X
تبلیغات
گوهر
عظمت قرآن در طرح موضوعات

 

 

اين كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمى تواند تحمل كند، واقعش همين است، انسان وقتى نزديك بعضى از آيات مى رود از ترس برمى گردد كه اين آيه يعنى چه؟ هرچه هم تلاش و كوشش بكند به خودش اجازه ورود نمى دهد، يك نمونه آن را در اين جا مى آوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه:اى پيامبر، از تو سؤال مى كنند كه وضع كوه ها چه خواهد شد:«يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا. فيذرها قاعا صفصفا .لا ترى فيها عوجا و لا امتا»و از تو درباره كوه ها سؤال مى كنند بگو: «پروردگارم آنها را (متلاشى كرده) بر باد مى دهد! (طه،105) سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه رها مى سازد ... (طه،106) به گونه اى كه در آن، هيچ پستى و بلندى نمى بينى!» (طه،107)اين آيه را مى توان فهميد. يعنى سؤال مى كنند در هنگام قيامت كوه ها وضعش چگونه خواهد شد؟ شمادرجواب بگو: «خداوند اين كوه ها را درهم مى كوبد و همه اين دره هاى ناصاف با ريزش كوه ها صاف مى شود و هيچ اعوجاج و امت وكجى در صحنه قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونه اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ جايى براى استتار نيست نه تپه اى نه كوهى نه دامنه اى نه تلى و نه ديوارى است:«لا ترى فيها عوجا و لا امتا». قاع و صفصف اين آيه را انسان مى تواند بفهمد.

                                     

يا اين آيه كه: «يوم تكون الجبال كالعهن المنفوش » ترجمه:و كوه ها مانند پشم رنگين حلّاجى شده مى گردد! (القارعه،5) اين كوه ها كه سنگين است ما سنگينى اين ها را كم مى كنيم مثل پنبه هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبك مى شوند. يا اين آيه كه: روزى فرا مى رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا» ترجمه:در آن روز كه زمين و كوه ها سخت به لرزه درمى آيد، و كوه ها (چنان درهم كوبيده مى شود كه) به شكل توده هايى از شن نرم درمى آيد! (مزمل،14)اين كوه ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مى شود كه شما يك گوشه اش را اگر با انگشت برداريد بقيه مى ريزد، اين را مى گويند «كثيب مهيل» اين قبيل آيات را هم مى توان فهميد اما مى رسيم به اين قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا، نبأ،20» ترجمه:كوه ها مى روند و مى روند و سراب مى شوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوه ها سراب مى شود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ، انسان از دور خيال مى كرد كوه است وقتى نزديك رفت مى بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه را بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه اين است كه اعتراف كند كه من نمى فهمم. گاهى انسان در برابر بعضى از آيات قرار مى گيرد و از ترس برمى گردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه اين كه خرد يا ريز و يا سبك مى شود بلكه «و سيرت الجبال فكانت سرابا» حالا ما «كانت » رابه «صارت » توجيه كرديم و حال اين كه «كانت » معناى كانت است نه معناى «صارت » حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جاسراب مى شود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ مى شود؟ اين فقط «در مورد» كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنين است. اين از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مى گيرد.

منبع: کتابخانه طهور

 


 

نوشته شده توسط مردانی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 1:15 موضوع عظمت قرآن در طرح موضوعات | لینک ثابت


آيا علم هر چيزي در قرآن آمده است؟

 

ترديدي نيست که قرآن در برانگيختن انديشه ها به سمت توليد علم و دانش نقش به سزايي را ايفا کرده است. قرآن در جامعه اي نازل شد که اکثر قريب به اتفاق مردمانش از نعمت خواندن-که پايه علوم است -برخوردار نبودند.

اين کتاب آسماني با امر به «خواندن» آغاز گشت و ديري نگذشت دانشمنداني را تربيت کرد که در بيشتر دانش ها و فنون عصر خويش سرآمد شدند و اين امر ممکن نبود، مگر به مدد جنبش و نهضتي که قرآن و آموزه هاي وحياني اش ايجاد کرد. اروپاي قرون وسطا با مشعل دانشي که مسلمانان افروختند، توانستند به راه هاي روشني در زندگي رهنمون شوند، اما صرف نظر از اين نقش، برخي بر اين تصور بوده و هستند که خود متن قرآن در بردارنده همه علوم است.

امروزه آنچه که به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در کشور فرانسه زاده شد و از آنجا به کشورهاي ديگر راه يافت. امروزه کسي نمي تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منکر شود. پژوهش ها نشان مي دهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکر دنيا -که برخي از آنها راه هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران کشورهاي بزرگ مي آموزند -از متخصصان علوم انساني هستند. برخي گفته اند: بيش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد! به همين جهت کوشيده اند تا اثبات کنند در قرآن کريم اشاره هايي به قوانين طبيعي وجود دارد و آنها را به عنوان وجوه اعجاز علمي قرآن برشمرده اند.

قرآن مي تواند پاسخ گوي سوالات ما در همه زمينه ها، اعم از اجتماعي، اقتصادي و علمي باشد. قرآن به گفته خود: (تبيانا لکل شي») است. برخي اشخاص فکر مي کنند که مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سوالي را از قرآن کريم دريافت کرد. درحالي که خود قرآن تصريح کرده است که درباره برخي مسائل اصلا سخن نگفته است.

تاثير قرآن بر علوم انساني:


امروزه آنچه که به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در کشور فرانسه زاده شد و از آنجا به کشورهاي ديگر راه يافت.

امروزه کسي نمي تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منکر شود. پژوهش ها نشان مي دهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکر دنيا -که برخي از آنها راه هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران کشورهاي بزرگ مي آموزند -از متخصصان علوم انساني هستند. از اين رو، ضعف و بيماري در ساختار اين علوم، خواه ناخواه به پيکر اجتماع نيز سرايت مي کند.

در مورد تعامل علوم انساني با دين و آموزه هاي ديني نظريات مختلفي مطرح است. عده اي بر اين باورند که اساسا اين علوم، علومي وارداتي اند و بر پيش فرض ها و اصولي بنا نهاده شده اند که با فرهنگ و تمدن اسلامي و ديني سازگار نيستند.

بنابراين ما بايد براساس آموزه هاي قرآن و اسلام، علوم انساني نويني را از پايه بنا نهيم، اما چنين تفکري قرين صواب نيست، يعني اين طور نيست که همه ميراثي که به عنوان علوم انساني در اختيار داريم متاثر از شرايط خاص حاکم بر جوامع غيرديني باشد، بلکه بسياري از يافته هاي اين علوم حاصل برخورد انديشه با واقعيت هاي حاکم بر انسان و جوامع انساني است، از اين رو براي همه جوامع انساني مفيد خواهد بود.

البته نبايد منکر تعامل علوم انساني با ويژگي ها و خصوصيات هر يک از جوامع و از جمله جوامع اسلامي باشيم. اين مساله, طبيعي و حتي بديهي است. اين امر در مورد جابه جايي انواع طبيعت، همچون درختان هم صادق است، تا چه رسد به علوم انساني; براي مثال، وقتي گلي يا نهالي را از جايي به جايي ديگر منتقل مي کنند، آب و خاک و هواي منطقه جديد بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوي آن گل يا طعم و کيفيت ميوه آن نهال را تغيير مي دهند، اما چيزي که مهم است آن است که بدانيم بذر آن گل يا نهال آن درخت ميوه دار، صرف نظر از محيط و فضايي که در آن مي رويند، داراي اصالت اند.

علوم انساني نيز صرف نظر از تعامل با جوامع و فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون داراي اصالت اند، از اين رو اين علوم در تعامل با اسلام و قرآن مي تواند رشد و توسعه اي متناسب با جامعه اسلامي و قرآني داشته باشد. بي هيچ ترديدي، قرآن بر زبان و ادبيات و فرهنگ و تمدن انساني اثر گذاشته و به آن رنگ و محتوايي ديگر بخشيده است. اين همان چيزي است که تمدن اسلامي را رقم زده است. در اين زمينه مي توان نحوه تعامل آموزه هاي قرآني با فرد و جامعه و آنچه مربوط به آن دو است را در تاريخ مورد بررسي قرار داد و نقاط ضعف و قوت اين تعامل را دريافت و در جهت توسعه روند هاي مثبت اين تعامل مورد استفاده قرار داد.

به طور مثال، آموزش قرآن و تلاوت اين کتاب آسماني بر رفتارهاي مسلمانان تاثيري غيرقابل انکار داشته است، ما مي توانيم با بررسي چگونگي اين تاثير بر نقش و جايگاه قرآن و قرائت قرآن در رفتارهاي مسلمانان بيفزاييم; هم چنين مي توان از آنچه مفسران قرآن کريم و نيز اديبان، متکلمان، فيلسوفان، عارفان، فقيهان و ديگران از قرآن کريم برداشت کرده اند در جهت توسعه و رشد علوم انساني مربوطه مورد استفاده قرار دهيم. برخي اشخاص فکر مي کنند که مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سوالي را از قرآن کريم دريافت کرد.

درحالي که خود قرآن تصريح کرده است که درباره برخي مسائل اصلا سخن نگفته است; البته مي توان در کليه رشته هاي علوم انساني که به نحوي توانايي استفاده از آموزه هاي قرآني و علوم مربوط به آن را دارند واحدهاي درسي گنجاند; به طور مثال، دقت نظرهايي که در ترجمه قرآن کريم به ديگر زبان ها به کار رفته است، مي تواند براي دانش پژوهان رشته هاي مترجمي کاربرد مفيدي داشته باشد و برعکس، آنها نيز مي توانند در رشد و غنا بخشيدن به ترجمه هاي جديد قرآن مفيد و موثر واقع شوند.

خلاصه آنکه رشته هاي علمي براساس تعامل ذهن انسان با رفتارهاي انساني و پديده هاي خارجي و رفتارهاي جوامع بشري، شکل مي گيرد و رشد و بالندگي مي يابد. به طور قطع قرآن و علوم و معارف قرآني مي تواند بر اين علوم و توسعه آنها موثر باشد.

علوم قرآني :


از همان اوايل پيدايش اسلام اصطلاحا علوم قرآني رواج يافت و تاليفات مستقلی با عنوان «علوم القرآن» توسط دانشمندان اسلامي به نگارش درآمد. منظور از علوم قرآن در اين تاليفات اعم است از موضوعاتي که در قرآن در مورد آنها سخن رفته است; مانند: محکم و متشابه، امثال قرآن، سوگند هاي قرآن و.... يا مطالبي که درباره قرآن بيان شده است; مانند: جمع آوري قرآن، تاريخ قرآن، خط قرآن و.... سال هاست که عنوان «علوم قرآن» در دانشگاه ها به عنوان يک رشته تحصيلي درآمده و دانشوران و دانش پژوهاني با اين عنوان تحصيلات آکادميک خود را شروع کرده و به پايان رسانده اند.


 

نوشته شده توسط مردانی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 1:14 موضوع آيا علم هر چيزي در قرآن آمده است؟ | لینک ثابت


صدای دلنشین مرحوم آغاسی

صداهای مرحوم حاج محمد رضا آغاسی



مرحوم حاج محمد رضا آغاسی
ردیف

موضوع

اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 از ذکر علی مدد گرفتیم    آن چیز که می شود گرفتیم 148 0:02:10
2 آن شب که بتان نماز خواندند    ما را به حريم راز خواندند 348 0:05:16
3 دلم تنگ شهیدان است امشب 36 0:00:26
4 فصل عزا آمد و دل غم گرفت    خیمه ی دل بوی محرم گرفت 305 0:04:35
5 دل من فدای دو دست اباالفضل 302 0:04:34
6 غنچه می بينم دلم پر می زند   بوسه بر قنداق اصغر می زند 190 0:02:49
7 شیعه یعنی امتزاج نار و نور 158 0:02:19
8 حیدر کرار نیـَم، خانه نشینم ولی ... 211 0:03:09
9 میخوام برم امام رضا ... 124 0:01:48
10 علی علی مولا ... 224 0:03:20
11 یک قوم تو را شهید می خوانند ...  (درباره احمد متوسلیان) 170 0:02:30
12 کيست علی؟ حيدر دُلدُل سوار    صاحب لوح و قلمُ ذوالفقار 274 0:04:07
13 خبر آمد خبری در راه است   سرخوش آن دل که از آن آگاه است 450 0:06:50
14 گفت فحشا در کجا آيد پديد؟    گفتمش در کوچه های بی شهيد 1.550 0:23:53
15 زهرا اگر نبود محمد يتيم بود    پربار نخل سبز ولايت عقيم بود 1.990 0:30:41
16 گام بردارم ولی با ياد تو     سر نهم بر دامن اولاد تو 1.956 0:30:09
17 چهارده کنعانی يوسف جمال    چهارده موسی به سينای کمال 1.955 0:30:08
18 به جای آنکه همه ساله تو سوی مکه روی 1.984 0:30:34
19 مشک من لبریز آب و آبروست 1.956 0:30:08
20 "زکُل ُّ مَن عَلیها فان" چه دانی؟ 175 0:02:35
21 قلم تا وحی را بال و پر آمد     نماز کاتبان سنگین تر آمد 140 0:02:02

برای دانلود صداهای مرحوم آغاسی، روی آیکون کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید


 

نوشته شده توسط مردانی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 0:50 موضوع صدای مرحوم حاج محمد رضا آغاسی | لینک ثابت


نقشه ۲۵ گنج بزرگ دنیا از زبان امام صادق علیه السلام

 
   

امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

1- طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ: بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة: و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏ گيري (مثبت و سازنده) يافتم.

3- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم.

4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.

5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.


برگ عيشي به گور خويش فرست        كس نيارد ز پس، تو پيش فرست
 

6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها في ترك المعصية: و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.

7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها في الجوع و العطش: و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.

8- و طلبت نور القلب، فوجدته في التفكر و البكأ: و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.

9- و طلبت الجواز علي الصراط، فوجدته في الصدقة: و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.

10- و طلبت نور الوجه، فوجدته في صلاة الليل: و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته في الكسب للعيال: و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.

12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته في بغض اهل المعاصي: و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها في النصيحة لعبادالله: و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته في قلة المال: و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.

15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها في الصبر:و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.

16- و طلبت الشرف، فوجدته في العلم: و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

17- و طلبت العبادة فوجدتها في الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

18- و طلبت الراحة، فوجوتها في الزهد: و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.

19- و طلبت الرفعة، فوجدتها في التواضع: برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.

20- و طلبت العز، فوجدته في الصدق: و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.

21- و طلبت الذلة، فوجدتها في الصوم: و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

22- و طلبت الغني، فوجدته في القناعة: و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

قناعت توانگر كند مرد را          خبر كن حريص جهانگرد را

23- و طلبت الانس، فوجدته في قرائة القرآن: و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.

24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها في حسن الخلق: و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

25- و طلبت رضي الله، فوجدته في برالوالدين: و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.



منبع : مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.


 

نوشته شده توسط مردانی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت


اسوه های قرانی

 

اسوه هاي قراني

اسیه بنت مزاحم

 

اسماعيل صادق الوعد

 

اسحاق فرزند ابراهيم

اصحاب اخدود

حضرت ابراهيم (ع)

حضرت يونس

حضرت يوسف فرزند يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم

حضرت يعقوب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 1:11 موضوع اسوه های قرانی | لینک ثابت


امام رضا(ع)

 

گل

میلاد با سعادت علی ابن موسی الرضا علیه السلام را تبریک میگویم

 

 

 

قربون کبو ترای حرمت امام رضا            قربون این همه لطف وکرمت امام رضا

اى رضا مظهر اسماى الهى به عدد

خرم آن نامه كه با نام تو گردد آغاز

 

بر عجم تافت چو خورشيد ولايت ز عرب

پرچم كشور ما يافت از او زيب و طراز

 

مغتنم مقدم مهمان گرامى شمريد

كه ولى نعمت ما آمده از راه دراز

گالري تصاوير حرم رضوي

 

 

 

   

 

 

پروانه وار پریدند و رفتن

 

 

 ارتباط مستقیم با حرم رضویزیارت مجازی حرم رضوی

******* *******

 

*******

*******

*******

*******

*******

*******

*******

 

 

  دهمين معصوم و هشتمين امام شيعيان حضرت على بن موسى (ع ) ملقب به ((رضا)) مى باشد.
حضرت رضا (ع ) در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى در مدينه چشم به جهان گشود. مادر بزرگوارش ((تكتم )) بود كه او را ((نجمه )) نيز مى ناميدند.
پس از شهادت امام هفتم ، حضرت موسى بن جعفر (ع ) در زندان بغداد، به امر خدا و معرفى پدران بزرگوارش در سن 35 سالگى عهده دار مقام امامت و رهبرى مسلمانان و نگهبانى و نشر معارف و حقايق اسلام گرديد.
حضرت ابوالحسن الرضا (ع ) در آغاز امامت با هارون الرشيد و پس از وى با پسرش امين و سرانجام با ماءمون همزمان بود.
محل اقامت آن حضرت مدينه بود و از آنجا به عراق و ايران آمد.
دوران امامت آن حضرت مجموعا 20 سال بود كه ده سال اول مقارن خلافت هارون و 5 سال بعد با خلافت امين و 5 سال آخر با دوره خلافت ماءمون در خراسان سپرى شد، و سال شهادت حضرت رضا (ع ) 203 هجرى بوده است ، بنابراين عمر شريف آن حضرت 55 سال مى باشد.

 

پروانه وار پریدند و رفتنپروانه وار پریدند و رفتنپروانه وار پریدند و رفتن

 

از كلمات حضرت رضا عليه السلام 
1 - دوست هر كس عقل اوست و نادانى اش دشمن اوست .
2 - اظهار دوستى با مردم نصف عقل است .
3 - هر كسى كه از نعمتى برخوردار است بر او واجب است كه در زندگى افراد خانواده خود گشايشى فراهم كند.
4 - از حضرت رضا عليه السلام درباره توكل پرسيدند، فرمود: توكل اين است كه جز از خدا از ديگر كسى نترسى .
5 - كمك تو به ناتوان بهتر از صدقه دادن است .
6 - سزاوار است مردم در مورد افراد عائله خود تسهيلات لازم را فراهم نمايند و رفتار آنان طورى نباشد كه اعضاى خانواده آرزومند مرگ سرپرست خود باشند.
7 - بكوشيد اوقات شبانه روزتان به چهار بخش تقسيم شود: قسمتى مخصوص عبادت و راز و نياز با پروردگار - ساعتى براى تاءمين امور زندگى - بخشى خاص معاشرت با دوستان مورد اعتمادى كه عيبهايتان را به شما باز گويند و در دوستى خالص باشند. ساعاتى را هم به استراحت و بهره مندى از تفريحات سالم و لذتهاى مشروع بگذرانيد؛ چه استفاده مطلوب از اين قسمت شما را بر انجام دادن آن سه بخش ديگر توانايى خواهد بخشيد.
8 - در بر آوردن نيازمنديهاى افراد با ايمان و شادمان ساختن و دفع و رفع ناگواريهايشان نهايت كوشش را بكار بريد و بدانيد كه هيچ عملى نزد پروردگار متعال ، بعد از انجام دادن فرائض و واجبات ، بهتر از شادمان كردن افراد مؤ من نيست .
9 - خیر و خوبى را نسبت به هر اهل و نااهلى روا دار؛ اگر كسى در خور و شايسته آن خوبى بود كه بود، اگر نبود تو خود لايق و سزاوار آنى .
10 - هيچ پرهيزگار مفيدتر از دورى كردن از محرمات (چيزهاى حرام ) و خوددارى از آزار رساندن به افراد مؤ من نيست .

 

مجموعه تواشیح زیبای لبنانی و ایرانی

 مولودی های عربی (آلبوم صلوات) از باسم کربلایی  

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 15:26 موضوع امام رضا(ع) | لینک ثابت


دوازده سخن ناب

پیامبر اکرم(ص):خدا را بندگی کن و هیچ چیز را شریک او مگردان و برای خدا چنان کن که گوی او را می بینی.

امام علی(ع):مومن برادر خود را نمی فریبد و به او خیانت نمی کند .

حضرت زهرا(س):خدا را در آنچه به آن امر کرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت کنید.

امام حسن(ع):پستی آن است که شکر نعمت را نکنی.

امام حسین(ع):دو چیز مردم را به هلاکت انداخته،اول ترس از فقر و دوم طلب فخر و شهرت.

امام سجاد(ع):پر ارزش ترین مردم کسی است که دنیارا مایه ارزش خود نداند.

امام باقر(ع):فضیلتی هم چون جهاد نیست و جهادی چون مبارزه با هوای  نفس نیست.

امام صادق(ع):از پروردگار خود عافیت بخواهید و نرمش و وقار و آرامش خود را حفظ کنید.

امام موسی کاظم(ع):هر که میخواهد که قویترین باشد بر خدا توکل نماید.

امام رضا(ع):بعد از انجام واجبات،کاری بهتر از ایجاد خوشحالی برای مومن،نزد خداوند بزرگ نیست.

امام جواد(ع):کسی که فرمان هوای نفس خویش را برد،آرزوی دشمنش را برآورد.

امام هادی(ع):دنیا بازاری است که گروهی در ان سود برند و دسته ای زیان ببینند.

امام حسن عسکری(ع):خشم و غضب کلید هر گونه شرّ و بدی است.

امام زمان(عج):سجده شکر از لازمترین مستحبات است.


 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 15:17 موضوع دوازده سخن ناب | لینک ثابت


عکسهای مذهبی

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 11:5 موضوع عکسهای مذهبی | لینک ثابت


عکسهای جذاب از گلهای زیبا و پرندگان ابی

 

 التماس دعا

 

 

 

 

 

 

 برای دیدن عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید

  

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مردانی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 23:12 موضوع عکسهای جذاب از گلهای زیبا | لینک ثابت


عکسهای جالب از دیروز و امروز مکه

 

تصاویری از مکه مکرمه از دیروز تا امروز ...








































 

نوشته شده توسط مردانی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 2:19 موضوع عکسهای جالب از دیروز و امروز مکه | لینک ثابت


فال حافظ


 

نوشته شده توسط مردانی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 1:25 موضوع فال حافظ | لینک ثابت


شيعه و توسل


زندگى بشر بر اساس بهره‏گيرى از وسائل و اسباب طبيعى استوار است كه هريك آثار ويژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگى آب مى‏نوشيم، و هنگام گرسنگى غذا مى‏خوريم. چه، رفع نياز توسط وسائل طبيعى، به شرط آنكه براى آنها «استقلال در تاثير» قائل نشويم، عين توحيد است. قرآن يادآور مى‏شود كه: ذوالقرنين در ساختن سد از مردم درخواست كمك كرد: ‹‹فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما›› (كهف/95): با قدرت خويش مرا يارى كنيد تا ميان شما و آنان (ياجوج و ماجوج) سدى برپا سازم.
كسانى كه شرك را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مى‏كنند، حرفشان تنها در صورتى صحيح است كه ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال‏» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم كه، به مشيت و اذن الهى، ما را به نتيجه مى‏رسانند از مسير توحيد خارج نشده‏ايم، و اصولا زندگى بشر از روز نخست‏بر اين اساس، يعنى استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده و پيشرفت علم و صنعت نيز در همين راستا صورت گرفته و مى‏گيرد.
ظاهرا توسل به اسباب طبيعى مورد بحث نيست; سخن درباره اسباب غير طبيعى است كه بشر جز از طريق وحى راهى به شناخت آنها ندارد. هرگاه در كتاب و سنت چيزى به عنوان وسيله معرفى شده باشد، تمسك به آن همان حكمى را دارد كه در توسل به امور طبيعى جارى است. بنابر اين، ما زمانى مى‏توانيم با انگيزه دينى به اسباب غير طبيعى تمسك جوييم، كه دو مطلب ملحوظ نظر قرار گيرد:
1. از طريق كتاب و سنت، وسيله بودن آن چيز براى نيل به مقاصد دنيوى يا اخروى ثابت‏شود;
2. براى اسباب و وسائل، هيچ‏گونه اصالت و استقلالى قائل نشده و تاثير آنها را منوط به اذن و مشيت الهى بدانيم.
قرآن كريم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوى دعوت كرده مى‏فرمايد:‹‹يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيلة و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون›› (مائده/35):اى افراد با ايمان خود را از خشم و سخط الهى واپاييد، وبراى تقرب به او وسيله‏اى جستجو كنيد، و در راه وى جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
بايد توجه نمود كه وسيله به معناى تقرب نيست، بلكه چيزى است كه مايه تقرب به خدا مى‏گردد و يكى از طرق آن، جهاد در راه خدا است كه در آيه ذكر شده است و در عين حال مى‏تواند، چيزهاى ديگر نيز وسيله تقرب باشد. (1)
ثابت‏شد كه توسل به اسباب طبيعى وغير طبيعى(به شرط اينكه، رنگ استقلال در تاثير به خودنگيرند) عين توحيد است. شكى نيست كه انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زكات و جهاد و غيره در راه خدا، همگى وسايل معنوى‏يى هستند كه انسان را به سر منزل مقصود، كه همان تقرب به خداوند است مى‏رسانند. انسان در پرتو اين اعمال، قيقت‏بندگى را مى‏يابد و در نتيجه به خدا نزديك مى‏شود. ولى بايد توجه نمود كه وسايل غير طبيعى، منحصر به انجام امور عبادى نيست، بلكه در كتاب و سنت‏يك رشته وسايل معرفى شده كه توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد كه ذيلا برخى از آنها را يادآور مى‏شويم:
1. توسل به اسما و صفات حسناى الهى كه در كتاب و سنت وارد شده است، چنانكه مى‏فرمايد: ‹‹و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها›› (اعراف/180): اسماء حسنى مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسيله آنها بخوانيد. در ادعيه اسلامى، توسل به اسما و صفات الهى فراوان وارد شده است.
2. توسل به دعاى صالحان كه برترين نوع آن توسل به ساحت پيامبران و اولياى خاص خداوند است تا براى انسان از درگاه الهى دعا كنند.
قرآن مجيد به كسانى كه بر خويشتن ستم كرده‏اند (گنهكاران) فرمان مى‏دهد سراغ پيامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت كنند، و هم پيامبر براى آنان طلب آمرزش كند. و نويد مى‏بخشد كه: در اين موقع خدا را توبه پذير ورحيم خواهند يافت، چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما›› (نساء/64) در آيه ديگر، منافقان را نكوهش مى‏كند كه چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پيامبر بروند تا در باره آنان از خداوند طلب آمرزش كند، سرپيچى مى‏كنند؟! چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤوسهم ورايتهم يصدون و هم مستكبرون›› (منافقون/5).
از برخى از آيات بر مى‏آيد كه در امتهاى پيشين نيز چنين سيره‏اى جريان داشته است. فى‏المثل، به صريح قرآن، فرزندان يعقوب عليه السلام از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا براى آنان طلب آمرزش كند و يعقوب نيز درخواست آنان را پذيرفت و وعده استغفار داد: ‹‹يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين× قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم›› (يوسف/97-98).
ممكن است گفته شود: توسل به دعاى صالحان، در صورتى عين توحيد (ويا لااقل مؤثر) است كه كسى كه به او توسل مى‏جوييم در قيد حيات باشد، ولى اكنون كه انبيا و اوليا از جهان رخت‏بر بسته‏اند، چگونه توسل به آنان مى‏تواند مفيد و عين توحيد باشد؟
در پاسخ به اين سؤال يا ايراد، دو نكته را بايستى يادآور شويم:
الف - حتى اگر فرض كنيم شرط توسل به نبى يا ولى حيات داشتن آنهاست، در اين صورت توسل به انبيا و اولياى الهى پس از مرگ آنان، تنها كارى غير مفيد خواهد بود، نه مايه شرك; واين نكته‏اى است كه غالبا از آن غفلت‏شده، و تصور مى‏گردد كه حيات و موت، مرز توحيد و شرك است! در حاليكه بر فرض قبول چنين شرطى (حيات انبيا و اوليا در هنگام توسل ديگران به آنان)، زنده بودن شخص نبى و ولى، ملاك مفيد و غير مفيد بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحيدى بودن و شرك آميز بودن عمل!
ب - مؤثر و مفيد بودن توسل دو شرط بيشتر ندارد:
1. فردى كه به وى توسل مى‏جويند، داراى علم و شعور و قدرت باشد;
2. ميان توسل جويندگان و او ارتباط برقرار باشد; و در توسل به انبيا و اوليايى كه از جهان درگذشته‏اند، هر دو شرط فوق (درك و شعور، و وجود ارتباط ميان ما و آنان) به دلايل روشن عقلى و نقلى، تحقق دارد.
وجود حيات برزخى يكى از مسايل مسلم قرآنى و حديثى است كه دلايل آن را در اصل 105 و106 يادآور شديم. در جايى كه، به تصريح قرآن، شهداى راه حق حيات و زندگى دارند، مسلما پيامبران و اولياى خاص الهى - كه بسيارى از ايشان خود نيز شهيد شده‏اند: از حيات برتر وبالاترى برخوردارند.
بر وجود ارتباط ميان ما و اولياى الهى دلايل بسيارى در دست است كه برخى را ذيلا يادآور مى‏شويم:
1. همه مسلمانان در پايان نماز شخص پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را خطاب قرار داده و مى‏گويند: السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته ; آيا آنان براستى كار «لغوى‏» انجام مى‏دهند و پيامبر اين همه سلام را نمى‏شنود و پاسخى نمى‏دهد؟!
2. پيامبر گرامى در جنگ بدر دستور داد اجساد مشركانرا در چاهى ريختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. يكى از ياران رسول خدا عرض كرد: آيا با مردگان سخن مى‏گوييد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شماها از آنان شنواتر نيستيد. (2)
3. رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم كرارا به قبرستان بقيع مى‏رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنين خطاب مى‏كرد: السلام على اهل الديار من المؤمنين و المؤمنات. و بر اساس روايتى ديگر مى‏فرمود: السلام عليكم دار قوم مؤمنين‏». (3)
4. بخارى در صحيح خود آورده است: روزى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درگذشت، ابوبكر وارد خانه عايشه شد. سپس به سوى جنازه پيامبر رفته، جامه از صورت پيامبر برگرفت و او را بوسيد و گريست و گفت:بابى انت‏يا نبى الله لا يجمع الله عليك مؤتتين، اما الموتة التى كتبت عليك فقدمتها». (4)
پدرم فداى تو باداى پيامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگى كه بر تو نوشته شده بود، تحقق يافت.
چنانچه رسول گرامى حيات برزخى نداشته و هيچگونه ارتباطى ميان ما و او وجود ندارد، چگونه ابوبكر به او خطاب كرده و گفت: يا نبى الله.
5. امير مؤمنان على عليه السلام آنگاه كه پيامبر را غسل مى‏داد به او چنين گفت: بابى انت و امى يا رسول الله لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة والانباء و اخبار السماء... بابى انت و امى اذكرنا عند ربك و اجعلنا من بالك‏» (5) پدر و مادرم فداى تو باداى رسول خدا، با مرگ تو چيزى منقطع گرديد، كه با مرگ ديگران منقطع نگرديده بود; با مرگ تو رشته نبوت و وحى گسسته شد... پدر و مادرم فداى تو باد، ما را نزد خدايت‏به ياد آور،ما را به خاطر داشته باش.
در پايان يادآور مى‏شويم كه توسل به انبيا و اوليا صورتهاى مختلفى دارد كه مشروح آن در كتب عقايد بيان شده است.
=====================================================
پى‏نوشتها:
1. راغب در مفردات (ذيل ماده وسل) مى‏گويد: الوسيلة التوصل الى الشي‏ء برغبة و حقيقة الوسيلة الى الله مراعاة سبيله بالعلم و العبادة و تحرى مكارم الشريعة.
2.صحيح بخارى، ج‏5، باب قتل ابى جهل، سيره ابن هشام:2/292 وغيره.
3. صحيح مسلم، ج‏2، باب ما يقال عند دخول القبر.
4. صحيح بخارى، ج‏2، كتاب الجنائز، ص‏17.
5. نهج البلاغه، بخش خطبه‏ها، شماره 235.
منشور عقايد اماميه صفحه 231


 

نوشته شده توسط مردانی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 0:58 موضوع شيعه و توسل | لینک ثابت


امام شناسی

معنى امام
امام و پيشوا به كسى گفته ميشود كه پيش
جماعتى افتاده رهبرى ايشان را در يك مسير اجتماعى يا مرام سياسى يا مسلك علمى يا دينى بعهده گيرد والبته بواسطه ارتباطى كه با زمينه خود دارد در وسعت و ضيق تابع زمينه خود خواهد بود .
آئين مقدس اسلام ( چنانكه از فصلهاى گذشته روشن شد ) زندگانى عموم بشر را ازهرجهت درنظر گرفته ، دستور ميدهد .
از جهت حيات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنمائى ميكند و در حيات صورى نيز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مينمايد چنانكه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى آن ( حكومت ) مداخله مينمايد .
بنا برجهاتى كه شمرده شد امامت و پيشوائى دينى دراسلام از سه جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد .
از جهت رهبرى و ارشاد حيات معنوى .
شيعه معتقد است كه چنانكه جامعه اسلامى بهر سه جهت نامبرده نيازمندى ضرورى دارد ،كسيكه متصدى اداره جهات نامبرده است و پيشوائى جماعت را در آن جهات بعهده دارد ، ازناحيه خدا و رسول بايد تعيين شود .
و البته پيغمبر اكرم (ص ) نيز بامر خدا تعيين فرموده است .

امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص ) و حكومت اسلامى


انسان با نهاد خدادادى خود بدون هيچگونه ترديد درك ميكند كه هرگز جامعه انسانى متشكلى مانند يك كشور يا يك شهر يا ده يا قبيله و حتى يك خانه كه از چند تن انسان تشكيل مييابد ، بدون سرپرست و زمامدارى كه چرخ جامعه را بكار اندازد و اراده او باراده هاى جزو حكومت كند، و هر يك از اجزاء جامعه را بوظيفه اجتماعى خود وا دارد ، نميتواند ببقاء خود ادامه دهد و دركمترين وقتى اجزاء آن جامعه متلاشى شده وضع عموميش بهرج و مرج گرفتار خواهد شد .

بهمين دليل كسيكه زمامدار و فرمانرواى جامعه ايست ( اعم از جامعه بزرگ ياكوچك ) و بسمت خود و بقاء جامعه عنايت دارد ، اگر بخواهد بطور موقت يا غير موقت از سر كار خود غيبت كند البته جانشينى بجاى خود ميگذارد و هرگز حاضر نميشود كه قلمروفرمانروائى و زمامدارى خود را سر خود رها كرده و از بقاء و زوال آن چشم پوشد .

رئيس خانواده اى كه براى سفر چند روزه يا چند ماهه ميخواهد خانه و اهل خانه را وداع كند ، يكى از آنان را ( يا كسى ديگر را ) براى خود جانشين معرفى كرده امورات منزل را بوى ميسپارد .

رئيس مؤسسه يا مدير مدرسه يا صاحب دكانى كه كارمندان يا شاگردان چندى زير دست دارد ، حتى براى چند ساعت غيبت ،يكى ازآنان را بجاى خود نشانيده ديگران را بوى ارجاع ميكند وبهمين ترتيب .

اسلام دينى است كه بنص كتاب و سنت بر اساس فظرت استوار است و آئينى است اجتماعى كه هر آشنا و بيگانه اين نشانى را از سيماى آن مشاهده ميكندو عنايتى كه خدا و پيغمبر باجتماعيت اين دين مبذول داشته اند هرگز قابل انكار نبوده و با هيچ چيز ديگرى قابل مقايسه نيست .

پيغمبر اكرم (ص ) نيز مسئله عقد اجتماع را در هر جائى كه اسلام در آن نفوذپيدا ميكرد ، ترك نميكرد و هر شهر يا دهكده اى كه بدست مسلمين ميافتاد ،در اقرب وقت والى و عاملى در آنجانصب و زمام اداره امور مسلمين را بدست وى ميسپرد حتى در لشگرهائى كه بجهاد اعزام ميفرمود ، گاهى براى اهميت مورد بيش از يك رئيس و فرمانده بنحو ترتب براى ايشان نصب مينمود حتى در جنگ موته چهار نفر رئيس تعيين فرمود كه اگر اولى كشته شد دومى را ، واگر دومى كشته شد سومى را ، و همچنين .

برياست و فرماندهى بشناسند .

و همچنين بمسئله جانشينى عنايت كامل داشت و هرگز در مورد لزوم ، از نصب جانشين فروگذارى نمينمود و هر وقت از مدينه غيبت ميفرمود والى بجاى خود معين ميكرد حتى درموقعى كه از مكه بمدينه هجرت مينمود و هنوز خبرى نبود ،براى اداره چند روزه امور شخصى خود در مكه و پس دادن امانتهائى كه از مردم پيشش بود ، على (ع ) را جانشين خود قرار دادو همچنين پس از رحلت نسبت بديون و كارهاى شخصيش على (ع ) را جانشين نمود .

شيعه ميگويد : بهمين دليل ، هرگز متصور نيست پيغمبر اكرم (ص ) رحلت فرمايد و كسى را جانشين خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمين و گردانيدن چرخ جامعه اسلامى ، نشان ندهد .

اينكه پيدايش جامعه اى بستگى دارد بيك سلسله مقررات و رسوم مشتركى كه اكثريت اجزاء جامعه آنها را عملا بپذيرند ، و بقاء و پايدارى آن بستگى كامل دارد بيك حكومت عادله اى كه اجراء كامل آنها را به عهده بگيرد ، مسئله اى نيست كه فطرت انسانى در ارزش واهميت آن شك داشته باشد يا براى عاقلى پوشيده بماند يا فراموشش كند در حاليكه نه دروسعت و دقت شريعت اسلامى ميتوان شك نمود و نه در اهميت و ارزشى كه پيغمبراكرم (ص ) براى آن قائل بود و در راه آن فداكارى و از خود گذشتگى مينمود ميتوان ترديد نمود و نه درنبوغ فكر و كمال عقل و اصابت نطر و قدرت تدبير پيغمبر اكرم (ص ) ( گذشته از تأ ييد وحى و نبوت ) ميتوان مناقشه كرد .

پيغمبر اكرم (ص ) بموجب اخبار متواترى كه عامه و خاصه در جوامع حديث ( در باب فتن و غير آن ) نقل كرده اند ، از فتن و گرفتاريهائى كه پس از رحلتش دامنگير جامعه اسلامى شد ، فسادهائى كه در پيكره اسلام رخنه كرد ، مانند حكومت آل مروان و غير ايشان كه آئين پاك را فداى ناپاكيها وبيبند و باريهاى خود ساختند ، تفصيلا خبر داده است و چگونه ممكن است كه ازجزئيات حوادث و گرفتاريهاى سالها و هزاران سالها پس از خود غفلت نكند ، و سخن گويد ولى ازمهمترين وضعى كه بايد در اولين لحظات پس ازمرگش بوجود آيد غفلت كند يا اهمال ورزد وامرى باين سادگى ( از يكطرف )و باين اهميت ( از طرف ديگر ) بناچيز گيردو با اينكه بطبيعيترين و عادى ترين كارها مانند خوردن و نوشيدن و خوابيدن مداخله و صدها دستور صادر نموده ازچنين مسئله با ارزشى بكلى سكوت ورزيده كسى را بجاى خود تعيين نفرمايد ؟ و اگر بفرض محال تعيين زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام بخود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پيغمبر اكرم (ص ) بيانات شافى در اين خصوص كرده باشد ودستورات كافى بايست بدهد تا مردم در مسئله اى كه اساسا بقاءو رشد جامعه اسلامى و حيات شعائر دين بآن متوقف واستوار است ، بيدار و هشيار باشند .

و حال آنكه از چنين بيان نبوى و دستور خبرى نيست و اگر بود كسانيكه پس از پيغمبر اكرم (ص ) زمام امور را بدست گرفتند مخالفتش نميكردند در صورتيكه خليفه اول خلافت را به خليفه دوم با وصيت منتقل ساخت و همچنين خليفه چهارم بفرزندش وصيت نمود و خليفه دوم خليفه سوم را با يك شوراى شش نفرى كه خودش اعضاء آن و آئين نامه آنرا تعيين و تنظيم كرده بود ، روى كار آورد ومعاويه امام حسن را بزور بصلح وادار نموده خلافت را باين طريق برد و پس از آن خلافت بسلطنت موروثى تبديل شد و تدريجا شعائر دينى از جهاد و امر به معروف و نهى ازمنكر و اقامه حدود و غير آنها يكى پس از ديگرى از جامعه هجرت كرد و مساعى شارع اسلام نقش بر آب گرديد .

[1] شيعه از راه بحث و كنجكاوى در درك فطرى بشر و سيره مستمره عقلاء انسان وتعمق در نظر اساسى آئين اسلام كه احياء فطرت ميباشد ، و روش اجتماعى پيغمبراكرم ، و مطالعه حوادث تاسف آورى كه پس از رحلت بوقوع پيوسته ، وگرفتاريهائى كه دامنگير اسلام و مسلمين گشته ، و بتجزيه و تحليل در كوتاهى و سهل انگارى حكومتهاى اسلامى قرون اوليه هجرت برميگردد ، باين نتيجه ميرسدكه از ناحيه پيغمبر اكرم (ص ) نص كافى در خصوص تعيين امام و جانشين پيغمبررسيده است آيات و اخبار متواتر قطعى مانند آيه ولايت و حديث [2] غدير وحديث سفينه و حديث ثقلين و حديث حق و حديث منزلت و حديث دعوت عشيره اقربين و غير آنها باين معنى دلالت داشته ودارند ولى نظر بپاره اى دواعى تأ ويل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است .





[1] درباره مطالب مربوط به امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص ) و حكومت اسلامى به مدارك زير مراجعه شود : تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 26 الى 61 .

سيره ابن هشام ، ج 2 ، ص 223 - 271 .

تاريخ ابيالفداء ، ج 1 ، ص 126 .

غايه المرام ص 664 از مسند احمد و غير آن .


[2] براى اثبات خلافت على بن ابيطالب بآياتى از قرآن استدلال شده و از جمله آنها اين آيه است : انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلواة و يؤتون الزكوة و هم راكعون ( سوره مائده آيه 55 ) ولى امر و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز ميخوانند و در حال ركوع صدقه ميدهند .

مفسرين سنى و شيعه اتفاق دارند كه آيه مذكور در شأ ن على ابن ابيطالب نازل شده است و روايات كثيرى از عامه و خاصه نيز بر آن دلالت دارد .

ابوذر غفارى ميگويد : روزى نماز ظهر را با پيغمبر خوانديم سائلى از مردم تقاضاى كمك نمود ولى كسى باو چيزى نداد سائل دستش را بجانب آسمان بلند كرده گفت : خدايا شاهد باش در مسجد پيغمبر كسى بمن چيزى نداد .

على بن ابيطالب در حال ركوع بود با انگشتش بسائل اشاره كرد او انگشتر را از دست آن حضرت گرفته رفت .

پيغمبر كه جريان را مشاهده ميفرمود سرش را بجانب آسمان بلند كرده و عرضه داشت :خدايا برادرم موسى بتو گفت : خدا شرح صدرى بما عطا كن و كارهايم را آسان گردان و زبان گويائى بمن بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزير و كمك من قرار بده .

پس وحى نازل شد كه : ما بازوى تو را بواسطه برادرت محكم ميگردانيم و نفوذ و تسلطى بشما عطا خواهيم نمود .

خديا وزير و پشتيبانم قرار بده .

ابوذر ميگويد : هنوز سخن پيغمبر تمام نشده بود كه آيه نازل گشت ( ذخائر العقبى تأ ليف طبرى ط قاهره سال 1356 ص 16 ) حديث مذكور با اندكى اختلاف در المنثور ج 2 ص 293 نيز نقل شده .

بحرانى در كتاب غاية المرام ص 103 ، 24 حديث از كتب عامه و 19 حديث از كتب خاصه در شأ ن نزول آيه نقل كرده است .

از جمله آيات اين آيه است : اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون .

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ( سوره مائده آيه 6 ) : كفار امروز از بر چيده شدن دستگاه اسلام نا اميد شدند پس ديگراز آنان نهراسيد ولى از من امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما برگزيدم .

ظاهر آيه اينست كه : قبل از نزول آيه كفار اميدوار بودند كه : روزى خواهد آمد كه دستگاه اسلام برچيده شود ولى خداوند متعال بواسطه انجام كارى آنان را براى هميشه از نابودى اسلام مأ يوس گردانيده و همان كار سبب كمال و استحكام اساس دين بوده است و لابد از امورجزئى مانند جعل حكمى از احكام نبوده بلكه موضوع قابل توجه و مهمى بوده كه بقاء اسلام مربوط بآن بوده است .

ظاهرا اين آيه با آيه ايكه در اواخر اين سوره نازل گشته بي ربط نباشد .

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ( سوره مائده آيه 72 ) : اى پيغمبر نداده اى .

و خدا تو را از هر گونه خطريكه متوجه تو باشد در امان خواهد داشت .

اين آيه دلالت ميكند كه : خدا موضوع قابل توجه و بسيار مهمى را كه اگر انجام نگيرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع ميشود به پيغمبردستور داده ولى ازبس با اهميت بوده پيغمبر از مخالفت و كارشكنى مردم ميترسيده و بانتظار موقعيت مناسب آن را بتأ خير ميانداخته است .

تا اينكه از جانب خدا امر مؤكد و فورى صادر شده كه : بايد در انجام اين دستور تعلل نورزى و از هيچ كس نهراسى .

اين موضوع هم لابد از قبيل احكام نبوده زيرا تبليغ يك يا چند قانون نه آن اهميت را دارد كه از عدم تبليغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پيغمبر اسلام از بيان قوانين ترسى داشته است .

اين قرائن و شواهد مؤيد اخبارى هستند كه دلالت دارند كه : آيه هاى مذكور در غدير خم درباره ولايت على بن ابيطالب نازل گشته است .

و بسيارى از مفسرين شيعه و سنى نيز آن را تأ ييد نموده اند .

ابو سعيد خدرى ميگويد : پيغمبر در غدير خم مردم را بسوى على دعوت نموده بازوهاى او را گرفته بطورى بلند كرد كه سفيدى زير بغل رسول خدا نمايان شد سپس آيه نازل شد : اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا پس پيغمبر فرمود : الله اكبر از كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت خدا و ولايت على بعد از من سپس فرمود: هر كس من صاحب اختيار و متصدى اموراو هستم على صاحب اختيارش ميباشد .

خدايا با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمنى كن .

هر كس او را يارى نموده ياريش كن و هر كس او را رها كرد تو نيز او را رها كن .

بحرانى در كتاب غاية المرام ص 336 ، 6 حديث از طرق عامه و 15 حديث از طرق خاصه در شأ ن نزول اين آيه نقل كرده است .

خلاصه سخن : دشمنان اسلام كه در راه نابودى آن از هيچ كارى خوددارى نمينمودند و از همه جا مأ يوس گشتند فقط بيك جهت اميدوار بودند آنها فكر ميكردند كه چون حافظ و نگهبان اسلام پيغمبر است وقتى از دنيا رفت اسلام بيقيم و سرپرست ميگردد و نابودى برايش حتمى خواهدبود .

ولى در غديرخم انديشه آنان باطل شت و پيغمبر على را بعنوان سرپرست و متصدى اسلام بمردم معرفى نمود و پس از على هم اين وظيفه سنگين و ضرورى بعهده دودمان پيغمبركه از نسل على بوجود ميآيند خواهد بود .

براى توضيح بيشتر رجوع شود بتفسير الميزان تأ ليف استاد علامه طباطبائى ج 5 ص 177 - 214 و ج 6 ص 50 - 64 ) .

حديث غدير : پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجه الوداع در غديرخم توقف نموده مسلمين را گرد آورده پس از اداى خطبه اى على را بولايت و پيشوائى مسلمين منصوب كرد .

براء ميگويد : در سفر حجه الوداع خدمت رسول خدا بودم وقتى به غديرخم رسيديم دستور داد آن مكان را پاكيزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست خودش قرار داده فرمود: آيا اختيار دار شما نيستم پاسخ دادند : اختيار ما بدست شما است .

پس فرمود : هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم على مولاى او خواهد بود خدايا پس عمر بن الخطاب بعلى گفت : اين مقام گوارايت باد كه تو مولاى من و تمام مؤمنين شدى .

البداية و النهاية ج 5 ص 208 و ج 7 ص 346 - ذخائر العقبى تأ ليف طبرى ط قاهره سال1356 ص 67 - فصول المهمه تأ ليف ابن صباغ ج 2 ص 23 .

خصائص تأ ليف نسائى ط نجف سال 1369 هجرى ص 31 - بحرانى در كتاب غاية المرام ص 79 مانند اين حديث را به 89 طريق از عامه و43 طريق از خاصه نقل كرده است .

حديث سفينه : ابن عباس ميگويد : پيغمبر فرمود : مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است كه هر كس در آن سوار شد نجات يافت و هر كس تخلف نمود غرق گشت .

ذخائر العقبى ص 20 - الصواعق المحرقه تأ ليف ابن حجر ط قاهره ص 150 و 84 .

تاريخ الخلفاء تأ ليف جلال الدين سيوطى ص 307 كتاب نور الابصار تأ ليف شبلنجى ط مصر ص 114 - بحرانى در غاية المرام ص 237 حديث مذكور را به يازده طريق از عامه و هفت طريق از خاصه نقل كرده است .

حديث ثقلين : زيد بن ارقم از پيغمبر نقل كرده كه فرمود : گويا خدا مرا بسوى خويش دعوت نموده بايد اجابت كنم ولى دو چيز بزرگ و وزين را در بين شما ميگذارم : كتاب خدا واهل بيتم مواظب باشيد كه چگونه با آنها رفتار ميكنيدآن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اينكه بر كوثر من وارد شوند .

البداية و النهاية ج 5 ص 209 - ذخائر العقبى ص 16 - فصول المهمة ص 22 - خصائص ص 30 الصواعق المحرقه ص 147 - در غاية المرام 39 حديث از عامه و 82 حديث از خاصه نقل شده است .

حديث ثقلين از احاديث مسلم و قطعى است كه بسندهاى بسيار و عبارات مختلفى روايت شده و سنى و شيعه بصحتش اعتراف و اتفاق دارند .

از اين حديث و امثالش چند مطلب مهم استفاده ميشود : 1 - چنانچه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى ميماند عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهند ماند .

يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نميگردد .

2 - پيغمبر اسلام بوسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأ مين نموده و اهل بيتش را بعنوان مرجع علم و دانش بمسلمين معرفى كرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است .

3 - قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد .

4 - مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و با قول آنان تمسك جويند ، گمراه نميشوند و هميشه حق در نزد آنهاست .

5 - جميع علوم لازم و احتياجات دينى مردم در نزد اهل بيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد در ضلالت واقع نميشود و بسعادت حقيقى نائل ميگردد .

يعنى اهل بيت از خطا و اشتباه معصومند .

و بواسطه همين قرينه معلوم ميشود كه : مراد از اهل بيت و عترت ، تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيست بلكه افراد معينى ميباشند كه از هر جهت علوم دين كامل باشند و خطا و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابيطالب و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى بامامت منصوب شدند .

چنانچه در روايات نيز بهمين معنا تفسير شده است .

از باب نمونه : ابن عباس ميگويد : به پيغمبر اكرم گفتم : خويشان تو كه دوست داشتن آنها واجب است كيانند ؟ فرمود : على و فاطمه و حسن و حسين ( ينابيع المودة ص 311 ) جابر ميگويد : پيغمبر فرمود : خدا ذريه هر پيغمبريرا در صلب خودش قرار داده ولى ذريه مرا در صلب على قرار داد .

( ينابيع المودة ص 318 ) .

حديث حق : ام سلمه ميگويد : از رسول خدا شنيدم كه ميفرمود :على با حق و قرآن ميباشد و حق و قرآن نيز با على خواهند بود و از هم جدا نميشوند تا اينكه ب كوثر بر من وارد شوند .

در غاية المرام ص 539 اين مضمون به 14 حديث از عامه و 10 حديث از خاصه نقل شده است .

حديث منزلة : سعد بن وقاص ميگويد : رسول خدابعلى فرمود : آيا راضى نيستى كه تو نسبت بمن مانند هارون نسبت بموسى باشى جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود ؟ البداية و النهايه ج 7 ص 339 - ذخائر العقبى ص 63 - فصول المهمه ص 21 كفاية الطالب تأ ليف گنجى شافعى ص 148 - 154 .

خصائص ص 19 - 25 صواعق ص 177 - در غاية المرام ص 109 ، 100 حديث از عامه و 70 حديث از خاصه نقل است .

حديث دعوت عشيره : پيغمبر ص خويشانش را براى صرف غذا دعوت نمود پس ازتناول غذا بآنان فرمود : من كسى را سراغ ندارم كه بهتر از آنچه را كه من براى شما آورده ام براى قومش آورده باشد خدا بمن دستور داده كه شما را بسويش دعوت كنم پس كسيت كه در اين امر با من كمك كند و برادر و وصى و خليفه من در بين شما گردد ؟ تمام مردم سكوت كردند ولى على در عين حال كه از همه كوچكتر بود عرضه داشت : من وزير و يار شما ميشوم .

پس پيغمبردست بر گردن او نهاده فرمود : اين برادر و وصى و خليفه من منست .

بايد از او اطاعت كنيد .

پس آن جماعت از جا حركت نموده ميخنديدند و بابوطالب ميگفتند :محمد بتو دستورداد كه از پسرت اطاعت كنى ( تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 116 ) .

و از اينگونه احاديث زياد است از جمله : حذيفه ميگويد : رسول خدا فرمود : اگر على را خليفه و جانشين من قرار بدهيد و گمان نميكنم چنين كارى را انجام بدهيد او را راهنمائى با بصيرت خواهيد يافت كه شما را براه راست وادار ميكند .

حلية الاولياء تأ ليف ابو نعيم - ج 1 ص 64 - كفاية الطالب ط نجف سال 1356 ص 67 .

ابن مردويه ميگويد : پيغمبر فرمود : هر كس دوست دارد حيات و مرگش مانند من باشد و ساكن بهشت گردد بعد از من دوست دار على باشد و باهل بيت من اقتدا كند زيرا آنها عترت من و ازگل من آفريده شده اند و علم و فهم من نصيب آنان گشته پس بدا بحال كسانيكه فضل آنها را تكذيب نمايند شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد ( منتخب كنز العمال ) كه در حاشيه مسند احمد بچاپ رسيده ج 5 ص 94 .

در تأييد سخنان گذشته


آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم (ص ) بود و جمعى از صحابه حضور داشتند آنحضرت فرمود دوات و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من ( با رعايت آن ) هرگز گمراه نشويد بعضى از حاضرين گفتند ( اين مرد هذيان ميگويد كتاب خدا براى ما بس است ) آنگاه هياهوى حضار بلند شد پيغمبر اكرم فرمود برخيزيد و از پيش من بيرون رويد زيرا پيش پيغمبرى نبايد هياهو كنند .

[1] با توجه بمطالب فصل گذشته و توجه باينكه كسانيكه در اين قضيه ازعملى شدن تصميم پيغمبر اكرم (ص ) جلوگيرى كردند همان اشخاصى بودند كه فرداى همانروز از خلافت انتخابى بهره مند شدند و بويژه اينكه انتخاب خليفه را بياطلاع على (ع ) و نزديكانش نموده ، آنانرا در برابر كار انجام يافته قرار دادند آيا ميتوان شك نمود كه مقصود پيغمبر اكرم درحديث بالا تعيين شخص جانشين خود ومعرفى على (ع ) بود ؟ و مقصود از اين سخن ايجاد قيل و قال كه در اثر آن پيغمبر اكرم (ص ) از تصميم خود منصرف شود نه اينكه معناى جدى آن ( سخن نابجاى گفتن از راه غلبه مرض ) منظور باشد .

زيرا اولا - گذشته از اينكه در تمام مدت بيمارى از پيغمبر اكرم (ص ) حتى يك حرف نابجا شنيده نشده و كسى هم نقل نكرده است ، روى موازين دينى ، مسلمانى نميتواند پيغمبراكرم (ص ) را كه با عصمت الهى مصون است بهذيان و بيهوده گوئى نسبت دهد .

ثانيا - اگر منظور از اين سخن معناى جديش بود محلى براى جمله بعدى ( كتاب خدا براى ما بس است ) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پيغمبر اكرم (ص ) با بيماريش استدلال ميشد نه با اينكه با وجود قرآن نيازى بسخن پيغمبر نيست .

زيرا براى يك صحابى نبايست پوشيده بماند كه همان كتاب خدا ، پيغمبر اكرم (ص ) را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و بنص قرآن كريم مردم در برابر حكم خدا و رسول هيچگونه اختيار و آزادى عمل ندارند .

ثالثا - اين اتفاق در مرض موت خليفه اول تكرار يافت و وى بخلافت خليفه دوم وصيت كرد وقتى كه عثمان به امر خليفه ، وصيت نامه را مينوشت ، خليفه بيهوش شد با اينحال خليفه دوم سخنى را كه درباره پيغمبر اكرم (ص ) گفته بود درباره خليفه اول تكرار نكرد .

[2] گذشته از اينها خليفه دوم در حديث [3] ابن عباس به اين حقيقت اعتراف مينمايد وى ميگويدمن فهميدم كه پيغمبر اكرم (ص ) ميخواهد خلافت را تسجيل كند ، ولى براى رعايت مصلحت بهم زدم .

ميگويد : خلافت از آن على بود [4] ولى اگر بخلافت مينشست مردم را بحق و راه راست وادار ميكرد و قريش زير بار آن نميرفتند از اين روى وى را از خلافت كنار زديم .

با اينكه طبق موازين دينى بايد متخلف از حق را بحق وادار نمود نه حق را براى خاطر متخلف ترك نمود موقعيكه براى خليفه اول خبر آوردند كه جمعى از قبائل مسلمان از دادن زكوه امتناع ميورزند ، دستور جنگ داد و گفت ( اگر عقالى راكه پيغمبر خدا ميدادند بمن ندهند با ايشان ميجنگم ) [5] و البته مراد از اين سخن اين بود كه بهر قيمت تمام شود بايد حق احياء شود البته موضوع خلافت حقه از يك عقال مهمتر و با ارزشتر بود .



[1] البداية و النهاية ج 5 ص 227 - شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 133 - الكامل فى التاريخ ج 2 ص 217 - تاريخ الرسل و الملوك ، تأ ليف طبرى ج 2 ص 436 .

[2] الكامل ، تأ ليف ابن اثير ج 2 ص 292 شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 54 .

[3] شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 134 .

[4] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 137 .

[5] البداية و النهاية ، ج 6 ، ص 311 .


امامت در بيان معارف الهيه
در بحثهاى پيغمبر شناسى گذشت كه طبق قانون ثابت و ضرورى هدايت عمومى ، هر نوع از انواع آفرينش از راه تكوين و آفرينش بسوى كمال و سعادت نوعى خود هدايت و رهبرى ميشود .

نوع انسان نيز كه يكى از انواع آفرينش است از كليت اين قانون عمومى مستثنى نيست و از راه غريزه واقع بينى و تفكر اجتماعى ، در زندگى خود بروش خاصى بايد هدايت شود كه سعادت دنيا و آخرتش را تامين نمايد و بعبارت ديگر بايد يك سلسله اعتقادات و وظائف عملى را درك نموده روش زندگى خود را بآنها تطبيق كند تا سعادت و كمال انسانى خود را بدست آورد و گفته شد كه راه درك اين برنامه زندگى كه بنام دين ناميده ميشود راه عقل نيست بلكه راه ديگرى است كه بنام وحى و نبوت كه در برخى از پاكان جهان بشريت بنام انبياء ( پيغمبران خدا ) يافت ميشود .

پيغمبرانند كه وظائف انسانى مردم را بوسيله وحى از جانب خدا دريافت داشته بمردم ميرسانند تا در اثر بكار بستن آنها تامين سعادت كنند .

روشن است كه اين دليل ، چنانكه لزوم و ضرورت چنين دركى را در ميان افرادبشر بثبوت ميرساند ، همچنين لزوم و ضرورت پيدايش افرادى را كه پيكره دست نخورده اين برنامه را حفظ كنند و در صورت لزوم بمردم برسانند ، بثبوت ميرساند .

چنانكه از راه عنايت خدائى لازم است اشخاصى پيدا شوند كه وظائف انسانى را از راه وحى درك نموده بمردم تعليم كنند ، همچنان لازم است كه اين وظائف انسانى آسمانى براى هميشه در جهان انسانى محفوظ بماند و درصورت لزوم بمردم عرض و تعليم شود يعنى پيوسته اشخاصى وجودداشته باشند كه دين خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم بمصرف برسد .

كسيكه متصدى حفظ و نگهدارى دين آسمانى است و از جانب خدا باين سمت اختصاص يافته ، امام ناميده ميشود چنانكه كسيكه حامل روح وحى و نبوت ومتصدى اخذ و دريافت احكام و شرايع آسمانى از جانب خدا ميباشد نبى نام دارد وممكن است نبوت و امامت در يكجا جمع شوند و ممكن است از هم جدا باشند و چنانكه دليل نامبرده عصمت پيغمبران را اثبات ميكرد ، عصمت ائمه و پيشوايان را نيز اثبات ميكند زيرا بايد خدا را براى هميشه دين واقعى دست نخورده وقابل تبليغى در ميان بشر داشته باشد و اين معنى بدون عصمت و مصونيت خدائى صورت نبندد .

فرق ميان نبى و امام


دليل گذشته در مورد دريافت داشتن احكام و شرائع آسمانى كه بواسطه پيغمبران انجام ميگيرد همين قدر اصل وحى يعنى گرفتن احكام آسمانى را اثبات ميكند نه استمرار و هميشگى آنرا بخلاف حفظ و نگهدارى آن كه طبعا امرى است استمرارى و مداوم .

و از اينجا است كه لزوم ندارد پيوسته پيغمبرى در ميان بشر وجود داشته باشد ولى وجود امام كه نگهدارنده دين آسمانى است پيوسته در ميان بشرلازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نميشود بشناسند يا نشناسند وخداى متعال در كتاب خود ميفرمايد ( فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين ) سوره انعام آيه 89 و اگر بهدايت ما ، كه هرگز تخلف نميكند ، كافران ايمان نياوردند ما گروهى را بآن موكل كرده ايم كه هرگز بآن كافر نخواهند شد .

و چنانكه اشاره شد نبوت و امامت گاهى جمع ميشود و يك فرد داراى هر دو منصب پيغمبرى و پيشوائى ( اخذ شريعت آسمانى و حفظ بيان آن ) ميشود و گاهى از هم جدا ميشوند چنانكه در ازمنه اى كه از پيغمبران خالى است در هر عصر امام حقى وجود دارد و بديهى است عدد پيغمبران خدا محدود و هميشه وجود نداشته اند .

خداى متعال در كتاب خود جمعى از پيغمبران را بامامت معرفى فرموده است چنانكه درباره حضرت ابراهيم ميفرمايد ( و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين ) سوره بقره آيه 124 وقتيكه خداى ابراهيم او را بكلمه هائى امتحان كرد پس آنها را تمام كرده و بآخر رسانيد فرمود : من تو را براى مردم امام و پيشوا قرار ميدهم ابراهيم گفت و از فرزندان من - فرمود عهد و فرمان من بستمكاران نميرسد .

و ميفرمايد : ( و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا ) سوره انبياء آيه 73 و ما ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه بامر ماهدايت و رهبرى ميكردند .

امامت در باطن اعمال



امام چنانكه نسبت بظاهر اعمال مردم پيشوا و راهنماست همچنان در باطن نيز سمت پيشوائى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن بسوى خدا سير ميكند .

براى روشن شدن اين حقيقت بدو مقدمه زيرين بايد عطف توجه نمود .

اول - جاى ترديد نيست كه بنظر اسلام و سايراديان آسمانى يگانه وسيله سعادت و شقاوت (خوشبختى و بدبختى ) واقعى و ابدى انسان ، همانا اعمال نيك و بد اوست كه دين آسمانى تعليمش ميكند وهم از راه فطرت و نهاد خدادادى نيكى و بدى آنها را درك مينمايد .

و خداى متعال از راه وحى و نبوت اين اعمال را مناسب طرز تفكر ما گروه بشر با زبان اجتماعى خودمان ، در صورت امر و نهى و تحسين و تقبيح بيان فرموده و در مقابل طاعت و تمرد آنها ، براى نيكوكاران و فرمانبرداران ، زندگى جاويد شيرينى كه مشتمل بر همه خواستهاى كمالى انسان ميباشد ،نويد داده و براى بدكاران و ستمگران زندگى جاويد تلخى كه متضمن هر گونه بدبختى و ناكامى ميباشد خبر داده است .

و جاى شك و ترديد نيست كه خداى آفرينش كه از هر جهت بالاتر از تصور ما است ، مانند ما تفكر اجتماعى ندارد و اين سازمان قراردادى آقائى و بندگى وفرمانروائى و امر و نهى و مزد و پاداش در بيرون از زندگى اجتماعى ما وجود ندارد و دستگاه خدائى همانا دستگاه آفرينش است كه در آن هستى و پيدايش هر چيز بآفرينش خدا طبق روابط واقعى بستگى دارد و بس .

و چنانكه در قرآن كريم [1] و بيانات پيغمبر اكرم (ص ) شاره شده دين مشتمل بحقايق و معارفى است بالاتر از فهم عادى ما كه خداى متعال آنها را با بيانى كه با سطح فكر ما مناسب و با زبانى كه نسبت بما قابل فهم است ، براى ما نازل فرموده است .

از اين بيان بايد نتيجه گرفت كه ميان اعمال نيك و بد و ميان آنچه در جهان ابديت از زندگى و خصوصيات زندگى هست ، رابطه واقعى برقرار است كه خوشى و ناخوشى زندگى آينده بخواست خدا مولود آنست .

و به عبارت ساده تر در هر يك از اعمال نيك و بد ، در درون انسان واقعيتى بوجود ميآيد كه چگونگى زندگى آينده او مرهون آنست .

