنوم، اگر باز هم مرا سرزنش نمىكنيد. گفتند: به خدا سوگند، تو هنوز در همان گمراهى سابق خود هستى و آنگاه كه فرستاده (مژده دهنده) رسيد، پيراهن را به صورت پدر انداخت. وى بينايى خود را بازيافت و فرمود: آيا به شما نگفتم من ازلطف خدا به امورى آگاهم كه شما از آن بىاطلاعيد. گفتند: اى پدر، براى بخشش گناهمان از خداوند طلب آمرزش كن. ما در حق يوسف خطاكاريم. يعقوب گفت به زودى از پروردگارم برايتان طلب بخشش خواهم كرد، به راستى كه او بسيار بخشاينده و مهربان است.
ديدار هيجانانگيز و تعبير رؤيا
يعقوب به پسرانش دستور داد با سرعت و شور و اشتياق براى ديدار فرزندش يوسف، وسايل سفر را آماده كنند، به همين دليل مهيا گشتند و با اهل و عيال خود، كه تعدادشان به هفتاد تن مىرسيد، آماده سفر شدند. وقتى يوسف از آمدن آنان اطلاع حاصل كرد، خود و سران قوم براى استقبال آنان نزديك مرز مصر آمدند، خاندان يعقوب به مصر رسيده و ملاحظه كردند كه يوسف به استقبال آنان آمده است. ما قادر نيستيم حد و مرز شادى و سرور يعقوب را از ديدار فرزندش وصف كنيم؛ زيرا برتر از قدرت نويسنده است كه آن را بتواند بنگارد و حقّ مطلب را ادا كند، به ويژه پس از اين جدايى و فراق طولانى و قدرت و مقام و منزلتى كه يوسف بدان دست يافته بود.
يوسف پدر و مادر خويش را در آغوش كشيده و آنها را به نحوى بسيار شايسته اكرام و احترام كرد و از آنان و خاندانش خواست كه به اذن خداوند، آسوده خاطر و در كمال عافيت در مصر اقامت گزينند.
بدين ترتيب، كاروان حركت كرده و داخل مصر شدند تا به دارالحكومه رسيدند. يوسف براى احترام بيشتر، پدر و مادر را در كنار خويش بر تخت پادشاهى نشاند. يعقوب و فرزندانش از شكوه و عظمتى كه خداوند به وسيله يوسف بدانان عنايت كرده بود، غرق در احساسات شدند و با روشى كه معمول آنها بود، به وى تبريك و تهنيت گفتند و به رسم مردم زمان خود كه به سران و فرمانروايان تهنيت مىگفتند، براى يوسف تعظيم كردند. اين ماجرا، خاطره خواب ديدن يوسف در كودكى را به يادش آورد و به پدرش گفت: اين، تعبير همان رؤيايى است كه برايت نقل كردم، آنگاه كه در خواب ديدم، يازده ستاره همراه با خورشيد و ماه برايم سجده مىكنند و اينك خداوند به آن رؤيا جامه عمل پوشاند، هم چنان كه بر من لطف و احسان فرمود و بى گناهى مرا آشكار ساخت و از زندان رهايم فرمود، و پس از آنكه شيطان بين من و برادرانم كينهتوزى كرد، خداوند با عنايت خويش، شما را از آن سرزمين بدينجا آورد تا در مصريكديگر را ديدار كنيم و اين امور جز با مشيّت و اراده الهى صورت نمىپذيرد، چه اينكه او يار و همراه بندگان خويش است و بر همه چيز آگاه است و در همه امور مربوط به آفريدههاى خود،
با حكمت عمل مىكند.
پس از آنكه يوسف سخنان خويش را در مورد الطاف و عنايت الهى برخود به پايان رساند، به سپاسگزارى خداى خود پرداخت و عرضه داشت: پروردگارا، چقدر مديون تو هستم و به من نيكى و احسان فرمودى، به من قدرت و حكومت عطا كردى، چگونه تو را بر اين نعمتها سپاس گويم. اى آفريدگار آسمانها و زمين،اختيار من تنها به دست توست و در دنيا و آخرت ولى نعمت من هستى، مرا آن گونه بميران كه پيامبران و بندگان شايستهات را در حالت خضوع و خشوع خاص خودت، پذيرا شدى و مرا در زمره بندگان مخلصت قرار ده كه آنها را به خير و صلاح هدايت فرمودى.
وَقالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِى إِذ أَخْرَجَنِى مِنَ السِّجْنِ وَجاءَ بِكُمْ مِنَ البَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِى إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ * رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَالأَرضِ أَنْتَ وَلِيىِّ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ؛(4)
و زمانى كه خاندان يعقوب بر يوسف وارد شدند، پدر و مادر خويش را در آغوش گرفت و گفت: به خواست خدا با امنيت و آرامش وارد شهر شويد و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همگى به شكرانه ديدارش بر او سجده كردند. يوسف گفت: اى پدر، اين همان تعبير خواب من است كه قبلاً ديدم و خداوند آن را واقعيت بخشيد و خداوند در باره من نيكى و احسان نمود. آنگاه كه مرا از زندان رهانيد و شما را از بيابان و سرزمين دور بدينجا آورد، پس از آن كه شيطان بين من و برادرانم ايجاد دشمنى و كينهتوزى نمود. به راستى كه لطف پروردگار من بهآنچه مشيت او قرار گيرد شامل مىشود. به راستى كه او داناى حكيم است. خداوندا، بهمن ملك و سلطنت بخشيدى و تعبير خواب را به من آموختى. اى خالق آسمانها و زمين، تودر دنيا و آخرت ولى و محبوب من هستى و مرا به تسليم در برابر خود بميران و به صالحان ملحقكن.
1- يوسف (12) آيات 83 - 87.
2- يوسف (12) آيات 88 - 93.
3- يوسف (12) آيات 94- 98.
4- يوسف (12) آيات 100 -
به نام خدائی که حضرت زهرا (س) را آفرید تا