انسان بفهمد يا نفهمد ، درست مانند كودكى است كه تحت تربيت قرار ميگيرد ، وى جز دستورهائى كه از مربى با لفظ بكن و نكن ميشنود و پيكر كارهائى كه انجام ميدهد ، چيزى نميفهمدولى پس از بزرگ شدن و گذرانيدن ايام تربيت بواسطه ملكات روحى ارزنده اى كه در باطن خود مهيا كرده در اجتماع بزندگى سعادتمندى نائل خواهد شد و اگر از انجام دستورهاى مربى نيكخواه خود سرباز زده باشد جز بدبختى بهره اى نخواهد داشت .

يا مانند كسيكه طبق دستور پزشك بدوا و غذا و ورزش مخصوصى مداومت مينمايد وى جز گرفتن و بكار بستن دستور پزشك با چيزى سر و كار ندارد ولى با انجام دستور ، نظم و حالت خاصى در ساختمان داخلى خود پيدا ميكند كه مبدأ تندرستى و هرگونه خوشى و كاميابى است .

خلاصه انسان در باطن اين حيات ظاهرى حيات ديگر باطنى ( حيات معنوى ) دارد كه از اعمال وى سرچشمه ميگيرد و رشد ميكند و خوشبختى و بدبختى وى در زندگى آن سرا ،بستگى كامل بآن دارد .

قرآن كريم نيز اين بيان عقلى را تأ ييد ميكند و در آيات[2] بسيارى براى نيكوكاران و اهل ايمان حيات ديگر و روح ديگرى بالاتر از اين حيات و روشنتر از اين روح اثبات مينمايد و نتايج باطنى اعمال را پيوسته همراه انسان ميداند و در بيانات نبوى نيز بهمين معنى بسيار اشاره شده است .

[3] دوم - اينكه بسيار اتفاق ميافتد كه يكى از ما كسى را بامرى نيك يا بد راهنمائى كند در حاليكه خودش بگفته خود عامل نباشد ولى هرگز پيغمبران و امامان كه هدايت و رهبريشان بامر خداست ، اين حال تحقق پيدا نميكند ايشان بدينى كه هدايت ميكنند و رهبرى آن را بعهده گرفته اند ،خودشان نيز عاملند و بسوى حيات معنوى كه مردم را سوق ميدهند ، خودشان نيز داراى همان حيات معنوى ميباشند زيرا خدا تا كسى را خود هدايت نكند هدايت ديگران را بدستش نميسپارد و هدايت خاص خدائى هرگز تخلف بردار نيست .

از اين بيان ميتوان نتايج زيرا را بدست آورد : 1 - در هر امتى ، پيغمبر و امام آن امت در كمال حيات معنوى دينى كه بسوى آن دعوت و هدايت ميكنند ، مقام اول را حائز ميباشند زيرا چنانكه شايد وبايدبدعوت خود شان عامل بوده و حيات معنوى آنرا واجدند .

2 - چون اولند و پيشرو و راهبر همه هستند از همه افضلند .

3 - كسيكه رهبرى امتى را بامر خدا بعهده دارد چنانكه در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنما است در مرحله حيات معنوى نيز رهبر و حقائق اعمال با رهبرى او سير ميكند[4] .

[1] از باب نمونه : و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم .

سوره زخرف آيه 4 .

يعنى : قسم باين كتاب روشن .

ما قرآن را عربى قرار داديم شايد تعقل كنيد .

و اين قرآن در ام الكتاب نزد ما عالى و حكيم است .

[2] مانند اين آيات : و جائت كل نفس معها سائق و شهيد .

لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد - سوره ق آيه 21 - يعنى : تمام نفوس با گواه و مأ مور در قيامت مبعوث ميگردند ( و بآنان گفته ميشود ) تو از اين زندگى غافل بودى ، پس ما پرده غفلت را از ديدگانت برداشتيم ، و اكنون ديده ات تيز بين شده است .

من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيواة طيبة - سوره نحل آيه97 - يعنى : هر كس عمل نيكى انجام دهد و مؤمن باشد ، ما او را زنده ميكنيم ، زندگى پاكيزه و خوبى .

استجيبوالله و للرسول اذا دعاكم لايحييكم - سوره انفال آيه 34 - يعنى : وقتى كه خدا ورسول شما را بچيزى دعوت كردند كه زنده تان ميكند اجابت كنيد .

يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء - آل عمران آيه30 - يعنى روزيكه هر كس هر كار خوب و بدى انجام داده حاضر بيابد .

انا نحن نحيى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شيئى احصيناه فى امام مبين - يس آيه 12 - يعنى : ما مردگانرا زنده ميكنيم و اعمال و آثارشان را ثبت مكنيم ، و همه چيز را در امام مبين احصا كرده ايم .

[3] از باب نمونه : خداوند متعال در حديث معراج به پيغمبر ميفرمايد : فمن عمل برضائى الزمه ثلث خصال اعرضه شكرا لايخالطه الجهل و ذكرا لا يخالطه النسبان و محبة لايؤثرعلى محبتى المخلوقين .

فاذا احبنى ، احببته و افتح عين قلبه الى جلالى و لا اخفى عليه خاصة خلقى و اناجيه فى ظلم الليل و نور النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و اسمعه كلامى و كلام ملائكتى و اعرفه السر الذى سترته عن خلقى و البسه الحيا حتى يستحى منه الخلق و يمشى على الارض مغفورا له واجعل قلبه واعيا و بصيرا و لا اخفى عليه شيئا من جنة و لانارو اعرفه ما يمر على الناس فى القيامه من الهول و الشدة ، بحار الانوار چاپ كمپانى ج 17 ص 9 .

عن ابيعبدالله عليه السلام قال استقبل رسول الله صلى الله عليه و آله حارثة بن مالك بن النعمان الانصارى فقال له : كيف انت يا حارثة بن مالك ؟ فقال : يا رسول الله مؤمن حقا .

فقال له رسول الله .

لكل شيى ء حقيقة فما حقيقة قولك ؟ فقال يا رسول الله عزفت نفسى عن الدنيا فاسهرت ليلى و اظمأ ت هوا جرى فكأ نى انظر الى عرش ربى و قد وضع للحساب و كأ نى انظر الى اهل الجنة يتزاورون فى الجنة و كأ نى اسمع عواء اهل النار فى النار فقال رسول الله : عبد نور الله قلبه - وافى تأ ليف فيض جزء سوم ص 33 .

[4] و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات - سوره انبيا آيه 73 - يعنى : ما آنها را امام قرار داديم كه بوسيله امر ما مردم را هدايت كنند و انجام كارهاى نيك را بآنها وحى كرديم .

و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا - سوره سجده آيه 34 - يعنى : ما بعضى از آنها را امام قرار داديم تا مردم را بوسيله امر ما هدايت كنند ، زيرا آنان صبر كردند .

از اينگونه آيات استفاده ميشود كه .

امام علاوه بر ارشاد و هدايت ظاهرى ،داراى يك نوع هدايت و جذبه معنوى است كه از سنخ عالم امر و تجرد ميباشد .

و بوسيله حقيقت و نورانيت و باطن ذاتش ، در قلوب شايسته مردم تأ ثير و تصرف مينمايند و آنها را بسوى مرتبه كمال و غايت ايجاد جذب ميكند .

دقت شود .

ائمه و پيشوايان اسلام


بحسب آنكه از فصلهاى گذشته نتيجه گرفته ميشود ، در اسلام پس از رحلت پيغمبر اكرم (ص ) در ميان امت اسلامى پيوسته امامى ( پيشواى منصوب ) از جانب خدا بوده و خواهد بود .

و احاديث انبوهى [1] از پيغمبر اكرم (ص ) در توصيف ايشان و در عدد ايشان و در اينكه همه شان از قريشند و اهل بيت پيغمبرند و در اينكه ( مهدى موعود ) از ايشان و آخرينشان خواهد بود ، نقل شده است .

و همچنين نصوص[2] از پيغمبر اكرم در امامت على عليه السلام كه امام اول است وارد شده است و همچنين نصوص قطعى از پيغمبر اكرم (ص ) و على (ع ) درامامت امام دوم و بهمين ترتيب گذشتگان ائمه بامامت آيندگانشان نص قطعى نموده اند .

به مقتضاى اين نصوص ، ائمه اسلام دوازده تن ميباشند و نامهاى مقدس شان باين ترتيب است .

1 - على بن ابى طالب (عليه السلام)

2 - حسن بن على (عليه السلام)

3 - حسين بن على (عليه السلام)

4 - على بن حسين (عليه السلام)

5 - محمد بن على (عليه السلام)

6 - جعفر بن محمد (عليه السلام)

7 - موسى بن جعفر(عليه السلام)

8 - على بن موسى (عليه السلام)

9 - محمد بن على (عليه السلام)

10 - على بن محمد (عليه السلام)

11 - حسن بن على (عليه السلام)

12 - مهدى (عليه السلام)

بحث در ظهور مهدى (ع ) از نظر عمومى
در بحث نبوت و امامت اشاره كرديم كه بموجب قانون هدايت عمومى كه در همه انواع آفرينش جارى است ، نوع انسان به حكم ضرورت با نيروئى ( نيروى وحى ونبوت ) مجهز است كه او را بسوى كمال انسانيت و سعادت نوعى راهنمائى ميكندو بديهى است كه اگر اين كمال و سعادت براى انسان كه زندگيش زندگى اجتماعى است ، امكان و وقوع نداشته باشد اصل تجهيز لغو و باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد .

و با بيانى ديگر بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون بسعادت ( بتمام معنى ) ميباشد و باميد رسيدن چنين روزى قدم بر ميدارد و اگر اين خواسته تحقق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى در نهادوى نقش نميبست چنانكه اگر غذائى نبود گرسنگى نبود و اگر آبى نبود تشنگى تحقق نميگرفت و اگر تناسلى نبود تمايل جنسى تصور نداشت .

از اين روى به حكم ضرورت ( جبر ) آينده جهان روزى را دربر خواهد داشت كه درآن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا همزيستى نمايد و افرادانسانى غرق فضيلت و كمال شوند .

و البته استقرار چنين وضعى به دست خود انسان خواهد بود و رهبر چنين جامعه اى منجى جهان بشرى و بلسان روايات مهدى خواهد بود .

در اديان و مذاهب گوناگون كه در جهان حكومت ميكنند ، مانند وثنيت و كليميت وسيحيت و مجوسيت و اسلام ، از كسى كه نجات دهنده بشريت است ، سخن به ميان آمده و عموما ظهور او را نويد داده اند اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و حديث متفق عليه پيغمبر اكرم (ص ) ( المهدى من ولدى ) .

ترجمه - مهدى موعود از فرزندان من از نسل من ميباشد .

اشاره به همين معنى است .

بحث در ظهور مهدى (ع ) از نظر خصوصى
علاوه بر احاديث بيشمارى كه از طريق عامه و خاصه از پيغمبر اكرم (ص ) و ائمه اهل بيت (ع ) در ظهور مهدى (ع ) و اينكه از نسل پيغمبر ميباشد و با ظهور خودجامعه بشرى را به كمال واقعى خواهد رسانيد و حيات معنوى خواهد بخشيد ، [1] روايات بيشمار ديگرى وارد است كه مهدى فرزند بلافاصله امام حسن عسكرى ( امام يازدهم ) ميباشد[2] و پس از تولد و غيبت طولانى ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد چنانكه با ظلم و جور پر شده باشد .

[1] از باب نمونه :قال ابو جعفر عليه السلام : اذا قام قائمنا وضع اللّه يده على روس العباد فجمع به عقولهم و كملت به احلامهم .

بحار الانوار ج 52 ص 328 و336 قال ابو عبداللّه عليه السلام : العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جائت به الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين .

فاذا قائم قائمنا اخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثها فى الناس وضم اليها الحرفين حتى يبثها سبعة و عشرين حرفا .

بحار الانوار ج 52 ص 336 .

[2] از باب نمونه : قال على بن موسى الرضا عليه السلام فى حديث ( الى ان قال )الامام بعدى محمد ابنى و بعد ممد ابنه على و بعد على ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبته المطاع فى ظهوره لو لم يبق من الدينا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملاء الارض ، عدلا كما ملئت جورا و امامتى فاخبار عن الوقت و لقد حدثنى ابى عن ابيه عن ابائه عن على ان النبى قيل له يا رسول الله متى بخرج القائم من ذريتك فقال : مثله مثل الساعة لا يجليهالوقتها الا هو ثقلت فى السموات و الارض لا يأ تيكم الا بغتة .

بحار الانوار ج 51 ص 154 .

صفر بن ابى دلف قال سمعت ابا جعفر محمد بن الرضا عليه السلام يقول : الامام بعدى ابنى على ، امره امرى و قوله قولى و طاعته طاعتى ، و الامام بعده ابنه الحسن ، امره امر ابيه و قوله قول ابيه و طاعته طاعة ابيه .

ثم سكت ، فقلت له يا ابن رسول الله فمن الامام بعد الحسن فبكى بكاء شديدا ثم قال : ان من بعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر - بحار الانوار ج 51 ص 158 .

موسى بن جعفر ثم قال : قال سمعت ابا محمد الحسن بن على يقول : كأ نى بكم و قداختلفتم بعدى فى الخلف منى اما ان المقربالأ ئمة بعد رسول الله المنكر لولدى كمن اقر بجميع انبياء الله و رسله ثم انكر نبوة اما ان رسول اللّه و المنكر لرسول الله كمن انكر جميع الانبياء طاعة آخرنا كطاعة اولنا و المنكر لآخرنا كالمنكرلاولنا اما ان لولدى غيبة يرتاب فيها الناس الا من عصمه الله .

بحار الانوار ج 51 ص 160 .


اشكالى چند و پاسخ آنها

مخالفين شيعه اعتراض ميكنند كه طبق اعتقاد اين طائفه ، امام غايب بايد تاكنون نزديك بدوازده قرن عمر كرده باشد در صورتيكه هرگز انسان عمر باين درازى نميكند .

پاسخ - بناى اعتراض باستبعاد است و البته عمر باين درازى و بيشتر از اين قابل استبعاد ميباشد ولى كسيكه باخبارى كه در خصوص امام غايب از پيغمبر اكرم (ص ) و سائر ائمه اهل بيت (ع ) وارد شده مراجعه نمايد خواهد ديد نوع زندگى امام غائب را بطريق خرق عادت معرفى ميكنند .

و البته خرق عادت غير از محال است و از راه علم هرگز نميتوان خرق عادت را نفى كرد .

زيرا هرگز نميتوان اثبات كرد كه اسباب و عواملى كه در جهان كار ميكنند تنهاهمانها هستند كه ما آنها را ديده ايم و ميشناسيم ديگر اسبابى كه ما از آنها خبر نداريم ، يا آثار و اعمال آنها را نديده ايم ، يا نفهميده ايم ، وجود ندارد .

از اين روى ممكن است در فردى يا افرادى از بشر اسباب و عواملى بوجود آيد كه عمرى بسيار طولانى هزار يا چندين هزار ساله براى ايشان تأ مين نمايدو از اين جا است كه جهان پزشكى تاكنون از پيدا كردن راهى براى عمرهاى بسيار طولانى نوميد و مأ يوس نشده است .

اين اعتراض از مليين مانند كليميت و مسيحيت و اسلام كه بموجب كتابهاى آسمانى خودشان ، خرق عادت و معجزات پيغمبران خدا را قبول دارند ، بسيار شفگفت آور است .

مخالفين شيعه اعتراض ميكنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقائق آئين و راهنمائى مردم لازم ميدانند و غيبت امام ناقض اين غرض است زيرا امامى كه بواسطه غيبتش ، مردم هيچگونه دسترسى بوى ندارند ، فائده اى بر وجودش مترتب نيست و اگر خدا بخواهد اممى را براى اصلاح جهان بشرى برانگيزد قادر است كه درموقع لزوم او را بيافريند ديگر بآفرينش چندين هزار سال پيش از موقع وى نيازى نيست .

پاسخ - اينان بحقيقت معنى امامت پى نبرده اند زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمائى ظاهرى و مردم نيست و اما چنانكه وظيفه راهنمائى صورت مردم را بعهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را بعهده دارد و او است كه حيات معنوى مردم را تنظيم ميكند و حقايق اعمال را بسوى خدا سوق ميدهد .

بديهى است كه حضور و غيبت جسمانى امام در اين باب تأ ثيرى ندارد و امام ازراه باطن بنفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد اگرچه از چشم جسمانى ايشان مستور است و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانيش تاكنون نرسيده است .

خاتمه : پيام معنوى شيعه
پيام معنوى شيعه بجهانيان يك جمله بيش نيست و آن اين است كه خدا را بشناسيد و تعبير ديگر راه خدا شناسى را پيش گيرند تا سعادتمند و رستگار شوند و اين همان جمله ايست كه پيغمبر اكرم (ص ) براى نخستين بار دعوت جهانى خود را با آن افتتاح فرمود اى مردم خدا را بيگانگى بشناسيد و اعتراف كنيدتا رستگار شويد در توضيح اين پيام بطور اجمال ميگوئيم :ما افراد بشر بحسب طبع دلداده بسيارى از مقاصد زندگى ولذائذ مادى هستيم خوردنيها و نوشيدنيهاى گوارا و پوشيدنيهاى شيك وكاخها و منظره هاى فريبنده ،همسر زيبا و دلنواز ، دوستان صميمى و ثروت سنگين يا از راه قدرت و سياست مقام و جاه و بسط سلطه و فرمانروائى و خورد كردن هر چيزى كه با خواسته هاى ما مخالفت ميكند ميخواهيم و دوست داريم .

ولى با نهاد خدادادى خود ميفهميم كه اين همه لذائذ و مطالب براى انسان آفريده شده نه انسان براى آنها ، و آنها بدنبال انسان بايد باشند نه انسان بدنبال آنها .

هدف نهائى بودن شكم و پائينتر از شكم منطق گاو و گوسفند است و دريدن و بريدن و بيچاره كردن ديگران منطق ببر و گرگ و روباه است منطق انسان منطق فطرى خردميباشد و بس .

منطق خرد با واقع بينى خود ، ما را بسوى پيروى حق هدايت ميكند نه بسوى دلخواه انواع شهوترانى و خودبينى و خودخواهى منطق خرد انسانرا جزئى از جمله آفرينش ميداند كه هيچگونه استقلال و سرخودى ندارد ، و بر خلاف آنچه انسان خود رافرمانرواى آفرينش پنداشته بگمان خود طبيعت سركش را بخواسته هاى خود رام ميكندو بزانو درميآورد خودش نيز آلت دست طبيعت و يكى از دستياران و فرمانبرداران آنست .

منطق خرد انسان را دعوت ميكند كه در دركى كه از هستى اين جهان گذاران دارد دقيق شود تا روشن گردد كه هستى جهان و هر چه در آنست از پيش خودشان نيست بلكه جهان و هرچه در آنست از يك منبع نامتناهى سرچشمه ميگيرد تا روشن گرددكه اينهمه زشت و زيبا و موجودات زمين و آسمانى كه در صورت واقعيتهاى مستقل در ديده انسان جلوه ميكند ، در پناه واقعيت ديگرى واقعيت دار مينمايد و در زير پرتو آن پيدا و هويدا شده اند نه از خود و نه از پيش خود و چنانكه واقعيتها و قدرتها و عظمتهاى ديروزى ، امروز افسانه اى بيش نيستند واقعيتهاى امروزى نيز همچنانند و بالاخره همه چيز در پيش خود افسانه اى بيش نيست .

تنها خداست كه واقعيتى است غير قابل زوال و همه چيز در پناه هستى او رنگ هستى مييابند و با روشنائى ذات او روشن و پيدا ميشوند .

هنگامى كه انسان با چنين دركى مجهز شود آنوقت است كه خيمه هستى او در پيش چشمش مانند حباب روى آب فرو ميخوابد و عيانا مشاهده ميكند كه جهان و جهانيان بيك هستى نامحدود وحيات و قدرت و علم و هر گونه كمال نامتناهى تكيه زده اند و انسان و هر پديده ديگر جهانى مانند دريچه هاى گوناگونى هستندكه هر كدام باندازه ظرفيت خود ماوراء خود را كه جهان ابديت است نشان ميدهند .

آنوقت است كه انسان اصالت و استقلال را از خود و از هر چيز گرفته بصاحبش رد ميكند و دل از هر جا كنده بخداى يگانه ميپيوندد و در برابر عظمت و كبرياى وى بچيزى جز وى سر تعظيم فرود نميآورد آنوقت است كه انسان تحت ولايت و سرپرستى پروردگار پاك قرار ميگيرد هر چه را بشناسد با خدا ميشناسد و با هدايت و رهبرى خدا با اخلاقى پاك واعمالى نيك ( آئين اسلام و تسليم حق كه آئين فطرت است ) متلبس ميگردد .

اينست آخرين درجه كمال انسانى و مقام انسان كامل يعنى امام كه بموهبت خدائى باين مقام رسيده و كسانيكه از راه اكتساب باين كمال نائل شوند با اختلاف درجاتى كه دارند پيروان حقيقى امام ميباشند .

و از اينجا روشن ميشود كه خدا شناسى و امام شناسى هرگز از هم جدا نميشوند چنانكه خدا شناسى و خود شناسى از هم جدا نميشوند زيرا كسيكه هستى مجازى خود را بشناسد هستى حقيقى خداى بينياز را شناخته است .

 


 

نوشته شده توسط مردانی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 0:49 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


تشيع و امامت


امامت‏يكى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى - دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است.
امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است.
شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند. و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند.
پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت.
پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد.
مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است.
همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.
رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او
پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم
«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2)
فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است.
امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد:
«ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4)
خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد.
خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند.
بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند.
با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت.
در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه - كه قبلا اسلام آورده بودند - انجام گرفت، پيامبر - خطاب به آنان - گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد.
آنان - كه 73 مرد و 2 زن بودند - گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم.
در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم.
پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست. آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند.
سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5)
اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى - نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد. اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد.
اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند.
بنابراين - بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند.
در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود - كه منشا دينى داشته - اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه - پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت - فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.
مساله خلافت از منظر على (ع)
مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست.
در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد:
«فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6)
شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته.
بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند.
در جاى ديگر مى‏فرمايد:
«فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) .
رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود.
امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود:
«لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين. اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8)
از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد. حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است.
جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است.
ابن ابى الحديد مى‏گويد:
لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) .
عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد:
پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود:
«و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10)
بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد.
آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند.
بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود.
يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند.
كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت:
آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) .
ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند.
بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند.
از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند.
بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است.
يكى از نويسندگان - كه سابقه حوزوى نيز دارد - چنين مى‏نويسد:
«خلافت‏يك مقام سياسى - اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى - نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره
«لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة‏» (12)
و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند. اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت - كه همه دانايى است - مدخليت دارد» . (13)
اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى - دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند.
خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» - كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود - مى‏گويد:
«الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» .
و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد:
لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» .
خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا - كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد - تفسيرى جز رهبرى سياسى - دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.
مولا امير مؤمنان (ع) در مقام بيان حكمت فرائض الهى، از جمله فريضه امامت، مى‏فرمايد:
«و الامامة نظاما للامة. و الطاعة تعظيما للامامة‏» .
ابن ابى الحديد، در شرح مى‏نويسد:
«و فرضت الامامة نظاما للامة، و ذلك لان الخلق لا يرتفع الهرج و العسف و الظلم و الغضب و السرقة عنهم، الا بوازع قوى، و ليس يكفى فى امتناعهم قبح القبيح، و لا وعيد الآخرة، بل لا بد لهم من سلطان قاهر ينظم مصالحهم، فيردع ظالمهم، و ياخذ على ايدى سفهائهم.
و فرضت الطاعة تعظيما للامامة، و ذلك لان امر الامامة لا يتم الا بطاعة الرعية، و الا فلو عصت الرعية امامها لم ينتفعوا بامامته و رئاسته عليهم‏» . (14)
امامت، براى ايجاد نظم در امت، از جانب شرع واجب شده، تا جلوى نابسامانيها گرفته شود، زيرا اگر قدرت قاهره نباشد، تبه‏كاران سلامت جامعه را بر هم مى‏زنند، و تنها نماياندن قبح قبيح يا وعد و وعيد، باز دارنده نمى‏تواند باشد، بايد سلطه نيرومندى باشد و در تنظيم امور بكوشد و مصالح همگانى را به گونه شايسته رعايت نمايد، جلو ستمگر را بگيرد و دست‏سبك سران را كوتاه كند.
اين گونه‏اى استدلال عقلانى است، كه گفته شود چون مقام حكمت الهى اقتضا كرده تا شريعت را بفرستد و احكام انتظامى براى نظم جامعه مقرر سازد. و به همين دليل و بر اساس همين حكمت، بايستى شايستگان اجراى اين احكام را نيز معرفى كند و نمى‏شود اين مهم را به اختيار مردم واگذار كرده باشد.
كسانى شايسته اين منصب هستند كه از كمال عقلى و توانايى لازم و آگاهى دينى كاملى برخوردار باشند. و اين همان شرايط امامت است كه در كلام شيعى مطرح مى‏باشد و مقصود از حكومت دينى نيز همين است و بس.
روشن نيست نويسنده مذكور بر چه مبنايى دين را از سياست جدا گرفته، و از كجا و در كجا ديده‏اند كه مردم از پيش خود، پيامبر اكرم را چون شايسته مقام رهبرى سياسى يافته بودند برگزيده و با او بيعت كردند. بلكه همانگونه كه اشارت رفت، پيامبر اكرم (ص) در موارد متعدد - براى تحكيم و تثبيت پايه‏هاى سياست‏خويش، از مردم عهد و پيمان مى‏گرفت و بيعت تحت الشجره يكى از آن موارد است.
يا بيعت رضوان در پايان سال ششم هجرت در منزلگاهى به نام «حديبيه‏» (16) انجام گرفت. بدين گونه كه پيامبر اكرم (ص) با بيش از هزار نفر از صحابه به قصد عمره رهسپار مكه گرديد، هنگامى كه به «عسفان‏» (17) رسيدند، آگاه شدند كه قريش بر آن است كه راه را بر ايشان ببندد. لذا مسير خود را تغيير دادند، تا هنگامى كه به «حديبيه‏» نزديك شدند، حضرت، به وسيله عثمان پيام فرستاد كه براى جنگ نيامده‏ايم و قصد زيارت خانه خدا داريم، ولى برگشت عثمان به تاخير افتاد، و شايع گرديد كه او را كشته‏اند.
در اين موقع، پيامبر اكرم (ص) تصميم گرفت، هرگونه كه هست‏با قريش مقابله كند، پس افراد همراه را فراخوانده از آنان پيمان گرفت تا آماده جنگ باشند.
همگى جز يك نفر به نام «جد بن قيس‏» با او بيعت كردند و آمادگى خود را براى جنگ نشان دادند. ولى حادثه با مصالحه پايان يافت (18) .
ملاحظه مى‏شود كه اين بيعت، با مساله انتخاب و رهبرى هيچ‏گونه ارتباطى ندارد و جز پيمانى در رابطه با آمادگى براى جنگ نبوده است.
دليل حكمت
مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد.
خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد.
خداوند كه فيض شريعت را - بر اساس حكمت - بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست. زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد. البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم.
البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.
خلافت از ديدگاه اهل سنت
از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است.
در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است:
«و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) .
اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است.
لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد:
«لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» .
چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟
در جواب مى‏گويد:
«لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» .
زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20)
با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست.
از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال - پايان خلافت على (ع) - مى‏دانند.
نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد:
«و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» .
سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود:
«الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) .
ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض - از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود.
خلاصه آن كه امامت و زعامت‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود.
و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند.
به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.
=====================================================
پى‏نوشت‏ها:
1- علامه حلى در باب حادى عشر - فصل ششم - مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . .
2- سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) .
3- سوره قلم 68: 4.
4- اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) .
5- رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85.
6- نهج البلاغة، خطبه: 3.
7- نهج البلاغة، خطبه: 26.
8- نهج البلاغة، خطبه: دوم.
9- شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139.
10- سوره انفال 8: 25.
11- رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25.
12- سوره فتح 48: 18.
13- حكمت و حكومت، ص 172.
14- شرح نهج البلاغه - ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90.
15- بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد.
16- نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد.
17- نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است.
18- رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330.
19- تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319.
20- شرح عقائد نسفيه، ص 110.
21- همان، ص


 

نوشته شده توسط مردانی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 0:44 موضوع تشيع و امامت | لینک ثابت


معجزه هاي رياضي و عددي در قرآن

 

برای سلامتی و تعجیل در فرج یوسف گمشده زهرا بگو

خداوند متعال در سوره بقره آيه ي 22 مي فرمايد : «اگر از آنچه كه بر بنده خودمان فرو فرستاده ايم در تعجب و ترديد مي باشيد . پس (حداقل) يك سوره مشابه آن بياوريد و در اين كار از هر كه خواهيد كمك بگيرد . و در آيه بعد از آن مي فرمايد : «اگر نتوانستيد كه هرگز هم نخواهيد توانست از آتشي بترسيد كه براي كافران آماده شده است» .

اصولاً قرآن به حدي شيوا و روان است كه هر كس حتي كمترين آشنايي با زبان عربي داشته باشد با خواندن يا شنيدن قرآن ناخودآگاه در مي يابد كه هيچ فرد سخنوري نمي تواند چنين بياني داشته باشد و كلام و سخن هيچ انساني نمي تواند باشد .

معجزه قرآن فقط به معارف عميق عقلي و اجتماعي ، علوم غيبي و معاني شگفت انگيز و شيوايي و رواني كلام محدود نمي شود و هر روز ابعاد تازه اي از شگفتيهاي قرآن كشف مي شود .

اكنون 20 مورد براي نمونه از اعجازهاي عددي و رياضي قرآن كه با استفاده از كامپيوتر تاكنون مشخص شده در زير مي آوريم :

1ـ كلمه (امام) به معناي رهبر و زمامدار الهي به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه مطابق است با روايات نقل شده از پيامبر اسلام (ص) از طريق شيعه و سني مبني بر اينكه تعداد امامان بعد از ايشان 12 نفر مي باشند . براي نمونه يكي از آيات قرآن كه كلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره يس آ‌يه 12 مي باشد: «وكل شييء أحصيناه في امام مبين» و ما هر چيزي را در امام روشنگري جمع نموده ايم .

نام دوازده امام كه جانشينان پيامبر (ص) مي با شند عبارتند : 1ـ امام اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) 2ـ امام حسن (ع) 3ـ امام حسين (ع) كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام برادر يكديگر مي باشند و هر دو فرزند امام اميرالمؤمنين (ع) مي باشند در حالي كه بقيه امامان عليهم السلام نسبت به يكديگر نسبت پدر و پسر دارند 4ـ امام سجاد (ع) 5ـ امام محمد باقر (ع) 6ـ امام جعفر صادق (ع) 

7ـ امام موسي كاظم(ع)8ـ امام رضا(ع) 9ـ امام جواد (ع) 10ـ امام هادي (ع) 11ـ امام حسن عسگري(ع) 12ـ امام مهدي (ع) كه طبق اعتقادات مسلمانان او زنده و غيرقابل رؤيت و در همه جا حاضر است و روزي قدرت جهان را همراه حضرت عيسي (ع) بدست مي گيرد .

براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب شريف و مقدس «اسرار آل محمد (ص) » نوشته شاگرد و سرباز فداكار امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام جناب سليم بن قيس هلالي .

2ـ كلمه (شهر) به معني ماه ، 12 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه مساوي تعداد ماههاي يكسال است .

3ـ كلمه (يوم) به معناي روز ، 365 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه مساوي تعداد روزهاي يكسال شمسي است .

4ـ كلمه (ساعه) 48 بار در قرآن كريم تكرار شده است كه در 24 مورد قبل از آن يكي از حروف ذكر شده است و در 24 مورد ديگر قبل از آن حرفي وجود ندارد . بنابراين هر مورد را كه در نظر بگيريم مطابق است با تعداد ساعات يك شبانه روز كه 24 ساعت مي باشد .

5ـ كلمه (سجد) به معناي سجده كرد و مشتقات آن (در زمان ماضي ، مضارع و امر) براي عاقلان 34 بار تكرار شده است كه اين عدد برابر است با تعداد سجده هاي واجب روزانه ، چون روزانه 17 ركعت نماز واجب است و هر ركعت 2 سجده دارد .

6ـ كلمه (رجل) به معناي مرد مساوي كلمه (امراه) به معناي زن هر كدام 24 بار آمده است .

7ـ كلمه (ملائكه) به معناي فرشتگان و كلمه (شيطان) به معناي اهريمن و يا جن هر كدام 88 بار تكرار شده است .

8ـ كلمه (استعاذه) به معناي پناه بردن و كلمه (ابليس) به معناي شيطان هر كدام 11 بار به كار رفته است .

9ـ كلمه (آخرت) به معناي جهان آخرت و كلمه (دنيا) به معناي اين جهان هر كدام 115 بار تكرار شده است .

10ـ كلمه (الحسنات) به معناي خوبي ها و كلمه (سيئات) به معناي گناهان هر كدام 180 بار تكرار شده است .

11ـ كلمه (الحياه) به معناي زندگي وكلمه (الموت) به معناي مرگ هر كدام 145 بار تكرار شده است .

12ـ كلمه (ارسل) به معناي فرستاد و مشتقات آن 513 بار در قرآن كريم تكرار شده است و نام 28 پيامبري كه در قرآن از آنها نامي آورده شده است نيز مجموعاً 513 بار تكرار شده است .

13ـ كلمه (الرسل) به معناي پيامبران و كلمه (الناس) به معناي مردم هر كدام 368 بار تكرار شده است .

14ـ كلمه (الرغبه) به معناي ميل و كلمه (الرهبه) به معناي ترس هر كدام 8 بار تكرار شده است .

15ـ نام مبارك پيامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً 5 بار در قرآن امده است (4 بار محمد و 1 بار احمد) و كلمه صلوات كه به معناي درود مي باشد و بيشتر براي  درود فرستادن بر پيامبر و خاندان پيامبر استفاده مي شود نيز 5 بار در قرآن تكرار شده است .

16ـ كلمه (ايثار) به معناي گذشت و فداكاري و كلمه (شح) به معناي بخل و تنگ نظري هر كدام 5 بار تكرار شده است .

17ـ كلمه (سرور) به معناي شادي و كلمه (حزن) به معناي غم و اندوه هر كدام 4 بار تكرار شده است .

18ـ كلمه (الحر) به معناي گرما و كلمه (البرد) به معناي سرما هر كدام 4 بار تكرار شده است .

19ـ عبارت (حزب الله) به معناي ياران خداوند و عبارت (حزب الشيطان) به معناي ياران شيطان هر كدام 3 بار تكرار شده است .

20ـ در قرآن كريم به اينكه 300 سال شمسي دقيقاً برابر 309 سال تمام قمري است به صورت مستقيم اشاره شده است .

اين مطلب وقتي مشخص شد كه يكي از علماي دين يهود از حضرت امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) پرسيد : چرا قرآن مدت توقف و خواب اصحاب كهف را 309 ذكر سال كرده است در حالي كه در حاشيه تورات ما اين مدت 300 سال نوشته شده است ؟

حضرت امير عليه السلام فرمودند : «سالهاي شما شمسي است ولي سالهاي ما قمري است» .

جالب اينجاست كه يكي از اساتيد رياضي اين محاسبات را انجام داده كه خلاصه قابل فهم آن چنين است :

سال شمسي يهود 365 روز تمام بوده است . بنابراين 300 سال آنها مي شود :

روز 109500=365×300

در حالي كه سال قمري برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه بنابراين 309 سال قمري برابر است با :

روز 109500=]48 دقيقه و 8 ساعت و 354 روز[ ×309

پس معلوم شد كه 300 سال شمسي يهود برابر است با 309 سال قمري نه يك روز كمتر نه بيشتر.

اين در حالي است كه تا صدها سال بعد از نزول قرآن هنوز شبانه روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقيقه و الي آخر تقسيم نشده بود . و حتي ساعت هنوز اختراع نشده بود .

بنابراين حضور هر كلمه در قرآن در مكان خاص و به تعداد معين حادي پيام و مفهوم ويژه اي
مي باشد كه در حقيقت يك نوع از اعجاز و معجزه مي باشد . زيرا مجموعه آيات قرآن در مدت نسبتاً طولاني 23 سال و در اوضاع و احوال مختلف مثلاً گاهي در جنگ و گاهي در صلح ، گاهي در مكه و گاهي در شعب ابيطالب و محاصره گاهي در مدينه و گاهي در سفر و گاهي در شب و گاهي در روز بر پيامبر (ص) نازل مي شد و چنين نبود كه پيامبر خدا (ص) مانند مؤلفان كتابهاي مختلف مدتي در كتابخانه اي خلوت كند و از سر فرصت و فراغت و يا با رجوع به منابع مختلف كتابي بنويسد .

يكي ديگر از اعجازهاي قرآن كه 2 سال قبل توسط  يكي از فارغ التحصيلان رشته آمار جناب آقاي كوروش جم نشان كشف شده است :

قبل از ‌آنكه آن را توضيح دهيم ابتدا سه نكته را متذكر مي شويم :

الف)همان طور كه مي دانيم تعداد كل آيات قرآن كريم 6236 آيه است كه يك عدد زوج است .

ب) همچنين مي دانيم كه قرآن 114 سوره دارد پس مجموعه شماره سوره هاي قرآن مي شود 6555 كه يك عدد فرد است:

(6555=114+000+4+3+2+1)

ج) اگر شماره ي هر سوره را با تعداد آيات آن سوره جمع كنيم عدد مخصوص آن سوره بدست مي آيد مثلاً براي سوره حمد كه اولين سوره قرآن مي باشد عدد مربوط مي شود 8‌ (7+1) و براي سوره بقره مي شود 288(286+2) و براي سوره آل عمران عدد مربوط مي شود 203 يعني (200+3) .

حال اگر اين عددهاي به دست آمده براي هر سوره را به تفكيك زوج و فرد در جدول هاي جداگانه اي قرار دهيم نتايج شگفت آوري به دست مي آيد .

جدول عددهاي حاصله ي فرد   جدول عددهاي حاصله ي زوج  
آل عمران 203 فاتحه 8
مائده 125 بقره 288
انعام 171 نساء 180
0  0  0 0  0  0 0  0  0 0  0  0
جمع كل 6555 جمع كل 6236

چهار مطلب شگفت انگيز در اين جدول ها ديده مي شود :

الف)مجموع اعداد جدول زوج برابر است با 6236 كه مساوي مجموع كل ‌آيات قرآن است و مجموع عددهاي حاصل از جدول فرد برابر است با 6555 كه همان عدد حاصل جمع شماره سوره هاي قرآن است .

ب) در هر جدول 27 سوره وجود دارند كه تعداد كل آيات آن سوره يك عدد زوج است و بنابراين در هر جدول نيز 30 سوره وجود دارد كه تعداد كل آيات آن سوره فرد است .

ج) در هر جدول به طور مساوي 57 سوره قرار مي گيرد .

د) مجموع اعداد جدول زوج يك عدد زوج شده است و مجموع اعداد جدول فرد يك عدد فرد شده است .

بدين ترتيب حتي اگر يك آيه از يك سوره اي كم شود يا زياد شود و يا يك سوره جابه جا شود تمام نظم فوق از بين مي رود .

بنابراين اين رابطه اثبات مي نمايد كه يك سوره و حتي يك آيه از قرآن شريف كم و يا زياد نشده است .

اكنون يك نوع ديگر از معجزات قرآن را بيان مي نماييم :

خداوند متعال در سوره صف آيه 6 مي فرمايد : «و به ياد آوريد هنگامي كه عيسي پسر مريم گفت اي بني اسرائيل من فرستاده خدا به سوي شما هستم در حالي كه تورات را كه قبل از من نازل شده تأييد مي كند و بشارت دهنده هستم به پيامبري كه بعد از من مي آيد و نام او احمد است» .

همچنين خداوند در سوره اعراف ، آيه ي 157 مي فرمايد : «مؤمنان كساني هستند كه از پيامبري پيروي مي كنند كه از هيچ بشري تعليم نديده است همان پيامبري كه يهوديان و مسيحيان نام او را در تورات و انجيل نوشته شده مي يابند» .

حال اگر در همان زمان كه قرآن نازل شد ، نام پيامبر در تورات و انجيل وجود نداشت فوراً علماي يهود كه دائماً از نزديك مراقب اسلام بودند براي اثبات عدم حقانيت قرآن به مسلمانان اعلام مي كردند كه چنين چيزي نيست و تورات و انجيل را به مسلمانان نشان مي دادند .

در حالي كه چنين چيزي اتفاق نيفتاد و خود اين مسأله نشانگر اين است كه نام مبارك پيامبر در زمان نزول اين آيات در كتابهاي مقدس يهوديان و مسيحيان بوده است و آنها با اين نام مقدس كاملاً آشنايي داشته اند به همين دليل خداوند متعال در سوره انعام آيه 20 مي فرمايد : «اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان) پيامبر را مي شناسند همچنانكه فرزندان خود را مي شناسند» .

اما در قرنهاي بعد نام آن حضرت و اوصاف او را از تورات و انجيل به تدريج حذف كردند . و حتي مطالب شرم آوري را درباره بعضي از انبياء الهي وارد كردند تا كارهاي زشت خود را توجيه كنند لذا خداي متعال در قرآن كريم نقشه آنها را خنثي نمود و چهره پاك و واقعي انبياء را مشخص نمود . البته در بعضي موارد كتابهاي مقدس كه از تحريف به ميزان زيادي مصون مانده اند مثل انجيل برنابا نام مبارك پيامبر و اوصاف آن حضرت وجود دارد .

و در ساير كتابهاي مقدس اديان ديگر نيز نام و مشخصات آن حضرت آمده است .


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 2:11 موضوع معجزه هاي رياضي و عددي در قرآن | لینک ثابت


استخاره در كلام امامان

استخاره در كلام امامان

 

 

استخاره از خداي تعالي ، در كارها نزد سني و شيعه مستحب و اخبار بسيار درباره آن رسيده است .

 

از آن جمله حضرت صادق (ع) فرمود: « دو ركعت نماز بجاي آور و از خدا طلب خير كن، سوگند به خدا مسلماني كه از خدا طلب خير كند قطعاً خدا براي او خير و نيكي قرار مي دهد ». و هم از آن حضرت (ع) رسيده : «‌خداي عزوجل فرمود:

 از شقاوت و بدبختي بنده من است كه كارها را انجام دهد و از من درخواست خير ننمايد ».

 و هم آن حضرت (ع) فرمود:

 «هرگاه استخاره نمودم باكي ندارم كه كار من به هر يك از دو طرف واقع شود؛ چون اگر به طرف خير هم واقع نگردد قطعاً پايان كار خير خواهد بود. » و باز از آن حضرت است كه:

 « پدرم استخاره را به من مي آموخت ، چنانكه سوره اي از قرآن را مي آموخت. » و حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمود :

«‌ هنگامي كه پيغمبر (ص) مرا والي و حاكم يمن گردانيد ، به من وصيت و سفارش مي نمود ؛ ياعلي كسي كه استخاره كند سرگردان نمي شود ، و كسي كه مشورت نمايد پشيمان نگردد. » از جمله آداب كسي كه استخاره مي كند آن است كه ظاهر و باطن يعني آشكار و نهان او پاك و پاكيزه باشد ظاهر او از بول و غايط و جنابت و باطن او از شك و دودلي ، حضرت صادق (ع) فرمود :

« پدرم هرگاه در كاري مي خواست استخاره كند وضو مي گرفت و دو ركعت نماز مي خواند و اگر كسي با آن حضرت سخن مي گفت آن بزرگوار مي فرمود :

 «سبحان الله »‌ و تكلم نمي فرمود تا اينكه فراغت مي يافت » حضرت صادق (ع) فرمود:

هرگاه خواستي از كتاب عزيز « قرآن مجيد »‌ استخاره كني پس از « بسم الله الرحمن الرحيم »‌ بگو :

   اَللّهُمَ اِنْ كانَ فِي قَضائِكَ وَ قَدَّرِكَ اَنْ تَمُنَّ عَلي شِيعَة آلِ مُحَمَّدٍ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلهِ بِفَرَجِ وَلِيّكَ وَ حُجَتِكَ عَلي خَلْقِكَ فَاَخْرِج اِلَيْنا آيَةً مِنْ كِتابِكَ نَسْتَدِلُّ بِها عَلي ذلِكَ.
يعني بار خدايا اگر در قضا و قدر تو است كه بر پيروان آل محمد (ص) به فرج و گشايش ولي خود «‌امام زمان » و حجت تو بر خَلقَت ،‌منت گذارده خير و نيكي بخشي پس آيه اي از كتاب خود براي ما بيرون آور كه آن را بر منت نهادن تو دليل آوريم. پس از آن قرآن را  مي گشايي و شش ورق مي شماري و از ورق هفتم شش سطر و آنچه را در آن است مي انديشي.


 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت


دانلود کتاب الکترونيکی قرآن مجيد بهمراه معنی فارسی و انگلیسی

دانلود کتاب الکترونيکی قرآن مجيد بهمراه معنی فارسی و انگلیسی

کتاب الکترونيکی قرآن مجيد که به فارسی و انگلیسی ترجمه شده است را میتوانید از اینجا دانلود و استفاده کنید . این نسخه نرم افزاری از قران کریم  کاملا رایگان بوده و توسط سایت ParsQuran.com ارایه می شود.

 

قران کریم 

 

 

 

 

برای دانلود روی عکس قران کلیک کنید

حجم دانلود حدود 2 مگابایت

 

 


 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 1:32 موضوع دانلود کتاب الکترونيکی قرآن مجيد بهمراه معنی فارسی | لینک ثابت


مناجات

 
الهی!
 

            از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی...

 

الهی!بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم...خواست خواست تو است...من چه خواهم...

 

الهی!                اقرار کردم به مُفلسی و هیچکسی...

            ای یگانه که از هر چیز مقدسی...چه شود اگر مُفلسی را در نفس آخر به فریاد رسی...

 

الهی! من کیستم که ترا خواهم ، چون از قیمت خود آگاهم...

               از هرچه می پندارم کمترم...و از هر دمی که می شمارم بدترم...

الهی!

 

  من غلام آن معصیتم که مرا به عذر آرد...و از آن طاعت بیزارم که مرا به عُجب آرد

 

الهی!

 

   گدای تو به کار خود شادان است...هرکه گدای تو شد در دو عالم سلطان است

 

الهی!

 

  چون یتیم بی پدرگریانم...

                    درمانده در دست خصمانم...

                                      خسته گناهانم و از خویشتن بر تاوانم...

         

  خراب عمر و مفلس روزگار..من آنم...

 

        *خداوندا به فریادرس که از ناتوانی خود به فریادم*

الهی!

 

چه خوش روزی که خورشید جلال تو بما نظری کند...چه خوش روزی که مشتاق از مشاهده

جمال تو مارا خبری دهد...جان خود را طعمه ی باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی

کند...و دل خود را نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد...

 

الهی!

 

ما در دنیا معصیت می کردیم...دوست تو محمد(ص)غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد...!

 

الهی!

 

     کدام درد بود از این بیش... که معشوق توانگر و عاشق درویش...

 

الهی!

 

          دست با ادب دراز است و پای بی ادب...

 

الهی!

 

        جان به لب رسید...تا جام به لب رسید

الهی!

 

زندگی همه با یاد تو...شادی همه با یافت تو...و جان آنست که درآن شناخت تو است...موجود نفسهای جوانمردانی...حاضر دلهای ذکر کنندگانی...از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی...از دور می پندارند و نزدیک تر از جانی...ندانم که در جانی یا خود جانی...آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی...

 

الهی!

 

   مران کسی را که خود خواندی...

           

                     ظاهر مکن جرمی را که پوشاندی...

                                 

                                             کریما!میان ما و تو داور تویی...

 

             آن کن که سزاوار آنی نه آنچنان که سزاوار ماست...

 

الهی!

 

     مرکب وا ایستاد و عمرم بفرسود...

 

                       همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود....

 

الهی!

 

   اگر خامم پخته ام کن...

                    و اگر پخته ام سوخته ام کن...

الهی!

 

یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر...خداوندا این بیچاره را چه تدبیر...بار خدایا در ماندم از تو ، لیکن در ماندم در تو...

 

          *اگر غایب باشم گویی کجایی و اگر به درگاه آیم در را نگشایی*

 

الهی!

 

   خود را از همه به تو وابستم...

 

                      اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم...

 

                                   نومید مساز...بگیر دستم

 

الهی!

 

           دستم گیر که دست آویز ندارم...و عذرم پذیر که پای گریز ندارم

 

الهی!

 

            اگر طاعت بسی ندارم... در هر دو جهان جز تو کسی ندارم

الهی!

 

ای بیننده نمازها ،ای پذیرنده نیازها...ای داننده رازها و ای شنونده آوازها...ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق...عذرهای ما بپذیر که تو غنیّ و ما فقیر...عیبهای ما مگیر که تو قویّ و ما حقیر...اگر بگیری بر ما،حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم...از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت...

 

الهی!

 

تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش...تو توانگری و ما درویش...

 

الهی!

 

چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر...و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر...

 

الهی!

 

     در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبا ن اشعار تو داریم...

                  اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم...

الهی!

 

مگوی چکار کرده ای که دروا شویم...و مگوی چه آورده ای که رسوا شویم...

 

الهی!

 

      نه ظالمی که گویم زنهار و نه مرا بر تو حقی که گویم بیار...

 

                *همچنین میدار.. ای کریم و ای ستار*

 

الهی!

 

            خواندی ، تاخیر کردم...فرمودی ، تقصیر کردم

 

الهی!

 

    به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی

 

                     *دریاب مرا که میتوانی*

 

ای دوست:

آبروی دین مریز و با پروردگار خود مستیز...گر طالب اقبالی پس چرا فارغ البالی...

             تا کی در خوابی؟...وقت است اگر دریابی...!

الهی!

ما در دنیا معصیت میکردیم دوست تو محمد(ص) غمگین میشد و دشمن تو ابلیس شاد...

الهی!...اگر فردای قیامت عقوبت کنی باز دوست تو محمد غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد...

                  الهی!...دو شادی به دشمن مده و دو اندوه بر دل دوست منه...

 

الهی!

               * می دانی که ناتوانم....پس از بلا برهانم *

 

الهی!

   اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم و اگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم...

 

الهی!

  بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن...

                                      ...و ما را به بلای خود گرفتار مکن..

 

الهی!

   می بینی و می دانی و برآوردن میتوانی...

 

الهی!

                      اگر دوستی نکردیم دشمنی هم نکردیم...

     

      اگر چه بر گناه مصرّیم....بریگانگی حضرت تو مقرّیم

 

الهی!

اگر پُرسی حجّت نداریم ، اگر بِسَنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم..

مائیم همه مفلسان بی مایه و همه از طاعت بی پیرایه و همه محتاج و بی سرمایه...

 

الهی!

چون همه آن کنی که خود خواهی ، پس از این بیچاه مفلس چه میخواهی...؟

 

الهی!

چون به تو نگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر...

پیوسته دلم دم از رضای تو زند

                               جان در تن من نفس برای تو زند

گر بر سر خاک من گیاهی روید

                              از هر برگش بوی وفای تو زند

الهی!

ضعیفان را پناهی،قاصدان را بر سر راهی،مومنان را گواهی...

                چه عزیز است آنکس که تو خواهی...

الهی!

گُل بهشت در چشم عارفان خار است...جوینده تو را با بهشت چه کار است...

الهی!

خود کردم و خود خریدم،آتش بر خود،خود افروزانیدم...از دوستی آواز دادم،دل و جان را فرا ناز دادم...اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم...

هر روز من از روز پسین یاد کنم

                                 بر درد گنه هزار فریاد کنم

از ترس گناه خود شوم غمگین باز

                                از رحمت او خاطر خود شاد کنم


 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 1:2 موضوع مناجات نامه | لینک ثابت


چهل حدیث از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

 

 

چهل حدیث از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

1-نشان منافق سه چيز است : 1 - سخن به دروغ بگويد . 2 - از وعده تخلف كند .3 - در امانت خيانت نمايد .

صحيح مسلم ، كتاب الايمان ، ح 89



2-کسی که نماز را از وقتش تأخیر بیندازد، (فردای قیامت) به شفاعت من نخواهدرسید

(بحارالانوار،ج،83ص20)



3-منفورترين چيزهاي حلال در پيش خدا طلاق است .

سنن ابي داود ، كتاب الطلاق ، ح 1863



4-
بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

(تنبیه الخواطر، ج2، ص123 )



5-فرزند آدم وقتي تن تو سالم است و خاطرت آسوده است و قوت يك روز خويش راداري ، جهانگر مباش .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 782 ، ح 8740



6--
فرزند آدم ، آنچه حاجت تو را رفع كند در دسترس خود داري و در پي آنچه تو را به طغيان وا مي دارد روز ميگذاري ، به اندك قناعت نميكني و از بسيار سير نمي شوي .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 782 ، ح 8740



7-هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)



8-از نفرين مظلوم بپرهيز زيرا وي به دعا حق خويش را از خدا ميخواهد و خدا حق رااز حق دار دريغ نميدارد .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 507 ، ح 7650



9-از استعمال سنگ حرام در ساختمان بپرهيزيد كه مايه ويراني است .

كنز العمال ، ج 15 ، ص 405 ، ح 41575



10-عبادت هفتاد جزء است و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)



11-از فراست مؤمن بترسيد كه چيزها را با نور خدا مي نگرد .

سنن ترمذي ، كتاب تفسير القرآن ، ح 3052



12-از دنيا بپرهيزيد ، قسم به آن كس كه جان من در كف اوست كه دنيا ازهاروت و ماروت ساحرتر است .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 182 ، ح 6063



13-از نفرين مظلوم بترسيد كه چون شعله آتش بر آسمان ميرود .

كنز العمال ، ج 3 ، ص 500 ، ح 7601



14-براى هر چیزى زكاتى است و زكات بدنها روزه است.

(الكافى، ج 4، ص 62)


 

15-دو چيز را خداوند در اين جهان كيفر ميدهد : تعدي ، و ناسپاسي پدر و مادر .

كنز العمال ، ج 16 ، ص 462 ، ح 45458


  
16-هر كس از شما در خوردن قسم جديتر است به جهنم نزديكتر است .

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مردانی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 0:47 موضوع چهل حدیث از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) | لینک ثابت


رابطه دوستی بین دختر و پسر!!!

رابطه دوستی بین دختر و پسر!!! 

اين نوع رابطه از نظر اسلام حرام است و قرآن دوستى بين دختر و پسر و اين گونه روابط را نهى كرده است؛ زيرا عفت عمومى جامعه با اينگونه روابط آسيب جدى مى‏بيند؛ پايه‏هاى ازدواج و خانواده سست مى‏شود و صدها مفسده اخلاقى براى دختر، پسر و جامعه دارد. با توجه به شرايط خاص دوران جوانى و طولانى بودن دوران تجرد اغلب دانشجويان و خطرات جدى تمايلات آشكار و پنهان غرائز نفسانى، لازم است برادران و خواهران دانشجو، روابط خود را از نظر كمى و كيفى تحت كنترل قرار دهند و در سطح ضرورت حفظ كنند. بنابراين، توصيه ما اين است كه به نكات زير توجه كرده، انشاءالله همه ما به آن عمل كنيم:

1- اگر ضرورتى ايجاب نمى‏كند، از ايجاد رابطه با نامحرم پرهيز شود و خواهران دانشجو در مقابل افراد نامحرم رفتارى صميمانه نداشته باشند. در احكام شرعى آمده است كه در غير ضرورت مكروه است كه مرد با زن هم‏صحبت شود؛ مخصوصاً مرد و زن جوان. علت آن اين است كه چه بسا همين هم‏صحبت شدن‏ها غرايز جنسى افراد را تحريك كند و يك الفت و محبت شهوانى بين مرد و زن ايجاد گردد و نقطه آغازى براى غوطه‏ور شدن در انحراف و فساد شود.

2- در صورت ناچارى و ضرورت، روابط با نامحرم، تا آن جا كه به شكستن حريم احكام الهى منجر نشود اشكالى ندارد. اما با اين حال لازم است كه ارتباط در كلاس‏ها، به گونه‏اى باشد كه كمترين اختلاط پديد آيد و در معاشرت و گفت‏وگو هنجارهاى شرعى زير رعايت شود:  

- از گفت‏وگوهاى تحريك كننده پرهيز شود. 

- از نگاه‏هاى آلوده و شهوانى خوددارى شود. 

- حجاب شرعى رعايت شود. 

- قصد لذت در كار نباشد. 

- دو نفر نامحرم در محيط بسته تنها نمانند.

بنابراين، سعى كنيد خود را عادت دهيد تا هنگام صحبت با نامحرم به او نگاه نكنيد و به هيچ قسمتى از بدن او خيره نشويد و قسمت‏هاى باز و پوشيده، برايتان كاملاً مساوى فرض شوند و در همه حال خدا را ناظر بر اعمال و رفتار خود بدانيد و عفت و حيا را فراموش نكنيد.

 


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:53 موضوع رابطه دوستی بین دختر و پسر!!! | لینک ثابت


سنديت فاطمه (س)

سنديت فاطمه (س) 

فاطمه (س) سند حق است در برابر باطل، سند زن اسلامى در برابر غير آن است. او سندى است براى معرفى زن و ارزش او ورشد او، و كمال او، و نمونه‏اى از يك همسر ايده‏آل، مادر ارزنده و عضوى براى جامعه، هادى زنان، الگوى نيايش، اسوه پوشش...

و او سند مظلوميت است، سند حق‏طلبى است. كبودى بدنش خط روشنى بر سيه روزى خصم است و ورم بازويش نشانه بد ستيزى دشمن براى كوتاه كردن دست او از دامن حق و اين خود يك سند است. اثر ضربه‏هاى تازيانه بر بدن، خطوط كبودى در آن پديد آوردند كه هر كدام خطوط روشنى است بر بى منطقى دشمن .

فاطمه (س) امروز در ميان ما نيست ولى خاطره ناله‏هاى دردمندانه‏اش كه بخاطر نجات امت و اصلاح شوؤن آنها بر مى‏آمد هنوز در گوش‏ها طنين انداز است. و شهادت مظلومانه‏اش حاكى از مقاومت و خطاب جانانه‏اش پرچمى افروخته بر قلب تاريخ براى اعلام حق و قبر پنهانش اعلام نوعى ناامنى پديد آمده از غاصبان حق.

سلام بر فاطمه (س) و پدرش

سلام بر فاطمه (س) و همسرش

سلام بر فاطمه (س) و فرزندان و ذريه‏اش


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:32 موضوع سنديت فاطمه (س) | لینک ثابت


حجاب و اصل آزادی

حجاب و اصل آزادی 

یکی از ایراداتی که برحجاب گرفته اند این است که موجب سلب حق آزادی که یک حق طبیعی بشری است می گردد و نوعی توهین به حیثیت انسانی زن به شمار می رود.

می گویند احترام به حیثیت و شرف انسانی یکی از مواد اعلامیه حقوق بشر است. هرانسانی شریف و آزاد است، مرد باشد یا زن، سفید باشد یا سیاه، تابع هر کشور یا مذهبی باشد. مجبور ساختن زن به اینکه حجاب داشته باشد بی اعتنایی به حق آزادی و اهانت به حیثیت انسانی اوست و به عبارت دیگر ظلم فاحش است به زن. عزت و کرامت انسانی و حق آزادی زن و همچنین حکم مطابق عقل و شرع به اینکه هیچ کس بدون موجب نباید اسیر و زندانی گردد و ظلم به هیچ شکل و به هیچ صورت و به هیچ بهانه نباید واقع شود، ایجاب می کند که این امر از میان برود.

در جواب اينان لازم است بگوييم که فرق است بین زندانی کردن زن در خانه و اینکه وقتی می خواهد با مرد بیگانه مواجه شود پوشیده باشد. در اسلام محبوس ساختن و اسیر کردن زن وجود ندارد. حجاب در اسلام وظیفه ای است که برعهده زن نهاده شده تا در معاشرت و برخورد با مرد کیفیت خاصی را در لباس پوشیدن مراعات کند. این وظیفه نه از ناحیه مرد بر او تحمیل شده است و نه چیزی است که با حیثیت و کرامت او منافات داشته باشد و یا تجاوز به حقوق طبیعی او که خداوند برایش خلق کرده است محسوب شود.

اگر رعایت پاره ای مصالح اجتماعی، زن یا مرد را مقید سازد که در معاشرت ، روش خاصی را اتخاذ کنند و طوری راه بروند که آرامش دیگران را بر هم نزنند و تعادل اخلاقی را از بین نبرند چنین مطلبی را «زندانی کردن» یا « بردگی» نمی توان نامید و آن را منافی حیثیت انسانی و اصل « آزادی» فرد نمی توان دانست.

 


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:31 موضوع حجاب و اصل آزادی | لینک ثابت


سرگذشت یوسف (3)

جلوگيرى يوسف از بازگشت بنيامين

برادران به مصر رسيده و به همراهى برادرشان، بنيامين در قصر يوسف، به حضور وى بار يافتند. يوسف از آنها پذيرايى نمود و سپس در گوشه‏اى، دور از چشم ساير برادران با برادرش خلوت كرد و آشكارا بدو گفت: كه او يوسف، برادر گم‏شده وى است. اين ملاقات، بسيار مسرّت‏بخش و هيجان‏انگيز بود. سپس از گذشته‏ها و ناراحتى‏هايى كه در اثر حقد و كينه برادرانشان متحمل شده بودند، ياد كردند. يوسف به برادرش گفت: اندوهگين مباش و از كارهايى كه آنها در مورد ما انجام دادند، شِكوه نكن، چه اين‏كه خداوند، نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنايت كرده و اينك تو، در پناه و تحت توجّهات من هستى. پس از آن، يوسف اظهارعلاقه كرد تا به عنوان مقدمه‏اى براى آوردن پدر و مادرش به مصر، برادرش را نزد خود نگاه‏دارد، و راهى كه براى اين كار به نظرش رسيد، اين بود كه به او نسبت دزدى بدهد و او را به عنوان برده نگه داشته تا كنار او بماند و مونس تنهايى وى باشد. بنيامين براى خشنودى برادر، پذيراى اين تهمت شد. و اگر بنيامين متهم به دزدى مى‏شد، در حقيقت همه آنها متهم مى‏شدند، به گونه‏اى كه آنها را به ذلت و خوارى كشانده و از مقام و مرتبه‏شان مى‏كاست، و تنبي

هى براى آنان به شمار مى‏رفت، هم‏چنان كه يوسف با اين كار خود، آنها را در بن‏بست گرفتارى با پدرشان قرار داد و آنها را دچار غم و اندوهى ساخت كه انتقام كارهاى گذشته آنان باشد و مكر آنها را با مكر پاسخ داد.

يوسف همان گونه كه در مرحله نخست باروبنه برادرانش را تدارك ديده بود، اين بار نيز چنين كرد و يك بار شتر براى برادرش بنيامين به بار آنها افزود و خود شخصاً پيمانه رسمى حكومت را، كه وسيله كيل آنها بود، گرفته و در باروبنه برادرش بنيامين قرار داد.

خدمتكاران يوسف به جست و جوى پيمانه پرداخته و آن را نيافتند، در صورتى كه در آن زمان، جز براى اين برادران بارى را كيل نكرده بودند، لذا در متهم كردن آنها به دزديدن پيمانه، ترديدى به خود راه ندادند، و يكى از خدمتكاران يوسف اعلام داشت: اى‏كاروان، شما دزدى كرده‏ايد، درنگ نماييد. برادران كه اين صدا را شنيدند با بيم و هراس متوجه اعلام كنندگان شدند و از آنها جويا شدند كه چه چيزگم كرده‏اند؟ منادى بدان‏ها گفت: در جستجوى پيمانه رسمى خود هستيم و اگر كسى آن را بيابد، يك بار شتر مواد خوراكى به عنوان پاداش به وى داده خواهد شد. برادران يوسف سوگند خوردند كه از دزدى و تبهكارى بدورند. خدمت‏گزاران يوسف گفتند: اگر كسى دزدى كرده باشد كيفرش چيست؟ پسران يعقوب براى جلب اطمينان به درست‏كارى خود گفتند: كسى كه پيمانه از او گرفته شود، بايد به بردگى در آيد. اين پاداش فرد عادل است، براى انسان گنهكارى كه مرتكب دزدى شده، آن هم از فردى كه بدو نيكى و احسان روا داشته است.

يوسف با خدمتكاران خويش، قبل از آن‏كه باروبنه بنيامين را تفتيش كنند، به تفتيش بارهاى برادرانش پرداختند، تا تصور نشود كه ماجراى دزدى، نقشه از قبل تعيين شده‏اى بوده است، و سپس بار بنيامين را تفتيش كردند و پيمانه را از آن بيرون آوردند.

برادران كه پيمانه را ديدند مات و مبهوت شدند. اين كار، مانند صاعقه بر آنها فرود آمد و بدين ترتيب نقشه يوسف عملى شد و به پيروزى رسيد و اينك طبق نظريه برادرانش حق داشت و مى‏توانست برادرش بنيامين را نگاه‏دارد. اين تدبير الهى بود كه يوسف را موفق گرداند؛ زيرا او طبق موازين دين و آيين مصريان كه براى دزد كيفر ديگرى قائل بود، نمى‏توانست برادرش را از آنها بگيرد، ولى خداوند وى را موفق ساخت، اسباب اين كار را مرتّب سازد، تا برادرش را نزد خود نگاه‏دارد و اين چنين است كه خداوند هر كه را خواهد در علم و حكمت و تدبير، بلند مرتبه مى‏گرداند، همان گونه كه يوسف را مقامى رفيع بخشيد و علم و حكمت خداوند ازهمه برتر است و انسان نبايد به علم و دانش خود مغرور باشد.

خداى متعال مى‏فرمايد:

وَلَمّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُها العِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ * قالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ * قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ المَلِكِ وَلِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الأَرضِ وَما كُنّا سارِقِينَ * قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ * قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِى رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمِينَ * فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِى دِينِ المَلِكِ إِلّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٍ؛(4)

و زمانى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، يوسف برادرش را با اشتياق به حضور طلبيد و نزد خود جاى داد و بدو گفت: من يوسف برادر توام و تو در مورد اعمالى كه برادران انجام مى‏دهند نگران نباش و آن‏گاه كه باروبنه آنها را مهيا كرد، جام زرّين پيمانه را در بار برادرش قرار داد و سپس كسى ندا داد: اى كاروان، شما دزدى كرده‏ايد. برادران يوسف برآشفتند و رو به آنها كرده و گفتند: چه گم كرده‏ايد؟ گفتند: جام زرّين پادشاه را گم كرده‏ايم و اگر كسى آن جام را بياورد، يك بار شتر خواربار جايزه دارد و من آن را بر عهده مى‏گيرم. برادران يوسف گفتند: به خدا سوگند، شما به خوبى مى‏دانيد كه ما براى فساد در زمين نيامده‏ايم و دزد هم نيستيم. به آنها گفتند: اگر شما دروغ بگوييد و جام در اموالتان پيدا شود سزايش چيست. گفتند: هر كسى كه در كالايش جام يافت شد او را به بردگى بايد بگيريد و ما ستمكاران را اين چنين كيفر مى‏دهيم. يوسف ابتدا باروبنه آنها را تفتيش نمود و سپس جام را از بار برادرش بيرون آورد. ما اين چنين به يوسف ياد داديم كه برادرش را نگه دارد، چه اين‏كه او طبق قانون پادشاه نمى‏توانست به اين جرم، برادرش را نگه دارد، مگر اين كه لطف خدا شامل حالش مى‏شد و بدين ترتيب ما هر كس را بخواهيم بلند مرتبه مى‏گردانيم و از هر دانايى آگاه‏تريم.

 

پوزش خواهى ازيوسف(ع)

بيرون آمدن پيمانه رسمى از باروبنه بنيامين، برادرانش را شرمنده و سرافكنده ساخت، از اين رو براى رهايى خود به عذرى متوسل شدند كه آنها را تبرئه كند، و درباره بنيامين و يوسف به بدگويى پرداختند و به يوسف گفتند: اگر اين شخص دزدى كرده، چندان بعيد نيست. زيرا او برادرى(5) هم داشت كه قبلاً دزدى كرده بود.

يوسف، افتراى نهانى آنها را دريافت و از آن ناراحت شد و با خود گفت: شما انسان‏هايى پست و بى مقداريد كه به دروغ سخن مى‏گوييد و خداوند به دروغى كه نسبت مى‏دهيد آگاه‏تر است. آيا اينان همان دزدانى نبودند كه يوسف را از پدرش دزديده و در چاه افكندند؟

برادران يوسف، چاره‏اى نداشتند جز اين‏كه براى رهايى بنيامين تلاش كنند و يا يكى از آنها به جاى او بماند؛ زيرا براى برگرداندن بنيامين در پيشگاه پدرشان يعقوب، عهد و پيمانى محكم بسته بودند،از اين رو، سعى كردند قلب يوسف را به ترحم وادارند و گفتند:اين جوان پدرى پير و سالخورده دارد كه به وى بسيار علاقه‏مند است و اگر ما برگرديم و او همراهمان نباشد، براى او حادثه دردناكى خواهد بود،و ما با خداى خود عهد و پيمان بسته‏ايم كه ازوى مراقبت كنيم. اينك يكى از ما را به جاى وى نگه‏دار و او را آزاد نما، چه اين‏كه ما، جز احترام و نيكى و احسان از شما نديديم. يوسف گفت: پناه مى‏برم به خدا كه در حقّ انسان بى‏گناه ستم روا دارم، و زنهار با حكمى كه در دين و آيين شما براى بردگى گرفتن مقرر داشته، مخالفت ورزم. وانگهى طبق قانون پادشاه مصر جايزنيست كه من بى‏گناهى را به جرم ديگرى كيفر دهم، اگر چنين كنم ستمكار خواهم بود.

وقتى برادران، ازقانع كردن يوسف مأيوس گشتند، با خويش خلوت كرده و به مشورت پرداختند كه در برابر پدرشان چه بگويند، سرانجام قرار شد برادر بزرگ‏ترشان نظر بدهد. وى گفت: سزاوار نيست كه شما عهد و پيمانى را كه در برابر پدرتان، براى مراقبت از بنيامين و سالم برگرداندن او سپرديد ناديده گرفته و فراموش كنيد. شما قبلاً در باره يوسف هم كوتاهى كرديد و پدرتان را در باره‏عزيزترين فرزندانش آزرده خاطر نموديد، از اين رو، من در برابر اين كار شرم آور در مصر مى‏مانم و هرگز از آن بيرون نمى‏روم، مگر اين‏كه پدر، واقعيت ماجرا را بداند و به من اجازه بازگشت نزد خود را بدهد، و يا اين‏كه مشيّت الهى مرا به گونه‏اى شايسته برگرداند و خداوند، عادل‏ترين داوران است. سپس سخن خود را ادامه داد و گفت: نزد پدرتان بازگرديد، ولى من نمى‏آيم، و او را در جريان واقعيّت حادثه‏اى كه رخ داده است قرار دهيد و به او يادآور شويد كه فرزندش بنيامين پيمانه رسمى شاه را دزديده و حكم بردگى در باره‏اش صادر شده است. ما با چشم خود همه اين امور را مشاهده كرده ايم و اگر غيب مى‏دانستيم كه اين حادثه اتفاق مى‏افتد، او را با خود نمى‏برديم و بدو بگوييد: اگ

ر در آنچه به تو مى‏گوييم، شك و ترديد دارى، فرستاده‏اى را اعزام نما، تا از مردم مصر برايت شاهد و گواه بياورد و خود شخصاً از رفقايى كه در كاروان همراه ما بازگشته‏اند جويا شو، تا صدق گفتار ما برايتان روشن گردد:

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِى نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ * قالُوا يا أَيُّها العَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنّا نَراكَ مِنَ المُحْسِنِينَ * قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنّا إِذاً لَظالِمُونَ * فَلَمّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً قالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَمِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِى يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرضَ حَتّى‏ يَأْذَنَ لِى أَبِى أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِى وَهُوَ خَيْرُ الحاكِمِينَ * إِرْجِعُوا إِلى‏ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَما شَهِدْنا إِلّا بِما عَلِمْنا وَما كُنّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ * وَاسْأَلِ القَرْيَةَ الَّتِى كُنّا فِيها وَالعِيرَ الَّتِى أَقْبَلْنا فِيها وَإِنّا لَصادِقُونَ؛(6) (7)

برادران يوسف گفتند: اگر او دزدى كرده قبلاً برادرى هم داشت كه دزدى كرده بود. يوسف اين سخن را در دل نهان داشت و براى آنها ظاهر نساخت و با خود گفت: شما جايگاهى بد داشته و انسان‏هاى بدخويى هستيد و خداوند به آنچه كه نسبت مى‏دهيد آگاه‏تر است. گفتند: اى عزيز، اين پسر، پدرى پير دارد، يكى از ما را به جاى او نگه دار، چه اين‏كه تو را فردى نيكوكار مى‏دانيم. وى گفت: پناه مى‏برم به خدا كه جز كسى را كه جام ما در بار او پيدا شده است، نگه داريم، اگر اين گونه عمل نكنيم از ستمكاران خواهيم بود و آن‏گاه كه برادران از پذيرش خواسته خود مأيوس شدند، از مردم كناره گرفته و به نجوى‏ پرداختند.برادر بزرگشان گفت: آيا مى‏دانيد كه پدرتان از شما پيمان و عهدى در پيشگاه خدا گرفت و قبلاً هم در باره يوسف كوتاهى كرديد، لذا من از اين سرزمين هرگزبيرون نخواهم رفت تا پدرم به من اجازه دهد و يا خداوند در باره من حكم و داورى نمايد و او بهترين داوران است.اينك نزد پدرتان باز گرديد و بدو بگوييد: اى‏پدر، فرزندت دزدى كرده و ما بر آنچه مى‏دانيم شاهد و گواه بوديم و حافظ اسرار غيب نيستيم، از مردم شهرى كه ما در آن بوديم و كاروانى كه با آن

آمده‏ايم بپرس، و ما در اين‏خصوص راست مى‏گوييم.


1- <صفنات فعينع» دو كلمه مصرى هستند كه معناى آنها <خوراك زندگى» يا <قوت زندگانى» است و بعضى آنها را به <نجات‏دهنده جهان» تعبير كرده‏اند كه معناى آنها بنا بر هر دو تعبير اين است كه يوسف، سبب و علت قوت و غذاى مردم و يا خوراك آنها بود و با انباركردن گندم در دوران قحطى، مردم را از مرگ نجات بخشيد.

2- يوسف (12) آيات 58 - 62.

3- يوسف (12) آيات 63 - 68.

4- يوسف (12) آيات 69 - 76.

5- گفته شده، راحيل مادر يوسف، هنگامى كه همراه يعقوب از سرزمين بين‏النهرين، به قصد فلسطين مسافرت كرد. راحيل، مجسمه كوچكى را از طلا كه ويژه پدرش، لابان بود با خود برداشت و وقتى پدرش آن را گم كرد به جستجوى آن پرداخت، ولى آن را، نه پيش راحيل ديد و نه نزد ديگر دخترش، چون راحيل آن را در جهاز شترى كه سوار بر آن بود نهان كرده بود. و آن‏گاه كه يعقوب و خانواده‏اش به فلسطين رسيدند، آن مجسمه در دست يوسف بود و مانند اسباب‏بازى بچه‏ها با آن بازى مى كرد. گفته شد كه يوسف آن را از خانه پدربزرگش، براى مادر خود دزديده است، حال اين‏كه اين مطلب عارى ازحقيقت است.

6- در بلاغت جمله <فلما استَيأسُوا منه خلصوا نجياً» كه در آيه شريفه آمده دقت كنيد: معناى <استيأسوا» اين است كه يأس و نوميدى در درون آنها ريشه دوانده و معناى <خلصوا» يعنى گوشه‏نشينى اختيار كرده و از مردم كناره گرفتندو (نجياً) يعنى برخى با بعضى ديگر راز و نجوى مى‏گفتند. اين جمله در كمال بلاغت و ايجاز است. خداوند در كلماتى كوتاه، حالت برادران يوسف را به تصوير كشيده است، يأس و نوميدى آنان و كناره‏گيرى از مردم و تغيير و دگرگونى رأى و نظريه، و انديشه روبه‏رو شدن با پدرشان را بيان نموده است. كلمات اين جمله، چونان گوهرى بى‏نظير است كه دلالت بر عظمت فصاحت قرآن و بيان شيواى آن دارد و به ندرت اتفاق مى‏افتد كه در چنين جمله‏اى از قرآن، فصاحت وبلاغت با هم جمع شوند.

7- يوسف (12) آيات 77 - 82.

 

*********

 

يعقوب قربانى اندوه‏ها

ساير پسران يعقوب، نزد پدر باز گشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود به وى اطلاع دادند. اين خبر، حزن و اندوه او را برانگيخت و به خاطر فقدان فرزند دوم خود، بر درد و رنج او افزود و سخن آنها را باور نكرد؛ زيرا كسى كه سابقه دروغ گفتن داشته باشد، سخنش باور كردنى نيست، هر چند راست بگويد. يعقوب از آنچه قبلاً براى يوسف به وجودآورده بودند، اندوهگين بود و اتهام آنهارا به طور صريح و آشكار بيان كرد و گفت: نفستان شما را فريفت تا از وجود بنيامين خلاص شويد، همان گونه كه قبلاً از برادرش خلاصى يافتيد، والّا اگر شما فتوا نمى‏داديد و در مورد برادر خود نقشه نمى‏كشيديد، آن وزير از كجا مى‏دانست كه شخص دزد بايد به عنوان برده گرفتار شود، و سخن خود را ادامه داد و گفت: در برابر اين كار چاره‏اى ندارم، جز اين‏كه به گونه‏اى شايسته صبر و شكيبايى پيشه كنم و از خدا آرزومندم همه پسرانم را به من برگرداند، هم اوست كه علمش بر همه چيز احاطه داشته و در هر چيزى حكمتى دارد.

يعقوب كه سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روى گرداند و ناراحتى، خشم و نگرانى نهانى وى را بارديگر زنده ساخت و مصيبت بنيامين، ناراحتى و مصيبت يوسف را به يادش آورد و گفت: حسرت و افسوس از فراق يوسف و از شدت گريه چشمانش سفيد گشت و سراسر وجودش را خشم در مورد پسرانش فرا گرفته بود، ولى سخنى كه آنها را ناراحت كند، بدان‏ها اظهار نكرد.

روزها پى در پى گذشت و يعقوب پيوسته در غم و اندوه قرار داشت. فرزندانش بر جان او بيمناك شدند و بدو گفتند: يادآورى يوسف بر درد و رنج‏هايت افزوده و غم و اندوه، تو رانحيف و لاغر نموده وبه كام مرگ مى‏برد. سخن آنها در يعقوب تأثير نكرد و بدانان پاسخ داد: من به شما شكايت نكردم، بلكه حزن و اندوه خويش را نزد خدا برده و تنها به سوى او تضرّع و زارى مى‏كنم و رحمت واسعه‏اى كه من از پيشگاه خداوند سراغ دارم، شما بدان آگاهى نداريد.

اعتماد و توكل بر خدا، آرزو و آمال را زنده مى‏گرداند، به همين دليل غم و اندوه، اميد و آرزوى يعقوب را در برگشتِ دو فرزندش به سوى او از بين نبرد و به دلش الهام شد كه آن دو فرزند زنده‏اند، لذا به پسرانش دستور داد به مصر برگردند و به برادربزرگشان بپيوندند و به جستجوى يوسف و برادرش بپردازند،و از رحمت خدا مأيوس نگردند، زيرا جز ملحدان، كسى از رحمت الهى مأيوس نمى‏گردد:

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسى‏ اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ * وَتَوَلّى‏ عَنْهُمْ وَقالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذكُرُ يُوسُفَ حَتّى‏ تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الهالِكِينَ * قالَ إِنَّما أَشْكُواْ بَثِّى وَحُزْنِى إِلى‏ اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * يا بَنِىَّ اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلّا القَوْمُ الكافِرُونَ؛(1)

يعقوب گفت: بلكه نفستان شما را فريب داد، بنابراين من صبرى نيكو پيشه مى‏كنم، شايد خداوند همه پسرانم را به من برگرداند؛ زيرا او داناى حكيم است. يعقوب از آنها روبرگرداند و گفت: آه و افسوس بر فراق و جدايى يوسف! و چشمانش در اثر گريه و اندوه سفيد شد و خشم خود را فرو مى‏برد. برادران يوسف گفتند: به خدا قسم، تو پيوسته از يوسف ياد مى‏كنى يا بيمار مى‏شوى و يا از دنيا خواهى رفت. يعقوب گفت: من حزن و اندوهم را نزد خداوند مى‏برم و از پيشگاه او چيزى را مى‏دانم كه شما بدان آگاهى نداريد. اى فرزندان، برويد و به جستجوى يوسف و برادرش بپردازيد و از رحمت الهى مأيوس نشويد؛ زيرا جز كافران كسى از رحمت الهى مأيوس و نوميد نمى‏گردد.

 

يوسف(ع) خود را معرفى مى‏كند

برادران يوسف، براى جستجو از يوسف و برادرش درخواست پدر را پذيرفتند و براى پرس و جوى از آنها و دستيابى بر خواربار و ارزاقى كه بدان نياز داشتند، به مصر بازگشتند. آنها در كاخ يوسف به دربارش بار يافتند، تا بر آنها ترحم كرده و بنيامين را آزاد كند. براى مقدمه درخواست خود، فشار فقر و تنگدستى خود را بر او عرضه كردند، تا اين‏كه دلش به حال آنها سوخت. و آنان به خواسته خود رسيدند و بدو گفتند: اى امير، ما و خانواده ما دچار فقر شديد و تنگ‏دستى و گرسنگى شده‏ايم و اينك اندك كالايى كه داشته‏ايم با خود آورده، تا ارزاقى فراهم كنيم و اين كالاها، چون ناچيز و نامرغوب بوده، برگشت داده شده است، ولى ما پيوسته چشم اميد به كرم و بخشش تو داريم كه محموله ما را بدهى و اضافه بر حقمان را به عنوان صدقه به ما عطا نمايى. خداوند بهترين پاداش را به صدقه دهندگان خواهد داد.

يوسف ملاحظه كرد برادرانش به نحوى به وى شكوه كردند كه حاكى از وضعيت بد و بيچارگى آنهاست و سخت دلى آنها به دل‏هاى آرام و نرم دگرگون شده كه شباهت به قبل ندارد. وى از فقر و تنگدستى آنها متأثر شد و تصميم گرفت خود را به آنان معرفى كند، تا آنها و خانواده‏هايشان را نزد خود آورده و در رفاه و آسايش زندگى كنند. از اين رو، در پى برادرش بنيامين فرستاد و سپس متوجه آنها شد و گفت: آيا به ياد داريد چه گناه بزرگى در حقّ يوسف و برادرش انجام داديد و به زشتىِ كارتان، كه حاكى از جهل و نادانى بود، واقف شده‏ايد؟ آيا به خاطر داريد كه يوسف را از پدرش جدا كرده و آواره ساختيد و او را در تاريكى چاه افكنديد؟ و دل بنيامين را در مورد فقدان برادرش اندوهگين ساختيد و لذت زندگى را از او سلب نموديد تا او هم در اين مصيبت با برادرش شريك گشت.

برادران يوسف، سخن برادر خود يوسف را شنيده و با دقت به ژرفاى سخن او انديشيدند و در علامات چهره او و آهنگ صدايش، به دقت نگريستند و به حالت شك و ترديد افتادند؛ يعنى شك و ترديد داشتند كه آيا كسى كه با آنهاسخن مى‏گويد يوسف است يا خير، از اين رو در حالى كه پريشان خاطر بودند بدو گفتند: آيا تو يوسفى؟ يوسف صادقانه به آنها پاسخ داد: آرى؛ من يوسفم و اين برادر من است و به بنيامين اشاره كرد و گفت: خداوند با عنايت خويش ما را از خطرها به سلامت نگاه‏داشت و با لطف و كرامت و قدرت و بى‏نيازى بر من منّت نهاد. اين پاداشى بود از ناحيه خدا كه در ازاى تقوا و صبر و شكيبايى‏ام به من مرحمت فرمود و خداوند پاداش نكوكاران را ضايع و تباه نمى‏سازد.

هنوز سخن يوسف تمام نشده بود كه دانستند وى همان برادر گمشده آنهاست. مات و حيران شدند و رنگ زردِ حاكى از ترس در چهره‏هاى آنان پديدار گشت و از شرمندگى سرهاى خود را بالا نمى‏گرفتند و سپس خواستند عذرى بتراشند تا خود را تبرئه نموده و ازكيفر برادرشان رهايى يابند، ولى راهى براى عذر نيافتند، جز اين‏كه به واقعيت اعتراف كنند. لذا به يوسف گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را با تقوا و صبر و شيوه و رفتار نكوكاران و جاه و مقام برجسته، بر ما برترى بخشيد، در حالى كه گنهكاريم و نه تقوا پيشه كرديم و نه صبرو شكيبايى نموديم، در گفتار و كردارمان در مورد تو خطا كاريم، اينك عذر تقصير به پيشگاه خدا و تو مى‏آوريم، بر ما ترحم فرما و با ما مدارا كن. يوسف در پاسخ آنان فرمود: امروز، شما مورد سرزنش و نكوهش نبوده و بر كارهايتان توبيخ نمى‏شويد، من از خداوند براى شما بخشش و رحمت مسألت دارم و او بخشنده‏ترين بخشايندگان است.

پس از آن‏كه يوسف جوياى حال پدر خود شد و متوجه شد كه وى از شدت اندوه يوسف، بينايى خود را از دست داده است پيراهن خود را بدانان سپرد و دستور داد آن را به صورت پدر بيندازند بينايى او باز مى‏گردد، و از آنها دعوت كرد كه بعد از آن همگى با خانواده‏هايشان به مصر نزد او آيند:

فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّها العَزِيزُ مَسَّنا وَأَهْلَنا الضُّرُّ وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنا الكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِى المُتَصَدِّقِينَ * قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذ أَنْتُمْ جاهِلُونَ * قالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَإِنْ كُنّا لَخاطِئِينَ * قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * إِذهَبُوا بِقَمِيصِى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ؛(2)

و آن‏گاه كه برادران يوسف بر او وارد شدند گفتند: اى عزيز، ما و خاندانمان را فقر و تنگدستى در تنگنا قرار داده است و اينك كالايى اندك نزد تو آورده‏ايم، خواربار برايمان عطا كن و از ما دستگيرى كن؛ زيرا خداوند صدقه دهندگان را پاداش مى‏دهد يوسف به برادران گفت: آيا به ياد مى‏آوريد كه با يوسف و برادرش چه كرديد، آن زمان كه شما انسان‏هايى جاهل و نادان بوديد؟ برادران گفتند: آيا به‏راستى تو همان يوسف هستى؟ يوسف گفت: آرى من يوسفم و اين شخص (بنيامين) برادر من است خداوند، بر ما منت گذاشت. به راستى اگر كسى از خدا بيم داشته باشد و صبر پيشه كند، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏گرداند. برادران گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برترى و جاه و منزلت بخشيد، هر چند ما اعتراف به گناه خود داريم. يوسف گفت: اينك شما امروز شرمنده نباشيد، خداوند شما را مى‏بخشد و او مهربان‏ترين مهربانان است، و اينك پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيفكنيد. او بينا خواهد شد و همگى خاندان خود را نزد من آوريد.

 

يعقوب و خبر سلامتى يوسف

برادران يوسف، به دستور برادرشان رغبت و تمايل نشان داده و با اشاره او شتابان سوار بر مركب شده و به سوى پدرشان در فلسطين حركت كردند. آنان پيراهن يوسف و مژده واگذارى وزارت اقتصاد را براى او به ارمغان آوردند، زمانى كه كاروان آنها از سرزمين مصر گذشت، به قلب يعقوب خطور كرد كه به زودى يوسف را در كنار خويش خواهد ديد، از اين‏رو، خانواده و نوادگان خود را از جريان مطلع ساخت و گفت: من بوى يوسف عزيزم را كه سراسر وجودم را فرا گرفته احساس مى‏كنم و اگر بيم آن نداشتم كه مرا نكوهش كنيد، بيش از اين در باره‏يوسف به شما خبر مى‏دادم تا بدانيد كه يوسف زنده است و زمان ديدارش نزديك شده است.

هنوز يعقوب در برابر نوه‏هايش اين سخن را تمام نكرده بود كه آنان به سرزنش وى پرداختند و سوگند ياد كردند كه وى هنوز دور از واقعيات مى‏انديشد و به سبب زياده روى در محبت و علاقه به يوسف و پيوسته ياد كردن او، در انديشه و خيال او به سر مى‏برد. گويى انتقاد آنها بر يعقوب دشوار آمد، و سخن آزار دهنده آنها را ناديده گرفت و با جفاى آنان با چشم پوشى و اغماض روبه‏رو گرديد و به سخن آنها اهميتى قائل نشد، بلكه در برابر آن سكوت كرد و سكوتش يك دنيا پاسخ بود.

يعقوب بر همين احساس پاك آميخته با آرزو و انتظار براى ديدار فرزندش بود كه حامل پيراهن از راه رسيد، و او را به سلامتى يوسف مژده داد و آن‏گاه كه پيراهن، به صورت او افكنده شد، شادى و سرور، سراسر وجودش را فرا گرفت و در روح او حياتى تازه دميد و به اذن پروردگار بينايى او به حال اوّل برگشت، و سپس شخص بشارت دهنده، مژده سلامتى يوسف را به وى داد و گفت: يوسف از او درخواست نموده كه با اهل خانه و نوه‏ها به مصر مسافرت كند. اينجا بود كه يعقوب متوجه اطرافيان خود شد، و پيش‏گويى صادقانه و احساس‏حقيقى خود را بدانان يادآور شد، و به آنان گفت: او از ناحيه پروردگار چيزى را مى‏دانست كه آنان قادر بر درك آن نبودند. آنها با عذرخواهى و پوزش از آنچه از آنان سرزده بود، نزد وى آمده و از او درخواست كردند كه از خدا بخواهد، تا گناهانى را كه مرتكب شده‏اند ببخشايد و يعقوب به آنان وعده داد كه از خداوند براى آمرزش گناهانشان طلب عفو و بخشش خواهد كرد، چه اين‏كه مغفرت و رحمت جاودانى از آنِ اوست. خداوند متعال فرمود:

وَلَمّا فَصَلَتِ العِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ * قالُوا تَا اللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلالِكَ القَدِيمِ * فَلَمّا أَنْ جاءَ البَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارتَدَّ بَصِيراً قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * قالُوا يا أبانا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّه هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ؛(3)

و چون كاروان از مصر بيرون آمد، پدرشان يعقوب گفت: من بوى يوسف را مى‏شنوم، اگر باز هم مرا سرزنش نمى‏كنيد. گفتند: به خدا سوگند، تو هنوز در همان گمراهى سابق خود هستى و آن‏گاه كه فرستاده (مژده دهنده) رسيد، پيراهن را به صورت پدر انداخت. وى بينايى خود را بازيافت و فرمود: آيا به شما نگفتم من ازلطف خدا به امورى آگاهم كه شما از آن بى‏اطلاعيد. گفتند: اى پدر، براى بخشش گناهمان از خداوند طلب آمرزش كن. ما در حق يوسف خطاكاريم. يعقوب گفت به زودى از پروردگارم برايتان طلب بخشش خواهم كرد، به راستى كه او بسيار بخشاينده و مهربان است.

 

ديدار هيجان‏انگيز و تعبير رؤيا

يعقوب به پسرانش دستور داد با سرعت و شور و اشتياق براى ديدار فرزندش يوسف، وسايل سفر را آماده كنند، به همين دليل مهيا گشتند و با اهل و عيال خود، كه تعدادشان به هفتاد تن مى‏رسيد، آماده سفر شدند. وقتى يوسف از آمدن آنان اطلاع حاصل كرد، خود و سران قوم براى استقبال آنان نزديك مرز مصر آمدند، خاندان يعقوب به مصر رسيده و ملاحظه كردند كه يوسف به استقبال آنان آمده است. ما قادر نيستيم حد و مرز شادى و سرور يعقوب را از ديدار فرزندش وصف كنيم؛ زيرا برتر از قدرت نويسنده است كه آن را بتواند بنگارد و حقّ مطلب را ادا كند، به ويژه پس از اين جدايى و فراق طولانى و قدرت و مقام و منزلتى كه يوسف بدان دست يافته بود.

يوسف پدر و مادر خويش را در آغوش كشيده و آنها را به نحوى بسيار شايسته اكرام و احترام كرد و از آنان و خاندانش خواست كه به اذن خداوند، آسوده خاطر و در كمال عافيت در مصر اقامت گزينند.

بدين ترتيب، كاروان حركت كرده و داخل مصر شدند تا به دارالحكومه رسيدند. يوسف براى احترام بيشتر، پدر و مادر را در كنار خويش بر تخت پادشاهى نشاند. يعقوب و فرزندانش از شكوه و عظمتى كه خداوند به وسيله يوسف بدانان عنايت كرده بود، غرق در احساسات شدند و با روشى كه معمول آنها بود، به وى تبريك و تهنيت گفتند و به رسم مردم زمان خود كه به سران و فرمانروايان تهنيت مى‏گفتند، براى يوسف تعظيم كردند. اين ماجرا، خاطره خواب ديدن يوسف در كودكى را به يادش آورد و به پدرش گفت: اين، تعبير همان رؤيايى است كه برايت نقل كردم، آن‏گاه كه در خواب ديدم، يازده ستاره همراه با خورشيد و ماه برايم سجده مى‏كنند و اينك خداوند به آن رؤيا جامه عمل پوشاند، هم چنان كه بر من لطف و احسان فرمود و بى گناهى مرا آشكار ساخت و از زندان رهايم فرمود، و پس از آن‏كه شيطان بين من و برادرانم كينه‏توزى كرد، خداوند با عنايت خويش، شما را از آن سرزمين بدين‏جا آورد تا در مصريكديگر را ديدار كنيم و اين امور جز با مشيّت و اراده الهى صورت نمى‏پذيرد، چه اين‏كه او يار و همراه بندگان خويش است و بر همه چيز آگاه است و در همه امور مربوط به آفريده‏هاى خود،

با حكمت عمل مى‏كند.

پس از آن‏كه يوسف سخنان خويش را در مورد الطاف و عنايت الهى برخود به پايان رساند، به سپاسگزارى خداى خود پرداخت و عرضه داشت: پروردگارا، چقدر مديون تو هستم و به من نيكى و احسان فرمودى، به من قدرت و حكومت عطا كردى، چگونه تو را بر اين نعمت‏ها سپاس گويم. اى آفريدگار آسمان‏ها و زمين،اختيار من تنها به دست توست و در دنيا و آخرت ولى نعمت من هستى، مرا آن گونه بميران كه پيامبران و بندگان شايسته‏ات را در حالت خضوع و خشوع خاص خودت، پذيرا شدى و مرا در زمره بندگان مخلصت قرار ده كه آنها را به خير و صلاح هدايت فرمودى.

وَقالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِى إِذ أَخْرَجَنِى مِنَ السِّجْنِ وَجاءَ بِكُمْ مِنَ البَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِى إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ * رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَالأَرضِ أَنْتَ وَلِيىِّ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ؛(4)

و زمانى كه خاندان يعقوب بر يوسف وارد شدند، پدر و مادر خويش را در آغوش گرفت و گفت: به خواست خدا با امنيت و آرامش وارد شهر شويد و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همگى به شكرانه ديدارش بر او سجده كردند. يوسف گفت: اى پدر، اين همان تعبير خواب من است كه قبلاً ديدم و خداوند آن را واقعيت بخشيد و خداوند در باره من نيكى و احسان نمود. آن‏گاه كه مرا از زندان رهانيد و شما را از بيابان و سرزمين دور بدين‏جا آورد، پس از آن كه شيطان بين من و برادرانم ايجاد دشمنى و كينه‏توزى نمود. به راستى كه لطف پروردگار من به‏آنچه مشيت او قرار گيرد شامل مى‏شود. به راستى كه او داناى حكيم است. خداوندا، به‏من ملك و سلطنت بخشيدى و تعبير خواب را به من آموختى. اى خالق آسمان‏ها و زمين، تودر دنيا و آخرت ولى و محبوب من هستى و مرا به تسليم در برابر خود بميران و به صالحان ملحق‏كن.

 


1- يوسف (12) آيات 83 - 87.

2- يوسف (12) آيات 88 - 93.

3- يوسف (12) آيات 94- 98.

4- يوسف (12) آيات 100 -


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:30 موضوع سرگذشت یوسف (3) | لینک ثابت


عفاف و جمال باطني

عفاف و جمال باطني  

عفاف و جمال باطني و زيبايي رفتاري زن، براي عقل و روح لذت و بهجت مي آفريند. عفت و حياي زن حافظ و تقويت كننده جمال صورت و جاذبه هاي ظاهري اوست كه پرهيز از خودنمايي و خودآرايي در جامعه پرتوي از عفت و حياي او مي باشد. ريحانه محجبه و با تقوا يگانه درّي است كه در آسمانها و زمين ارزش بي حد دارد، حفظ حجاب عفيفانه اسلامي، حفظ ارزش هاست. حضور زنان بدون حجاب خداپسندانه و يا با چهره هاي مزيّن شده در مجامع عمومي، كارآمد ترين سلاح دشمن براي تخريب اخلاق و معنويت است. شانه خالي كردن از حجاب اسلامي با منطق هاي پوشالي، در شأن يك دختر فهيم نيست. لزوم حجاب شايسته بر مبناي بينش توحيدي و كرامت انساني زن مسلمان است. زيورهاي جسمي فناپذير است، اما عفت، متانت، غيرت و ساير زينت هاي روحي، همراه با بقاي روح، ماندگار بوده و همواره با انسان است. حجاب و ساير ارزش هاي الهي و انساني، آبياري شده خون سالار شهيدان و شهداي كربلاست. سلام و درود بر بانوان عفيفه و محجبه اي كه بندگان عزيز حقند، نه بردگان ذليل نفس.


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:30 موضوع عفاف و جمال باطني | لینک ثابت


سرگذشت یوسف(2)

يوسف و تعبير خواب همراهان

آن‏گاه كه يوسف از پند و اندرز ياران خود فارغ گرديد، به پاسخ پرسش‏هاى آنان در مورد خواب‏هايشان پرداخت و گفت: يكى از شما دو تن، يعنى تو اى رئيس سقايان، دل خوش‏دار و شادمان باش كه به تو مژده مى‏دهم، پادشاه به دليل تبرئه شدن از تهمتِ توطئه‏اى كه بدان متهم بودى آزادت خواهد كرد و به كار سابق خود كه ساقى پادشاه بودى برخواهى گشت، ولى تو اى رئيس نانوايان، پوزش مرا بپذير كه تعبير خوابت را صريح مى‏گويم، مى‏خواهم تو از سرنوشت خويش آگاه باشى، چه اين‏كه پادشاه به زودى حكم اعدام تو را صادر مى‏كند و به دار آويخته خواهى شد و پرندگان از مغز سرت مى‏خورند و علت اعدام تو اين است كه در توطئه كشتن پادشاه شركت داشته‏اى.

آن‏گاه يوسف سخن خود را براى آنان پى مى‏گيرد و مى‏گويد: قضا و قدر الهى همان‏گونه كه بيان كرديم تعلق گرفته و آن امرى است كه راهى جز واقع شدن ندارد و من هرگز سخن به گزاف نمى‏گويم و آن گونه كه پروردگارم به من الهام فرموده، خواب‏هاى شما را تعبير كردم.

بدين‏سان، يوسف خواب‏هاى آن دو را به طور صريح تعبير كرد و آنچه را به آن دو خبر داده بود، پس از چند روز اتفاق افتاد. زمانى كه رئيس سقايان در آستانه آزاد شدن از زندان و بار يافتن به دربار پادشاه قرار گرفت، يوسف از او درخواست كرد، تا ماجراى وى و ظلم و ستم‏هايى را كه در حقّ او صورت گرفته، به عرض شاه برساند، شايد وى در كار او تجديد نظر كرده و بدين ترتيب تبرئه شود و ظلم و ستم ناحق را از او برطرف سازد.

ولى شادمانى غير قابل وصف رئيس سقايان، و كارها و مشاغل وى سبب شد كه در دربار شاه، يوسف را فراموش كند و اين خوى بسيارى از مردم است كه هنگام رفاه و بى نيازى، دوستان خود را فراموش مى‏كنند و به خاطر همين فراموشى بود كه يوسف(ع) حداقل سه سال در زندان باقى ماند:

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَمّا أَحَدُكُما فَيَسْقِى رَبَّهُ خَمْراً وَأَمّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِىَ الأَمْرُ الَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ * وَقالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُما اذكُرْنِى عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ؛(3)

اى دوستان زندانى، يكى از شما ساقى شراب شاه مى‏گردد و ديگرى به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از مغز سر او مى‏خورند. ماجرايى كه در باره آن جوياى تعبير شديد انجام خواهد پذيرفت و به كسى كه گمان كرد اهل نجات است گفت: پيش پادشاه سفارش مرا بنما، ولى شيطان او را به فراموشى برد كه سفارش يوسف را نزد پادشاه بنمايد. از اين رو، يوسف چند سال در زندان باقى ماند.

 


1- يوسف (12) آيات 36 - 37.

2- يوسف (12) آيات 38 - 40.

3- يوسف (12) آيه 41.

 

*******

 

خواب پادشاه

پس از ساليانى كه يوسف در زندان گذراند، لطف و عنايت الهى براين تعلق گرفت كه يوسف از زندان خارج شده و به يكى از بلند پايه‏ترين مسندهاى دنيوى تكيه زند، و اگر خداوند چيزى را اراده كرده باشد، وسايل آن را مهيا مى‏سازد.

پادشاه در خواب رؤيايى ديد كه او را آشفته خاطر ساخت و از آن سخت به وحشت‏افتاد. وى كاهنان و حكيمان را گرد آورد و بدان‏ها گفت: من در خواب ديدم هفت‏گاو لاغر، هفت گاو فربه را مى‏خورند و نيز هفت خوشه سبز ديدم كه طعمه هفت‏خوشه خشك شدند، شما اگر تعبير خواب و مقصود از آن را مى‏دانيد، خواب مرا تعبيرنماييد.

اين گروه به طور ناگهانى با خواب پادشاه روبه‏رو گشته و آثار پريشانى در چهره آنها هويدا شد و با خود به مشورت پرداختند و سپس به او پاسخى دادند كه حاكى از جهل و بى‏خبرى آنها بود، گفتند: اين خواب، در گذر ايّام و زندگى، قابل اعتماد نيست، بلكه از خواب‏هاى آشفته‏اى است كه در اثر اضطراب خاطرپادشاه به وجود آمده و دلالت بر چيزى ندارد، بالاتر از همه اين‏كه آنها به طور كلى از تعبير خواب آگاهى نداشتند.

وَقالَ المَلِكُ إِنِّى أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّها المَلَأُ أَفْتُونِى فِى رُؤيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيا تَعْبُرُونَ * قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأَحْلامِ بِعالِمِينَ؛

(1)

پادشاه گفت: در خواب ديدم هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را مى‏خورند و هفت خوشه گندم، هفت خوشه سبز را نابود كردند.اى بزرگان دربار، اگر تعبير خواب مى‏دانيد مرا از تعبير اين خواب آگاه سازيد. آنها گفتند: اينها خواب‏هايى آشفته است و ما از تعبير خواب آشفته بى اطلاعيم.

 

رئيس سقايان نزد يوسف

رئيس سقايان، پرسش پادشاه و پاسخ كاهنان و حاشيه‏نشنيان را، كه حاكى از جهل و بى‏اطلاعى آنها از تعبير خواب بود، شنيد و صحنه تعبير خواب گذشته را به يادش آورد. ناگهان چهره يوسف در برابر ديدگانش مجسم و نمايان گشت و مهارت يوسف در تعبير خواب به خاطرش آمد. از اين رو، در برابر آن جمعيت به‏پا خاست و گفت: من مى‏توانم تعبير اين خواب را به شما خبر دهم. جوانى به نام يوسف در زندان است كه من و رئيس نانوايان با او در زندان به سر مى‏برديم و هر دوى ما خواب‏هايى ديديم و يوسف آنها را به گونه‏اى درست و صحيح براى ما تعبير كرد و خواب‏ها به طور كامل تحقق يافتند. اگر پادشاه صلاح بداند مرا نزد او بفرستد و من خبر قطعى تعبير اين خواب را به زودى برايتان بياورم. پادشاه و درباريان درخواست او را پذيرفته و وى را نزد يوسف فرستادند.

رئيس سقاها در زندان نزد يوسف رفت، و پس از اين مدت طولانى بيرون از زندان، در كنار او قرار گرفت و گويى حوادثى را كه سبب فراموشى او و سفارش وى به پادشاه شده بود، به اطلاع يوسف رساند و سپس هدف از آمدن پيش او را برايش بيان كرد و گفت: اى كسى كه در همه امور گذشته با من صادقانه سخن گفتى، اينك شخصى خوابى ديده آن را برايم تعبير نما و آن اين است كه، هفت گاولاغر، هفت گاو فربه را مى‏خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشك قرار گرفته‏اند. اى يوسف تعبير واقعى اين رؤيا را برايم بگو تا صاحبان آن را در جريان گذاشته، شايد بر فضيلت و جايگاه علم و دانش تو، آگاهى يابند:

وَقالَ الَّذِى نَجا مِنْهُما وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ * يُوسُفُ أَيُّها الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِى سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعِ سُنبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّى أَرْجِعُ إِلى‏ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ؛(2)

فردى كه از آن دو تن از زندان آزاد شد، پس ازچندين سال به ياد يوسف افتاد و گفت: من تعبير خواب شما را خواهم آورد. مرا نزد يوسف بفرستيد. پس از ديدار با يوسف گفت اى يوسف راستگو، ما را به تعبير خوابى كه هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را بخورند و هفت خوشه خشك كه هفت خوشه سبز را نابود كنند، آگاه گردان، شايد نزد شاه و ديگران بازگردم و آنها، از علم و دانش تو آگاه شوند.

 

تعبير خواب پادشاه توسط يوسف

يوسف تعبير خواب پادشاه را آغاز نمود، اين رؤيا، حاكى از به وجود آمدن حوادث ناگوار و مشكلات بود. يوسف به حادثه ناگوارى كه به زودى صورت مى‏گرفت، بسنده نكرد، بلكه براى خارج شدن از دشوارى‏هاى گريبانگيرى كه كشور مصر از آن به ستوه مى‏آمد، راه‏حل‏هاى سودمند و مناسبى ارائه داد. اينك يوسف به رئيس سقاها مى‏گويد: <هفت سال پرباران و حاصل‏خيز در مصر پيش خواهد آمد. شما بايد در آن سال‏ها، زمين‏هاى خود را گندم و جو كاشته و هر سال بر كشت آنها مراقبت كنيد و محصولاتى را كه درو مى‏كنيد، در خوشه‏هاى خود نگه داريد، و اسراف نكرده و در آن صرفه‏جويى نماييد و جز مقدارى اندك را از آن به اندازه قوت خود، از خوشه‏ها جدا نكنيد و پس از اين سال‏هاى فراوانى، هفت سال خشكسالى به وجود خواهد آمد كه آنچه را ذخيره كرده‏ايد، مصرف خواهيد نمود و جز اندكى از آن براى كاشتن بذر، نگه نمى‏داريد و پس از اين سال‏هاى خشك، يك سال فراوانى مى‏آيد كه مردم در آن سال باران مى‏خواهند و زمين، غلاّت فراوانى را كه زاد و توشه مردم بوده و نيز ميوه‏هايى، چون انگور و زيتون به بار خواهد آورد. خداى متعال فرمود:

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِى سُنبُلِهِ إِلّا قَلِيلاً مِمّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّ قَلِيلاً مِمّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ؛(3)

يوسف گفت: هفت سال پشت سرهم به كشت و زرع بپردازيد و محصولاتى را كه درو كرديد، جز اندكى براى خوردن، بقيه را در خوشه نگه داريد و پس از اين سال‏ها، هفت سال قحطى و خشكسالى فرا مى‏رسد و شما آنچه را ذخيره كرده‏ايد به مصرف قوت مردم مى‏رسد، جز اندكى كه براى بذر در انبار نگه مى‏داريد و پس از سال‏هاى قحطى، باز سالى مى‏آيد كه مردم در آن به‏آسايش و فراوانى نعمت مى‏رسند.

 

تحقيق ماجرا

رئيس سقاها، تعبير رؤيا را به عرض شاه رساند و او دانست كه تعبير خواب با رؤيايى كه ديده سازگار است و حاكى از فكر و انديشه بالاى تعبير كننده آن است. از اين رو وى را خواست تا برخى از جزئيات موضوع را از او جويا شود، فرستاده، نزد يوسف رفت تا تمايل پادشاه را به وى ابلاغ كند. يوسف براى بيرون رفتن اززندان، از خود اشتياق نشان نداد، بلكه پافشارى كرد در زندان بماند تا تهمتى را كه ستمكارانه بدو بسته بودند، از او برطرف گردد. يوسف از فرستاده خواست نزد پادشاه برگردد و از او بخواهد پيرامون ماجرايى كه بر ضدّ او به عرض وى رسيده، تحقيق كند و از زنانى كه در مراسم وليمه همسر عزيز شركت كرده و در آن مجلس دست‏هاى خود را بريدند، از علت زندانى شدن وى بپرسد، چه اين‏كه آنها شاهد ماجراى او بوده‏اند.

فرستاده پادشاه مطالب يوسف را به عرض وى رسانيد و پادشاه در تحقيق پيرامون درخواست وى درنگ نكرد. نماينده خود را نزد آن زنان فرستاد و آنها را گردآورد و حقيقت ماجرايى را كه از يوسف در حضور همسر عزيز مى‏دانستند، از آنان جويا شد و بدان‏ها گفت: چه چيز باعث شد كه شما يوسف را به خود فرا خوانديد؟ آيا از او تمايلى به خود احساس كرديد؟ آيا وى خنده كرد، و به شما اظهار عشق كرد كه شما را به خود فراخوانده و جرأت كرديد كارى را كه در شأن شما نيست از او درخواست كنيد؟ زنان اظهار داشتند پناه مى‏بريم به خدا (ما از او كار خلافى نديديم). اينجا بود كه زليخا ديد مقتضاى حكمت و انديشه اين است كه بر واقعيت اعتراف كند؛ زيرا اگر بر تصميم خود باقى مى‏ماند، زن‏ها بر آنچه كه قبلاً در ماجراى خود و يوسف در حضور آنها اعتراف كرده بود، بر ضدّ او گواهى و شهادت مى‏دادند، و يا شايد پس از آن‏كه جمعيت زنان به پاكدامنى و عفّت يوسف گواهى دادند، وجدانش بيدار شده بود، از اين‏رو، در اين وضعيت چاره‏اى نداشت جز اين‏كه به حقيقت مطلب اعتراف كند كه او قصد فريب يوسف را داشته است، ولى يوسف در برابر نقشه او مقاومت به خرج داده و تهمتى را كه يو

سف به زليخا نسبت داده، صحيح و درست است، و علت اين اعتراف را اين دانست كه او خواسته به يوسف اعلام كند،وى فرصت غيبت و زندانى بودن يوسف را براى ادامه تهمت برگردن خود، مغتنم نشمرده است.

سپس زليخا تصميم گرفت پوزش خواهى كند از اين‏كه نفس آدمى ميل به كار ناروا دارد، مگر آن را كه خدا نگاه‏دارد و حمايت كند و خداوند بخشاينده توبه‏كنندگان است:

وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ * قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذ راوَدتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالتِ امْرَأَةُ العَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِينَ * ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِالغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لايَهْدِى كَيْدَ الخائِنِينَ * وَما أُبَرِّي‏ءُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبِّى إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ (4)

پادشاه گفت: او را نزد من آوريد، وقتى فرستاده‏اش نزد يوسف آمد، وى گفت: نزد شاه برگرد و از او بپرس، چه شد كه زنان مصرى، دستان خود را بريدند. پروردگار من به مكر و حيله آنان آگاه است.شاه، زنان را خواست و بدان‏ها گفت: ماجراى مراوده شما با يوسف چه بوده. آنها گفتند: حاش لله كه ما از يوسف هيچ بدى نديديم، همسر عزيز مصر در اين هنگام اذعان كرد كه هم اكنون حقيقت روشن شد و من به ميل خود با يوسف عزم مراوده داشتم و او راست مى‏گويد و ابراز اين موضوع براى اين بود كه عزيز مصر بداند من در غياب او به وى خيانت نكرده‏ام و خداوند خيانت كاران را به مقصود نمى‏رساند و من خودستايى نكرده و خود را از عيب و تقصير مبرا نمى‏دانم؛ زيرا نفس اماره، انسان را به كارهاى زشت و ناروا وا مى‏دارد، مگر خداوند با لطف خود شخص را نگه دارد. به راستى كه پروردگارم بخشنده و مهربان است.

 

پاداش يوسف

پادشاه بر صحت تبرئه شدن يوسف و عفّت و پاكدامنى او آگاه گرديد و به او اعتماد و تمايل بيشتر پيدا كرد، به ويژه آن‏كه قبلاً هنگامى كه رؤياى او را تعبير كرده بود و تدبيرى كه براى خارج شدن از تنگناى اقتصادىِ گريبانگيرِ مصر، پيشنهاد كرده بود، به هوش و ذكاوت و درك و فهم او آشنايى داشت. پادشاه كه خود از نژاد آسيايى بود، ملاحظه كرد كه از ناحيه نژاد، نيز بين او و يوسف ارتباط نزديكى وجود دارد. همه اين امور در درون پادشاه تأثيرى ژرف گذاشت كه فوق العاده شيفته او شد و تمايل پيدا كرد كه وى را از خواصّ خود قرار دهد، لذا رسول خود را فرستاد تا او را به نزدش آورد.

فرستاده، نتيجه تحقيق و بررسى و اعتراف زليخا به تبرئه يوسف و تمايل پادشاه به حضور در دربار و دادن پاداش به او را به يوسف ابلاغ كرد.

يوسف در پاسخ به تمايل پادشاه درنگ نكرد، در دربار وى حضور يافت و با او گفتگويى انجام داد كه برشگفتى و علاقه او به وى افزود. در اين هنگام، پادشاه با زبان وعده و اطمينان بدو گفت.اى يوسف، تو به زودى در پيشگاه ما از جايگاه و منزلت شكوهمندى برخوردار گشته و بر همه چيز امين و مورد اعتماد خواهى بود. يوسف با اين مقام و منزلت برجسته‏اى كه پادشاه بدو سپرد، همه مشكلاتى را كه در سال‏هاى قحطى، گريبانگير مردم مصر مى‏شد، در نظر آورد و خوف آن داشت كه قدرتمندان، به افراد ضعيف خيانت ورزند، همان گونه كه به وى خيانت شد و به همان نحو كه خود مورد اهانت قرار گرفت، به آنها اهانت كنند، از اين رو علاقه‏مند بود كه امور آينده آنها را خود، شخصاً برعهده گيرد و بدانان خدمت نموده و از ظلم و ستم به آنها جلوگيرى به عمل آورد. لذا از پادشاه درخواست كرد كه او را بر خزانه خود امين گرداند تا بتواند بر جمع‏آورى غلات و انباركردن آنها براى سال‏هاى قحطى، اِشراف داشته باشد؛ زيرا اين مراقبت و اشراف نياز به امانت‏دارى و هوش‏مندى و علم و دانش داشت و همه اين صفات در يوسف جمع بود و پادشاه آنها را از او به تجربه ديده بود.

پادشاه، موافقت خود را اعلام داشت و يوسف كل امور اقتصادى مربوط به مصر را در دست گرفت. پادشاه در سرزمين مصر قدرتى به او بخشيد كه هرگونه مى‏خواهد عمل كند و اين لطف خداوند متعال در باره بندگان شايسته اوست، كه نعمتش را به هريك از آنان كه او را برگزيند مى‏بخشد و به آنها در دنيا در مقابل عمل نيكى كه انجام داده‏اند، اجر و پاداش مى‏دهد. وانگهى براى كسانى كه ايمان آورده و از خداى خويش مى‏ترسند، ثواب الهى در آخرت بهتر از ثواب دنياست:

وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ اليَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ * قالَ اجْعَلْنِى عَلى‏ خَزائِنِ الأَرضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ * وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الأَرضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَلا نُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ * وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكانُوا يَتَّقُونَ؛(5)

پادشاه گفت: يوسف را نزد من آوريد تا او را از خاصان خويش قرا دهم. و آن‏گاه با او گفتگوكرد به يوسف گفت: امروز در پيشگاه ما داراى مكنت و صاحب منزلت هستى. يوسف گفت: بنابراين مرا بر خزانه حكومت بگمار كه در اين خصوص انسانى مراقب و آگاهم. و اين‏چنين يوسف را در زمين، صاحب منزلت گردانديم تا هر كجا مى‏خواهد حكمفرمايى كند. هركس را بخواهيم مشمول رحمت خويش مى‏گردانيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏سازيم و پاداش آخرت براى ايمان آورندگان و كسانى كه تقوا پيشه كنند، بهتر و بالاتر است.

 


1- يوسف (12) آيات 43 - 44.

2- يوسف (12) آيات 45 - 46.

3- همان، آيات 47 - 49.

4- يوسف (12) آيات 50 - 53.

5- يوسف (12) آيات 54 - 57.

 

*******

 

برادران يوسف در مصر

سرانجام، تعبير خوابى كه يوسف براى پادشاه در مورد آمدن هفت سال فراوانى و حاصل‏خيزى انجام داد، تحقق يافت و يوسف با تدبير و انديشه خود به اداره امور پرداخت و غلاّت فراوانى را انبار نمود. و سپس هفت سال بعدى خشكسالى فرارسيد، و گرسنگى و قحطى ايجاد شد. به ويژه در كشورهاى مجاور، مانند فلسطين كه مردم آن سامان آمادگى براى چنين سالى نداشتند.

يعقوب و فرزندانش نيز مانند ديگران در تنگنا و سختى زندگى قرار گرفته و شنيدند كه در كشور مصر، ارزاق و غلات يافت مى‏شود، لذا از فرزندان خود - غير از بنيامين - خواست تا به مصر رفته و كالا و نقدينه (پول) و ديگر چيزهايى را كه دارند با خود ببرند و با گندم و جو معاوضه كنند.

برادران يوسف به مصر رسيدند و نگهبانان با ديدن اين افراد كه با شكل و تعدادى خاص جلب توجه مى‏كردند، بدانان مشكوك گشتند و آنهارا دستگير كرده و نزد يوسف بردند و در كاخ وى بر او وارد شدند. يوسف آنها را از چهره و كيفيت سخن‏گفتن و لباس‏هاى مخصوص فلسطينى‏ها شناخت، ولى آنها به دليل دور بودن كشور و مدت طولانى جدايى و تغيير شكل و قيافه، يوسف را نشناختند. علاوه بر اين كه وى با لباسى ويژه در پست وزارت اقتصاد حضورداشت، و با زبان مصرى قديم سخن مى‏گفت و چون عنوان پادشاه مصر را داشت، تغييرنام داده، وى را <صفنات فعينع(1)» مى‏خواندند.

يوسف برادران خويش را به عنوان ميهمان پذيرفت و بيش از حقشان به آنان گندم و جو اعطا كرد، و توشه راه و چيزهايى را كه مسافر بدان نياز دارد، نيز به آنها بخشيد، و زمانى كه آماده حركت شدند بدان‏ها گفت: برادرِ پدرى خود را نزد من آوريد و اگر برادرتان را حاضر نكنيد برايتان دردسر ايجاد مى‏كنم و بار دوم كه به مصر باز مى‏گرديد به شما ارزاق نخواهم داد، و نيز اگر آنچه را مى‏خواهم عملى و اجرا نكنيد، به شما اجازه ورود به كشورم را نخواهم داد.

وقتى يوسف از برادرانش اين را خواست و آنها را به نياوردن برادرِ پدرى‏شان، هشدار داد، آنها يوسف را مخاطب ساخته و گفتند: ما با پدرمان به گونه‏اى برخورد خواهيم كرد كه كوتاه بيايد و به ما اجازه دهد تا او را به مصر بياوريم، و تأكيد مى‏كنيم كه به زودى آنچه را از ما درخواست كردى، عملى سازيم. و زمانى كه تصميم رفتن گرفتند، يوسف به خدمتكاران خود دستور داد تا پولى را كه آنان براى خريد كالا با خود آورده‏اند، بى‏آن‏كه متوجّه شوند، در باروبنه آنها قرار دهند. يوسف با اين كار خواست، وقتى برادرانش به فلسطين بازگشتند و برخورد شايسته او را ديدند، نسبت به او حُسن ظن داشته باشند. يوسف در كرم و بخشش در حدّ بسيار بالايى قرار داشت و اين كار را بدين سبب انجام داد تا برادرانش را جهت بازگشت نزد او تشويق كند و بدانند كه يوسف نسبت به آنان مهربان است، و توقع كارهاى خيرخواهانه بيشترى از او داشته باشند. خداى متعال فرمود:

وَجاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ * وَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِى بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَلا تَرَوْنَ أَنِّى أُوفِى الكَيْلَ وَأَنَا خَيْرُ المُنْزِلِينَ * فَإِنْ لَمْ‏تَأْتُونِى بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِى وَلا تَقْرَبُونَ * قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَإِنّا لَفاعِلُونَ * وَقالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛(2)

برادران يوسف نزد وى آمده و بر او وارد شدند. يوسف آنها را شناخت، ولى آنان يوسف را نشناختند و آن‏گاه كه بارِ غلّه آنها را بست گفت: يك برادر ديگرتان را نزد من آوريد. آيا نمى‏بينيد كه چگونه به شما مقدار زيادى خواربار عطا كردم و ميزبان خوبى برايتان بودم و اگر او را نزد من نياوريد بار و متاعى پيش من نخواهيد داشت و از من تقاضاى مساعدت نكنيد. گفتند: سعى مى‏كنيم پدرش را راضى كنيم و او را همراه بياوريم. يوسف به غلامانش دستور داد تا كالاهاى آنها را در باروبنه آنها قرار دهند تا زمانى كه به شهر خود برمى گردند، بدانند كه بدان‏ها خواربار بلاعوض داده‏ام، شايد اين احسان موجب شود، دوباره نزد من بازگردند.

 

بازگشت برادران نزد پدر

برادران يوسف با اموال و ارزاق، نزد پدر باز گشتند و ماجرايى را كه ميان آنها و وزير اقتصاد صورت گرفته بود و عزّت و احترامى كه از او ديده بودند، به عرض پدر رساندند و براى او نقل كردند كه اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبردن برادرشان بنيامين با خود، وزير آنها را به عدم تحويل كالا تهديد كرده است.از اين رو، از پدر خويش درخواست كردند كه اجازه دهد تا در سفر دوم، براى دستيابى به كالا و ارزاقى كه بدان نياز دارند، بنيامين را با خود ببرند، و به پدر تأكيد كردند كه از او حمايت و مراقبت خواهند كرد.

خاطره‏هاى گذشته در درون يعقوب زنده شد و در حالى كه حزن و اندوه قلبش را چنگ مى‏زد، بدانان پاسخ داد: آيا همان گونه كه قبلاً در مورد برادرش يوسف به شما اعتماد كردم، در مورد بنيامين نيز به شما اطمينان داشته باشم، كه در ماجراى يوسف به عهد خود وفا نكرديد؟ تنها حامى و نگاهدار فرزندم خداست، چه اين‏كه وى نيرومندترين حافظ و نگاهبان و بخشنده‏ترين بخشايندگان است.

برادران يوسف نمى‏دانستند كه وزير اقتصاد، كالاى آنها را در باروبنه‏آنها گذاشته است. وقتى بارها را گشودند كالاى خود را در آنها يافتند، و اين بهانه‏اى شد كه آنان پدر خود را متمايل سازند تا براى فرستادن بنيامين با آنها جهت آوردن اموال و ارزاق بيشتر از مصر، موافقت كند و به او اطمينان دادند كه در حفاظت و نگاهدارى او بكوشند، و ازآن بالاتر، به اندازه يك بار شتر، اموال آنها افزايش مى‏يابد؛ زيرا وزير اقتصاد مقرر داشته كه به هر فرد، يك بار شتر بيشتر ندهد.

ولى يعقوب، هنگامى كه بنيامين را با پسرانش فرستاد، با آنان شرط كرد كه به خدا سوگند ياد كنند تا او را بدو برگردانند و هر مانعى را كه براى برگرداندن او به وجود آيد، و يا دشمنان بر آنها دست يابند، با قيمت جان، آن مانع را ازسر راه بردارند.

آنها به پدر پاسخ مثبت داده و سوگند ياد كردند كه از او مراقبت و نگهدارى كنند. يعقوب پس از آن‏كه به ظاهر در سخن آنها اخلاص ديد، به پيمانشان مطمئن شد و به فرستادن بنيامين با آنها موافقت كرد، و سپس از روى مهر و محبت به آنها سفارش كرد تا هنگام ورود به مصر، از دروازه‏هاى متعدد وارد شوند، تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوى خود جلب نكنند، و نگهبانان، آنها را زيرنظر نداشته باشند؛ زيرا در اين صورت برايشان پيشامد ناگوارى رخ خواهد داد و او نمى‏تواند مشكل آنها را برطرف سازد، تنها خداوند است كه دشوارى‏ها را برطرف مى‏كند.

فَلَمّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنّا الكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * وَلَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِى هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَنَمِيرُ أَهْلَنا وَنَحْفَظُ أَخانا وَنَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ * قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى‏ تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِ إِلّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ * وَقالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَما أُغْنِى عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُتَوَكِّلُونَ * وَلَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِى عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ

إِلّا حاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛(3)

و آن‏گاه كه برادران يوسف نزد پدرشان بازگشتند گفتند: پدرجان، غلّه و خواربار به ما داده نشده، برادرمان را با ما بفرست تا غلّه فراوان بياوريم و ما از او مراقبت خواهيم نمود. پدرشان گفت: آيا بر شما در مورد او ايمن باشم، همان گونه كه قبلاً در مورد برادرش يوسف بر شما ايمن گشتم. خداوند بهترين حافظ و نگاهبان و بخشاينده‏ترين بخشندگان است و آن‏گاه كه كالاى خود را گشودند، اشيا و بضاعت خويش را ملاحظه كردند كه بدان‏ها بازگشت داده شده گفتند: اى پدر، ما ديگر چه مى‏خواهيم، كالاى ما به ما باز گردانده شده و با همين اموال براى خاندان خود خواربار تهيه مى‏كنيم و برادرمان را نيز مراقبت خواهيم نمود و بار شترى بر اين اموال مى‏افزاييم، چه اين‏كه اين كالا اندك است. يعقوب گفت: تا زمانى كه در پيشگاه خداوند با من عهد و پيمان نبنديد كه او را به من باز گردانيد هرگز او - بنيامين - را با شما نمى‏فرستم. و وقتى از آنها عهد و پيمان گرفت، گفت: خدا بر آنچه ما مى‏گوييم وكيل باشد. و گفت: فرزندانم، شما هنگام ورود به مصر از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متعدد داخل گرديد و چيزى از خدا شما را بى‏نياز نمى‏كند و فرمانروايى از آن

اوست، من بر آن خدا توكل مى‏كنم و همه كسانى كه اهل توكل هستند بايد بر او توكل نمايند. و آن‏گاه كه طبق گفته پدر وارد مصر شدند، چيزى از خدا آنها را بى‏نياز نساخت، مگر نيازى در دل يعقوب بود كه ادإ؛ه‏ه‏ب گرديد و او عالم به علوم الهى بود، ولى بيشتر مردم آگاهى ندارند.

 

 


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:29 موضوع سرگذشت یوسف (2) | لینک ثابت


سرگذشت حضرت یوسف

 

سرگذشت حضرت یوسف

رؤياى يوسف

يعقوب(ع) به دو پسرش يوسف و بنيامين بيشتر اظهار علاقه و محبّت مى‏كرد و آنها را بر برادرانشان برترى مى‏داد، قرآن براى ما بازگو مى‏كند كه يوسف(ع) در خواب ديد، يازده ستاره و خورشيد و ماه خاضعانه بر او سجده مى‏كنند. هنگامى كه بيدار شد، ماجراى شگفت‏آورى را كه در خواب ديده بود، براى پدرش نقل كرد، يعقوب(ع) از اين خواب دريافت كه فرزندش در آينده ميان مردم به مقامى بس والا خواهد رسيد، ولى از كينه و حسد برادرانش بر جان وى ترسيد، و بدو سفارش كرد كه خواب خود را براى برادرانش بازگو نكند، تا شيطان براى نقشه ازبين بردن او، آنان را فريب ندهد و سپس برايش روشن ساخت كه وى درآينده شخصيتى برجسته خواهد شد كه همه، فرمانش را گردن مى‏نهند و خداوند او را به پيامبرى برمى‏گزيند و تعبير خواب را بدو مى‏آموزد و به زودى نعمت خويش را با خير و رحمت و بركاتش بر او و بر آل يعقوب تمام مى‏كند، همان گونه كه آن را قبلاً بر ابراهيم و اسحاق تمام كرده بود:

إِذ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى ساجِدِين * قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَكَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * لَقَدْ كانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسّائِلِينَ؛(1)

آن‏گاه كه يوسف به پدرش گفت: پدرجان، من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه بر من سجده مى‏كنند. پدرش گفت: پسركم، رؤياى خود را براى برادرانت بازگو نكن؛ زيرا در حق تو حيله و نيرنگ خواهند كرد، چه اين كه شيطان دشمن آشكار آدمى است و اين چنين خدايت تو را برگزيد و تعبير خواب را به تو آموخت و نعمت خويش را بر شما و آل يعقوب تمام كرد. همان‏گونه كه قبلاً بر پدرانت ابراهيم و اسحاق، تمام نموده بود. به راستى كه پروردگار تو دانا و حكيم است و در ماجراى يوسف و برادرانش نشانه‏هايى براى اهل تحقيق وجود دارد.

 

توطئه بر ضدّ يوسف

وقتى پسران يعقوب ملاحظه كردند پدرشان در مورد يوسف و برادرش بنيامين بيش از آنها اظهار محبت و علاقه مى‏كند، خشمگين شدند و آنان به گمان خود، مجموعه‏اى نيرومند بودند كه بيش از آن‏دو نسبت به پدرشان سود و منفعت مى‏رساندند و در نتيجه گمان مى‏كردند پدرشان اشتباه مى‏كند و با اظهار علاقه به يوسف و برادرش، از حق و حقيقت به دور است.

از اين رو، آنان آسيب رساندن به يوسف را در دل نهان ساختند و بين خود نقشه كشيدند تا از وجود اوخلاصى يابند، يا او را بكشند و يا در سرزمينى دور دست بيندازند كه نتواند براى بازگشت به سوى پدر راهى بيابد.

آنها تصور مى‏كردند با اين كار، مورد علاقه و محبّت پدرشان قرار خواهند گرفت و سپس از اين كار خود توبه كرده و افرادى شايسته خواهند شد، همان گونه كه پدرشان عذر آنها را مى‏پذيرد، خداوند نيز توبه آنها را خواهد پذيرفت.

يكى ازبرادران اشاره كرد كه يوسف را نكشند،بلكه او را در جايى، دور از چشم مردم در چاهى بيفكنند، شايد كاروانى از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد، و بدين‏ترتيب به هدف خود كه دور كردن او از پدرش بود، رسيده باشند و از گناه كشتن وى رهايى يابند.

آنها نزد پدر رفته و براى بردن يوسف با خودشان، متوسل به حيله و نيرنگ شدند و اين نيرنگ بعد از آن كه احساس كردند پدر يوسف، وى را از آنها دور نگاه مى‏دارد انجام گرفت، از اين رو بدو گفتند: پدر جان، در باره ما چه فكر مى‏كنى كه يوسف را از ما دور كرده و اگر همراه ما باشد احساس آرامش نمى‏كنى؟ ما تأكيد مى‏كنيم كه وى را دوست داريم و به او مهربان هستيم. فردا او را با ما به دشت و سبزه‏زارها بفرست، تا در آنجا بازى كند و به شادمانى پرداخته و مانند ما از خوردن و آشاميدن لذت ببرد، و ما همان طور كه مواظب خود هستيم، از او بيشتر مراقبت خواهيم كرد. پدرشان كه علاقه زيادى به پسرش داشت، بدانان پاسخ داد: اگر يوسف از او دور شود، اندوهگين خواهد شد و بيم آن دارد كه اگر بدانان اطمينان كند در حال غفلت آنها، طعمه گرگ شود، آنان براى پدرشان سوگند خوردند كه آنچه سبب ناراحتى او شود پيش نخواهد آمد، و اگر براى او ناراحتى پيش آيد، لكه ننگ و عارش بر دامن آنها باشد.

خداى سبحان فرمود:

إِذ قالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ * أُقْتُلُوا يُوسُفَ أَو اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ * قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيابَتِ الجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ * قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنّا عَلى‏ يُوسُفَ وَإِنّا لَهُ لَناصِحُونَ * أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ إِنِّى لَيَحْزُنُنِى أَنْ تَذهَبُوا بِهِ وَأَخافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ* قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّا إِذاً لَخاسِرُونَ؛(2)

زمانى كه برادران يوسف گفتند: يوسف و برادرش بنيامين، پيش پدرمان از ما محبوب‏ترند، در حالى كه ما چندين برادريم و ضلالت و گمراهى پدر در محبت به يوسف آشكار است. بنابراين يوسف را يا بكشيد و يا در سرزمين دور از پدر بيفكنيد و پدر را متوجه خود كنيد و سپس توبه كنيد و انسان‏هاى صالح و درستكار شويد. يكى از برادران يوسف (روبيل) اظهار داشت اگر مى‏خواهيد سوء قصدى انجام دهيد، يوسف را نكشيد و او را در قعر چاه افكنيد كه كاروانى او را بيابد و پس از انجام اين كار، برادران نزد پدر رفتند و گفتند: اى پدر، چرا تو بر يوسف از ما ايمن نيستى، در حالى كه ما خيرخواه يوسف هستيم. او را با ما بفرست كه در چمن و سبزه‏زار گردش كند. و ما از او مراقبت خواهيم كرد، پدر گفت: اگر يوسف را ببريد، من اندوهگين خواهم شد و مى‏ترسم گرگ او را پاره كند و شما از او غافل شويد. گفتند: ما گروهى هستيم كه اگر گرگ او را طعمه خود كند، بنابراين ما زيان كار خواهيم بود.

 

يوسف در چاه

يعقوب به پسرانش اجازه داد كه يوسف را با خود ببرند، آنان وى را بيرون برده و طبق نقشه‏اى كه كشيده بودند او را در چاه افكندند. در اين هنگام بود كه خداوند به قلبش الهام نمود كه او را از آنجا رهايى خواهد بخشيد و روزى خواهد آمد كه در آن روز به برادرانش خواهد گفت: چه بلايى بر سر وى آورده‏اند، در حالى كه آنان در برابر يوسف به صورت افرادى نيازمند ظاهر مى‏شوند، و به جهت مقام برجسته آن حضرت تصور نمى‏كنند كه او يوسف است.

برادران يوسف شبانگاه باز گشتند و خود را به ظاهر اندوهگين نشان داده و صداى خويش را به گريه بلند كردند و گفتند: پدرجان، ما براى مسابقه در تيراندازى و دويدن رفته بوديم و يوسف را براى مراقبت از كالاى خود، نزد آنها گذاشتيم، بعد از برگشتن از مسابقه، ديديم گرگ او را خورده است و ما از او دور بوديم، هر چند ما راست بگوييم، ولى تو به دليل اين كه ما را به بدخواهى يوسف متهم كردى، سخن ما را باور نداشته و آن را نمى‏پذيرى. سپس پيراهن يوسف را كه آغشته به خون كرده بودند بيرون آوردند، ولى هنگام امتحان آن، دروغشان براى پدر آشكار شد، كه آن خون از فرزندش نبوده است، چون پيراهن وى پاره نبود، و يا شايد با فراست و تيزبينى خود، دروغشان را آشكار ساخت و بدانان گفت: نفس شما امر بزرگى را برايتان آسان جلوه داد و شما بدان دست يازيديد و من در فراق و جدايى يوسف بى‏آن كه ناراحتى كنم و مأيوس گردم، به گونه‏اى شايسته شكيبايى پيشه مى‏كنم و براى پديدار شدن حقيقت گفته‏هاى شما، تنها از خدا كمك خواسته و تحمل رنج و فراق او را از وى خواستارم. خداى متعال فرمود:

فَلَمّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيابَتِ الجُبِّ وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَجاءُوا أَباهُمْ عِشاءاً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَلَوْ كُنّا صادِقِينَ * وَجاءُوا عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ المُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ؛(3)

آن‏گاه كه يوسف را بردند و نظر آنها بر اين قرار گرفت كه او را در قعر چاه بيندازند و ما به او الهام نموديم كه روزى تو آنها را بر اين كارشان آگاه مى‏سازى و آنها آگاهى ندارند. برادران، شامگاهان با گريه و زارى نزد پدر آمدند و گفتند: اى پدر، ما براى مسابقه به صحرا رفتيم و يوسف را نزد كالاهاى خود گذاشتيم و گرگ او را طعمه خود ساخت و ما اگر راست هم بگوييم شما سخن ما را نمى‏پذيرى، و پيراهن او را كه به دروغ خون آلوده كرده بودند، آوردند. پدر گفت: بلكه نفس شما، اين كار زشت را در نظرتان زيبا جلوه داد، و من در اين مصيبت صبرى پايدار خواهم كرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصيف مى‏كنيد، يارى خواهد فرمود.

 

نجات يوسف و فروش او

كاروانى كه آهنگ مصر كرده بود، از مقابل چاهى كه يوسف در آن بود گذشت، يكى از مردان كاروان را فرستادند تا برايشان از چاه آب بياورد. او زمانى كه دلو خود را پايين فرستاد. يوسف(ع) بدان آويزان شد و از چاه بيرون آمد، آن مرد بسيار شادمان شد و با صداى بلند، شادى كنان او را نزد رفقايش آورد و گفت: خبرى خوش؛ اين جوانى است كه با خود آورده‏ام. آنان يوسف را ميان كالاهاى خود نهان ساخته و او را از جمله كالاهايى قرار دادند كه تمايل به فروش آنها داشتند.

كاروانيان از ترس اين كه مبادا كسانِ اين جوان از راه برسند و او را از آنها بستانند، وى را در مصر به بهايى اندك فروختند تا از او خلاصى يابند و كسى كه او را خريدارى كرد، وزير(4) پادشاه بود. وى آن جوان را به منزلش فرستاد و به همسرش زليخا سفارش كرد كه به نيكى با او رفتار كند و بدو گفت: با او نيك رفتار كن و وى را احترام نما، تا از زندگى با ما خرسند باشد، شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به فرزندى قبول كنيم.

همان گونه كه خداوند در خانه وزير پادشاه، مقام شايسته‏اى به يوسف عنايت كرد، تصرف در اموال وزير را نيز نصيب وى ساخت و در سرزمين مصر، مقامى برجسته يافته و تعبير خواب را بدو الهام فرمود و خداوند هر كارى را كه بخواهد به اجرا در مى‏آورد، ولى بسيارى از مردم به حكمت‏هاى نهان الهى پى نمى‏برند.

هنگامى كه يوسف(ع) رشد كرد و به كمال قدرت خود، كه همان دوران جوانى بود رسيد، خداى متعال بدو مسند حكمفرمايى و دانشى سودمند عنايت فرمود و خداوند چنين پاداشى را به نكوكاران مى‏دهد.

وَجاءَتْ سَيّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ * وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكانُوا فِيهِ مِنَ الزّاهِدِينَ * وَقالَ الَّذِى اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِى مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الأَرضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ وَاللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ * وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ؛ (5)

كاروانى از راه رسيد و سقاى قافله را براى آب فرستادند، دلو را كه از چاه برآورد گفت: چه مژده‏اى! او را پنهان داشتند كه سرمايه تجارت آنان باشد و خداوند به آنچه انجام مى‏دهند آگاه است و او را به بهايى اندك فروختند و در آن بى‏رغبت بودند. عزيز مصر كه او را خريدارى كرد، به همسر خويش سفارش كرد كه مقامش را بسيار گرامى دار كه اميد است براى ما سودمند واقع شود و يا او را به فرزندى انتخاب كنيم و ما اين چنين يوسف را به مكنت و اقتدار رسانديم و براى اين كه به او تعبير خواب را بياموزيم و خداوند بر كار خود غالب و تواناست، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند و آن‏گاه كه يوسف به سن رشد و كمال رسيد، او را مسند حكمفرمايى و مقام و دانش عطا كرديم و اين‏چنين، نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم


1- يوسف (12) آيات 4 - 7.

2- يوسف (12) آيات 8 - 14.

3- يوسف (12) آيات 15 - 18.

4- وى (فوطيفار) همان عزيز بود كه در دوران يكى از پادشاهان هكسوس، خزانه‏دار مصر بود.

5- يوسف (12) آيات 18 - 22.

*******

 

نيرنگ همسر عزيز مصر با يوسف

يوسف(ع) در خانه عزيز مصر زندگى مى‏كرد، همسر عزيز به خاطر زيبايى يوسف(ع)، به او علاقه‏مند شده و احساساتش در مورد وى شعله‏ور شد. زليخا همسر عزيز نمى‏دانست چگونه احساسات و عواطف خويش را به يوسف(ع)ابراز كند تا اين كه عشق و علاقه بر عواطف وى چيره گشته و ضعف طبيعى بر احساساتش حكمفرما شد.

روزى او را در خانه‏خود تنها يافت، فرصت را غنيمت شمرده، درها را بست، زيبايى و زينت‏هاى خود را بر او عرضه كرد تا با عشوه‏گرى او را بفريبد. زليخا بدو گفت: نزد من بيا، كه خود را برايت مهيا ساخته‏ام. يوسف(ع)با حالتى از خشم، از چنگال او گريخت و آن كار را از وى بسيار ناپسند شمرد و گفت: من به خدا پناه مى‏برم تا مرا از اين گناه حفظ نمايد و چگونه دست به چنين گناهى بيالايم، در حالى كه شوهرت عزيز، بر من حقّ بزرگى داشته و مرا احترام كرده و در اين خانه، به من احسان روا داشته است و كسى كه احسان را با مكر و حيله و خيانت پاسخ دهد، رستگار نخواهد شد، ولى چشمِ دل او كور شده و از آنچه كه يوسف مى‏گفت پروايى نداشته و بر اين امر پافشارى مى‏كرد و اگر يوسف، نور الهى و حق را در برابر خود نديده بود، نفسش وى را به سوى زليخا مى‏كشاند، وى با استفاده از اين نور الهى به تمايلات نفس بى‏اعتنايى كرد و از انجام آن گناه خوددارى نمود، و بدين ترتيب خداوند، عمل زشت زنا و خيانت را از او دور ساخت؛ زيرا او از بندگانى بود كه خود را براى خدا خالص گردانده بود.

يوسف به سرعت به سمتِ در حركت كرد تا راه فرارى بيابد، زليخا نيز به سرعت پشت‏سر او به حركت در آمد تا از بيرون رفتن او جلوگيرى كند، و از پشت سر به پيراهن او در آويخت تا نگذارد بيرون رود. پيراهن پاره شد، ولى يوسف موفق به فرار شد. در همين حال همسر زليخا را مقابلِ در، يافتند، زليخا با پيش‏دستى، يوسف را متهم ساخت كه قصد داشته با وى عمل ناروا انجام دهد، و شوهر را تحريك نمود، تا وى را زندانى سازد، ولى يوسف اتهام را از خود رد كرد و گفت: زليخا بود كه مى‏خواست به شوهرش خيانت كند، و او از دادن پاسخ مثبت به زليخا، امتناع ورزيده است. در همان حال كه يكديگر را متهم مى‏ساختند، يكى از نزديكان زليخا در محل بحث و جدل حاضر گرديده و در آن قضيه داورى كرد و گفت: اگر پيراهن يوسف از مقابل پاره شده باشد، زليخا در ادعاى خود راست مى‏گويد؛ زيرا معناى آن اين است كه يوسف به سمت او دويده و زليخا از خويش دفاع كرده است، و اگر پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده، معناى آن اين است كه وى قصد فرار داشته و در اين صورت زليخا دروغ گفته و يوسف راستگو است. وقتى شوهر، ملاحظه كرد پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده، گفت: اين كار، از مكر و ح

يله زنان است و مكر و حيله زنان بسيار است، ولى شوهر زليخا مى‏خواست براين كار زشت سرپوش گذارد، لذا به يوسف گفت: آنچه برايت پيش آمده فراموش نما و آن را نهان ساز، و به همسر خود گفت: از گناهت استغفار كن و از عمل زشتى كه انجام داده‏اى توبه نما، به راستى كه تو با اين كارى كه انجام داده‏اى در زمره گناهكاران خواهى بود.

وَراوَدَتْهُ الَّتِى هُوَ فِى بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوابَ وَقالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ * وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُخْلَصِينَ * وَاسْتَبَقا البابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى البابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ * قالَ هِىَ راوَدَتْنِى عَنْ نَفْسِى وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكاذِبِينَ * وَإِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصّادِقِينَ * فَلَمّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ * يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرِى لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الخاطِئِينَ؛(1)

بانويى كه يوسف در خانه او بود، به ميل نفس خود با وى بناى مراوده گذاشت و درها را بست و گفت: من براى تو آماده‏ام. يوسف پاسخ داد: من به خدا پناه مى‏برم. او به من مقامى منزه و نيكو عطا كرده است و ستمكاران را رستگار نمى‏سازد و اگر لطف خدا نبود، او هم به ميل طبيعى اهتمام مى‏كرد و اين چنين، ما او را از انجام كار زشت بازداشتيم، زيرا او از بندگان خالص ما بود. هر دو به جانب در شتافتند و پيراهن يوسف از پشت دريده شد كه در همان حال، شوهر زن را بر در منزل يافتند، زن با پيش‏دستى به شوهر گفت: كيفر كسى كه به همسر تو خيانت كند چيست؟ آيا چيزى جز زندان و يا شكنجه دردناك است؟ يوسف گفت: او با وجود بى‏ميلى‏ام با من مراوده كرد و بر صدق گفتار يوسف، شاهدى از نزديكان همسر عزيز گواهى داد و گفت: اگر پيراهن يوسف از پيش رو دريده شده زن راست مى‏گويد و يوسف دروغگوست و اگر پيراهنش از پشت پاره شده، زن دروغ مى‏گويد و يوسف راستگوست و زمانى كه شوهر ديد پيراهن از پشت دريده شده گفت: اين شيوه تهمت زنى از مكر و حيله شما زنان است، مكر و حيله زنان بسيار زياد است. به يوسف گفت: قضيه را پنهان دار و از ماجرا بگذر و به زن گفت: تو از

گناه خود توبه كن؛ زيرا مرتكب خطاى بزرگى شدى.

 

يوسف و زنان

خبر ماجراى فريفتگى زليخا در شهر به جمعى از زنان رسيد، و آن را در جلسات خود نقل مى‏كردند و مى‏گفتند: همسر عزيز، غلام خويش را فريفت و به خود فراخواند تا از او كام برگيرد و عشق او سراسر وجود زليخا را فرا گرفته بود. زليخا از ديدگاه آنان، زنى گمراه و دور از حقيقت به شمار مى‏آمد.

به همسر عزيز خبر رسيد كه زن‏ها در غياب او سخنانى ناروا مى‏گويند. وى ترتيبى داد تا آن زنان، يوسف را ببينند تا زليخا را در مورد دلدادگى يوسف نكوهش نكنند. روزى آنها را دعوت كرد و براى نشستن آنان جايگاهى بسيار باشكوه تدارك ديد، و طبق رسم اشراف، براى راحتى بيشتر آنها، بالش‏هايى برپشتى‏ها قرار داد و پس از آن كه ميهمانان وارد شده و در جاى خود قرار گرفتند، به كنيزكان خويش دستور داد تا خوراك آماده سازند و همان‏گونه كه رسم است، براى بريدن گوشت و ميوه، كارد بر سفره مى‏چينند، به هريك از ميهمانان كاردى سپرد و سپس شروع به خوردن كردند و با شادمانى و خنده‏كنان به گفت‏وگو پرداختند. در اين هنگام، زليخا به يوسف دستور داد تا بر آنها وارد شود. زنان كه از چهره فوق‏العاده زيباى يوسف(ع) مات و مبهوت شده بودند، از فرط شگفتى و بهت از ديدار او در حالى كه ميوه را با كارد مى‏بريدند، دستان خويش را مجروح ساخته و درد خود را از ياد بردند و گفتند: اين شخص با اين زيبايى و صفات، بشر نبوده، بلكه فرشته است.

وقتى همسر عزيز ديد ميهمانان نيز در محو جمال يوسف با وى شريك شدند راز دل خويش را برايشان بازگو كرد و گفت: اين همان جوانى است كه شما مرا در گرفتارى عشق او نكوهش مى‏كرديد. زيبايى وى، شما را مات و مبهوت ساخته و از خود بى‏خود كرد. اين همان جوانى است كه خواستم او را بفريبم، ولى امتناع ورزيد و سوگند خوردم كه اگر مرا كامروا نكند، كيفرش زندان باشد،تا خوار و بى‏مقدار گردد.

يوسف در برابر اين تهديد، سست نشده، همان گونه كه به نصيحت آن زنان گوش فرا نداد و به خداى خويش پناه برد و زندان را بر معصيت او ترجيح داد. و از پروردگار خويش خواست شرّ مكر و حيله آنان را از او برطرف سازد تا به تمايلات نفسانى‏شان تمايل نشان ندهد و بدين ترتيب، از كم‏خِرَدان به‏شمار آيد. خداوند دعايش را به اجابت رساند و اين گناه را از او دور ساخت. به راستى تنها او، دعاهاى پناه‏برندگانِ به درگاهش را مى‏شنود. خداى متعال فرمود:

وَقالَ نِسْوَةٌ فِى المَدِينَةِ امْرَأَةُ العَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبّاً إِنّا لَنَراها فِى ضَلالٍ مُبِينٍ * فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَئاً وَآتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَقالَت اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلّا مَلَكٌ كَرِيمٌ * قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُوناً مِنَ الصّاغِرِينَ * قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ وَإِلّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الجاهِلِينَ * فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ العَلِيمُ؛(2)

زنانى كه در شهر بودند گفتند: همسر عزيز با غلام خود مراوده برقرار كرده است و علاقه به يوسف، او را شيفته خود ساخته و ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم. وقتى زليخا از ملامت زنان در باره خود آگاه شد، در پى آنها فرستاد و مجلسى آراست و براى هريك تكيه گاهى قرار داد و به دست هريك كاردى و ترنجى داد و سپس به يوسف گفت: به مجلس اين زنان در آى. چون زنان مصر يوسف را ديدند، محو جمالش شده و بر حسن و زيبايى او شگفت‏زده شدند و دست‏هاى خود را از فرط شگفتى بريدند و گفتند: تبارك الله! اين جوان از جنس بشر نيست، بلكه فرشته است. زليخا گفت: اين همان نوجوانى است كه مرا در محبّتش ملامت مى‏كرديد. من از او تقاضاى مراوده كردم و او عفّت ورزيد و اگر از اين پس هم خواهش مرا ردّ كند قطعاً بايد زندانى شود و خوار و ذليل گردد. يوسف كه اين سخن شنيد عرضه داشت: پروردگارا، زندان بهتر از چيزى است كه مرا به سوى آن فرا مى‏خوانند و اگر مكر و حيله‏زنان را از من دفع نفرمايى به آنها تمايل پيدا كرده و از زمره‏جاهلان و شقاوت‏مندان درخواهم آمد. خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و مكر آنها را از او برطرف ساخت. به راستى كه او شنونده داناس ت.


1- يوسف (12) آيات 23 - 29.

2- يوسف (12) آيات 30 - 34.

    
*****
 

تهمت به يوسف و زندانى كردن او

آن‏گاه كه خبرهاى مربوط به ماجراى همسر عزيز با يوسف در گوشه و كنار شهر پيچيد، عزيز و خاندانش ملاحظه كردند كه هيچ چيز آنها را از عار وننگ نجات نمى‏دهد و زبان بدگويان را از آنها كوتاه نخواهد كرد، مگر اين كه يوسف را به زندان افكند تا تهمت را به او ببندد، با وجودى كه وى تبرئه شده و امانت دارى و پاكدامنى او روشن شده بود.

يوسف در زندان، حالتى آميخته به اندوه و شادى داشت: ناراحتى او اين بود كه به ناحق زندانى شده و كسانى كه از واقعيت امر بى‏خبرند، او را گناهكار مى‏شمارند.جهت شادى او نيز اين بود كه از خانه عزيز مصر بيرون رفته و از مكر و حيله همسرش دور شده بود، ولى زندان براى او آغازى نيك بود (چه بسا رنج و زحمتى كه در كنارش گشايشى وجود دارد).

وقتى يوسف وارد زندان شد، دو جوان از خدمتكاران پادشاه كه يكى رئيس سقايان به نام <نبو» و ديگرى رئيس نانوايان، به نام <ملحب» بود، به تهمت توطئه بر ضدّ پادشاه با او وارد زندان شدند. پس از مدتى هر يك از آنها خوابى ديد و آن را براى يوسف نقل كردند. فرد نخست گفت: من در خواب ديدم آب انگور مى‏گيرم تا آن را شراب سازم و ديگرى اظهار داشت كه در خواب ديدم بالاى سرم نان حمل مى‏كنم و پرندگان از آن مى‏خورند.

اين دو جوان پس از آن كه احساس كردند يوسف تعبير خواب مى‏داند و از تقوا و احسان برخوردار است، تعبير خواب‏هاى خود را از او درخواست نمودند.

يوسف(ع) با تأكيد بر نعمتِ تعبير خواب و علم غيبى كه خداوند بدو عنايت و الهام نموده بود، بدان‏ها گفت: توانايى آن را دارد كه به عنوان مثال به آنها بگويد. چه نوع غذايى براى خوردن، در زندان برايشان خواهند آورد، و اينها امورى بود كه خداوند اختصاص به وى داده بود، چه اين كه او براى خدا خالصانه عبادت مى‏كرد و براى او شريك قائل نشد و از مسلك كسانى كه به وجود خدا ايمان نداشته و به روز رستاخيزكفر مى‏ورزيدند، دورى جست:

وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّى أَرانِى أَعْصِرُ خَمْراً وَقالَ الآخَرُ إِنِّى أَرانِى أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنّا نَراكَ مِنَ المُحْسِنِينَ * قالَ لايَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنِى رَبِّى إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ؛(1)

و سپس بعد از آن كه دلايل پاكدامنى يوسف را ديدند، باز هم صلاح دانستند كه او را مدتى زندانى كنند. دو جوان ديگر هم با يوسف زندانى شدند، يكى از آنها گفت: من در خواب ديدم كه انگور مى‏فشارم. ديگرى گفت: من در خواب ديدم بر بالاى سر خود طبقى از نان مى‏برم و مرغان هوا از آن مى‏خورند. ما را از تعبير اين خواب‏ها آگاه ساز. ما تو را فردى نيكوكار مى‏پنداريم. يوسف گفت: من تعبير خوابتان را قبل از اين كه طعامى بيايد وتناول كنيد، خواهم‏گفت. خداوند اين علم را به من آموخته است؛ زيرا من از آيين كسانى كه به خدا بى‏ايمان و به آخرت كافر شدند دست برداشتم.

 

يوسف و دعوت به پرستش خداى يكتا

تعبير خواب و غيب‏گويى يوسف، سبب شگفتى و احترام آنها به وى شد و اين فرصتى بود كه وى آن را غنيمت شمرده و از هويت خويش پرده برداشت و اصالت و نجابت نسبت خود را بيان داشت و با احترام گذاردن به آنان، آنها را به آيين خداى يگانه و بطلان شرك كه متكى به دليل و برهان نيست، فرا خواند.

يوسف بدانان مى‏گفت: من آيينى را اختراع نكرده‏ام، بلكه از آيين پدران و اجداد خود ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى مى‏كنم كه خداوند آنان را به اعتقادى صحيح، كه پرستش خداى يگانه بود، هدايت فرمود. و اين هدايت چيزى بود كه خداوند به ما و مردم عنايت كرد، وما به سوى آنان فرستاده شديم، تا آنها را به دين و آيين صحيح هدايت و راهنمايى كنيم، ولى بيشتر مردم بوسيله شكر و ايمان، اين عنايت الهى را پاس نداشتند، بلكه به انكار آن پرداختند و كافر شدند.

يوسف، دوستانش را مخاطب ساخت و گفت: آيا انسان براى هر يك ازخدايان متعدد كرنش نمايد بهتر است يا براى خداى يگانه‏اى كه مغلوب نمى‏گردد؟ آنچه را به جاى خدا مى‏پرستيد چيزى جز نام‏هايى نيست كه شما و پدرانتان آنها را به وسيله اوهام و خيالات بى‏اصل و ريشه خود ساخته‏ايد، و هيچ دليل و برهان عقلى، بر پرستش آنها نداريد، تا آنان كه به جاى خدا آنها را مى‏پرستند، بدان دلايل قانع و مطمئن گردند. خداى واقعى و كسى كه شايسته پرستش است جز خداى يگانه نيست.او دستور داده كه غير او را پرستش نكنيد، اين همان آيين حق و صحيحى است كه با ادلّه و برهان بدان هدايت مى‏شويد، ولى بيشتر مردم با اين دلايل به هدايت دست نيافته و بر اين حقيقت روشن آگاهى نمى‏يابند.

خداى متعال فرمود:

وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِى إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَعَلى‏ النّاسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ * يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ * ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءاً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛(2)

من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم و ما را نمى‏سزد كه به خدا شرك بورزيم و اين از فضل و عنايت خدا بر ما و بر مردم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزار نيستند. اى هم‏زندانى‏هاى من، آيا خدايان متفرق و عارى از حقيقت بهترند يا خداى يكتاى توانا؟ آنچه را شما به جاى خدا مى‏پرستيد، جز نام‏ها و لفظهاى بى‏حقيقتى كه آنها را شما و پدرانتان نام‏گذارى كرده‏ايد نيستند و خداوند هيچ‏گونه قدرتى بدان‏ها نبخشيده و حكمفرمايى بر جهان تنها از آنِ خداست. او فرمان داده تا غير وى را نپرستيد و اين آيينِ استوار و پا برجاست، ولى بيشتر مردم در اثر جهل و نادانى از آن آگاهى ندارند.

 


 

نوشته شده توسط مردانی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:23 موضوع سرگذشت یوسف (1) | لینک ثابت


چشم زخم در نگرش قرآن

 

در فرهنگ ملل مختلف و قومیت های گوناگون یک کشور،اعتقادات بسیاری رواج دارد که گاهی در بیان علمی نیز توجیه پذیر است،اما گاهی اوقات هم عقاید خاصی نسل به نسل در میان افراد یک قوم یا جامعه رشد پیدا میکند که پشتوانه ی علمی و دقیق ندارد و چه بسا برخواسته از تعصبات خاص آن جامعه و مردم است.
"چشم زخم" کلمه ی چندان غریبی در کشورمان نیست و قطعا به گوش خیلی از شما آشناست و در بسیاری از خانواده ها نیز موضوع مهمی به شمار می آید؛به همین دلیل بر آن شدم تا در این مورد مقاله ی جالبی که خودم قبلا آنرا مطالعه کرده ام،در وبلاگم قرار دهم تا شما هم با نگرش قرآن به این موضوع آشنا گردید.

توانمنديهاي فوق العاده انسان
واقعيت سحر و جادوگري امري پذيرفته شده در بينش و نگرش قرآني است. جادوگري به مفهوم واقعي آن به معناي تصرف خارق العاده و بيرون از دايره امور طبيعي است. انسان به جهت خليفه الله بودن و تعليم اسمايي، از توانمندي ها و ظرفيت هاي بسياري برخوردار است كه فراتر از هر موجودي است؛ زيرا تعليم وآموزش همه نام هاي الهي كه در آيه 30 سوره بقره بدان اشاره شده به معناي آن است كه انسان از نظر ماهيت و ذات، آفريده اي است كه از همه صفات و اسمايي كه خداوند به او تعليم داده برخوردار مي باشد. اين ظرفيت و توانمندي شامل امور عادي و غير عادي مي شود. از آن دسته توانمندي ها مي توان به خلاقيت وآفريدگاري و ربوبيت طولي اشاره كرد. يكي از اين توانمندي ها و ظرفيت ها كه به تعليم و جعل اسمايي در ذات و ماهيت انسان سرشته و به وديعت نهاده شده است تصرفات فرامادي و فرا فيزيك و قوانين طبيعي است. اين دسته از ظرفيت ها و توانمندي ها به يقين فراتر از توانمندي هاي هر آفريده ديگر از جنيان و فرشتگان است تا بتواند به عنوان خلافت الهي آنان را مديريت و تدبير و ربوبيت نمايد و هر يك را به كمال لايق و شايسته شان برساند. از اين رو همه فرشتگان و جنيان در برابر انسان، سجده كرده و اطاعت و فرمانبرداري وي را پذيرفته اند تا تحت مديريت او به كمال خويش دست يابند. هر چند كه به ظاهر و در مقام تشريع، ابليس كه از جنيان و بزرگ ايشان بود از اين كار سرباز زد و تمرد و عصيان نمود و خود را به علت مايه و سازه جنسي خويش برتر ديد و گفت كه از آتش و جنس برتر است ولي با اين همه، وي نيز به حكم تكوين وامر الهي، مسخر انسان و تحت ولايت و خلافت الهي انسان مي باشد. بنابراين تنها كاري كه به عنوان دشمن آشكار مي تواند انجام دهد وسوسه است و هيچ گونه تصرف فراتر از آن نخواهد داشت و تنها كساني كه ولايت و خلافت او را مي پذيرند تحت سلطه وي در مي آيند و از اوليايش به شمار مي روند. از اين رو ابليس در رستاخيز، خطاب به دوستان و اولياي خويش مي گويد: فلاتلوموني و لوموا انفسكم؛ مرا سرزنش نكنيد و خود را سرزنش كنيد؛ زيرا تنها شما را وسوسه كردم و شما خود مطيع و فرمانبرم شديد. به هر حال طبيعت و ذات انسان به گونه اي است كه داراي ظرفيت و توانمندي هاي بسياري مي باشد كه يكي از آن ها تصرف در فرآماده و ايجاد امور خارق العاده و فرا طبيعي و فيزيك است. البته برخي به جهت شرايط اعتدالي زيست محيطي و وراثتي در كودكي نيز ممكن است به اين ظرفيت و توانمندي به شكل فعليت ضعيف دست يابند و يا با آموزش مي توانند خود را به اين فعليت برسانند. اين توانمندي انسان مانند بسياري ديگر از توانمندي ها به صورت قوه و توانايي در ذات انسان وجود دارد و مي توان در يك فرآيند تعليمي و تربيتي و آموزشي و پرورشي به فعليت رساند و از آن بهره برد.


 

 



توانايي انسان براي سحر و جادو
انسان ها به طور طبيعي توانايي اعمالي را دارند كه از آن به سحر و جادو ياد مي شود. برخي اين توانمندي را به شكل اعتدالي زيست محيطي و وراثتي به ارث مي برند و در كودكي و خردسالي مي توانند از آن بهره گيرند. برخي ديگر نيز با آموزش و پرورش نفس خويش مي توانند آن را فعليت بخشيده و در فراماده و فرا طبيعت و يا در ماده و طبيعت با اين توانايي فرامادي خويش تصرف نمايند. در حقيقت اين توانايي با توجه به اسباب مختلف مانند آموزش و پرورش و قدرت و توانايي ذاتي روحي و رواني شخص متفاوت و از درجات متنوعي برخوردار مي باشد. از اين رو برخي ها توانايي تصرفاتي چون ايجاد كردن را دارا مي باشند و مي توانند ميوه و يا خوراكي را ايجاد و خلق كنند و يا مي توانند در رفتار و كردار ديگري تاثيرگذار باشند و دل و قلب كسي را به سوي خويش و يا ديگري متمايل سازند و يا زمينه انزجار و بيزاري را فراهم آورند.ابزارهاي سحر و جادو و روش هاي آن نيز به نسبت توانايي شخصي متفاوت و متعدد است. از اين رو برخي تنها در روح و روان و برخي در جسم تصرف مي كنند و يا اين كه برخي تنها از راه چشم و برخي ديگر از راه دست و يا ابزارهاي ديگر مي توانند تصرف نمايند.يكي از معروف ترين نوع جادوگري و تصرف ها، تصرف از راه چشم است كه در اصطلاح فارسي از آن به چشم زخم ياد مي شود و دارندگان چنين توانايي را برخي بديمن و شوم چشم مي شمارند. در اين نوشتار تنها اين نوع از سحر و جادو و تصرف فرامادي مورد تحليل و تجزيه قرار مي گيرد. چشم، يكي از نشانه هاي خدا
چشم كه در آموزه هاي قرآني از آن به عين و بصر و راي و نظر تعبير مي شود گاه به ابزار و گاه به نوع كنش و واكنش آن اشاره دارد. «عين» نام ابزار ديدن و رويت و نظر است. خداوند آفرينش چشم براي انسان را يكي از آيات الهي مي داند (انعام آيه 46 و يونس آيه 31 و آيات ديگر) چشم به عنوان ابزار ديدن و نگريستن، ابزاري است كه با اتكا به روح انسان توانايي ديدن مي يابد. به اين معنا كه روح انساني است كه در حقيقت از دريچه و ابزار چشم مي نگرد و مي بيند. (سجده آيه 9) از اين رو ميان چشم و روح ارتباط بسيار تنگاتنگي وجود دارد و اين روح انساني و نفس اوست كه چشم را مديريت مي كند. اين گونه است كه روح انساني براي درك و شناخت خود و جهان و ادراك موقعيت خويش در هستي و بهره گيري از نعمت هاي خداوندي در راستاي تكامل خويش، از ابزار چشم بهره مي گيرد. (بقره آيه7و 171 و اعراف آيه 179 و ده ها آيه ديگر).خداوند اين ابزار را به انسان داده است تا با تامل در جهان آفرينش شناخت كاملي از خود و خدا به دست آورد و زمينه عبوديت خداوندي را در نهاد خود فراهم سازد و تقويت نمايد و با پرستش خداوند و شكر نعمت، گام در راه تكامل تا قاب قوسين او ادني (نجم آيه 9) بردارد. اين توانايي ديدن و آگاهي و شناخت از موقعيت خود و خدا و جهان، از همان روزهاي آغازين تولد آغاز و در يك فرآيند طبيعي به تكامل مي رسد. (نحل آيه 78)در گزارش قرآن به اين نكته اشاره شده كه جنيان نيز همانند انسان ها از چشم برخوردارند (اعراف آيه 179) با اين تفاوت كه چشمان جنيان از يك قابليت بيش تري نيز برخوردار مي باشد و در حالت عادي مي توانند انسان ها را بنگرند ولي انسان تنها زماني كه خود را تعالي بخشيد و از چشم برزخي بهره مند شد مي تواند عالم مثال منفصل را بنگرد كه منطقه زيست جنيان در دنياست. از اين رو خداوند به بشر هشدار مي دهد كه جنيان و ابليس مي توانند شما را در حالت عادي بنگرند ولي شما از چنين توانايي برخوردار نمي باشيد پس مواظب باشيد از اين ضعف و سستي شما سوءاستفاده نكنند و شما را وسوسه و گمراه نسازند.
ارتباط روح و چشم
چشم انسان از آن جايي كه تحت تاثير مستقيم روح و جان انساني كار مي كند و به يك معنا با نفس و روان آدمي مرتبط است حركات آن نيز تحت تاثير جان و روان قرار مي گيرد. از اين رو انسان هايي كه در حالت ترس روحي و رواني قرار مي گيرند چشماني خيره پيدا مي كنند و يا چشمانشان به حركت در مي آيد.در حقيقت حركت غيرعادي چشم متاثر از حالت رواني و دروني انسان انجام مي شود. ترس موجب مي شود چشمان به طور غيرعادي به حركت درآيد. (احزاب آيه 19) گاه نيز اتفاق مي افتد كه چشم با ديدن چيزهايي چنان روح را تحت تأثير قرار مي دهد كه امكان مهار حركات ساير اعضا براي جان و روان آدمي فراهم نمي شود. در داستان يوسف (ع) و زنان اشراف چنين موقعيت براي زنان اشراف پديد مي آيد و آنان تحت تاثير جمال و زيبايي شگفت انگيز فرابشري يوسف، دست خويش را مي برند. (يوسف آيه 31) اين نشان مي دهد كه چشم انساني موجب مي شود تا هم خود تحت تأثير روح، حركات و رفتارهاي غيرعادي و غيرمهار شده انجام دهد و هم مي تواند ابزاري براي تحت تاثير قرار دادن روح آدمي شود تا مهار و كنترل ساير اعضا را از دست دهد. اين بدان معناست كه ميان روح انساني و چشم ارتباط بسيار حساس و ظريفي وجود دارد.

 

سحر چشم
گفته شد كه سحر و جادو از توانمندي هاي ذاتي بشر است و انسان ها مي توانند به اعتدال ذاتي و غير اكتسابي به اين توانايي به صورت فعلي دست يابند و يا با آموزش و پرورش، استعداد و توانمندي ذاتي خويش را در اين زمينه آشكار سازند.در داستاني كه قرآن درباره مردم بابل ميانرودان گزارش مي كند به مساله وجود سحر و تعليم آن به كمك دو فرشته الهي به نام هاروت و ماروت اشاره مي نمايد. در اين داستان كه در سوره بقره آمده به خوبي تبيين و تحليل مي گردد كه سحر و جادو قابل تعليم و آموزش است و كاركردهاي بسياري دارد و مي تواند امري مثبت و سازنده و يا منفي و زيانبار باشد.در اين جا هدف آن نيست كه علت اين كه چرا دو فرشته مامور مي شوند در بابل به مردم سحر و جادوگري بياموزند تبيين شود؛ زيرا اين خود نوشتار و تحقيقي ديگر را مي طلبد. اما اين نكته در اين گزارش و تحليل به روشني ظاهر مي شود كه انسان اين استعداد و توانمندي را به طور ذاتي دارا مي باشد كه از عناصر فرامادي استفاده كند و يا ابزارهاي مادي را در امور فرامادي به كار گيرد در مورد اخير مراد آن است كه شخص مي تواند از امور مادي چون چشم براي امري معنوي مانند محبت و دشمني بهره ببرد.در داستان سحر جادوگران مصري و مبارزه ايشان با حضرت موسي(ع) اين نكته مورد تاكيد قرار مي گيرد كه سحر مي تواند در چشم و تصرف در آن باشد. از اين رو نفوذ جادوي ساحران فرعوني در چشم بني اسرائيل بوده كه موجب وحشت ايشان مي شود. به اين معنا كه شخص مي تواند با اعمالي، در چشم شخص تصرف كند و تاثيرات آن را در جان و روحش ببيند. بنابراين با حركت طناب ها و ريسمان ها در چشمان مردمان تصرف شده و در جان ايشان وحشت و ترس افكنده مي شود. (اعراف آيه 116)كافران مكه نيز در برابر معجزات پيامبر(ص) مدعي بودند كه چشمانش در برابر مشاهده گشايش درهاي آسمان مسحور شدند و در حقيقت پيامبر در چشمان ايشان تصرف كرده تا نتوانند حقيقت و واقعيت را از خيال جدا كنند. (حجر آيه 14و 15)به هر حال شكي نيست كه انسان از توانايي خاص و خارق العاده اي برخوردار است كه موجبات تصرفات فرامادي و فراطبيعي را فراهم مي آورد. همين مساله و وجود كساني كه از اين توانايي برخوردار بودند موجب شده حتي معجزات پيامبران كه امري فراتر از سحر و جادو بوده و نشانه و آيتي بزرگ و غيرقابل انكار مي باشد از ديدگاه كافران به عنوان سحر و جادو برآورد و قلمداد شود. آنان پيامبران را به عنوان ساحران و نه پيامبران معرفي مي كردند. در آيات بسياري از قرآن به اين مسئله اشاره شده كه كافران دربرابر معجزات باهره پيامبران، ايشان را متهم به سحر و جادو مي كردند و هرگونه ارتباط اين معجزات را با خداوند انكار مي نمودند. اينها همه نشانه اي از وجود سحر و جادو و آثار و تأثيراتي بود كه درجامعه بشري وجود داشت و بسياري از مردم به ذاتي و يا با آموزش به آن دست يافته بودند.
چشم زخم
چنان كه گفته شد يكي از اقسام سحر و جادو، تصرفات چشم است كه اگر به گونه آسيب زا و زيانبار باشد از آن به چشم زخم ياد مي شود. چشم زخم به معناي آسيبي است كه چشم بد به كسي بزند. (فرهنگ فارسي ج1ص1290)قرآن در آيه 67 سوره يوسف به امكان وحقانيت چشم زخم اشاره مي كند. در اين آيه حضرت يعقوب(ع) به فرزندان خويش فرمان مي دهد كه هنگام ورود به مصر از يك دروازه شهر وارد آن نشوند و از آن جايي كه فرزندان ده گانه ايشان افرادي زيبا و تنومند و جوان بودند از ايشان مي خواهد براي در امان ماندن از چشم زخم مردم مصر از دروازه هاي متعدد وارد شوند تا به چشم نيايند. (الميزان ج11 ص218) بنابراين مي توان گفت كه چشم زخم امري پذيرفته شده در بينش و نگرش قرآني است.(مجمع البيان ج5 و 6 ص380)در حقيقت يعقوب(ع) از چشم زخم مصريان نسبت به فرزندانش دل نگران بود.هرچند كه آن حضرت(ع) براين نكته تأكيد مي ورزد كه قدرت انسان هاي داراي چشم زخم به گونه اي است كه او نمي تواند جلوي آنها را بگيرد مگر آن كه اراده الهي به اين تعلق گيرد كه چشم زخم مردم در ايشان اثر نگذارد.(يوسف67)مهم ترين آيه كه درباره چشم زخم بدان اشاره مي شود آيه 51 سوره قلم است كه درباره پيامبر گرامي(ص) آمده است. در اين آيه آمده كه كافران در تلاش بودند چشم زخمي به پيامبر(ص) برسانند. آنان كه از هر راهي تلاش مي كردند تا آن حضرت را بكشند و يا دعوتش را به تعطيلي بكشانند از ساحران و جادوگران بهره گرفتند تا اين كار را انجام دهند. از اين رو خداوند مي فرمايد: وان يكادالذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعواالذكر و يقولون انه لمجنون.در اين آيه دليل آنان براي به كارگيري سحر و جادو و چشم زخم آن است كه پيامبر را مجنون و جن زده مي دانستند و اين زماني بود كه ذكر يعني قرآن را شنيده بودند و آن را شگفت انگيز مي يافتند. گمان بردن به اين كه كلام آدمي نيست و مي بايست كلام جنيان باشد و آنان هستند كه وي را به بند كشيده و از زبان محمد(ص) سخن مي گويند. باعث شد تا با به كارگيري سحر و چشم زخم، تلاش كنند وي را بكشند و يا آسيبي به او وارد سازند تا جن تسخيركننده نيز بميرد و يا برود.واژه زلق در لسان العرب به معناي لغزيدن است و زلق بابصار و لغزيدن به چشم يعني اين كه تو را با چشمانشان آزار رسانند و تو را از مقامي كه داري بلغزانند.(لسان العرب ج6ص70) اين مقام همان مسئله ذكر حكيم و قرآن عظيمي بود كه آنان را شگفت زده كرده بود و بهترين سخنوران و شاعران كافران در برابرش زانو به زمين زده بودند.
راه هاي مصونيت از چشم زخم
انسان ها به طور طبيعي نسبت به امور شگفت انگيز واكنش نشان مي دهند و ناخودآگاه در ديگري تصرف مي كنند. از اين رو گفته شده هنگام مواجهه با نعمت فراوان و يا برخورداري خود و يا ديگري از آن، از واژه ماشاءالله استفاده كنيد كه حوالت اين نعمت به خداست.اما براي رهايي از چشم زخم و يا مصونيت از آن در سوره يوسف آيه67 به مسئله توكل بر خدا اشاره و از مردمان خواسته شده تا از اين عامل براي پيشگيري از چشم زخم و در امان ماندن از آن استفاده كنند.در حقيقت انسان بايد به اين باور برسد كه تنهاخداوند در برابر اين قدرت هاي ماورايي و فرامادي مي تواند بايستد و او را نجات دهد و يا در امان نگه دارد.از ديگر روش هايي كه قرآن در همين آيه بدان اشاره مي كند پرهيز از كساني است كه داراي اين قدرت هستند و نيز استفاده از شيوه هايي است كه زمينه هاي چشم زخم را فراهم نمي آورد. ظاهر نشدن در برابر شور چشمان يكي از اين راه هاست.خواندن سوره معوذتين به ويژه سوره فلق يكي ديگر از شيوه هاي پيشگيري و درمان است. برخي گفته اند كه آيه من شر حاسد اذا حسد، شامل عائن يعني كسي كه با چشم آسيب مي رساند نيز مي شود؛ زيرا چشم زخم گاه از حسادت نفساني برمي خيزد. به اين معنا كه شخص هرگاه در ديگري نعمتي يافت و يا فراواني نعمتي را مشاهده كرد از روي حسادت مي كوشد تا آن نعمت از او سلب شود و با شورچشمي مي كوشد تا آن را از ميان بردارد.علامه طباطبايي در الميزان مي نويسد: چشم زخم نوعي از حسد نفساني است كه هنگام مشاهده چيزي كه در نظر شور چشم، زياد و تعجب انگيز است محقق مي شود. (الميزان ج20 ص393)اينها نمونه هايي از مسئله چشم زخم و چشم شور است كه در آيات قرآني مي توان ردگيري كرد. البته نمونه هاي ديگري هست كه براين نكته تأكيد مي كند ولي پرداختن به همه مباحث آن از حوصله اين نوشتار بيرون است.
متن اصلی مقاله:ازام البنين شاه منصوري(مرکز فرهنگ و معارف قرآن)


 

نوشته شده توسط مردانی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت


زیارت امام الحجت(عج)

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مردانی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 0:46 موضوع زیارت امام الحجت(عج) | لینک ثابت


نگاه اسلام به زن در کلام علامه طباطبائی

 

زنان در جامعه های قبایلی :
در ملتهای باستانی که روش اجتماعی آنها قانونی با دینی نبوده وتنها به آداب و رسوم قومی زندگی می کر دند زن انسان حساب نمی شد بلکه با او رفتار یک حیوان اهلی را می نمودند.انسان از نخستین روزی که حیوان اهلی را یکی پس از دیگری اسیر خود می ساخت و به تعلیم و تربیتش می پرداخت تا منافع خویش را تامین کند.و زن را نیز به همین ترتیب برای استفاده خود می خواست و زن را در جامعه نگاه می داشت و از وی دفاع می نمود و کسی که به او تجاوز می کرد مجازات می شد ولی نه برای اینکه انسان است و عضوی از جامعی حساب می شود.بلکه برای آن زنده بماند تا بازیچه شهوت مردان شود و برای اهل خانه یعنی مردان غذا تهیه نماید و در اقوام ساحل نشین ماهی شکار کند و در مواقع لزوم مخصوصا قحطی از گوشت وی تغذیه نمایند.زن در خانه پدر همین حال را داشت تا تحویل شوهر داده می شد ولی نه به انتخاب خودش بلکه به دستور پدر و آن نیز نوعی فروش بود نه ازدواج.زن در خانه پدرتابع پدر ودر خانه شوهر تابع شوهر وخداوند خانه می توانست آن را بفروشد یا ببخشد واگر از وی گناهی سر می زد حق داشت هر گونه مجازاتی را که صلاح بداند حتی کشتن را اجراء نماید.
 
 
زن مسلمان
 
زن در جامعه سلطنتی :

در جامعه متمدن سلطنتی مانند ایران وروم گرچه حال زن بهتر از جامعه های دیگر بود و بکی از مالکیت محروم نمی شد اما باز آزادی کامل نداشت سرپرست خانه ای که زن در آن زندگی می کرد مانند پدر برادر یا شوهر بر وی حکومت مطلق داشت که به هر کس که دوست داشت عقد ببندد یا عاریه دهد و... در بعضی کشورها زن خویشاوندی طبیعی نداشت و مردها با محارم خود ازدواج می کردند.روی هم رفته در این جامعه زن عضوی ضعیف و ناقص شمرده می شد و باید تحت سرپرستی مرد اراده می شد وهرگز استقلالی نداشت ومانند اسیر جنگی بود که تا آزاد نشده باید در بردگی دشمن بماند و زن هرگز امید آزادی نداشت.

زن در جامعه دینی :
در جامعه های دینی نه بیشتر از آنچه در جامعه های دیگر بود روی خوش به زنان نشان نمی دادند و حقوقی برای آنها قایل نبودند تورات فعلی یهود تلخ تر از مرگ معرفی نموده و از کمال نا امید می شمارد ودر مجمع جهانی فرانسه که چند سال پیش از بعثت پیامبر (ص) منعقد شد روحانیان مسیحی پس از برسی کامل حال زنان حکم صادر نمودند که زن انسان است ولی برای خدمت مرد آفریده شده.ودر همه جامعه ها فرزندان تابع پدر بودند نه مادر و پایه نسب از پدران درست می شد .نظر اسلام در خصوص زن :روزی خورشید اسلام در افق بشریت سر زد زن همان موقعیت داشت که اجمالا گفته شد.جهان آن روز در خصوص زن جز یک مشت افکار خرافی و نادرست چیز دیگری نداشت و مردم برای این طبقه حقی قایل نبودند.اسلام با تمام قوا با این افکار مخالفت کرده وبرای زن حقوقی را معین کرده :
1- زن یک انسان واقعی است و از یک جفت انسان نر ماده آفریده شده و خصایص ذاتی انسان را دارد و در مفهوم انسانیت مرد بر او امتیازی ندارد که خدای متعال می فرماید : ( یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر وانثی)
2- زن مانند مرد عضو کامل جامعه است وشخصیت حقوقی دارد.
3- زن چنانچه خویشاوندی طبیعی دارد خویشاوندی رسمی قانونی نیز دارد.
4- دخترفرزند است چنانچه پسر فرزند است و در نتیجه ارث می برد.
5- زن استتقلال فکری دارد و می تواند در زندگی خود تصمیم بگیرد و در حدود شرعی به انتخاب خود شوهر کند.
6-مرد نسبت به زن حق هیچگونه تحکم و تعدی ندارد وهر تعدی که در مورد مردان قابل تعقیب است در مورد زن نیز قابل تعقیب است.
7- زن شخصیت معنوی دینی دارد واز سعادت اخروی محروم نیست نه آنچنان که غالب ادیان زن را مانند یک شیطان نومید از رحمت خدا می نماید.خدای متعال در کلام خود می فر ماید :( من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاة طیبة و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانو یعملون )( انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی )( یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر او انثی و جعلناکم شیوبا و قباثل لتعارفو ان اکرمکم عند الله اتقیکم )

منبع :کتاب آموزش دین (علامه سید محمد حسین طباطبائی)


 

نوشته شده توسط مردانی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 0:23 موضوع نگاه اسلام به زن در کلام علامه طباطبائی | لینک ثابت


ثواب بعضی اعمال

ثواب گفتن (لا اله الا الله )

 


1.... پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: خداى عزوجل به موسى به عمران فرمودند: اى موسى ! براستى که اگر آسمانها و ساکنان آن که نزد من هستند و زمينهاى هفتگانه را در يک کفه گذاشته و (لا اله الا الله ) را در کفه ديگرى بگذارند. (لا اله الا الله ) سنگينتر از آنها خواهد بود.


2.... پيامبر صلى الله عليه و آله فر مودند: دو چيز عامل دو چيز است : کسى که بميرد در حالى که گواهى مى دهد که خدايى جز خداى يگانه نيست ، واردبهشت مى شود و که بميرد در حالى که شريکى براى خداوند مى داند، وارد جهنم مى شود.


3. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: (لا اله الا الله ) را به مردگان خود تلقين کند، زيرا که گناهان را از بين مى برد . گفتند: اى رسول خدا! کسى که آن را در حال سلامتى بگويد، چه حکمى دارد؟ فرمودند: اين (ذکر) گناهان را در هر حال از بين مى برد. براستى که (لا اله الا الله ) انس مؤ من در زندگى ، مرگ و بر انگيختن اوست . نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود که جبرييل گفت : اى محمد! کاش آنها را به هنگامى که بر انگيخته مى شوند، مى ديدى که يکى با روى سفيد مى گويد: (لا اله الا الله ) و ديگرى با روى سياه مى گويد: (واى بر ما که نابود شديم .)


4... پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: بهاى بهشت (لا اله الا الله ) است .


5.... پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند : کسى که (لا اله الا الله ) بگويد، در بهشت در زمينى که از مشک سفيد است ، درختى از ياقوت سرخ براى او کاشته مى شود که شيرينتر از عسل ، سفيدتر از برف و خوشبوتر از مشک است .

۶ . اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند: هيچ بنده مسلمانى نيست که بگويد (لا اله الا الله )، مگر اين که بالا رفته و هر سقفى را مى شکافد و به هيچ کدام از گناهان او بر نمى خورد، مگر اين که آن را پاک مى کند تا اين که به خوبيهايى همانند خود برسد و بايستد.


۷ .  امام صادق عليه السلام فرمودند: زياد بگوييد (لا اله الا الله ) و (الله اکبر) . زيرا خداوند هيچ چيزى را بيش از گفتن (الله اکبر) و (لا اله الا الله ) دوست ندارد.


ثواب گفتن لا اله الا الله وحده و حده وحده
1... امام باقر عليه السلام فرمودند: جبرئيل نزد رسول خدا آمد و گفت : اگر شخصى امت تو (لا اله الا الله وحده وحده وحده ) بگويد، خوشبخت خواهد شد.


ثواب گفتن (اشهد ان لا اله الا الله )  
1.... امام صادق عليه السلام فر مودند: کسى که هر روز بگويد (اشهد آن لا اله الا الله وحده لا شريک له الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبه و لا ولدا. ) ، خداوند براى او چهل و پنج هزار هزار حسنه نوشته ، چهل و پنج هزارهزار گناه او را پاک کرده ، چهل و پنج هزار هزار درجه آن او را بالاتر مى برد، خانه اى در بهشت براى او مى سازد و مانند کسى است که در آن روز دوازده بار قرآن خوانده باشد.


 


ثواب بردن نام خدا به هنگام وضو
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که هنگام وضو نام خدا را ببرد، تمام بدنش پاک مى شود و اين کار کفاره گناهان بين دو وضو خواهد بود. و کسى که نام خدا را نبرد، فقط آن مقدار از بدنش که آب به آن مى رسد پاک مى شود.


2. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که هنگام وضو نام خدا را بر زبان جارى کند، گويا غسل کرده است .


ثواب خشک کردن آب وضو با حوله و ترک آن
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که وضو مى گيرد و با حوله خشک کند، يک حسنه براى او نوشته مى شود و کسى که وضو بگيرد و صبر کند تا دست و رويش خود خشک شوند، سى حسنه براى او نوشته مى شود.


ثواب مسواک کردن
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: مسواک کردن دوازده خاصيت دارد: سنت پيغمبر است ، پاک کننده دهان و روشن کننده چشم است ، خداوندا را راضى مى کند، دندانها را سفيد مى کند، از فاسد شدن دندآن جلوگيرى مى کند، لثه را محکم مى کند، ميل غذا مى آورد، بلغم را از بين مى برد،حافظه را افزايش مى دهد، حسنه را دو برابر مى کند، و فرشتگان از آن خوشحال مى شوند.


2. امام صادق عليه السلام روايت مى نمايد که امام باقر عليه السلام فرمودند: اگر مردم فوايد مسواک کردن را مى دانستند، با آن در رختخواب مى خوابيدند.


3. امام باقر عليه السلام فرمودند: مسواک کردن بلغم را از بين مى برد و عقل را زياد مى کند.


ثواب با وضو خوابيدن
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که با وضو به رختخواب برود، در حالى مى خوابيد که درختخواب او عبادتگاه اوست .


ثواب شانه کردن سر
1. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: شانه کردن سر (وبا) را مى برد، روزى مى آورد و جماع را زياد مى کند.


ثواب هفتاد بار شانه کردن موى صورت
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که هفتاد بار موى صورتش را شانه کند و بداند که چندبار اين کار را انجام داده است ، تا چهل روز شيطان به او نزديک نمى شود.


ثواب سرمه کشيدن
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: سرمه چشم را زيبا، اشک را قطع و مو را مى روياند.


2. امام رضا عليه السلام فرمودند: کسى که به خدا و روز قيامت ايمان دارد، بايد سرمه بکشد.


3. امام صادق عليه السلام فرمودند: سرمه کشيدن هنگام خواب از آب ريزش چشم جلوگيرى مى کند.


?.امام صادق عليه السلام فرمودند: سرمه کشيدن مو را مى روياند، اشک را خشک نموده ، اب دهان را گوارا، و چشم را زيبا مى کند.


ثواب ناخن گرفتن و کوتاه کردن سبيل  
1. امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلام روايت مى نمايد که رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: کسى که در روز جمعه ناخنهايش را بگيرد، خداوند عزوجل درد را از انگشتانش خارج و درمان را وارد آن مى کند


2. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: کسى که در روز شنبه يا پنجشنبه بچيند و يکى را براى روز جمعه باقى بگذارد، خداى عزوجل فقر را از او دور مى گرداند.


3. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که در روز پنجشنبه ناخنهايش را بچيند و يکى را براى روز جمعه باقى بگذارد، خداى عزوجل فقر را از او دور مى گرداند.


4. امام صادق عليه السلام از پدرانش عليه السلام روايت مى نمايد که رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: چيدن ناخنها از دردهاى بزرگ جلوگيرى کرده و روزى را زياد مى کند.


5. امام صادق عليه السلام فرمودند: چيدن ناخنها در روز جمعه انسان را از جذام ، پيسى و کورى ايمن مى نمايد. و اگر به چيدن احتياج نداشتند، آنها را سوهان بزن .


6. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که در هر جمعه ناخنهايش را بگيرد و سبيلش را کوتاه کند و سپس بگويد: (بسم الله و بالله و على مله رسول الله صلى الله عليه و آله ) ، در مقابل هر ريزه مو يا ناخن ثواب آزاد کردن بنده اى از فرزندان اسماعيل را به او مى دهند.


ثواب کفش پوشيدن
1. امام باقر عليه السلام فرمودند: کفش پوشيدن نيروى چشم را را افزايش ‍ مى دهد.


2. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که هميشه کفش بپوشد، به بيمارى جذام مبتلا نخواهد شد. مى گويد: پرسيدم در زمستان يا تابستان فرمودند: فرقى ندارد.


ثواب خواندن نمازهاى پنجگانه در وقتشان
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: اى ابان ! اگر کسى اين پنج نماز واجب را به پا دارد و مواظب وقت آنها باشد، روز قيامت در حالى خداوند را ديدار مى کند که پيمانى دارد که خداوند او را بخاطر آن وارد بهشت مى کند و کسى که آنها را در وقت خودشان نخواند، اگر خداوند بخواهد او را مى بخشد و اگر بخواهد عذاب مى کند.


?. امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مسجد شد تعده اى از يارانش نيز در مسجد بودند. پرسيدند: مى دانيد که پروردگار شما چه فرموده است ؟ پاسخ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: بدرستى که پروردگار شما مى فرمايد: اگر کسى اين پنج نماز واجب را در وقت خودش بخواند و مواظب وقت آنها باشد، روز قيامت در حالى مرا ديدار مى کند که نزد من پيمانى دارد و به خاطر آن پيمان او را وارد بهشت مى نمايم . و کسى که آنها را در وقتشان نخواند و مواظب آنها نباشد، اختيار دارم ، اگر خواستم او را عراب مى کنم و اگر خواستم او را مى بخشم .


ثواب خواندن (قل هو الله احد)، (انا انزلناه ) و (آيه الکرسى ) درهر رکعت نماز مستحب
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: کسى که در هر رکعت از نماز مستحبى خود (قل هو الله احد) (انا انزلناه و فى ليله القدر) و ( آيه الکرسى ) را بخواند، خداوند عمل او را بهترين اعمال خواهد دانست ، مگر کسى که مانند او و بيش از او اين عمل را انجام دهد.


ثواب و فضيلت قنوت
1. امام صادق از پدرش از پدرانش عليه السلام از ابوذر نقل مى نمايد که رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: هر کدام از شما که قنوتش در سراى دنيا طولانيتر باشد، در توقفگاه روز قيامت راحتيش طولانيتر خواهد بود.


ثواب کامل بجا آوردن رکوع
1. سعيد بن جناح مى گويد: در حضور امام باقر عليه السلام در منزل او درمدينه بودم . حضرت عليه السلام بدون اين که کسى چيزى بگويد، فرمودند: کسى که رکوع خود را کامل بجا آورد، در قبر وحشتى نخواهد داشت .


ثواب يک بار سجده


1. امام صادق عليه السلام از پدرانش عليهم السلام نقل مى نمايد که رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: کسى که يک بار سجده کند، بخاطر اين عمل يک گناه از او مى ريزد و يک درجه بالا مى رود.


ثواب گذاردن کف دستها بر زمين در سجده
1. امام صادق عليه السلام از پدرانش عليهم السلام نقل مى کند که اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: هنگامى که سجده کرديد، کف دستهايتان را بر زمين بگذاريد؛ بدان اميد که در روز قيامت زنجير نشويد.


ثواب طولانى کردن سجده
1. معاويه بن عمار مى گويد: شنيدم که امام صادق عليه السلام فرمودند: هنگامى که کسى بنده خدا را نمى بيند، سجده اش را طولانى کند، شيطان مى گويد: واويلا. فرمان بردارى کردند و سرپيچى کردم . سجده کردند و من امتناع کردم .


2. امام صادق عليه السلام فرمودند: نزديکترين حالتهاى بنده به خداوند حالت سجده است


ثواب گفتن (اللهم صلى على محمد و ال محمد) هنگام رکوع ، سجده و قيام
1. امام باقر عليه السلام فرمودند: کسى که در رکوع ، سجده و قيامش بگويد ( اللهم صل على محمد و آل محمد) ، خداوند براى او همانند ثواب رکوع ، سجده و قيام را مى نويسد.


ثواب سجده شکر  
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: هر مومنى که براى شکر نعمتى در غير نماز سجده کند، خداوند بخاطر آن ده حسنه براى او نوشته ، ده گناه او را پاک کرده و ده درجه در بهشت او را بالاتر مى برد. 



ثواب نماز
1. امام صادق عليه السلام نقل مينمايد که رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: نمازى نيست که وقت آن برسد، مگر اين که فرشته اى در برابر مردم ندا مى کند: اى مردم ! بلند شويد و آتشهايى را که بر پشتهاى خود افروخته ايد، با نمازتان خاموش کنيد.


2. امام صادق عليه السلام فرمودند: اى بنده خدا! نماز واجب را در وقت خود بخوان با حالت کسى که با آن وداع مى کند و مى ترسد پس از اين هيچ گاه موفق به آنجام آن نشود. آنگاه ديدگانت را متوجه سجده گاهت نما. اگر بدانى در سمت راست يا چپ تو کسى هست ، بخوبى نماز مى خوانى و بدآن تو در برابر کسى هستى که تو را مى بيند و تو او را نمى بينى . 


3. امام صادق عليه السلام فرمودند: نمازگزار سه فايده بدست مى آورد: هنگامى که به نماز مى ايستد خوبيها از پهنه آسمان بر سرش ريخته ، فرشتگان او را از زير پاهايش تا پهنه آسمان احاطه کرده و فرشته اى ندار مى کند: اى نمازگزار! اگر مى دانستى با چه کسى مناجات مى کنى ، هميشه نماز مى خواندى .


ثواب خواندن نماز صبح در اول وقت
1. رواى مى گويد ناز امام صادق عليه السلام پرسيدم : بهترين وقت نماز صبح کدام است ؟ فرمودند: طلوع فجر زيرا خداوند متعال مى فرمايد (آن قرآن الفجر کان مشهودا). يعنى فرشتگان شب و روز نماز صبح را مى بينند. بنابراين ، اگر بنده نماز صبح را به هنگام طلوع فجر بخواند، اين نماز دو بار براى او ثبت مى شود: يک بار توسط فرشتگان شب و يک بار توسط فرشتگان روز.  


ثواب نماز جماعت .
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانا نماز جماعت بيست و سه درجه بالاتر از نماز فرادى است و بيست و پنج نماز مى باشد.


ثواب نماز کسى که عطر بزند
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: دو رکعت نمازى که شخص عطر زده بخواند، برتر از هفتاد رکعت نمازى است که شخص عطر نزده مى خواند.


ثواب نماز متاهل
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: دو رکعت نمازى که متاهل مى خواند، برتر از هفتاد رکعت نمازى است که مجرد مى خواند.


 


ثواب خوشحال نمودن مؤ من
1. امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند عزوجل به حضرت داود عليه السلام وحى نمودند: همانا بنده اى بندگانم حسنه اى را انجام مى دهد و من بهشتم را بر او حلال مى کنم . داود عليه السلام پرسيد: پروردگارا! آن حسنه کدام است ؟ فرمود: خوشحال کردن بنده مومنم ، گرچه با يک دانه خرما. داود عليه السلام عرض کرد: پروردگارا! هر کس که تو را شناخت ، شايسته است اميد خود را از تو قطع نکند


 

نوشته شده توسط مردانی در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 23:25 موضوع ثواب بعضي از اعمال | لینک ثابت